سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلتفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم . استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع میشود ، اینرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی ….. وقتی صبح سر را از لحاف بیرون اورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و اسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه …پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند ….. خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد ..که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر …. یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از ان بخار بلند میشد
و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت ؟؟ دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند . این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود اورد ، ان هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا اخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش اماده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درامدتان که زیاد هم نیست متکی باشید . راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ..ولو کوچک … و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد .
ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم . البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار . یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه … میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت ..برای چند ساعت کاردر هفته که انهم شاید گیر بیاید یا نه ، نمی ارزید همه چیز را بخطر بیاندازم . یک ان در ان بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین ادم روی زمینم . یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی ..یا جدی؟…گفت این شبا سفارت شام میدن ، محرمه … تو ام خودت بنداز اونجا و خدافظی کرد و رفت
سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و انجا را تبدیل به حسینه کرد که مراسم مذهبی را انجا برگزار میکرد ….راستش انشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن …که رفتم …..رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم ، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی …که از خودم بدم می امد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ….اما زندگی خیلی وقت ها ادم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام انست …. و من ناچار بودم
دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بلاخره رسیدم . در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند . کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم ، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد ، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم ، اما انشب همه چیز فرق داشت
چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان ان تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود ، داشتم از خجالت می مردم ، حس میکردم همه میدانند من برای چی انجا هستم . سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا ، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که ان غذا را بخورم . حس میکردم این غذا سهم من نیست ، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم ارام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود . سرم را روبه اسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم دیگر سردم نبود ، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم . نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد . متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد . یک خانم پیاده شد و بسمتم امد و گفت : شما غذاتو رو جا گذاشتید …..
گفتم نه مرسی ..این غذا مال من نبود ….
گفت چرا .این غذای شماست …فقط مال شما …من میدونم
و پلاستیکی را بدستم داد و گفت : میخوای برسونمت
گفتم : نه ممنون با مترو میرم…. و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم
گفت : پس حتما برو خونه و غذات رو بخور …این غذا فقط مال توست … و سوار ماشین شد و رفت
نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود
درون پاکت یک اسکناس 500 یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده :
*سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست ، را بخورم ، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول بمن بخشید . پولی که زندگی یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. ان مرد از من خواست هرزمان که توانستم این پول را به یکی مثل انروز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم . پس تو به من مقروض نیستی *
پی نوشت : این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است .و امروز من ان قرض را به یکی مثل انروزهای خودم ادا کردم ،
و امروز برف می بارید
الا ای برف!
چه می باری بر این دنیای ناپاکی؟
بر این دنیا که هر جایش
رد پا از خبیثی است
مبار ای برف!
تو روح آسمان همراه خود داری
تو پیوندی میان عشق و پروازی
تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهیها
تو که فصل سپیدی را سرآغازی
مبار ای برف!
+++
+++
قربون کرمت بشم آقا…
خدا رو شکر که در پناه توییم هنوز / عالم از این خوبتر پناه ندارد
در یک کلام: زیبا بود.
اشکمو در آوردی بریج.
کجاییییییییییی دیول!
دارن می رینن تو این وبلاگ!!
کجاییییییییییی ویول!
دارن می رینن تو این وبلاگ!!
دقییییقا این نوشته اصلا در شان این وبلاگ نیست.
چرا خالی می بندی! در کشور های غربی food bank هست که شما به سفارت ج ا احتیاج نداشته باشی.
اون آقا هم قمر بنی هاشم بودن که شما فکر کردید خانم بوده که پول امام زمان رو بدست های شما رسونده.
این متن چه واقعیت داشته باشه -جه نداشته باشه و حاصل یک ذهن خلاق باشه داره یک حرکت انسانی نادر به زیباترین شکل توصیف می کنه……
حرکتی که خیلی کم اتفاق می افته
چرا به جای ارائه سند های خدشه ناپذیرتون و گرفتن مچ بریجیتا به زیبایی این اتفاق فکر نمی کنید؟
بیشتر مردم دنیا در دوران دانشجویی به مشکل مالی برمیخورند و همه ترجیح می دهند غذا را از هم وطن هاشون گرفته باشند تا food bank!!!
با مستقیم نگاه کردن به جلو نمی تونید همه دنیارو ببینید……لازمه سرتون بچرخونید و از زاویه های دیگه هم ببینید دنیارو.
++++
++
++
جالبه خيليا آدمو ياد قوم بني اسرائيل ميندازن
+++Bravo
+++
food bank دیگه کدوم خراب شده ای هست؟
پس این همه کلیسا و خَیر، چه کار به کی سرویس میدهند؟
کجای این اتفاق زیباست؟
حاجت گرفتن از امام حسین یا سفارت جمهوری اسلامی ، یا 500 یورویی که کمتر کسی توی جیبش داره.
همین ساده اندیشیدن هاست که به یه عده اجازه داده تا سوار مردم شوند. این همون داستانیه که روضه خوانها برای مردم میگن ، فقط مکانش پاریس نیست. بهتون قول می دم اگه این داستان رو به یک ار اونها نشون بدی ، فردا توی مسجد یا یه سفره ابولفضل تعریفش میکنه و حتما اضافه میکنه که خودش شخصا با اون نسوان ارتباط داره.
