عصر به دیدار دوستی رفتم که تازه از خارج امده بود .کار به تعریف و مقایسه اینجا و انجاها رسید. و می گفت خلایق هرچه لایق …ما مردم  خودمون مشکل داریم و چه  چه….  در تمام مدت بازگشت  به خانه  به حرف هایش فکر میکردم .بی ربط نمی گفت ما در این مملکت هر چه بر سرمان میاورند مثل بلانسبت بز فقط سرتکان میدهیم و نهایت هنرمان غرغر کردن و نالیدن در تاکسی و خانه است .

یک احساس نفرت بهم دست داده بود و بر خریت خودم لعنت می فرستادم که چرا نرفته ام و اینجا مانده ام و چرا رفتم و نماندم .چرا….

شب وبلاگ رو باز کردم و دیدم مطلبی که ویولتا برای خواهرش نوشته بود و استیصالی که در پشت کلمه به کلمه متن موجود بود. کلی غصه خوردم و دعا کردم و…. اما انچه در ورای تمام اینها جالب بود جریان نقطه ها بود. تاکنون سابقه نداشت در عرض چندساعت این همه ابراز محبت و همدردی در این بلاگ

برای خواهر ویولتا ناراحت بودم .اما اشکی که از چشمانم سرازیر بود بخاطر خواهرش نبود برای انسان های مهربانی بود که امده بودند نقطه ای بگذارند که از هر فریادی رساتر بود از هر محبتی زیبا تر …نقطه ها جمع شد .یکی …دوتا ….صدتا……

یک نقطه دعا میکرد ..یکی انرژِی مثبت میداد …ان دیگری به صبوری دعوت میکرد ..یکی ادرس می پرسید تا کمک کند.. یکی میخنداند تا غصه ها فراموش شود ..دیگری مستی و راستی می کرد.  و…اما همه نقطه ها قصه ای مشترک داشتند و ان اینکه ……خواهری تنها نیست

ما مردم عجیبی هستیم ما شاید ادمهای خوبی نباشیم شاید سر هم کلاه بگذاریم شاید از چراغ قرمز رد شویم شاید خیلی مشکلات دیگر هم داشته باشیم اما تمام ما همه مان چه خوب چه بد.. چه مومن چه کافر.. اگر کسی دستی از سر یاری خواهد بی درنگ دستش را میگیریم و نمی پرسیم تو کی هستی؟ اهل کجایی؟

خیلی جاهای دنیا را گشته ام ..جاهای زیبا…زشت …اما همیشه برگشته ام و هیچ وقت هم جوابی در مقابل کسانی که می پرسیدند چرا برگشتی؟..نداشتم ..اما الان میدانم چرا هرجا میروم دلم برای اینجا تنگ میشود و بازمی گردم ….همه جا خوبی هست همه جا مهربانی هست اما فقط در اینجاست  و در این مردم است که نقطه ها قصه مهربانی بلدند …