سالها پیش یاری داشتم و روزگاری خوش . انسان عاشق پیشه ای که درس می خواند اما هنرمند غریبی بود سه تار میزد و صدای زیبایی داشت و حالش که خوش بود برایم می خواند و نمی دانم معجزه عشق بود یا واقعا صدایش مرا به معراجی میبرد که دیگر با هیچ نوایی تجربه اش نکردم . انروزها زندگی ام زیبا بود و معنی داشت .نه که الان بی معنی باشد اما ان روزها دلیل خوبی داشتم که بالبخند از رختخواب درایم و روز را شروع کنم . دلیل داشتم که همیشه زیبا باشم و زیبایی بسازم . وقتی می امد تشنه بودیم …تشنه بمعنای واقعی کلمه ..تشنه ی اغوشی برای گم شدن ..برای یکی شدن و به جاودانگی پیوستن و من انروزها معنی خواستن را فهمیدم . وقتی تک تک اجزای تن میخواهد ..مثل دریایی که ساحلی را جستجو می کند تا ارام گیرد ..و من می خواستمش ..و او هم.. و از همه مهمتر خدا هم بود .عصر ها خسته از مسولیت گردش هفت اسمان و هفت دریا ، می امد و لب پنجره می نشست و شادی و نجواهای مخلوقش را نگاه میکرد و لبخند میزد . شاید انروزها خدا هم لب پنجره ای را می خواست که در ان تصویری از جنگ و کشتار و خیانت و دعوا و دروغ و دزدی نباشد تا بنشیند و به زیباییی ها نگاه کند . تا شاید دلش گرم شود و برای مدتی هم که شده احساس پشیمانی نکند که چرا ادم را افرید و اشرفش کرد .
و ما دوتا هم به بودن خدا لب پنجره خانه دلگرم بودیم و از بودن لذت می بردیم …راستش نه انروزها و نه الان نفهمیدم چرا علت عاشق زعلت ها جداست و چرا روزگار دلداری روزگار دیگریست که همه چیز در ان زیبا بنظر میرسد . زمین ، اسمان ، خانه ، شهر ، و همه چیز رنگ دیگری دارند و خواستنی میشوند و تو از اینکه هستی و هستند راضی و شادی .یادم می اید شبی کنار تخت نشسته بود و من داشتم با طره ای از مویش بازی میکردم و او ساز میزد و زیبا میزد و من ، که در اوج بودم … که ناگاه ساکت شد و من را میان اسمان و زمین رها کرد … پرسشگرانه چشم باز کردم که دیدم بمن خیره شده و اشکی که از کنار چشمش ، گرفتار ، میان شرم و جاذبه ، دنبال راهی می گشت تا فرو افتد که یکدفعه پرسید….. با من ازدواج می کنی؟
و من انروز و در ان لحظه نفهمیدم و نگاه نکردم تا ببینم خدا انروز لب پنجره نیست که شاید گرفتار بوده و از ان بدتر… ندیدم شیطان مظلومانه بردر ایستاده و نگاه می کند و….اری من هیچکدام از اینها را ندیدم و گفتم :اری
و این اغاز مشکل بود … دیگر رنگ حرف ها عوض شد ..دیگر وقتی می امد بجای صدای ساز، صدای حرف های ما بود که بوی روزمرگی میداد . دیگر من یار نبودم که زنی بودم که غیرت اجازه نمی داد شب خانه دوستی باشم و او نداند کیست و کجاست . که حالا شغلش برایم مسخره بود و با درامدش یک اتاق هم نمیشد اجاره کرد و …. صدها حرف و بحث از اینگونه از روزمرگی ها…و خدا که خاموش نگاه میکرد و نمی دانم چه فکر میکرد اما همچنان هر غروب می امد و لب پنجره می نشست اما میدانم که دیگر لبخند نمیزد که اگر میزد حتما می فهمیدیم… که شاید او هم از خودش دلگیر بود که چرا یکروز مارا تنها گذاشته ………. یا شاید هم از ما دلگیر بود که چرا یکروز هم نتوانستیم انچه را بما هدیه کرده را حفظ کنیم
یادمه اولین دعوای سختی را که کردیم چقدر گریه کردم و چقدر دلم میخواست بمیرم .. اما دومین بار که دعوایمان شد و در را بهم زد و رفت رو به خدا که لب پنجره بود کردم و گفتم
راستش میخواستم بهش بگم.. تمومش کن اما دلم نیامد و بجایش اهی کشیدم و…) گفتم :خدایا اخر این قصه رو عاقبت به خیر کن . من .نمیخوام زجر بکشم .و فقط من میدانستم و خود خدا ، که این عاقبت بخیری خواستن ، فقط معنای تمامش کن ، داشت و در ان شب من در اصل دلم میخواست که ان در، دیگر برویش بازنگردد . و این .کاری بود که خودم جرات انجامش را نداشتم
حالا سالها گذشته و در این سالها هم این تخت خالی مانده و هم لب پنجره و من امشب بیخواب به این فکر می کنم که ایا من خیانت نکردم ؟ ایا من به اندازه همان یک اه خیانت نکردم ؟ به اندازه همان یک لحظه ای که خواستم نباشد و تمام شود.نمی دانم اما احساس بدی دارم و این احساس سالهاست که بامنست . که اگر خیانت نبود خدا نمی رفت که لب پنجره می نشست ولو ساکت …که اگر بود من برایش می گفتم از تمام سختی هایی که با رفتنش ، من نمی دانم انها را به که بگویم

شاید این lova story مال خیلی ها باشه … اگر نخواسته بودی که تموم شه … بیشتر طول می کشید و بعدش چی ؟ وقتی زدواج تو مملکتی مالکیت و حذف آزادی معنی شده …
نه می شد همونجوری ادامه بدبد خیلی …نه میشد تو کله ی هم خیلی تعریف جا افتاده از ازدواج رو به راحتی عوض کنید …
غمگین بود …
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك
كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه
يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه
يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛
يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت
هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود،
انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند
من آن خاكي هستم كه خدا از نفسش در آن دميده
من آن خاك قيمتيام
که می خواهم تغییر کنم……… انتخاب کنم
وای بر من اگر همین طور خاك باقي بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
love it
جون مادرتون دست از سر این کلمه بردارین؛ دیکتاتوری!!!
پدرت خوب مادرت خوب دیکتاتوری یه وازه ی سیاسیه، مربوط به قدرت سیاسی میشه، حالا شما هرکی گوشتونو کشید جیغ بزنین بگین دیکتاتور!
آخه یه بلاگر چی رو میتونه دیکته کنه؟ اصلا با ذات رسانه ای مثل بلاگ جور در نمیاد، مگه دارین درمورد رادیوتلویزیونی که در حصر یک قدرت سیاسیه حرف میزنین؟ اگه این تنها وبلاگ در دسترس کشور بود و با حمایت های حکومتی به هیچ بلاگی اجازه ی تاسیس داده نمیشد، اونوقت بله، حرف شما درست بود این یه دیکته ی سیاسی میشد.
اما اینجا رو چند نفر یا به روایتی یه نفر ساخته در درجه ی اول برای بیان خودش و دقیقا حق آزادی بیانه که به صاحب مطلب اجازه میده کامنتا رو به دلخواه پاک کنه، درست مثل وقتی که شما نمیخواین صدای آدم بخصوصی رو بشنوین یا موضوع و حرف و کلمات خاصی حالتونو بهم میزنه به نوعی دارین خودتونو بیان میکنین و از اونجا که بلاگ یه رسانه ی شخصیه در اون هیچ حقی برای کسی غیر از صاحب اون محفوظ نیست، مثل دفترتون که هرجوری بخواین باهاش رفتار میکنین، هرچی رو بخواین مبذارین باشه هرچی رو نخواین خط میزنین. این وسط چیزی به کسی دیکته نمیشه که چپ میرین راست میرین دیکتاتوردیکتاتور میکنین.