من هم مثل شما و هزاران نفر دیگه دانشجو بودم، حتی برای یه مدت به عنوان کار دانشجویی توی food bank کار می کردم و حقوق می گرفتم ، اونطوری که شما فکر می کنی نیست. یه کمی سرتو به چرخونین و از زاویه های دیگه هم ببینید دنیا رو.
این من بودم ، کیان ، در جواب ونداد. به اسم ناشناس منتشر شد.
برو بمیر عوضی. عقده همه وجود تو و امثال تو رو گرفته که حتی ذره ای احترام به عقاید دیگران قائل نیستید. تو هم یه عوضی مثل همون بسیجیهایی هستی که فقط اعتقاد خودشون رو درست میدونن و بقیه رو به سخره میگیرن و تو هم اگر قدرتی به دست بیاری هرکس که مثل تو فکر نکنه رو میخوای زیر پات له کنی…انقدر لحن و کلامتون مزخرفه که ما رو هم فارغ از هر طرز فکری عقده ای کردید. حسرت به دلم موند که ببینم یه ایرانی کاری به طرز فکر دیگران نداشته باشه…
مواظب فشار خونتون باشید!
تو می تونی آدم بکشی !
اینم عقیده منه دوست عزیز چرا مرگ!
من هیچ رابطه منطقی بین سوار شدن به مردم و سواستفاده از مردم!!!و این کار نمی تونم برقرار کنم….مطمئنا منطق من با منطق شما ناسازگاری داره!!!
اگه من این داستان از زبان بریجیتا یا یک کشیش یا یک روضه خوان پایه سفره ابولفضل یا یک نفر با عقاید شبیه به خودم بشنوم باز هم اعتقاد دارم یک حرکت انسانی ارزشمند و زیباست.
مطمئنا اگه شما هم توو همچین شرایط سختی قرار بگیرید و یک نفر اینجوری به شما کمک کنه
این اتفاق برای شما زیباتر از تابلو مونولیزا خواهد بود.پارادوکس خیلی زیبایی توو زندگیتون اتفاق میفته و قادر به درک خیلی از زیبایی های دیگه هم میشید کیان عزیز
«ارادوکس خیلی زیبایی توو زندگیتون اتفاق میفته و قادر به درک خیلی از زیبایی های دیگه هم میشید»
این که گفتی یعنی چه؟!!!!
گفتم رفتم دانشگاه ولی نه اینقدر!!!!!!!
+
hame jay donya taghriban hame be kar ham kar daran
shoma khooneto kasif nakon abji
آقای کیان
کسی که تا روضه سفارت رفته و بعد بدون گرفتن غذا برگشته کسی که می گه نمی خواسته از دوستاش قرض کنه کسی که یه دختر جوون دانشجو بوده … شاید غرورش اجازه نمی داده بره فود بانک. علاوه بر اون یه چیزایی شاید برای یه نفر یه معنی و یه حسی داشته باشه که برای دیگران قابل درک نباشه. نویسنده حس کرده شاید که کمک اون خانم جایزه نگه داشتن غرورش وجایزه پایبندی به اصولش بوده. نه اون می تونه اثبات کنه حسش رو و نه شما می تونی اثبات کنی که حسش اشتباه بوده! حس حسه دیگه پیرومنطق نیست. براش یه تجربه و یه خاطره خوب بوده دوست داشته با دیگران تقسیم کنه. اگر شما لذت نبردی دلیل نداره تو ذوقش بزنی!!! در ضمن اگر بادقت بخونی می بینی که برعکس اونچه فکر کردی نویسنده اعتقادی به اون مراسم مذهبی نداشته و خودشو از اون جمع نمی دونسته و توی روضه هم (مثل اکثر مردم!) برای مشکلات خودش گریه می کرده نه برای امام حسین! البته من چون یه کم اهل دین و ایمونم تو دلم دوست دارم داستان رو به قسمت امام حسین مربوط کنم ولی شما که نیستی اصلا هیچ دلیلی نداره این کارو بکنی مگر این که خودآزاری داشته باشی! در ضمن فاشیست ضددین هم کمی از فاشیست دینی نداره سعی کنیم تحملمون نسبت به تفاوت های عقیدتی و فرهنگی رو یه کم بالا ببریم
آقا این اشک منو در آورد یک نوع همسان پنداری عجیب با نویسنده بهم دست داد از خوشحالی گریه کردم
So touching and amazing story, simply another version of » pay it forward». we have to start it from somewhere, so maybe we could change the whole world
++++
یکی از خاطرات جالب روزهای کودکی ام این بود که وقتی برف میومد مادربزرگم همیشه مقداری نان ریز میکرد و با اینکه پا درد داشت ، لنگ لنگان میرفت توی حیاط و نون ها رو برای پرنده ها می ریخت . این عادت در همه نوه های مادربزرگ موند و هنوز که هنوزه عادت دارم روزایی که برف میاد واسه پرنده ها نون بریزم . تا سال ها فکر میکردم چه کار بزرگی می کنم اما چند سال پیش دیدن بچه های کوچکی که سر4راه ها فال یا ادامس یا …می فروشند یکدفعه یادم اورد چطور ما یاد پرنده ها هستیم و از ادمها غافل… . تا حالا فکر کردین چقدر می تونین در یک روز سرد و برفی در خیابان باایستید و دوام بیارین ؟ این بچه ها مجبورند تمام روزهای سرد وسط خیابان ها باایستند و کار کنند … کاری که من یکی تحمل یکساعت ایستادنش رو در اون هوای سرد ندارم . …. نمیگم باید واسه شون چکار کرد که خب هرکسی هرطور می تونه ..اما فقط در این روزای سرد یاد این بچه ها …یاد دخترهایی که از خانه فرارکردند و جایی ندارند … یاد ادمهای پیر و…باشین …
انسانیت الزاما انجام کارهای بزرگ نیست ..گاهی یک لیوان چای داغ ، بخشیدن یک پتو یا بارانی یا چتر …پناه دادن به یک انسان بی سرپناه ، رساندن پیرمرد یا پیرزنان کنار خیابان ….همه اینها می تونه احساسی رو به ادم ببخشه که با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست ….
