این نوشته را یکی از خوانندگان وبلاگ ( خانوم گ. م ) برای ما فرستادند. ضمن تشکر از ایشان عین مطلب را اینجا می آوریم و قضاوت را به خود شما واگذار می کنیم:

روزی که شوهرم تصادف کرد، غم دنیا روی سرم ریخت، زمانی که به بیمارستان رسیدم، ده دقیقه ای بود که شوهرم مرده بود. وقتی دکتر جوان بیمارستان، در چشم من نگاه کرد و گفت دیگر کاری از دستش بر نمی آمده ، زانوان من به لرزه افتاد. روی زمین ننشستم، به یکباره سقوط کردم.

شوهرم همه کس من بود، مادرم هنگام زایمان من از دنیا رفته بود، پدرم مرا از نه سالگی به پانسیونی در انگلیس فرستاده بود تا درس بخوانم. هجده سالگی با پیتر آشنا شده بودم و بیست سالگی با او عروسی کردم. با نبودن پیتر، دیگر جز پسر چهار ساله ام، آرمان  و پدری پیر در ایران هیچ کسی در دنیا نداشتم. احساس می کردم خلایی بزرگ در سینه ام است، در این دنیای بزرگ ، دیگر هیچ کسی را ندارم، هیچ کسی به فکر من و آرمان کوچولو نیست، هیچ کسی نیست که به فکر من باشد.

به شدت افسرده شده بودم، به فکر خودکشی بودم، پدرم به لندن آمد و وقتی حال مرا دید، گفت بیا ایران زندگی کن، اینجا لااقل من هستم، لاقل اینجوری نیست که مثل لندن کسی به فکرت نباشد، لااقل مردم اینجا کمی  به فکر هم هستند.

از نه سالگی ، تنها بار یک هفته به ایران رفته بودم، همیشه پدرم بود که برای دیدار من به لندن می آمد، همیشه تصور من از ایران، لحظات خوش کودکی بود، لحظات خوشی که سرشار از محبت بود ،محبتی که هیچگاه از نه سالگی به بعد، تا زمان ازدواج از کسی دریافت نکردم.

از کارم استعفا دادم، خانه ام را به اجاره دادم، پس اندازم را برای پدرم حواله کردم و او قبل از اینکه من به ایران بروم، با  پولش یک خانه برایمان رهن کرد.

تنها کسی که به استقبال من در فرودگاه آمده بود، پدر پیرم بود. شب اول را در خانه او به سر بردیم، نامادری من ، بچه مرا در آغوش می گرفت و می گفت این هم یکی دیگر از نوه هایش است. فردایش تصمیم گرفتم سریعا برای خانه ای که پدرم رهن کرده بود، وسایل بخرم و زندگی خودم را شروع کنم.

یک صبح تا ظهر، همه وسایل خانه را از جمهوری خریدیم، مبل و یخچال و تلوزیون و مایکرویو و الی آخر. همه را به شرط این خریدم که تا عصر در خانه ام تحویل بدهند و نصب کنند. ساعت دو یک وانت بزرگ و دو کارگر از مغازه لوازم خانگی آمدند و تلوزیون و یخچال و بقیه وسایل برقی را آوردند. ساعت پنج یک وانت بزرگ دیگر ، مبل را برای تحویل آورد. وقتی در زدند ، داشتم چمدان لباسهایم را در کمد می چیدم، در را باز کردم و آنها شروع به آوردن مبل کردند، بار دومی که رفتند تا  از وانت مبل ها را بیاورند ، یکی از کارگرها ایستاد و گفت آیا آب براای خوردن است؟ گفتم هنوز یخچال را به برق نزده ایم، اما آب شیر است، گفت همان هم خوب است،لیوانی از آب شیر خورد و بعد گفت: مبارکه ، خانه جدید و همه وسیله ها نیز نو کرده اید، اگر وسایل قدیمی را بخواهید بفروشید، ما می خریم، گفتم: من تازه از خارج آمده ام، وسیله قبلی نداشته ام. سری تکان داد و رفت تا بقیه مبل ها را بیاورد.

شب ساعت یازده بود که از شدت خستگی ، رفتم که بخوابم، تخت پسرم را نیاورده بودند و آرمان پیش خودم خوابید.

نمی دانم چه ساعتی بود، از شدت خستگی مست خواب بودم که حس کردم کسی دارد به شکمم دست می کشد، فکر کردم آرمان است، بی آنکه چشمم را باز کنم، پسرک را محکم در آغوش کشیدم ، اما مالش بر روی کمرم ادامه یافت و احساس کردم کسی موهایم را کشید. وحشت زده چشمانم را گشودم، مردی در روی تختم نشسته بود که بر روی سرش ، یک جوراب زنانه کشیده بود، بی اختیار جیغ زدم، هنوز لحظه ای از جیغ من نگذشته بود که مشتی به سرم کوباند و دهنم را محکم با دست گرفت. آرمان از خواب پریده بوده و مادرش را دید که دست مردی قوی هیکل بر روی دهانش است، پسرک می خواست داد بزند، اما نمی توانست، دهانش باز بود، اما صدایی از آن خارج نمی شد. یک لحظه حس کردم تخت خیس شد، پسرک بیچاره ام از ترس خودش را خیس کرده بود.