دیکتاتوری رسانه ای مال رسانه هایی مثل بلاگ نیست قربونتون برم.
ما یک واژه به اسم دیکتاتور به معنی حاکم مستبد داریم دوست عزیز و یک واژه به اسم دیکتاتورمنش که در وجود هر کسی میتونه باشه
من جمله شما که با عبارت «چهار دیواری اختیاری» همه چیز رو میخواهید توجیه کنید
آها اینطوریه پس! مرسی که همه ی کامنتمو در یک جمله خلاصه کردی، چه ایجازی! چه پسری!!
گل پسر لطف میکنی برای روشن شدن اذهان عمومی دیکتاتوری رو ریشه یابی کنی؟ خود کلمه رو بی زحمت معنی کن، حداقل پیش خودت معنیش کن و دوباره نظر قبلمو بخون.
تبریک میگم به خودتون و به همه ی اونایی که فکر میکنن خوندن 10تا کامنت خوب خیلی بهتر از خوندن 100جور اراجیفه. امیدوارم حداقل شما انقد سلامت نفس داشته باشید که جایی که فحش میخورینو حذف میشین برنگردین، هر چند اومدن با یه اسم مستعار جدید کاری نداره
خوب باشید و واقعی
خیلی قشنگ بود +++++++
این مال کی بود ؟ قشنگ بود
حرف دلمون رو زدي .چرا نميشه بدون فكر كردن به آينده از لحظات شيرين لذت برد.همش بايد فكر كني چي بگي چطور رفتار كني حواست به چيا باشه.اگر خوب بود به ازدواج فكر كني و….
همه اينجا دنبال كيس ازدواج هستن چون رابطه بي قيد و شرط معني نداره ا ينجا نه از سمت تو نه اون آدم و نه ديگران.
شما جماعتی هستید که سیب رو چیدید و گاز زدید و از بهشت رانده شدید ، این نتیجه کارتونه و تا دنیا دنیاست این حس خیانت با شماست.
حالا شما چرا از بهشتتون سقوط فرمودین افتادین توو این بلاگ زمینی سیب نخوردگان پرهیزکار؟
نسوان عزیز
من رو که میبینید (تصور کنید که دارید یه دودول ختنه شده میبینید)، اون «زائده»ام رو بریدم انداختم دور، حالا هم خیلی خوشکل تر شدم، هم خیلی بهتر کار میکنم.
شما هم لطفا این وبلاگتون رو ختنه کنین،»زائده»تون رو ببرین خیلی وبلاگتون بهتر میشه.
این زائده ی طفل معصوم اینجا خیلی احساس مسئولیت میکنه و فکر می کنه همه روی صحبتشون با اونه و حتما نظر اونو میخوان بدونند. اینه که تقریبا روی همه کامنت ها یه ابراز وجودی کرده.
الان هم مطمئن باشین میاد در مورد این حرف من هم یه ابراز وجودی میکنه. البته با ادبیات چماق به دست و گروه فشاریش.
بعد هی بگین اسلام بده… اگه وبلاگ نسوان هم ختنه میکردن دیگه این زائده ی روی اعصاب همه اینجا نبود.
سلام «فامیل دور»
)
)))
شما هم اسمتون…
خدابگم چیکارت نکنه.. از این به بعد هروقت کامنت های این دوستمون «زائده» رو میخونم نمیتونم این تشبیهت رو از ذهنم بیرون کنم.
خیلی خدا بود کامنتت
زیبا بود
kheili ghashng bu d. mrc. ta inja ro khili dos dashtm:
یا شاید هم از ما دلگیر بود که چرا یکروز هم نتوانستیم انچه را بما هدیه کرده را حفظ کنیم
خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که بیشتر دوست میداری بجشان که دوست داشتن برتر از عشق است
عاشقی یک گذره و صد البته زیبا و دوست داشتنی
اما دوست داشتن یک پایداریه که شاید به زیبایی عاشقی نباشه اما خیلی خیلی قویتره (مثل رابطه والدین و فرزند )
من و خانمم هم مثل همه عاشق هم شدیم ، بعد ازدواج کردیم و مثل همه زن و شوهرهای دیگه اوایل خیلی با هم دعوا میکردم دعواهای خیلی شدید که به قهر کردن و تصمیم طلاق هم میرسید
اما یواش یواش یاد گرفتیم که ما هم 2 تا انسانیم مثل همه انسانهای دیگه دارای بدیها و خوبیها و یاد گرفتیم که همدیگر رو تحمل کنیم و این مسئله باعث یکی شدنمون شد
الان عاشق هم نیستیم اما خیلی همدیگه رو دوست داریم و هر دومون تمام وجودمون رو گذاشتیم تا بچه مون رو خوشبخت کنیم
مردم زمانی به دلایلی ازدواج می کردن. اقتصادی ؛ امنیت ؛ بقای نسل. اون دلایل امروز مثل سابق موضوعیت ندارن. به نظرم ما با یک قرارداد طرف هستیم که الزامات اون از بین رفته ولی فرم اون تغییر نکرده. برای همینه که هر روز مشکلات بیشتری پیش می اد.
خیلیا هنوز درگیر فرهنگی هستن که دیگه سرچشمه هاش برای اونا خشکیده و خیلیا هم تو موقعیتی هستن که به فرهنگ لازمش مجهز نیستن.
چه عجب! نگفتید مشکلات ازدواج امروزی تقصیر این فمنیستهاست …. بذار من اعتراف کنم… همش تقصیر این فمنیستهاست که تو اقتصاد و سیاست و کنترل خانواده و سقط جنین و…. دخالت می کنن …. و قوانین رو بهم می ریزن…..
این که بگیم همه مشکلات دنیا زیر سر فمینیست هاست درست نیست.
ولی فمینیسم نسبت تنگاتنگی با فاشیسم داره.
موافقم
وای حاجی…از شما انتظار نداشتم…..
پس بر سر عشق چی اومد؟
راستی من ویولتام..اونی که خیلی حسوده…
بریجیتای عزیز
با کمال احترامی که برات قایلم واقعا فکر نمیکنم جنس نوشتههای تو به این وبلاگ یا اون هدف ضمنیای که وبلاگ داره شباهتی داشته باشه.
شاید تنها و تنها شباهت تو با لولیتا، ویولتا، سامانتا و حتی اسکارلت (خود اینها خیلی عقاید و نوشتههاشون با هم فرق داره) این باشه که تو هم یک مطلقهی معلقهای.
این نظر من اصلا قضاوتی در مورد خوب یا بد بودن نوشتههات نیست چون این قضاوت کاملا شخصی است و فرد با فرد تفاوت داره.
شاید بهتر باشه یه وبلاگی برای خودت باز کنی و اونو اینجا معرفی کنی.
من تا به حال توی این وبلاگ کامنت نگذاشتهام ولی از ابتدا تا انتها رو به روز میخونم.
این کامنت رو میخواستم چند وقت پیش بگذارم ولی گفتم شاید دارم زود قضاوت میکنم.
همیشه موفق باشید
چیه ؟ چون اصلا سکسی ننوشته و رگه هایی از یه احساس واقعی (شاید پشیمونی) تو حرفاش هست جنس نوشته هاش به بقیه نمی خوره؟
حتما باید بگه بیخیال خونه زندگیتون بشید برید با هر کی خواستید باشید تا خوشت بیاد؟
بریجیتا می خواستم بگم من خوشحالم که وقتی می یام اینجا هر دفعه یکی تون می نویسه. من از این تفاوتِ نوشتن لذت می برم.
هر کدومتون دیدی خاص از زندگی داره که هر کدومشون باعث زیباتر شدن این وبلاگ می شه.
می خواستم به تو و اسکارلت بگم و همچنین ویولتا و لولیتا هیچکدومتون اینجا رو رها نکنین. اینجا به همین منوال و سبک خیلی هم زیباست.