+++
و من هم چنان در خانه مشغول به گرفتن و بیرون کردن مورچه ها هستم
اینم قبوله؟
دیروز پشت چراغ قرمز یک دلار کف دست گدا گذاشتم
قبول …که قبوله کاپیتان ….خیلی هم قبوله
منتها اگر کاپیتان خوبی باشید و از این عادت ناپسند فحش دادن به دین و عقیده دیگران هم دست بردارید دیگر اوضاع درست میشود …و میشود روابط فی مابین را تا سطح سفیر و کاردار هم ارتقا داد
راستش من از این عادت شما سردر نمی اورم چون من هم با خیلی چیزها مخالفم و از انها بسا نفرت دارم اما تا حالا هم که به این سن …که کم هم نیست…. رسیده ام ندیدم هیچ چیز دنیا با فحش و ناسزا گفتن درست شود …
این فراموش کردن اسم و نوشتنش هم از عوارض همان سن زیادی است که عرض شد
گفتار شما پسندیده و عادت من ناپسند است، قبول دارم. ولی من تعهد نامه ای امضا نکرده ام که باب طبع دیگران سخن بگویم
اگر شما از این داستان امام و امامزاده و خمینی و دروغ و….»بسا نفرت دارید» ولی دشنام من به دشمنان ایران آزارتان می دهد، من از شما هم میهن گرامی پوزش می خواهم
ولی از شما خواهش می کنم وکیل مدافع دین و عقیدۀ دیگران نباشید، بگذارید هر کسی (از آن دیگران) برای خودش بگوید. این دین و عقیده «دیگران» باز امروز بلای جان و دزد مال و ناموس ما شده است. بار ها گفته ام، من از اسلام متنفرم و این تنفر گاهی (بیشتر وقتها یا هر وقت پایش بیافتد) در قالب کلمات ناخوش آیند بروز می کند. معتقدم اینکه حسین یا علی سر ایرانیان را بریدند، بمراتب بد و توهین آمیز تر از اینست که من آنها را چاقوکش بنامم. نمی فهمم چرا ایرانی ها با گذشت زمان نه تنها آن تجاوز را فراموش کرده اند، بلکه متجاوزین را در مقام تقدس نشانده اند. خفت و ننگ بر ما رواست که خودمان را، شرفمان را، انسانیت مان را به بیگانگان باختیم و فروختیم تا آنجا که امروز پیشانی بر خاک مستراحشان بگذاریم و به خدای ساختگی و جعلی عربشان سجده کنیم.
هیچ چیز دنیا با فحش گفتن درست نمی شود، شما حق دارید. فقط با بیان حقایقی که پشت ابر موهومات، خرافات و اباطیل پنهان مانده اند، امروز که با توم و بطری اسلام نوین دوباره به جان و ناموس مرد و زن ایرانی افتاده است، من کمی دلم خنک می شود.این اندک را از من دریغ نورزید، اجازه بدهید به حال خود باشم
کاپیتان عزیز
یک توضیح اول بدم چون بنظر.. شما دارید اشتباه برداشت می کنید و اون اینکه
من به هیچ وجه با شما و هیچ کس بحث عقیدتی و مذهبی ندارم .
و اما بعد
دوست عزیز
سنی از هردوی ما گذشته و این بدان معنی است که هرکدام بنا به شرایط و مطالعات و خیلی مسایل دیگر ..عقیده خود را انتخاب کرده ایم و ان را محترم میدانیم …که مسلم هر عقیده ای محترم است چون جز مسایل شخصی است
کاپیتان
عقیده را نمیشود قضاوت کرد و نباید قضاوت کرد . تجربه بمن ثابت کرده قضاوت عقیده جز کینه و دشمنی ماحصل دیگری ندارد . عقیده شما برای خود شما همانقدر درست است که عقیده من از نظر خودم …
من می توان با شما در مورد تاریخ اسلام و مسایل مشابه بحث کنم اما این بحث تنها جنبه تاریخی دارد که مثلا ایا مسلمین در 1400سال پیش متجاوز بودند یا نه …. که چرا در این سه هزار سال تاریخ و صدها حمله بیگانه فقط دین اسلام در میان ایرانیان ماندگار و پذیرفته شد و هیچ قوم دیگری نتوانستند دین خود را در میان ما ترویج کنند و…..
