داستان خیلی وقت پیش شروع شد. از وقتی کارم افتاد به جاده ها. من بودم و یک پژو قراضه و یک عالمه کامیون.وقتی از وسط شون ویراژ می دادم بوق می زدن که یعنی برو آبجی، براشون یک چپ و راست راهنما می زدم اونها هم دو تا نور بالا می زدن . اینجوری بود که من عاشق راننده های کامیون شدم .راننده های کامیون با همه ی راننده های دنیا فرق  دارند. مرام دارند .اما کجا گیر می اومد راننده تریلی؟ بجاش تا دلت بخواد آدمهای تحصیلکرده و اتو کشیده بودند که  اولش همشون از یونگ و میشل فوکو می گفتند و آخرش بد تر از راننده های کامیون فحش چارواداری می دادند .

از زور ناچاری با یک آدم فرهیخته آشنا شدم. یونگ را قورت داده بود و مدافع سر سخت حقوق زنان بود. شبها گاهی می اومد با هم عشق بازی می کردیم. با لباس خواب  تو تاریکی می رفتم دم در و یواشکی در رو باز می کردم و می کشیدمش تو. چراغ راهرو رو روشن نمی کردم. یک بار شونه هام رو گرفت و گفت : ویولتا! از چی می ترسی؟ تو یک زن تنهایی. به هیچ کس هم هیچ توضیحی بدهکار نیستی .چی رو داری از همسایه ها پنهان می کنی؟ عشقبازی کردن با هر مردی که عشقت بکشته حق مسلم تو ست. می فهمی؟

چند وقت بعد ، وقتی دیگه نخواستم باهاش عشق بازی کنم شروع کرد اذیت کردن. می خواست بدونه من با کی ام. کی میاد.. کی میره.. بهش گفتم : فلانی ، به تو مربوط نیست. من یک زن تنهام. به هیچ کس هم هیچ توضیحی بدهکار نیستم. گفت : خجالت بکش کثافت هرزه! هیچ فکر کردی همسایه ها چی فکر می کنن؟  گفتم خوب می دونی عشق بازی کردن با هر مردی که عشقم بکشه حق مسلم منه . گقت : تو یک جنده ای. جنده !!!

راستش ، بین مردهای روشنفکری که یونگ و فوکو می خونند و راننده های کامیون فرق زیادی نیست. فقط راننده های کامیون تظاهر به چیزی که نبودند نمی کردند و این خیلی بهتر بود. رفتم دنبال راننده های کامیون.حتی یک راننده کامیون هم پیدا کردم ، یک کامیون نارنجی داشت. دعوتم کرد یک روز بریم تو جاده. گفتم اجازه میدی کامیونت رو برونم؟ گفت البت آبجی بعدشم میریم چلوکباب می زنیم.  از هرکدوم از دوستام که خواستم باهام بیان گفتن ویولتا ، تو دیوونه ای! یارو میگیره جرمون میده. منم نمی خواستم بار اول تنها برم. این شد که نرفتم.  خلاصه اینجوری شد که نشد.

اینجا که اومدم خیلی هاشون رو دیدم.  برای من مهم ترین خاصیت راننده های کامیون رفاقت بی قل و قش اونهاست ، اینکه اهل دروغ نیستند. در ضمن هر چقدر هیبتشون ترسناک تر باشه دلشون کوچولو تره. یک جور ظرافتی دارند که حتی هنرمندها هم ندارند.شاید برای این که زیاد با چیزهای یقر سروکار دارند ظریف شده اند.می تونی بری بچسبی بهشون ،  اهل هر جای دنیا که باشی حمایتت می کنن ، مثل راننده های کامیون خودمون که  راه می دادن و چراغ می زدن که برو آبجی هواتو داریم. من پیش راننده کامیون ها شاگردم. شاگرد راه های پر پیچ و خم ..راننده کامیون ها  پروفسورهای مهربانی هستند، مرد راه هستند. توی رختخواب هم  آرام و بی خطرند. اگر بهشون بگی که هنوز عاشق یک خر دیگه ای هستی  می فهمند. شب محکم بغلت می کنند و مراقبند که توی دره نیفتی.البته همه ی شب رو دنده سنگین میرونن ، شاید برای اینکه جاده ها لغزنده است.با اینهمه حواسشون هست که تو خاکی نرن.حلال حروم سرشون میشه.. می دونن که تو فقط یک مسافر گم شده ای ؛ سوار شدی که تو اولین آبادی پیاده بشی. راننده های کامیون رسم امانت داری بلدند. گفتم که راننده های کامیون یک جورایی خیلی مرد هستند.