Go Nesvan!!!
سامانتا رو یادم رفت بگم.
خلاصه:
You Rock
خرزهره جان موضوع قرارداد نیست . موضوع اینکه دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد . معمولا آدمها ی دیکتاور نمی توانند دیکتاور های دیگر تحمل کنند .
اونوقت آدمای دموکرات میتونن؟
chera in tor mishe?
ای بابا چه حرفا…. کی گفته خدا از این بی ناموسیها خوشش می یاد.؟… دو تا موجود نامحرم!!!… تو یک خونه خالی!!!!….. اگه خدا کنار پنجره اتون بود که سنگ تون کرده بود…..
چقدر زیباست روزهای عاشقی،روزهایی که فقط عاشقی،دوست داشتن بدون قیدو شرط،روزهای که دلت پر میکشد برای دیدن یار،لحظه های که حتا با شنیدن زنگ تلفن و دیدن اسم یار نفسهایت به شماره میافتاد،دلت تنگ میشود فقط برای اینکه محکم دستت را در دستش بگیرد و چقدر مقدّس است این لحظه،آرامشی بمانند آرامش دریای بعد از طوفان…
ولی به محض اینکه حرف ازدواج میشه عشق جاشو با منطق عوض میکنه و روزمرگی جای خلوته عاشقانه رو میگیره،ولی به نظر من خدا همیشه سر همونجای قبلیش نشسته ولی مشکل از ماست که ما فقط تا وقتی عاشقیم خدا رو میبینیم بعدش دیگه خدا یا کمرنگ میشه یا بیرنگ!
<?phpcomments_number('نظرات شما تنها قابل مشاهده برای آی پی خود شماست‹,’ذخیره سازی Sqlite برای ارسال نظرات کاربر »‹,’%Comments»‹);?>
حالا چرا همه کاسه کوزهها رو سر خدا شکستی؟!
البته من رو خدا غیرتی نیستما… سوال شد واسم!
I like it. great
پیشنهاد می کنم روز ۲۵ اپریل به اسم روز رمضون یخی نام گذاری بشه.
ببخشید مزاحم احوال بی طرفتون شدم، شما ماشاالله چه خوب از پشت پرده سر در میآرین، بله من جدیدا استخدام نسوان شدم برای برچسبزنی ودروغ و فحاشی و ابتذال هرچه بیشتر تا جایی که اثری از شعور توو این بلاگ پیدا نشه و کلا بشه بلاهت و بلاهت و بلاهت. در همین راستا برای تقویت و تشویق شما برای حضور و اظهارنظر در این بلاگ در قبال 1000 تومن با چهار 0 کم شده که از نسوان دریافت کردم به کل کل با شما میپردازم.
1
شما به من بگو منبع میدونی چیه؟ (منبع و آب و اینا نه، بیشتر فکر کن) ماخذ هم نمیدونی چیه؟ رفرنس چی؟ من که میگفتم زیاد نظر نمیدم؟ این جمله رو از کجای حرفام اخذ کردی؟ اونجا میشه ماخذ.
2
مطمئنی که توو اسمت ط رو به اشتباه جای ش نذاشتی؟
3
چرا اینروزا همه متقیان بهشتو ول میکنن میآن بلاگ نسوان!؟!!! بابا کلی زحمت کشیدین شما، تقی بازی درآوردین، به هیجاتوون حرام وارد نشده، به همه جا حلال دخول کردین، مصیبتها کشیدین، چه سختی ها که نکشیدین تا یه لگد به ماتحتون نزنن بندازنتون بیرون، حالا چی شده که 4دستوپا خودتونو از بهشت میکشونین اینجا؟ نکنه وعده های بهشتیتونو اینجا میبینین؟
بابا توهمم حدی داره!!! اینجا اینترنته آقا جان!!!!! 100 ساله دیگه هم تو دستت به اینا نمیرسه. عزیزم اگه اونجا سهمتو پیچوندن برو یجا که حداقل حظ بصر ببری، بشین سر کوچتون، نه؟ برو توو این سایتای مستهجن، درسته زنده نیست اما از هیچی که بهتره. به جان جفتمون اینجا اون هزاریه هم که من گرفتم دست تورو نمیگیره.
کسی بهشتو ول نکرده بیاد اینجا.هممون درگیر جهنمی هستیم که خودمون ساختیم.
شاید جهنمی که من توشم از مال شما بدتر باشه.اما من پشیمونم از کارهایی که کردم و اینا افتخار می کنن به کارهایی که کردن.
«شما جماعتی هستید که سیب رو چیدید و گاز زدید و از بهشت رانده شدید ، این نتیجه کارتونه و تا دنیا دنیاست این حس خیانت با شماست.»
بیا این کل نظر اولته، نظر آخرتم که همینجاست. حرف حسابت چیه الان ؟ یعنی من باید تمام تناقضات شما رو شرح بدم؟ باشه.
عزیزم اولش شما جماعت اونارو از جماعت خودت جدا میکنی و میگی اونا سیب میل کردن و از بهشت رانده شدن، این حرف معنیش اینه که جماعت شما و خود شما سیب میل نکردی و در بهشت موندگار شدی. این از این. در نظر آخرت میگی هممون درگیر جهنمیم؟ آخر ما در مورد کدوم نطرت بحث کنیم وقتی هرکدوم اون یکی رو نقض میکنه؟ آخر شما بهشتی هستی یا به جهنم رفتی نشستی از اونجا داری امت رو ارشاد میکنی؟ باتقوایی یا خودتم رطب خوردی و داری منع رطب میکنی؟ اگه شما لیاقت رهنمود دادن داشتی اول خدات تو رو میبخشید و از جهنم درت میاورد، تو که هنوز توو جهنمی بشین همونجا کبریت بازیتو بکن و وقت ما رو هم با یه اسم مستعارو اظهارنظرای شکمیت نگیر.
اینا که به شما تجاوز نکردن اومدی شاکی شدی. شما مگه فضول افتخارات و شرمساری های مردمی؟ به شما چه که کی به چی افتخار میکنه یا از چی خجالت میکشه؟ عیسی به دین خود، موسی به دین خود. تو رو توو قبر خودت میذارن عزیزم.
آدم زنده وکیل وصی نمیخواد، تو پست رو بخون و نظرتو بده باقیش به تو ربطی نداره
این حرف من نیستا، نقل قوله.
بابا جانم من به اختلاف ها کار ندارم کوس و تکیلای مرا بدهید تا بروم
کتیبه! چرا قاطی میکنی؟
سامانتا کی تاحالا سکسی نوشته یا لولیتا و حتی ویولتا!
خوب اگر واقعا متوجه تفاوت ماهوی اینها نمیشی و تنها تفاوت رو مسایل سکسی و غیرسکسی میدونی که هیچ بحثی نیست!
در مورد هر کس بد میگید بگید اما اگه در مورد سامانتا حرف زدید با من طرفید
سامانتا نگو یه شاخه گٔل
زنبق داره
ماه
یه شاخه روز
از این عکسهای قلب و اینا دیگه
I mean Roz
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
این فقط یه ملو درام کلیشه ای و تکراریه ، منو یاد فیلم فارسی انداخت.
اما شما مطمئن باش که نه خدا و نه شیطان، سرنوشت ترا بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند، بتی که دیگرانش می پرستیدند.
این دو خط آخر این کامنت رو باید با آب طلا نوشت …
چون فقط یکبار زندگی میکنیم هیچ پاسخی برای بایدها و نبایدهای زندگیمون وجود نداره. ما را عمری دوباره و سه باره و شاید هم چندین باره باید تا شاید جواب سوالاتمون رو بگیریم و بفهمیم کجا اونکاری رو که باید میکردیم کردیم و کجا اشتباه کردیم.
