نام کودکستان ما «روشن» بود. ساختمانی کوچک و پاک با آجرهای بهمنی و حیاطی که آن روزها به چشم ما چه بزرگ می آمد.وقتی اتقلاب شد اسمش را عوض کردند و گذاشتند «تقوا» .از مادرم پرسیدم: مامان ، مگر روشن چه اشکالی دارد؟ مادرم لبخند دردناکی زد و چیزی نگفت. اسم مدرسه ی خواهرم  هم شد » سمیه» شاید هم «کوثر» یا «نرجس». دقت بفرمایید نرگس هم نه ، لابد چون گ کلمه را فارسی می کند. ما بچه بودیم و نمی فهمیدیم که چرا اسم همه چیز دارد تند تند عوض می شود یا چرا اسم کوچه ی ما که نسترن بود  شد «میثاق» و اسم خیابان  مطهری .

 اسم های جدید بد آهنگ و زشت بود. بوی چرک و یقه ی نشسته و چادر سیاه می داد. انگار همه ی این کلمه ها با هم فامیل بودند. کلمه های ثقیل و قلمبه ای که معلوم نبود از کجا سر و کله شان پیدا شده بود.  تا به خودمان بجنبیم کلمه ها همه جا را فتح کردند.اسم هم کلاسی ها به جای مینا و مریم و سارا شد معصومه و محدثه و عطیه . توی مدرسه  به جای آموزش از «متانت » و «حجاب » و «کرامت » می گفتند ؛سر صف باید «عجل فرجهم » را جوری داد می زدیم که صدایمان تا ته چاه جمکران برسد.  رادیو و تلویزیون  پر شده بود از کلمه ها یی مثل «رسالت »  و «فلسفه مهدویت » . عیدها مساوی بود با «میلاد مسعود یگانه اختر تابناک آسمان ولایت». آرم اخبار مثل  روغن داغ روی ماهیتابه جز جز می کرد.بعد ها فهمیدیم که انجز انجر انجز وعده  می خواند که حتی به عربی هم متن سخیفی است. بماند که ما حتی نمی فهمیدیم که اصلا چرا باید سرود اخبار فارسی زبانها به عربی باشد. دوستم می گفت برای این که خدا عرب است  و زبان دیگری بلد نیست. برای همین هم وقتی نماز می خوانیم هم باید با او عربی حرف بزنیم وگرنه حالیش نمی شد که دردمان چیست.

همان روز ها ، شاید باور نکنید، پسر عمه بلقیس که تازه زبان باز کرده بود اولین جمله ی زندگی اش را گفت.برخلاف تصور چیزی شبیه مامان ، یا بابا آب داد نبود.صدایی بودی شبیه این » هیی هااا بیله بیله » !عمه و شوهر عمه ی بیچاره ام هی به دهان بچه خیره شده بودند و مدتها  گذشت تا فهمیدند بچه که بیشتر اوقاتش را پای تلویزیون می گذرانده و برنامه های پشت جبهه جنگ تحمیلی را نگاه می کرده دارد می گوید » هیهات من الذله «.  کور شوم اگر دروغ بگویم. خلاصه به قول سامانتا کاری که اعراب با ما نتوانستند بکنند انقلاب اسلامی با پسر عمه بلقیس کرد.

پس نوشت اول : وقتی سرزمینی به اشغال در می آید، بخش مهمی از این سلطه فرهنگی است، زبان یکی از دیرینه ترین و اساسی ترین بخش فرهنگ است و کلمات آجرهای سازننده ی زبان هستند. کلمات با خود بار دارند. گاهی سبک و پاک هستند ، گاهی غلیظ و زشت ، گاه پر معنا و راز آفرین. با عوض کردن کلمه ها می توان زبان را تغییر داد و وقتی زبان مردمی را تغییر دادی فرهنگشان را آسان تر می توان به تاراج برد.آنهایی که با شعار » نصر من الله » آمدند و» الله اکبر» را بر زبان ما جاری کردند این کار را با قصد و نیت انجام دادند نه فقط برای آنکه ما به جای «درگذشت » از » ارتحال ملکوتی » استفاده کنیم یا سیزده به در مان در تقویم بشود  روز طبیعت .آنها با هر چیزی که نشانی از ایرانی بودن دارد مبارزه کردند و  در این میان مسلماٌ به  کلمه های ما هم رحم نکردند.

پس نوشت دوم :راستش من کلمه ی «شهید » را دوست ندارم . شهید برای من متعلق به فرهنگی است که شهادت را عین سعادت می داند و بل احیا ء عند ربهم یرزقون می گوید و خیال خودش را راحت می کند که شهیدش در بهشت با اولیا الله محشور است .شهید آن است که برادرش با سهمیه جای مرا در دانشگاه گرفت و احتمالا خانواده اش هم از بنیاد شهید مستمری می گیرند.من از کلمه ی شهید بیزارم  و به فرهنگی که چنین کلمه ای را طلب می کند لعنت می فرستدم. فرهنگی که برای عقیده ات مرگ را پیشکشت می کند. ندا و سهراب و فرزاد و …  شهید نیستند. اول شرط شهادت نیت است، نیت  فرزاد و ژاله و هاله مرگ نبود! نیت شان زندگی بود، آزادی بود، شادی بود .آنها کشته شدند تا دیگر کسی بر سر آرمانش شهید نشود.  آنها به  قتل رسیده اند و آنکه  خون آنها را ریخته قاتل است. نمی دانم چه باید بنامم شان. شقایق های پرپر شده ی راه آزادی را…کاش روزی فرا رسد که خاکمان را پس بگیریم و کلمات روشن و ساده و خوبمان را ، روزی که دیگر حتی لازم نباشد برای چنین مفهوم دردناکی دنبال واژه بگردیم