مرد با صدایی کلفت گفت: کاری باهات ندارم، فقط می خواهم بکنم، اگر داد بزنی خودت و بچه ات را می کشم. صدا را همان کلمه اول شناختم، مردکی بود که امروز مبل ها را آورده بود. چسب عریضی همراهش بود، اول دهان و دستان مرا با چسب بست و بعد دهان و دست پسرک را. آرمان مرا به اتاق دیگری برد و با من کاری را کرد که هیچ زنی نباید تجربه اش کند.

در حالی که دهان و دست مرا از پشت  بسته بود، لخت  رها کرد و رفت. به بدبختی درب خانه را با پا باز کردم ، درب آپارتمان بغلی را با لگد کوبیدم ، چند دقیقه ای طول کشید تا زن همسایه به درب را باز کرد، من به درون خانه خزیدم و فقط سرم را از در بیرون گذاشتم، مرد همسایه که صورت گریان مرا دید، زنش را صدا کرد، او آمد و دهان و دست مرا باز کرد.

در حالی که جیغ می زدم، لخت به اتاق بغلی به طرف پسرک دویدم، آرمان من می لرزید، نمی دانم بر پسرک چه گذشته بود، تا چند ساعت نمی توانست حرف بزند و فقط می لرزید، حتی گریه هم نمی کرد.

همسایه ها جمع شدند، پلیس نیز آمد، آقای فرهادی همسایه ام،  خودش در اداره آگاهی سمت بالایی داشت، به او گفتم که مرد متجاوز را از صدایش می شناسم، کسی بوده که امروز مبل برای خانه ام آورده بود.

فردا  اول وقت خود همسایه ام ، با ماشین خودش مرا  به  جلوی  فروشگاه لوازم خانگی برد، مرد که از وانت پیاده شد، آنرا دیدم، از ترس  شروع کردم به لرزیدن. آقای فرهادی پیاده شد و به سمت مرد رفت، دیدم که اسلحه کمریش  را بر شقیقه مرد گذاشت و بعد با کتک او را به سمت ماشین خودش آورد. با کتک او را به درون صندوق عقب ماشین چپاند، بعد یک تاکسی که رد می شد را متوقف کرد. مرا سوار ماشین کرد و گفت شما برو خانه، به بقیه اش کار نداشته باش.

روز دادگاه، مرد که گویا اسمش محمد بود، جلوی در اتاق قاضی  با من چشم در چشم شد، گفت اگر همین جا رضایت ندهی، بچه ات را می کشم، من هم بروم زندان ، برادرهایم بچه ات را می کشند. سربازی که همراه او بود، با لگد به میان پایش زد.

وقتی به اتاق قاضی رفتم، سرباز به قاضی گفت که متهم تهدید کرده که بچه ام را بکشد، قاضی که یک آخوند با عمامه سیاه بود، نگاهی آکنده از خشونت به محمد کرد و گفت، آدمت می کنم. وقتی قاضی از محمد پرسید چرا نیمه شب به خانه من رفته، گفت: (آقای قاضی، این خودش به من نخ داد، وقتی برای تحویل مبل رفتم، بدون حجاب جلوی ما آمد) قاضی نگاه خشن به من کرد و پرسید:(راست می گوید؟) گفتم بله آقای قاضی! سری تکان داد بعد رو به سرباز کرد و گفت این را از اتاق ببر بیروم، بعد رویش را به منشیش کرد و گفت شما نیز همینطور. با آقای قاضی در اتاق تنها شدم، گفت : تو چه فکر کردی؟ حالا چون او بدون اجازه وارد خانه ات شده، آیا تو مرتکب گناه نشدی ؟ در واقع مقصر اصلی خود تو هستی که حجابت را رعایت نکردی و این مرد بیچاره را نیز به گناه انداخته ای. می دانی به خاطر بی حجابیت که الان هم خودت اعتراف کردی، باید شلاق بخوری؟ تو هم مانند این مردم جرم مرتکب شده ای و به خود این مرد هم سیگنال داده ای، یک لحظه وحشت مرا فرا گرفت، شنیده بودم که شلاق چه قدر وحشتناک است. زبانم بند آمده بود. قاضی خنده ای کرد و گفت: اما  نترس، می شود به توافقی برای حل این مساله برسیم…