Einmal ist keinmal
تصور ما از ازدواج منگنه شدن دو آدم به همدیگه است برای یک عمر و اینجاست که حساس میشویم و گیر دادن ها و اضطراب ها شروع میشه و فکر میکنیم اگر اشتباه انتخاب کنیم راه برگشتی نیست پس مته به خشخاش میگذاریم وهمیشه به همه چیز خیلی موشکافانه نگاه میکنیم چون حساب یک عمر زندگیست!به نظرم اگر به ازدواج به شکل یک قراداد بین دو انسان نگاه کنیم همه چیز فرق خواهد کرد،چون اضطراب این را نداریم که اشتباه یعنی پایان همه چیز و به این هم فکر میکنیم که اگر انتخابمان درست است باید با گذشت و خوب باشیم تا طرف مقابل هم از انتخابش خواشحال باشد و زندگی مشترکمان دوام داشته باشد.
حرف شما درسته پاپا، ولی ببینید با ازدواج آدم در یک موقعیتهایی قرار میگرد که همان حکم منگنه شدن را دارد. پای یک سری تصمیم گیریهایی پیش میاد که هر دو طرف باید بتوانند سرش توافق کنند، حالا اگر این توافق حاصل نشود و آدم نخواهد یا آمادگی فسخ قرار داد را هم نداشته باشه باید کوتاه بیاد … اینجاست که حسابگری و خودخوری شروع میشود. بعد به نظر من اینکه بخواهی یک قرار داد را فسخ کنی، بعد از اینکه اینهمه براش سرمایهگذاری عاطفی و زمانی و شاید مالی کرده باشی، یا جرات زیادی میخواد یا دل خیلی پری. چون یک جوری آدم را در برابر خودش قرار میده، که هم باید درستی انتخاب گذشته خودت را نفی کنی و حداقل بتوانی به خودت اعتراف کنی که انتخابم اشتباه بوده، مخصوصاً اگر گزینههای دیگری هم غیر از ازدواج با شخص مورد نظر داشته یی.
قبول دارم و حرف شما هم کاملا درسته اما من فرضم بر این بود که یه سری پیش نیاز هم لازم داریم مثل شناخت نسبی قبل از ازدواج
در فرهنگ ما مشکلات از اول راه شروع میشه به خاطر عدم شناخت،یعنی دو طرف شناخت کافی از هم ندارند برای مثال چند بار سفر دونفری داشته اند؟صفربار! چند روز با هم زندگی کرده اند؟بازهم صفر روز!وقتی با کسی بری سفر فقط خوبی ها رو تجربه نمیکنی و پیشامدهایی که منتظر اون نیستیم هم ممکنه اتفاق بی افته و میشه طرف رو سنجید یا در زندگی مشترک میشه اخلاق و خوبی و بدی های طرف رو شناخت.اگر اینها قبل از ازدواج فراهم باشه و شناخت نسبی وجود داشته باشه و وقتی دو طرف دیدن برای هم مناسب هستن و بعد از این شناخت دو طرف به ازدواج به شکل یه قرارداد نگاه کنن اون وقت دیگه این شرایطی که شما گفتی احتمال پیش اومدنش خیلی کم میشه.
چه قدردوست داشتم این داستان پنجره هارو، چقدر قشنگ !
ولی چقدر بد که این فرهنگ مملکت ما تمام شدنی ها رو تبدیل میکنه به ناشدنی ها .
چون هنوز نیکی یک رابطه رو با سرانجام کشیده شدنش به ازدواج میسنجند.
هنوز رابطه ها رو برای سود ش میخوایم…
اما این برام جالبه که هنوز ی آدمایی پیدا میشن که فک میکنن قصه ی آدم و هوا و عدن و مار و سیب چیزی جز ساخت و پرداخته ی ذهن بشره!!! احساس خیانت!!!
باور کنین اگه قصه هم واقعیت داشته ماره آدم خوبه بوده. اون کدوم خدایی که تصمیم میگیره میلیارد ها موجود زنده ی عاقل رو از زندگی ، عشق و تمام بقییه ی لذت های زمینی محروم کنه و کاری در جهت این نکنه که اون دو تا بچه از اون شکل و شمایل کودکانه در بیان و بجای خلاقیت و تمدن فقط تو باغ بهشت بازی کنن!!!
خیلی قشنگ نوشتی. نه تنها علت عاشق که علت عشق هم از علتها جداست. دست کم برای من تا به حال اینطور بوده. چند وقت پیش توی جشنی با جوون خوش قد و بالایی از برایتون هم صحبت شدم و تا آخر مراسم با هم بیشتر از سیاست و اقتصاد و این جور چیزا حرف زدیم. موقع خداحافظی شماره تلفن ردّ و بدل کردیم که برای من طبق معمول اینگونه مراسم و تجربه یه جور فورمالیته محسوب میشه و کاربرد دیگهای نداره. اما از سه روز بعدش شروع کرد به س ام س زدن که میشه همدیگه رو ببینیم، اصلا جوابشو ندادم، اما خسته نشد و تقریبا یک روز در میون دو تا سه س ام س میفرستاد . این مداومت و اصرار از یه انگلیسی در مورد کسی که تنها به اندازه یه گپ دو سه ساعته میشناسه کمی عجیب بود! تا بعد از سه هفته که جوابشو یکی در میون با هوشمندی پیچیده تو کاغذ کادو سبکسری بهش میدادم. سه هفته دیگه هم به این منوال گذشت. فهمیدم، خوشش اومده، خیلی دلش میخواد دوباره ببینه ولی بیشتر از همه اینا خیلی دلش میخواد باهام بخوابه!!! با خودم روراست بودم، خیلی دلم میخواست بدونم این وان نایت استند که این همه راجع بهش صحبت میکنند چیه و یک بار تجربهاش کنم! یکی از شبهایی که در راه برگشت از کار به خونه باز هم س ام س همیشگی رو فرستاد که چیکار میکنی؟ دوست داری به من ملحق بشی بریم با هم چیزی بخوریم؟ جواب دادم آره! رفتم و شب خیلی قشنگی بود! بعد از اون هم به پیشنهادش که میخواست برای چند ماهی که توی این شهره با هم باشیم جواب منفی دادم و یا حتا اینکه گاهی با هم بریم چیزی بنوشیم! و بدین وسیله این اولین و تنها تجربه وان نایت استند زندگیم پشت سر گذاشتم. اما چرا؟ دیدم بابا کار هر بز نیست خرمن کوفتن! اصلا نمیتونم تنها در سطح فیزیکی و بدون دوست داشتن چنین کاری کنم! خدای من! مفهوم این کار برای من به شدت در روحم با عشق در همه ابعادش آمیخته است! چند بار ناخودآگاه به زبونم اومد بهش بگم دوست دارم!!! در حالیکه اصلا دوسش نداشتم! در واقع این همبستر شدن بود که جز با دوست داشتن برای من تعریف نشده بود و این بود که خیلی غریب بود…. در تمام مدتی که اون از من تعریف میکرد من در شوک بودم و حیرت و در ذهنم مشغول تجزیه و تحلیل که چطور چنین چیزی امکان داره!!! اون بدبخت هم نمیدونست جریان چیه همش میپرسید: آر یوو آررایت؟ آر یوو اوکی؟ تازه اون شب فهمیدم یه گلفباز حرفهایه که برای این فصل اینجا بازی میکنه!
اینه که علت عشق از همه علتها جداست…..
کامنت مفتخر (در پست «بیگانه»):
این اگه مالی بود فکر میکردی مردا بهش مهلت میدادند که روزی چند ساعت پای اینترنت و وبلاگ باشه؟ روی هوا میزدنش بخدا.