میشود در مورد اینها ساعت ها بحث کرد و یاد گرفت و یاد داد … اما صحبت من با شما بر سر عقیده نادرست شما یا درست خودم نبود ..من سر ناسزا گفتن برای شما نوشتم و اینکه دوست عزیز اگر همه ما بپذیریم مذهب یک حیطه شخصی است انوقت هشتاد درصد قضیه حل شده …انوقت همانطور که من مثلا به فرزند شما یا شغل شما بدوبیراه نمی گویم ..به عقیده شما هم بدوبیراه نخواهم گفت ..چون میدانم این نیز جز حریم شماست
حسین امام منست …شما غاصبش میدانید ؟… باشد عیبی ندارد ..نظر شما محترم.. اما شما هم امام بودن اورا نزد من محترم بدانید….این تمام حرف منست…چون وقتی چنین به قضایا نگاه کنیم خواهیم دید ناسزا گفتن به عقاید کاری بسیار ناپسند خواهد بود …بسیار ناپسند
پی نوشت …. کاپیتان عزیز اینجا ارشیو دارد و نظرات همه ما بصورت مکتوب موجود است . اینرا گفتم که بدانید خمینی اگر هزار جفا بشما کرده است بمن دوهزار بار جفا کرده …. او کشور شما را گرفت ….اما از من کشور و ابروی دینم را
پس مطمن باشید (و می توانید در ارشیو همین جا ببینید ) که من بسیار بیشتر از شما از او و امثال او نفرت و کینه دارم ..قران ..کتاب دین من در ایه ای صریح گفته *بدترین مردمان کسانی هستند که از راه دین ارتزاق می کنند * شما بهترمیدانید چه کسانی از راه دین میخورند و ابروی انرا می برند ….کاپیتان باور کن سی سال است حکام دارند بستر هایی میسازند امثال من و شما با ناسزا گفتن به انچه 14 قرن پیش اتفاق افتاده .*.ما* نشویم …پس بیا با دست خود اب به اسیاب دشمنان دین و کشور نریزیم
++++
«مسلم هر عقیده ای محترم است»
عزیز دل! کی گفته هر عقیده ای محترمه؟ این یک باور غلطه! این یک مغلطه بزرگه! هزاران هزار عقیده در این دنیا هست، که نه تنها محترم نیست، بلکه مضره، خطرناکه… باید باهاش مبارزه بشه… باید ریشه کن بشه! آخه من نمی فهمم چه کسی تخم لق «هر عقیده ای محترمه» رو تو دهن مردم ما کاشت؟ بعد برای اینکه این جمله رو تلطیف یا تصحیحش کنن، میان میگن «هر عقیده ای برای صاحب اون عقیده محترمه»!!! خوب! چشم بسته زیرآبی رفتین! اینکه جزو بدیهیاته که هر کسی عقیده ای رو که پذیرفته یا بهش باور داره، محترم و قابل قبول میدونه که بهش ایمان آورده! وگرنه اصلا نمی پذیرفتش که خواهر من!
مهم اینه که اون عقیده 1. چه کمکی به سایر انسانها میکنه 2. چه آسیبها یا مضراتی داره (یا ممکنه در آینده داشته باشه) 3. چه سو تفاهمها یا سوء استفاده هایی میشه ازش کرد و 4. چقدر در جهت شرافتمند شدن و انسان شدن یک آدم و پیشبرد اخلاقیات میتونه کاربرد داشته باشه… وگرنه صرف اینکه یک عقیده ای رو من خوشم بیاد و بهش باور داشته باشم و بگم دیگران هم باید به این عقیده احترام بذارن که به قول این فرنگیها:
such a nice jock…
مثلا آدمی عقیده داره به کودک آزاری!!! آیا باید به عقیده اش احترام گذاشت؟ آیا باید اونو آزاد گذاشت که به عقایدش بپردازه؟ یا باید دستگیر و زندانی بشه؟
در مورد ادیان هم باید دید در طول تاریخ چه کمکی به رشد انسانیت و اخلاق در جوامع بشری داشتن؟ مطالعه جوامع مذهبی نشون میده که اتفاقا اخلاقیات در اون جوامع بی ارزش تر از سایر جوامع هست و لطفا دوستان اون مثال دستمالی شده کشور آمریکا رو برای من نیارید و نگید که آمریکا هم یک کشور مذهبیه پس چنین و چنان!!! نخیر… آمریکا کشوری مذهبی به اون معنا که من و شما فکر میکنیم نیست (بعد از 20 سال زندگی کردن در این کشور اینو میگم) شاید تعدادی از مردم روزهای یکشنبه به کلیسا برن اما این دلیل بر مذهبی بودنشون نیست چون مذهبی یعنی کسی که به قول این خارجیها
practice
میکنه اما اینا نمیکنن! در میان تمام ادیان و کشورهای مذهبی، کشورهایی که به دین اسلام اعتقاد دارن که مسئله اخلاق و اخلاقیات در اون جامعه شیون و واویلاست!!! پس در نتیجه «باور» یا «عقیده» ای به اسم اسلام، نه تنها محترم نیست، که باید در موردش روشنگری بشه! حالا باز یه عده میان میگن: جمهوری اسلامی، اسلام رو بد معرفی کرده و اسلام واقعی چنین نیست و چنان است!!!! بر فرض صحت ادعای این عزیزان، لیبی چی؟ عربستان سعودی چی؟ پاکستان چی؟ افغانستان؟ عراق؟؟؟؟؟؟؟؟ صد تا کشور دیگه… هیچکدوم اینا نتونستن اسلام واقعی رو معرفی و پیاده کنن؟؟؟ خوب عزیز دل برادر! دینی که هیچیک از 1 میلیارد پیروانش نتونن اونو بدرستی معرفی و پیاده کنن، خوب حتما یه جاش می لنگه دیگه… حتما یه مشکلی داره که هیچکس نمی تونه چهره واقعی اونو بشناسه! خوب چرا باید به چنین دینی احترام گذاشت؟؟؟؟
