توی ایران ، خیلی چیز ها داشتم:خانه ای کوچک با پنجره ای که رو به آن شهر بزرگ باز می شد ، حلقه ی دوستانی عزیز تر از جان ، کار و زندگی و  دوست و اشنا و برو و بیا و اینا .مخلص کلام سری تو سرا داشتم . پدر مادر داشتم ، ریشه داشتم ،خرده نانی داشتم ، سوپر آشنایی داشتم که هر وقت زنگ می زدم قبل از آنکه دهان باز کنم می دانست که مزه های اسمیرنوف همیشگی ام زیتون و ماست و چیپس و سن ایچ پرتغال را باید بفرستد.توی ایران یک 206 داشتم ، گواهینامه ، مدرک دانشگاهی معتبر ،یک جلد سجل احوال ، یک فقره حسا ب بانکی ،یک عدد سرایدار به نام قادر که برایم از جان مایه می گذاشت ، یک سگ مهربان با چشم های قشنگ یک حس آشنا از جنس کوچه ها ی آشنا ، از جنس هم زبانی ، تعلق ؛ وطن. دردم این بود که  فقط یک چیز نداشتم:

آزادی.

حالا این روزها من «هیچ چیز» ندارم. هیچ چیز.همه ی زندگی ام را دادم تا در برابرش یک  کف دست ازادی بگیرم  ، جالب آنکه با همه ی اینها آنقدر هم ضرر نکرده ام