کامنت Tabassom (در این پست):
« اصلا نمیتونم تنها در سطح فیزیکی و بدون دوست داشتن چنین کاری کنم! خدای من! مفهوم این کار برای من در روحم به شدت با عشق در همه ابعادش آمیخته است! در واقع این همبستر شدن بود که جز با دوست داشتن برای من تعریف نشده بود……»
دوستی می گفت یکی از استادانش که تحصیلکردۀ سال ها پیش فرانسه بود، در سر کلاس از تعداد پر شمار و گونه های مختلف پنیر در فرانسه صحبت می کرد و از جمله از قول ژنرال دوگل که در زمان تحصیل او در فرانسه رییس جمهور بوده جمله ای با این مضمون نقل کرده بود: حکومت کردن به مردمی که تا این اندازه ذائقه های متفاوت دارند کار بسیار مشکلی است.
شاید وبلاگ نویسی «برای عموم!» نیز به همین قیاس کار بسیار مشکلی باشد !!
سوال ها و بحران های پیچیده لزوماً پاسخ های پیچیده ندارد مشکل بخش بزرگی از انسان ها با یک پارتنر و شریک جنسی خوب حل میشود به خصوص خانم ها. بریجیتا صادق ترین نویسنده وبلاگ نسوان تا امروز بوده است. کم ادعا و دانا برخلاف ادعا مندان فلسفه خلسه و مکاشفه از در عقب
رک و روراست میگم!
دنیای من با تو کاملا فرق داره! بعد دو سه بار اومدن به وبلاگت تازه فهمیدم بیشتر نوشته ها تخیل و خیالبافی های خودته! و تو فقط می نویسی! پیگیر کامنت های گذاشته شده توسط خوانندگان نمی شوی! و نظرات را به هیچ جایت هم حساب نمی کنی !اینقدر مغروری؟!
برای ظهور آقا امام زمان جمیعاٌ صلوات چی بود؟! اون عکس زیرش چی بود؟!
خوب یک ملت را اَل خودت کردی…
نمی فهمم دوستان چرا به جای اینکه از نوشته ها لذت ببرند و کمی در عالم معنای واژه ها سیر کنند همش به هم می پرند؟؟؟؟ بابا این واژه ها اینهم زیر یه متن قشنگ زشت به خدا … این کلمه ها را صبح تا شب به هم میگین سیر نمیشین؟؟ قباحت داره به خدا
متن زیبایی بود دوست من، هر چند اشتباه کردم و کامنت ها را خوندم و از اصل مطلب دور شدم …
من هم این حس را تجربه کردم و این اشتباه را انجام دادم و خدا از کنار پنجره خانه من هم رفت و روزی رسید که کسی را که دیوانه وار عاشقش بودم را متنفر شدم … اما فکر نکن تو خیانت کردی … چه خوب که قبل از تنفر جدا شدی ، من 5 سال طولش دادم اما تنها ثمر این کار حذف کامل عشق و احساس و جانشین کردن نفرت بود …
همیشه شادزی
چون اینجا چندتا آدم دیکتاتورمنش جمع شدن میخوان خیل عظیمی از انسان های بسیار مودب و منطقی و گوگولی رو که تصادفا از اینجا هیچ هم خوششون نمیاد اما اتفاقی هی گذرشون به اینجا میخوره رو در کمال خشونت و وقاحت حذف کنن، تصفیه کنن، آقا اصلا اینجا داره انقلاب فرهنگی میشه… دلیلش اینه…..
من با نظر رضا کاملا موافقم.
با حذف کامنتهای مزخرف هم همینطور
حرفهای آدمهای اون تیپی رو یک عمر شنیدیم بهتره اینجا حداقل ماله خودمون باشه
هی چرت و پرت میگن دیکتاتور دیکتاتور…
بابا مگه قحطی وبلاگه ؟؟؟ خوب برین یک وبلاگی رو بخونین که به نظراتتون نزدیکتره
راستی نوشته خوبی بود دستتون درد نکنه
من که نه….اما ما «ما» کامنت های اراجیف را حذف می کنیم. برخی دوستان ید طولایی در خلع ید مخالفان دارند.
اما سوال من از شما این که چرا نمی توانید از کنار کامنت های ناموافق عبور کنید؟دیگر بالاتر از فحش ناموس نیست که با ما دادند و گذشتیم و گذشت….
شاید هم من اشتباه می کنم…. اما اینهمه خشم برای چی؟
اگر اینجا مال خودمون باشه جایی برای تضارب ارا باقی نمی ماند. خفه کردن صدای مخالف کار سختی نیست اما……حوصله تان سر می رود.
دوست ندارید با نظرات دیگر آشنا بشیم؟؟؟
سلام مشکل نظر مخالف نیست ، مشکل اراجیف گویی و بی احترامی به شعور خواننده مطالبه … بحث اینه که حرف رکیک زدن و چرت و پرت گفتن یا گیر دادن به یه واژه مثل دیکتاتور اون هم در جایی که هیچ ربط یا اثر یا بار معنایی ندارد تنها سبب بی حوصلگی خواننده و از بین رفتن طعم نوشته های زیبایی که دوستان می نویسن …
(حالا که دقیق شدم دیگه مطمئن نیستم مخاطبتون من باشم اما جوابمو قبلش نوشتمو میفرستم)
فکر کنم شما ویولتا باشید… ببینید
موضوع تولید اتفاق نظر و خفه کردن صدای مخالف نیست، چه بسا من هم با شما اختلاف نظر داشته باشم.
حتی با حذف کامنتها هم در این بلاگ شخصا موافق نیستم اما خودم رو مجاز نمیدونم سعی کنم سلیقه ی دیگران رو تغییر بدم. بجثای من سلیقه ای نیست.
معیار من برای جواب دادن فحش یا مخالفت نبود. من هم از فحشا گذشتم و به هرجایی که جواب دادم حتما چیزی رو به سوال کشیدم یا شرح دادم.
برای من حتی عبور کردن از کنار اراجیف هم راحته، چه برسه به عبور از کنار مخالفت، چنانکه در همین بلاگ بارها و بارها و همیشه تا همین اواخر از کنار همه ی اونها عبور میکردم و بزودی هم خواهم کرد.
علت این تکاپوی من که به خشم تعبیر شد این بود که خواستم یکبار هم که شده این نظرات تکراری کسل کننده رو به چالش بکشم تا شاید حاصلی برای اونا داشته باشه و یا خودم به چالش کشیده بشم و چیزی یاد بگیرم که تاحالا نمیدونستم. (که هیچکدومشم نشد)
نسوان عزیز
1- روراست بگم من نسبت به جاها آدمها و کلا چیزهایی که دوست دارم حساسم و دوست ندارم بهشون توهین بشه (تا حالال هم همیشه رد شده بودم) … شما دارین مینویسین ما هم داریم میخونیم و لذت میبریم شما از نظرات خود بخود بازخور (فیدبک) میگیرین نظرات مسموم ذهن شما رو مسموم میکنه و نوشته شما رو که در واقع مال ماست خراب میکنه و این هدف نهایی این آدمهاست.
2- از خشم گفتی … حقیقت اینه که من خشمگینم . از کشیده ای که از مسئول امور تربیتی مدرسه خوردم از توهین به پدرم به خاطر پوشیدن کفش ورزشی توسط من از اینکه خاطرات شیرین ترین سالهای ارتباطم با جنس مخالف به ترس و وحشت از همه آدمها خلاصه میشه از مردود شدن در اول دبیرستان برای نمره نیاوردن در درس دینی با معدل کل 18.5 و از خیلی چیزهای دیگه از همه اینها خشمگینم.
اما شما راست میگین ما مثل این آدمها نیستیم هرچند که تمام حرفاشون رو از حفظ بلدیم (حتی بهتر از خودشون) واقعا نمیدونم اگه فکر میکنین انجوری بهتره ….
همه چیز یک روزی تموم میشه. برای اتفاقی که تصمیم تو تنها فاکتور تعیین کننده نیست، که نباید خودت را محاکمه و سرزنش کنی. زیبای این عشقها در خاطرات قشنگی است که ازشون باقی میمونه. فقط به اندازه یک خاطره زیبا تو ذهنت بهش جا بده. بقیه ذهنت را برای چیز های موجود و در دسترس و یا قابل دسترسی نگاه دار.