بانو هما. منو گیج کرده بودید با آن کامنت ناشناس. نمیدونستم شما هستین. ولی خب، هیچ حرفی را که گفته ام پس نمی گیرم. از شما ممنونم که حوصله گذاشتین و بنعل و به میخ سعی می کنین از من یه آدم بسازین که به عقاید دیگران احترام میذاره. و مختصر و مفید، از اسلام یک چیزی که بنظر من نیست. خیالتون راحت، من آدم بشو نیستم
خیلی رک وساده، من بشما ارادت دارم. دوستتان دارم. بارها و بارها با شما خندیده ام و از بودنتان اینجا لذت می برم. اما بقول این جهان خوار ها
That said
از من بر نمی آید که به اسلام و امام و پیغمبر احترام بگذارم. با ذاتم مغایرت دارد
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
الان سر کارم. اگه بشه غروب از خونه به شما میگم که چرا فکر می کنم حق با منه و چرا هر جور تایش کنید، مسلمین به ایران تجاوز کردند
این جهان خوارهای کافر نگذاشتن به کارم برسم. منم از لجم یک مطلب قابل توجه در بارۀ عاشورا که چند وقت پیش بدستم رسیده بود را گذاشتم تو وبلاگم. کمی طولانی است، ولی به خواندن می ارزد.
بعدا در بارۀ عقیده دو سه کلمه خدمت شما عرض خواهم کرد، اگه از ترافیک سالم به خونه برسم
خوب… الحمدلله و المنه که خواهر هما جوابی نداره… این یعنی بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وکیلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جناب کاپیتان
دوباره تاکید می کنم به هیچ وجه هدف تغییر دادن شما نیست (که در بالا هم اشاره شد …شدنی هم نیست برای من و شما بعد سنی که گذشته ) و گواه این حرف هم این دلیل که از روزی که هم کلام شدیم شما بدین نسق بودید و من هم بر همین و دوستی بر همین که بودیم شکل گرفت
هدف، تنها ، یاداوری سعه صدر در مسایلی است که براحتی دشمنی ایجاد می کند و این دشمنی باعث دور ماندن شما و من از داشتن وطنی ازاد و ارام و اباد خواهد بود
همین
هما جان! هما خانوم! عزیز دل! خطاب این کامنت شما بودید، پاسخ ندادن شما دلیل بر نداشتن پاسخ است یا بی اهمیت بودن نگارنده؟؟؟
بانو هما. چون من به هیچ دینی اعتقاد ندارم، نمی توانم احساس کنم که اگر داشتم، فحش دادن به امام و پیغمبر و حتی خدای من چه حالی بمن میداد. فقط حقیقت را مقدس می دانم و معتقدم آزادی بالاترین و والاترین حق انسان است
من بحث دین و مذهب را بیهوده می دانم، ولی نه برای اینکه فکر میکنم باید عقیدۀ شما را محترم بشمارم. این احترام گذاشتن به عقاید مردم را تا چه حدی می خواهید پیش ببرید؟ آیا کسی که خمینی را امام میداند، یا جای پای خامنه ای را می بوسد هم عقیده اش محترم است؟ اگر نه، چه کسی و چه قانونی این حد و مرز را باید تعیین کند؟
چیست میزان تو در این سنجش مرموز / میل دل یا سنگهای تیرۀ صحرا؟
این طبیعی است که شما که از عقل سلیمی بهره مند هستید، دنبال حق وروشنی هستید و ظلم و دروغ و بدیها را محکوم می شمارید، در طی قرون متوالی همراه میلیونها نفر همنوعتان، خودتان را متقاعد کرده اید که مسلمانان به ما تجاوز نکردند. چرا که در غیر اینصورت، عقلتان بشما حکم میکرد به شک بیفتید که من چرا و چگونه کسی را که پدرم را کشت و بمادر و خواهر و برادرم تجاوز کرد و آنها را ببردگی و کنیزی برد و مانند کالا بوعشی های همنوعش فروخت، نه تنها اول می بخشم، بعد که غبار تاریخ حافظه ام را تاریک کرد، حتی برایش مقبرۀ طلایی میسازم و وقتی نامش را می شنوم با قمه توی سرم میکوبم و نهایتا در اوج پستی و فروپاشی ام، حتی برای تماس گرفتن با آفریدگار گیتی او را واسطه قرار میدهم که فرزندم را از چنگ بیماری نجات بدهد. خوب این دیوانگی یا درماندگی در حد کمال است. ایرانی مسلمان چون از باور داشتن حقیقت خجالت می کشد، آنرا انکار می کند. این انکار توی خونش جریان دارد
این اصلا جای بحث ندارد که مسلمانان به ما تجاوز کردند یا نه، تا من و شما روی آن وقت بگذاریم. تاریخ میگوید آنها را که بالا گفتم کردند، جوی خون براه انداختند، کتاب های ما را آتش زدند، چرا که فقط به یک کتاب نیاز داشتیم. دو قرن جنگیدیم و چون آنها بیرحمانه می کشتند، طاقتمان برید، تسلیم شدیم و به اسلام گرویدیم. دوسال پیش دیدیم که مردم چطور می ترسند و تسلیم می شوند. این تاریخ کشت و کشتار و تجاوز و غارت و یغما را، خود این اعراب با افتخارنوشته اند، چرا که خدایشان پروانۀ آنرا در قرآن صادر کرده است. منتهی ما ایرانی ها چون تافته های جدا بافته، کاسه داغتر از آش وکاتولیک تر از پاپ هستیم، می گوییم خیر انشا الله گربه بود. ما اصلا آن کتاب ها را (که سوزاندند) دوست نداشتیم و تمام آنهایی که مورد تجاوز قرار گرفتند، در راه خدا، حق شان بود. اصلا ما چون از دین خودمان ناراضی بودیم، برای آنها کارت دعوت فرستاده بودیم.
