عمه بلقیس می گفت هیچ چیز بدتر از زن هرزه نیست. مشکل اینجا بود که  از نظر عمه بلقیس همه چی هرزگی بود.سیگار کشیدن ، با صدای بلند خندیدن، آدامس جویدن ، دامن بالای زانو پوشیدن و خلاصه هرکاری که بقول خودش «جلف» باشد. دخترها و زنانی هم که در چارچوبهای عمه بلقیس نمی گنجیدند هرزه بودند و تکلیفشون معلوم بود. عمه  بلقیس شوهری داشت که برعکس عمه جان عاشق زنهای هرزه بود. از سال دوم ازدواجشان شوهر عمه بلقیس مشغول  زنهای هرزه بود. قبل از این که گناه رو گردن شوهر عمه ام بیاندازید باید بگم که اون خدا بیامرز همه ی تلاشش را کرد که این کار را نکند، اما عمه بلقیس حتی نزدیکی با شوهرش را هم با اکراه انجام می داد.خودش با افتخار می گفت که » از بس خانم است حتی به شوهرش هم ماچ نمی دهد» . یک بار هم که شوهر عمه ام براش یک لباس خواب نازک خریده بود عصبانی شده بود که این لباس مال فلان کاره هاست. شوهر عمه ام هم گذاشته بود رفته بود سراغ فلان کاره ها. عمه ام هم همه ی عمرش خانمی کرد و به روش نیاورد. از من بپرسی ته دلش خوشحال هم بود که شوهرش جای دیگری «هرزگی «هایش را می کند.

من توی یک همچین خانواده ای بزرگ شده بودم. توی ذهن من البته هرزگی به اون غلظت نبود. به نظر من هرزه کسی بود که روابط تعریف نشده ی خارج از ازدواج داشته باشد. برای همین  هم  خیلی زود ازدواج کردم .از شانس بد شوهرم انزال زودرس داشت. هیچ هم به روی خودش نمیاورد. وقتی آخر با کلی صغرا کبرا بهش گفتم عزیزم ، پس من چی؟ گفت: تو هم اگه هرزه نبودی زود ارضا می شدی. گفتم ولی سکس با تو  از وقتی تصمیم می گیری تا وقتی تموم میشه همه اش 3 دقیقه طول میکشه .  گفت تو اگر زن  زندگی بودی تو همین سه دقیقه سه بار به ارگاسم می رسیدی. تو حتما قبلا با این و اون بودی و واسه همین اینجوری شدی و خلاصه تو هرزه ای.  شوهرم اعتقاد داشت که هرزه یعنی زنی که با شوهرش ارضا نشود.

شروع کردم به مردهای دیگه فکر کردن، اونها هم بو می کشیدن،می اومدن، نخ می دادن، راهنما می زدیم . همه ی ذهن من شده بودند مردهای دیگه…این که هرکدوم چند مرده حلاجند، آیا خیلی بدتر از شوهرم هستند؟ خیلی بهترند؟  اصلا ارضا شدن تو بغلشون چه حالی داره. لمسشون ، نوازششون ، بوسیدنشون… همه اش روی لبه ی خیانت بودم. دلم میخواست و دست و دلم می لرزید. دست خودم هم نبود.تو اون مقطع تعریف جدیدی از هرزگی توی ذهن من نقش بست: هرزه کسی است وقتی با یک نفر است به دیگری فکر کند. من هم که نمی خواستم هرزه باشم طلاق گرفتم.

بعد از طلاق فکر می کردم میرم با یکی دوست میشم و با هم می مونیم و این ماجرا تمام میشه. اما کور خونده بودم. البته صادقانه بگم، هیچ کدوم به بدی شوهرم نبودند. هیچ کدوم  انزال زودرس نداشت. اما هرکی یک دردی داشت. یکی خسیس بود، یکی معتاد، یکی  با شونصد نفر دیگه هم بود.. اینجوری شد که افتادم توی یک دور احمقانه حسن و حسین. حسن می رفت و حسین می آمد. هر کس می اومد با خودم می گفتم این دیگه خودشه.. اما خوب ، اون خودش نبود. تعداد آدمهایی که باهاشون سکس کردم شروع کرد به زیاد شدن،  از اون عددی که می خواستم گذشت. تو ذهن من این بود که فوقش با چهار تا آزمون و خطا به نتیجه می رسم. چهار تا شد چهل تا و من حتی نزدیک هم نشده بودم.در این زمان مفهوم جدیدی از هرزگی توی ذهنم نقش بست: هرزه کسی است که با تعداد زیادی مرد خوابیده باشد.

سالها گذشت، من رسما تبدیل به آدم هرزه ای شده بودم. راستش مدتها بود که دیگه از اولش می دونستم آخرش خبری نیست. با آدمهایی خوابیدم فقط برای اینکه با بقیه فرق داشتند. فقط برای اینکه عشقم می کشید. با آدمهایی خوابیدم که حتی اسمشون یادم نیست. کم کم خوابیدن با آدمهای مختلف شد تفریح.. هرکس یک مزه ای داشت، یک حالی، یک آنی. مثل ناخنک زدن به یک سفره ی پر از تنوع و رنگ و بو و مزه بود.الان دیگه راستش اصلا دلم نمی خواد پیش کسی بند بشم. یعنی اون آدمی هم که روز اول دنبالش می گشتم اگر فردا بیارن دم در تحویلش بدن یک شب باهاش میخوابم و فردا ولش می کنم. میرم بگردم ببینم بقیه چه مزه ای دارن.  حالا دیگه خود مزه کردن برای من مزه میده. این روزها تعریف من از هرزه  آدمی است که میخواهد با ناخنک زدن شکمش را پر کند.

هرزگی جنسیت ندارد. زن ومرد به یک اندازه می توانند هرزه باشند. هرزه شدن یک اتفاق  بامزه است.بیشتر هم تقصیر اون کسی است که دم از نجابت می زند. مثلا اگر شوهر من انزال زودرس نداشت من اصلا توی این مسیر نمی افتادم ، مسول هرزگی من شوهرم است . همان طور که مسول هرزگی شوهر عمه ام ، عمه بلقیس ِسرد مزاج بود. راستی من هنوزم نمی دونم هرزگی دقیقا چیه؟  تعریف عمه بلقیس؟ تعریف من؟ تعریف مصباح یزدی؟ البته هر کدام از این تعاریف هم که باشد دیگه برای من فرقی نمی کند.