خدا هم همیشه لب پنجره هست. بیشتر دقت کن. میبینیش؟
سام
یه چیزی بگم دلخور نشو
جدیدا خیلی ادم منطقی شدی حرفهای گنده و سخت میزنی
دیگه برای من اون ادم ساده و بی پروای قدیم نیستی
داری مثل ادم بزرگا میشی …شاید این از عوارض پدر شدن باشه اما سام قدیم خیلی دوست داشتنی تر بود اونقدر دوست داشتنی که سر کشیدن لپش دعوا میشد
ببخشید چی شد؟ یوقت جفا نشه در حقشون؟ تا حالا که آقا رمضون طنزپرداز برجسته ی بسیار مودبی بود حالا شد طرف حساب آدم پرنده ای مثل من؟ (پرنده = هرکسی که به هرکسی که کوچکترین چیزی گفته پریده)
قسمت عمده ی خرده کامنت آقا بهرام گور در جواب من؛
«دیکتاتورمنش که در وجود هر کسی میتونه باشه
من جمله شما که با عبارت “چهار دیواری اختیاری” همه چیز رو میخواهید توجیه کنید» (قابل توجه اونایی که معنی پریدنو نمیدونن)
حالا که دیگه شما رفتی اما ایکاش بجای کلی گویی یکم میرفتی دنبال معنی کلمات.
کامنت من که هست میتونی خط به خط معنیش کنی. خوب باشی و واقعی
اینو میگم؛ «آدم زنده وکیل وصی نمیخواد، تو پست رو بخون و نظرتو بده باقیش به تو ربطی نداره»
نقل قوله، حرف من نیست.
جناب زائده با اینکه قرار بود دیگه صحبتی با هم نداشته باشیم اما یک سوال کوچیک برای من پیش اومد
از نظر شما پاک شدن کامنتهای من و کسی مثل رهگذر در زیر همین پست ، انصاف بو د؟
آیا توهینی کردی بودم یا حرف رکیکی بر زبان آورده بودم؟
این سوال به من ربطی نداره اما نظر شخصی من که در این مورد هیچ اهمیتی هم نداره اینه که نباید پاک میشد، هرچند با اون کامنتها مخالفت اساسی داشتم. بهتره اینطور بگم که اکه اینجا بلاگ من بود پاک نمیکردم اما واضحه که من عرزه ی ساختن همچین بلاگی رو ندارم، در نتیجه اینکه گفتم «اینجا اگه بلاگ من بود» یک فرض کاملا محاله، چون از طرفی هم آدما باهم تفاوت دارن پس همه ی کارا و نتایج کاراشوتم نمیتونه با هم کاملا یکسان باشه.
مرسی از جوابت (هر چند محافظه کارانه)
یادم می اد که چند ماه پیش اینجا یک رای گیری کردیم که آیا کامنت کسی حذف بشه و یا نه. اکثریت رای دادن که هیچ کامنتی حذف نشه.
ولی شما به حرف اکثریت گوش نکردی و فقط شروع به پاک کردن کامتهای امید کردی.
الان میبینم که کامنتهای خیلی زیادی را حذف کردی از آدمهای مختلف.
فکر میکنم که خیلی تنها شدی.
اون موقع میگفتی که فقط و فقط کامنتهای امید پنج پاک میشه اونهم در صورتی که اگر کسی زیرش در جوابش کوچکترین چیزی بنویسه اونها را پاک نمی کنید.
این قضیه منو یاد یک داشتان از برتولت برشت میاندازه. حتماً خودت میدونی چی را میگم.
یادم می اد که چند ماه پیش اینجا یک رای گیری کردیم که آیا کامنت کسی حذف بشه و یا نه. اکثریت رای دادن که هیچ کامنتی حذف نشه.
ولی شما به حرف اکثریت گوش نکردی و فقط شروع به پاک کردن کامتهای امید پنج کردی.
الان میبینم که کامنتهای خیلی زیادی را حذف کردی از آدمهای مختلف.
فکر میکنم که خیلی تنها شدی.
اون موقع میگفتی که فقط و فقط کامنتهای امید پنج پاک میشه اونهم در صورتی که اگر کسی زیرش در جوابش کوچکترین چیزی بنویسه اونها را پاک نمی کنید.
این قضیه منو یاد یک داشتان از برتولت برشت میاندازه. حتماً خودت میدونی چی را میگم….
من که قبلاً خدمت شما عرض کردم این امثال لولیتا و ویولتا را در خارج پهن هم بارشون نمیکنند.
اینها اگه عرضه داشتن مجبور به پاک کردن کف مک دونالد که نمیشدن و اون یکی مجبور نمی شد که هر ماه از ایران خدا تومن براش پول بفرستن که در دانشگاه بره زیر دست یک استاد تازه دوباره به بهانه فوق لیسانس یا هر کوفت زهرماری بعد از سالها درس و کار در ایران!!! درس بخونه. آدم وارد را همین خارجی ها میذارن روی سرشون.
میماند چهارتا ادم بی عرضه و پرمدعا مثل این زنها که یا باید هر ماه کلی پول بدن که درس بخونن و یا کارشون به پاک کردن کف زمین میرسه.
آدمهائی در خارج به مدارجی میرسند که بتوانند از پس مشگلات و موقعیتهای مشگل بر بیان ، بتونن از عقلشون و فکرشون استفاده بکنند.
خوب پاک کردن حرف مردم که عرضه نمی خواهد هر احمقی این کار از دستش بر می آد.
مخالف باید حذف بشه
چه خوب صحبت کنه چه بد
بنابراین هیچ فرقی نمیکنه دوست عزیز
زن طلاق داده شده همینه دیگه. اگه شوخی و یا حرف منطقی حالیشون میشد که شوهره با اردنگی از در بیرون نمی نداختش.
دلم می خواهد زن باشم!
تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه
چه دربند و اسیر افکار سیاه ….
تقدیم به همه …
چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند …
آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار …. سین . جیم
==========================================
من به زنِ وجودم افتخار مي کنم
دلم می خواهد زن باشم… یک زن آزاد… یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم
تصمیم می گیرم و بالا می روم.
من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.
من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !
ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم
قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر…
برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،
آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،
مسافرت میروم حتی تنهای تنها …
.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،
اشک می ریزم! من عشق می ورزم……ـمن می اندیشم…
من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،
فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم…
حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.
زن من یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی
تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛
به هرکه بخواهد، هر جا
زن من یک موجود آزاد است.
اما به هرزه نمی رود.
نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛
به احترام ارزش و شأن خودش.
با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،
حتی به جهنم!
زن من یک موجود مستقل است.
نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،
نه صندلی که رویش خستگی در کند
و نه نردبان که از آن بالا برود.
زن من به دنبال یک همسفر است،
یک همراه، شانه به شانه.
گاه من تکیه گاه باشم گاه او.
گاه من نردبان باشم ،
گاه او.
مهر بورزد و مهر دریافت کند.
زن من کارگر بی مزد خانه نیست
که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد
و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛
که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.
روزهابشوید و بساید و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ
زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!
در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،
بچه ها بوی جیش نمی دهند،
لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛
اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛
ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه
که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،
در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.
نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.
گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند
اما از حرکت باز نمیایستد.
دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم …
نه جنس دوم…
نه یک موجود تابع…
نه یک ضعیفه …
نه یک تابلوی نقاشی شده،
نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،
نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،
نه یک دستگاه جوجه کشی.
من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،
بی آنکه دیگری را بیازارم…
فرای تمام تصورات کور،
هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!
باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،
بی تفاوت و بی احساس باشم،
بی ادب و شنیع باشم،
بی مبالات و کثیف باشم.