ایمان داشته باشید ولی حقیقت را نپوشانید، تاریخ را انکار نکنید، وارونه جلوه ندهید
شما می گویید بحث نمی کنید ولی چند نکتۀ کلیدی را یواشکی لای حرفهایتان می گنجانید. چرا دین اقوام دیگر را نپذیرفتیم؟ با این سئوال نادرست، تلویحا نتیجه می گیرید که اسلام گل سر سبد دین هاست. دین های دیگر را نپذیرفتیم، برای اینکه هیچ قومی با شمشیر دینش را توی حلق ما فرو نکرد. کدام دین دیگر؟ مغول ها که بنام دین و خدا نیامده بودند. افغان ها و عثمانی ها مثل خود ما بدبخت و مسلمان بودند. نیازی نیست ساعت ها بحث کنیم، که یاد بدهیم و یاد بگیریم. تمام دین های دنیا تاریخ مصرفشان گذشته است. مردم اروپا بیشتر از همه به این پی برده اند و پیشرفته ترین مردم دنیا هستند. اسلام، یگانه دینی که برای خدایش سر میبُرد، دنیا را به کثافت و فقر و نکبت کشانده است. فقط کافی است چشم هایمان، مغزمان را باز کنیم و ققط بپرسیم چرا یک کشور مسلمان پیشرفته در دنیا نیست؟ یا لاک پشت باشیم، انتخاب با ماست.
از قرآن هم یک نمونۀ ضدآخوندی آورده اید. چرا از آنجا یش نمی گویید که می گوید مال و ناموس دگراندیشان را بدزد. نوش جانت! و بدان که خدا بتو در بهشت پاداش می دهد که دشمنان اورا میکشی؟! این چه خدای سفاک، ناتوان و بی عرضه ای است؟ چرا اگر خامنه ای هم اینرا بگوید، بد است؟ خوب او هم همیشه از دشمن اسلام می گوید. من در آخر این نوشته به شما تعظیم خواهم کرد و پیشنهادتان را روی چشم خواهم گذاشت. ولی برای آخرین بار این دو سه کلمه را باید بگویم. بکسی که با چاقو سر یک انسان را میبُرد، چاقوکش می گویند. این توهین به عقیدۀ شما نیست. دوست جوانی از ایران برای من (آخر گفتگویمان) نوشت: امام علی و حسین خون هیچ کس را بناحق نریختند. یعنی آن ایرانی ها که در کشور خودشان، با دین خودشان زندگی می کردند، خس و خاشاک و مستحق مرگ بودند. شما هم یا باید حقیقت را انکار کنید، یا با امام و محترم شمردن حسین به ایران و ایرانی خیانت بورزید. من با این مخلفات اسلام کاری ندارم، که آنها را از نوع انسان نمی شمارم. خیلی جلوتر می روم که بگویم خامنه ای بمراتب از الله قرآن بهتر است، چرا که بالاخره یکروز خواهد مرد
شما اگر قول بدهید که از اوامر کتاب دینی تان تخطی کنید و من کافر را که آزارم به مورچه هم نمی رسد، از دم تیغ نگذرانید، برای خاطر عزیز شما که همیشه از مهربانی می گویید، نه برای اینکه عقیده تان محترم است، با شما پیمان می بندم که اینجا دیگر صفات امام ها و پیغمبر اسلام را بزبان نیاورم. فکر نمی کنم مردم ایران با این رویه «ما» می شوند. ریشۀ یکی نشدن ما، ترس و جهل است. با کنار گذاشتن هر یک از این دو، آخوند ها باید کاسه کوزه شان را جمع کنند و مردک بیچارۀ ما تلاش کنند به روند عادی زندگی شان بر گردند
یاشاسین٬ کاپیتان بابک! یاشاسین…
جناب همایون و با بک عزیز
پاسخ شما را ان پایین گذاشتم ….
برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشستهای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ
همه آلودگیست این ایام.
راهِ شومیست میزند مطرب
تلخواریست میچکد در جام
اشکواریست میکُشد لبخند
ننگواریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقشِ همرنگ میزند رسام.
□
مرغِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب میکند پیغام!
کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفتهایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!
Ahmad Shamloo
گذشته از اینکه این اتفاقی که براتون افتاده خیلی قشنگ و دوست داشتنیه و آدم رو سرشار از یه حس خوب میکنه؛ به نظر من خیلی زیبا نوشتیدش. خیلی روان و منسجم نوشته شده.
وجود همین آدمهاست که باعث میشه هنوز زمین جای دوست داشتنیه باشه.
من اونجایی که اون غذا رو نخوردید و برگشتید رو خیلی دوست داشتم. به نظرم نهایت عزت نفس یک انسان رو میرسونه. منظورم این نیست که چون غذای امام حسین (ع) بوده و یا اینکه چون سفارت اون رو توزیع میکرده و شما نخوردید کار خوبی کردید. منظورم اون درگیری درونیه که آدم با خودش به هر دلیلی پیدا میکنه و در نهایت تسلیم نیاز جسمیش نمیشه.
عالی بود.
کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفتهایم از کام…
++++++
++++++++
دقیقا
چه اشاره ی زیبایی
WOW برای بار دوم با سرکار کاظمی سر یک نکته موافقم
بریجیتا نرم و قشنگ نوشتی. ایوَل. این داستان چه حقیقی، چه ساختگی باشد، ما را بیاد خوبی و انسانیت می اندازه که شوربختانه کیمیا شده. اما جای حساس داستان که منو هم قلقلک داد:
وقتی غذای حسینیه را نخوردی و بیرون رفتی، دلم تکون خورد. منم بودم نمی خوردم. میرفتم کلیسا گدایی یا از گشنگی می مُردم. تا اینجا با سرکار کاظمی همراه هستم، ولی من خوشم اومد دقیقا برای اینکه غذای امام حسین عین بود. حسین بن علی، امام سوم شیعیان، دشمن قسم خوردۀ ایرانیان اگه عرضه و شعور داشت، اولا کون خودشو از دست یزید نجات میداد، ثانیا عوض اینکه آبها رو ورداره و (برای رفتن به بهشت) واجبی بذاره، آبو میداد به بچه های نوزادش علی اصغر و علی اکبر که تشنه نمیرن. امام حسین به قبر پدرِ چاقو کشش می خنده که تو پاریس به ایرانی های قرن 21 غذا میده. مرگ بر جمهوری اسلامی که پول مردم ایران را می دزده و برای عربای چاقوکش متجاوز به جان و مال و ناموس ایرانی ها مشتری و هوادار جمع می کنه
lol
+++
like
خرج چو از کیسه مهمان بود
حاتم تائی شدن آسان بود
جناب کاپیتان از اینکه هر از چندی با جملات سراسر دُرّ و گوهر خود روش سخنوری ومباحثه را به بنده میآموزید سپاسگزارم.
شما از نوادگان حضرت امام کاظم نیستی کاظمی جان!
شما برو زیارت عاشورا بخوان برات بهتره بابا.
من فقط می خواستم در بارۀ قیمه پلوی امام حسین در پاریس نظرم را بگم. حالا اگه شما هم چیزی یاد گرفتین، فبها
Nice
مثل همیشه زیبا…
یک خورده یاد
تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد…. افتادم !
ولی خوب داستان شرین و جالبی بود . یکی برای اینکه انسان در بد ترین شرایط هم میتونه تسلیم نشه ،
بعدش اینجور خوبیهایی که میکنی احساس سبکی و خوشی غریبی بهت دست میده ،فکر میکنم بیشتر از اونهایی که به انتظار پاداش جبرانی این کار رو میکنن .
اما یک چیزی هم هست اینجا نقش آگاهی و ایمان ،یعنی به اینکه کاری رو که نباید بکنی واقعن بهش ایمان داشته باشی ،
تصور بکن یک آدم گرسنه و نیازمند معمولی که فاقد این هردو هست به راحتی -حتی بدون اینکه وجدان دردی هم بگیره- آن کار ی رو که شما نکردی میکنه.
کوروش
من این داستانو قبلا شنیدم، برا دکتر شریعتی اتفاق افتاده ،سر راه برگشت هم کبریت فروخته !.. لطفآ سورس مطالبی که از جاهای دیگه بر میدارید و بدید!
می فرمایید اگر یک اتفاقی برای دکتر شریعتی بیفته دیگه امکان نداره برای کسی دیگه اتفاق افتاده باشه؟
+++
از این مرتیکۀ خرابکار عقب افتاده متنفرم که مخ بچه ها رو به سیاهی کشوند
++++++++
متن خوب نوشته شده بود اما بهنظرم منحط آمد. بیشتر به یک شوخی نسوانی میماند برای بررسی واکنشها.
مو به تنم سیخ شد !
به شما تبریک میگم.
بابت قلم زیبا ، روح لطیف و احساس پاکی که دارید.