اگر نبوده ام و نیستم ،
نخواسته ام و نمی خواهم.ـ
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند.
من به زن وجودم افتخار می کنم،
هر روز و هر لحظه …
من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم
و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند
و تحسین می کنند
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند.
++++
بهروزجان
درضمن اون شعر که می گفتی مال مولاناست ؟؟؟ رو من هرچی گشتم توی کتابا پیدا نکردم
البته سند معتبری هم پیدا نکردم که نشون بده مال شخصی بنام حلمی باشه ….
هما ، عزیز دل برادر ، بعد از اطلاع یافتن از این که امکان دارد از حلمی باشد ، آنرا سرچ کردم و دیدم از ایشان است ولی با 2 روایت متفاوت(تفاوتی در چند کلمه).
من هم می خواستم میلمو بگذارم ولی فکر می کنم اگه میگذاشتم اینجا به قول رمضون خان بعضیها که «در بحران میانسالی و با عقده های فروخورده جنسی هستند» بهت از طرف آقای یخی ایمیل fake می زدن و یه چیزهای دیگه ای می گفتن .
بپا اشتباه نگیری
اسم لولیتا بد در رفته نگو ویولتا کامنت پاک میکنه عجب دروغگوئیه مار خوش خط و خال
التماس
چرا برای داشتنت باید که التماس کنم
چجوری باید خودمو توی دل تو جا کنم
دوری ازت سخته برام دنیا رو بی تو نمیخوام
یه روزی کورم میکنه این همه گریه کردنام
یه روزی کورم میکنه این همه گریه کردنام
آخه دل کردن از تو مرگمه
آخه دوری از تو تنها دردمه
تو بری زندگیرو میخوام چیکار
وقتی هر لحظه اون پر از غمه
آخه دل کردن از تو مرگمه
آخه دوری از تو تنها دردمه
تو بری زندگیرو میخوام چیکار
وقتی هر لحظه اون پر از غمه
به چشمای خودت قسم اگه نباشی بی کسم
نگو باید جدا بشیم نگو به تو نمیرسم
نذار به گریه خو کنم مرگمو آرزو کنم
برای داشتنت میخوام هر چی که خواستی رو کنم
برای داشتنت میخوام هر چی که خواستی رو کنم
آخه دل کردن از تو مرگمه
آخه دوری از تو تنها دردمه
تو بری زندگیرو میخوام چیکار
وقتی هر لحظه اون پر از غمه
آخه دل کردن از تو مرگمه
آخه دوری از تو تنها دردمه
تو بری زندگی رو میخوام چیکار
وقتی هر لحظه اون پر از غمه
*******
پی نوشت
اگه شعرش باعث نمیشه نری میخوای برات اهنگشم بذارم تا دلت بحال ما که کسی نگاهمون هم نمی کنه بذارم تا دلت برای ما بسوزه و نری ؟
میخوای؟
لولیتا جان
عزیز این کامنت بالا رو هم حذف کن این جواب بود …الان همه فکر می کنند من بی ناموس شدم و شعر بندتنبونی عاشقانه میخونم …..خدا بدور …چه جلافتا
@ برای زائده
عزیز دلم چیکار اینا داری ؟ بذا داریم میخندیم …بیکاری با اینا کل کل می کنی؟ اینا خودشون میگن بعد خودشون عصبانی میشن بعد یقه خودشونو میگیرن و اینجا عربده میکشن
خب مگه بده …بذار اینجوری عقده ها از بین بره ..اونا فک می کنند ما از زور بدریختی و پیری و نداری و… داریم میمیریم ؟ داریم زمین میشوریم (البته من نمی دونم زمین شستن چه بدی داره ) خب فکر کنند ؟ عیبش چیه ؟ زیادم زرت و زورت کردن و دشنام دادن یک دکمه پاکشون می کنه
به همین راحتی
یک فیلمی بود درمورد موجودات برترباهوش یک دیالوگ داشت توش که …
طرف میگفت چرا این موجودات با این هوشی که دارن سعی نمی کنن بیان و مارو راهنمایی کنند و….
یکی جوابشو داد : که تو از سوسک مستراح خیلی باهوش تری ..تا حالا سعی کردی سوسوک رو راهنمایی کنی؟
حالا بلانسبت جمع تو چکار داری اینا رو ادم کنی؟ اینا خودشون نسل خودشونو منقرض می کنند
سخت نگیر
بذار راحت باشن …..فقط بخند …
هما خانوم!
این کامنت رو مطمئنین خودتون نوشتین؟ انتظارش نمی رفت…
@بریجیتا
طبق معمولتون دید جامع و بازی داشتین. زیبا بود.
یعنی چی انتظارش نمی رفت ؟ اگه منظورت نقل قول از فیلمه
که اول گفتم بلانسبت جمع و از خودمم درنیاوردم توی فیلم اگه اشتباه نکنم مال فیلم خاطرات شاهپرگ بود
اگر هم منظورت مسله دیگه است واضح بگو چون متوجه نشدم
be farsodegiyeh iran ir
be khereftiyeh sosk
be nadaniyeh …………
moteasefam brat
خندیدن به اینا که لاجرمه اما من فکر کردم با در پیش گرفتن بحثای نسبت به قبل سختتر اگه مقداری هم کمیت رو از دست بدیم به جاش شاید کمی کیفیت بدست بیاریم.
ولی انگار مدیریت بلاگ و همینطور خواننده های شناخته شده اینجا سیاست دیگه ای رو دنبال میکنن که هرچی هست، بد یا خوب، حق انتخابشو دارن.
استالین گفته مرگ یک نفر تراژدیه، اما مرگ 1 میلیون نفر فقط یک آماره.
این علما حتی نمیفهمن که نگاهی که به اونا میشه فقط به عنوان یه آماره و چطور براشون دون پاشیده میشه و با دامن زدن به بحثای عقیم و در حد افکار مبتذلی که خودشون راهش میندازن، باعث فعل و انفعالاتی توو مغزشون میشن که خیال میکنن خیلی عظیمه و اونا رو وادار میکنه مثل سگایی که دنبال چوب میدون و برای صاحبش برمیگردونن و بارها و بارها هم اینکارو میکنن، بارها بارها بیان اینجا و اراجیف ببافن، برای مدیریت هیت بیارن وکامنت بذارن و اونقدم سخاوتمندانه به این بلاهتشون ادامه میدن که وقتی کیلویی هم کامنتاشون پاک میشه بازم به جایی بر نمیخوره.
شاید مشکل از وقتی شروع میشه که آدمها طرف مقابلرو قسمتی ازخودشون فرض میکنن و مرزها از بین میره.قراردادهای اجتماعی گاهی باعث میشه که زن و مرد نسبت به هم احساس مالکیت پیدا کنن…
@هما
اون بالا شلوغ بود اینجا نوشتم. اول اینکه باور نمیکنی چقدر خوشحالم که مدتی است که کسی تصمیم به تعدی به لٔپهای کسی را نداره. زمانه را می بینی هما جان، دوستان صاحب خونه به خراشیدن یک درخت اعتراض دارند ولی لٔپ مردم براشون تیر کمان سنگی است.
در مورد پدر شدن هم زیاد اشتباه نکردی. همین روزها تنها دختر نوه کوچک ام بعد از ۶ تا پسر قرار است به دنیا بیاد. همه خوشحالیم.
سام عزیز
قدیمی ها یک حرفی میزدن مبنی بر اینکه زن جماعت عقلش کمه و اصطلاحا بهش می گفتن ناقص العقل اونم مبنی بر اینکه 2تا کار رو همزمان باهم نمی تونه بکنه …حالا الانم جریان همینه نسوان معزز الان سرشون گرم انواع لپ های اجنبی کفار حربیست و بهمین دلیل از لپ های سرخ و سفید شما غافل موندن اما ایضا قدیمی ها یک حرف دیگه هم میزدن و میگفتن عشق اول یک چیز دیگه است و ادم شیرپاک خورده تا زمانی که عذارگلفامش با نقاب تراب پیوند بخوره مزه و حلاوت ان عشق اولیه از خاطرش محو نمیشه
و منم که اینجا از زمان کندن پی اندرونی مثل کلون در حاضر بودم از لپ شما قدیمی تر عشقی رو بیاد ندارم حالا درسته پیرشدیم و سپیدی بر گیس مون نشسته اما هوش و حواسمون سرجاشه و بهت اطمینان میدم ستاره این کفار عیسوی سرپا شاش کن بزودی روبه افوله و اینها دولت مستعجل اند و قمرشون منتج به برج عقرب
و دیری نمی گذرد که گذاران دستها…. دگربار به ان لپ های سرخ و سفید خواهد رسید و دف زنان و غزل خوان دوباره از عشق ان رخساره گلگون خواهند خواند که
زاغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گرعهدو پیمان بشکنم
خلاصه که …ما مرده شما زنده … جنس اصل چیز دیگریست نازنین
خوش بِ حالت کِ میتونی آی پی تو تغییر بدی!! کاشکی منم بلت بودم! بِ غیر از mmm و yeki کِ اینجا نوشتی دیگه کی هستی؟!!
friend
the good
the bad
the ugly
to
j*
ra*
» ..تشنه ی اغوشی برای گم شدن ..برای یکی شدن و به جاودانگی پیوستن» … آقا یه موضوع ساده رو چرا اینقدر پرو بالش میدین؟ … یکی شدن و به جاودانگی پیوستن؟ منظورت کردنه؟ هوووووووق
شتری از روی ما رد نشود به ناگاه.
در این خاکراه کاروان بودن
دوران عاشقی دورانِ سحروجادو و جادوفریبی است. جاذبه عشق انسانرا از عالم جسمانی و قوانین طبیعی یِ حاکم بر آن به عالم ملکوت میکشاند که تنها رؤیا وخواب وهیجان وزیبائی ورنگ ونیازجانسوزبه بودن وبوئیدن ویکی شدن وپیوسین به جاودانگی، دائم شعله وراست ودرلذتِ لهیب آن انسانِ عاشق چون ققنوس خاکسترمیشود واز نو میروید وسبزمیشود.تنها کسانی که آنقدرخوشبخت بوده اند که این احساسات توصیف ناپذیر را تجربه کرده اند میدانند که علت عاشق زعلت ها جداست به چه مفهومی است. دردِ عشق عجب دردی است!
طبیعتاً درچنین دوران جادوئی، تفکرومنطق وواقع نگری به نسیان کده سپرده میشود وانسان عاشق قادر نیست روش ومنش وساختار شخصیتی وخصوصیات روانی ونقاط ضعف وقوت ورفتاروباورهای معشوق که اکثراً نتیجه تربیت وتعلیم خانوادگی است را ببیند وبررسی نماید ودرباره آنها به قضاوت آگاهانه برسد.
آندسته ازمتخصصین که در باره سیستم خانواده ونحوه عملکرد آن تحقیق کرده اند براین باورهستند که تنها پس ازازدواج وتشکیل خانواده است که کلیه آن باورها ورفتارو سلوک و توقعات وارزشها که شخص ازخانواده یِ خود به نحوناخودآگاه الگوبرداری نموده و با احاد شخصیت او پیوند دارند را ازنوبمنصه ظهورمیرساند.
بنابراین اگرصحت این نظریه را بپذیریم یکی ازنتایجی که بر آن مترتب میشود اینسکه هردختروپسرویا زن و مردی قبل ازازدواج نیاز دارند تا مدتی شاید یکی دوسال باهم رفت و آمد داشته باشند، وبطورارجح قبل ازازدواج با یکدیگرزندگی کنند، تا یکدیگر را ازنزدیک بشناسند ودرپایان این پروسه برای ازدواج تصمیم بگیرند.
اینجا است که انسان متوجه میشود چگونه کلیه اداب وسنن دست و پاگیراجتماعی وسنتهای عقب افتاده خانوادگی وفرهنگی سرنوشت نوجوانان آن مرزوبوم را با غم وحسرت وندامت وحتی درموارد زیادی با تراژدی همراه میکند.
بریجیتا غم ودرد درنوشته ات موج میزند لیکن خوشا به حالت که عشق را با تمام زیبائی ودردش تجربه کردی!
واقعا عاشقانه می نویسی وآرمانی ومن هم با اینکه زن نیستم همه ی کلماتت جرعه جرعه می نوشم واین نثرزیبا وقتی به سرانجام می رسد پشیمانی برای من دارد که چرا به این سرعت خواندم وبه آخررسید هرچند بعدش به فکرفرومی روم که لا به لای این پست های روزانه وگاه وبی گاه شما حیله ای نهفته است برای فریب جوانان ولی باز هم هیچکس نباید با یک نوشته فریب بخورد! مانده ام !! که چه بوده ای کجا هستی ؟؟چه کاره ای که این همه رویا پردازی می کنی؟؟؟
خانم جان نوشته های شما بسیار شیرین هستند اما با نظر شما در باره این نوشته موافق نیستم حالا چون بعد از زندگی زناشویی عادات جایگزین آن رمانتیسم قبل میشود که نباید حتما جدا شد. جدایی بسیار آسان است حتی آسان تر از آنچیزی که شما میگویید که قدرتش را نداشتید. ماندن و ساختن و بهبود ساختن عشق است که کاری است سخت و دشوار که از عهده هرکسی برنمی آید. والا خراب کردن و رفتن و اسمش را گذاشتن عادت را که همه بلدند
عشق مانند یک اتومبیل است هرجور با آن رفتار کنید به همان اندازه از آن بهرهمند میشوید و مانند یک اتومبیل به بنزین و تعمیر احتیاج دارد
هردوطرف باید برای دیگری خود را جذاب کنند اتفاقازندگی زناشویی کاریست بسیار مشگل حتی مشگلتر از زمانی که آدم مجرده. چرا که هرروز صبح باید آدم کارهایی از خود خلق کند تا دیگری را شیفته خود نگه دارد
از محتوای نوشته شما اینجور میتوان فهمید که بهتر است زن و مرد با هم زندگی نسازند چرا که دچار مشگل عادت میشوند. بدبخت زنانی که به حرفهای شما گوش میکنند و دوهوایی میشوند و بچه و خانه و همه را به دنبال سرابی واهی ول میکنند
بدبختی اونجاست که نگفتی بس کن!
میگن مردها بلد نیستن ابراز علاقه کنن،من می گم خانوم ها بلد نیستن جنبه ی معشوق بودن داشته باشن برا همینه که ما نم نم بهشون با رفتار حالی می کنیم و هی جیغ نمی کشیم که دوست دارم دوست دارم!
به هر حال باید تخت هر کسی پر باشه ازگرمی ه یه بقل عاشقونه…امیدوارم مال ه شما هم بشه!
مشکل اونجایی ه که نگفتی بس کن!
میگن مردها بلد نیستن ابراز علاقه کنن،من می گم خانوم ها بلد نیستن جنبه ی مورد علاقه بودن رو داشته باشن و به همین خاطره که ما نم نم بهشون با رفتارمون می فهخمونیم که در نرن!و نه این که جیغ بکشیم دوست دارم دوست دارم!
من نم نم خیلی دوست دارم. نم نم بارون هم زیاد دوست دارم. کلا همه چی نم نمش خوبه
و اگر خدا نباشد ….!؟!؟ واقعاً هست؟ واقعاً دیدیش؟!؟! واقعاً حسش کردی که این قدر محکم از نشستنش کنار پنجره میگی؟!؟!؟
dorost be hamin dalile ke man motaghedam, ensaan baayad hamishe mesle yek shekaarchi amal kone, beghole Hafez: emrooz ke dar pishe toam marhamati kon farda ke shodam khaak che sood ashke nedaamat