بنده این مطلب زیبا رو مثل خیلی مطلب های دیگه تون ، با ذکر منبع در سایت یک دوست قرار دادم …
http://1doost.com/Post-6439.htm
امیدوارم همواره موفق ، شاد و سلامت باشید
به این می گویم معجزه خاموش…. و این خط بطلانی ست بر همه سیاه انگاره هایمان… هرچند که دردی ازمن و سیاهی مستولی بر من دوا نمی کند. هرچند که هنوز به قول کافکا سرم را باید به دیوار زندانی بکوبم که هیچ در و پنجره ای ندارد… اما بر همه سیاهی ام – سیاهی مان – خط بطلانی می کشد این معجزه های خاموش و ما را وامیدارد تا امید داشته باشیم به نور و نگاهمان را باز کنیم به روزنه هایی که هرچند دور و دیر اما حقیقی اند و پر از معنا… بریجیتا متشکرم به خاطر این همه خوبیت و روایتی که از معجزه خاموشت داشتی و مارا به حضور روزنه ها یاد آوری کردی…
شاید به نظر بعضی ها فقط داستان باشه اونم از نوع تخیلی…،ولی چند سال پیش که پول من رو تو خیابون زدن( پولی که واسه ثبت نام دانشگاه و ۲ ماه خرج زندگیم تو غربت بود)، یه دوستی که نه دیده بودمش نه میشناختمش ،و نه اون من رو ، فقط هرز گاهی چون اون هم یه جای دنیا دانشجو بود با هم چتی صحبت میکردیم ،اون روز چون دلم خیلی گرفته بود با اون درد دل کردم(اصلآ روم نمیشود به خونوادم بگم، بعدشم میگفتم میدونستم که انها هم ندران و خیلی تحت فشارخواهند رفت )، فردای اون روز پولی که نیاز داشتم رو از طریق صرافی برام فرستاد ، گفت هر وقت داشتی بر گردون، دلیل اعتمادش رو پرسیدم گفت چند سال قبل خیلی بی پول بوده یه دوستی این کمک رو بهش کرده و گفته یه زمانی به یه نفر کمک کن .یک سال بعد من پولش رو از طریق شماره حسابی که تو ایران داشت به حسابش واریز کردم. و هنوز هم نه دیدمش, نه میشناسمش و البته سال گذشته من هم به یک نفر دیگه اعتماد کردم (البته ما قرض دادیم بدون هیچ پشتوانه یا ضمانت ،فقط اعتماد کردیم و مشکل یه نفر رو تو یه زمان بحرانی حل کردیم ).پس آقا یا خانوم محترم اگه شما ندیدید همچین آدمای رو دلیل نمیشه که وجود ندارن.
بریجیت!
قشنگ بود، بریجیت. از یک دید، چشمهایم، گونه هایم رو غسل تعمید دادند. تو گویی، رد پای خدا را دیدم، بریجیت.
از دیدی دِگر، بنظر اینطور می یاد که انسان ذاتا بدلایل تکاملی،مستعد و معتاد به مذهب/ماوراء اطبیعه هست و سرنوشتش بدجوری با ایمان و بی ایمانی گره خورده.
اگر لیلیت بود، میگفت که چه رقت انگیز.
که ذهن انسان، ذاتا مستعد چه رویاهایی هست،
که چه هزینه ها که بابت انها برداخت نمی شود،
چه رقت امگیز و بی حاصل.
اینطور نبود ، لولیتا؟
لولیتا، همان رُل لیلیت رو بازی میکنه. لیلیت به قدرت ایمان، ایمان داره ولی نه بیشتر از ان.
اما خود من؟!، من اگر میدانستم که درین وسط، کجای کار هستم، که دیگر اینجا نبودم. یا شاید هم بودم؟
تو چطور بریجیت؟ برداشت خودت چه بود ؟
many many thanks. I realy enjoyed
من عاشق هرچی آدم خوبم . اگر چه تعدادشون کمه ولی هنوز هستن
از تو هم ممنونم نویسنده عزیز که این خاطره انسانی و آموزنده رو با ما در میون گذاشتی.
یک مساله ای که ازارم میده اینه که برخی از هموطنان ما در خارج از کشور هستند ولی هنوز در درامد مشکل دارند . یک سایت راه بندازید حداکثر بودجه مورد نیازتون 7 یورو هست شما که به نت دسترسی دارید حالا میخواهید گالری باشه یا مرجع نرمافزار بعد با استفاده از تبلیغات ادسنس حداقل درماه 700 دلار در میارید اونم در بدترین شرایط
من میتونم تو راه اندازیش کمکتون کنم پولیهم نمیخوام اگر خواستید با ایمیل من تماس بگیرید
ایمیل ت چی هست؟ من احتیاج به کمک دارم
oraboora(a)gmail[dat]com
دوست عزیز من بشدت در این مورد نیاز به کمک دارم. ممکنه ایمیلتون رو داشته باشم؟ ممنون.
عالی بود .
هممون گاهی به يه معجزه احتياج داريم آین روزای برفی
کلیشه.
یکی از شناخته شده ترین کلیشه های ادبی : انسان نیازمندی که نزدیکترین دوستان نیز از کمک به او شانه خالی می کنند و به ناگاه در مکانی قرار می گیرد و فردی ناشناخته به وی کمک می کند و….
معمولا این نوع روایات آنقدر تهی مایه هستند که خواننده با خواندن دو سطر اول و دو سطر آخر می تواند کل ماجرا را دریابد ؛ که متاسفانه داستان شما نیز به همین مشکل دچار است.
بیشتر شبیه ایمیلهای به ظاهر پند آموز و حکمت آمیز است که هر ازگاهی دریافت می کنیم و حتی تا آخر نمی خوانیم و پاک می کنیم. ارزش خاص دیگری ندارد.
به نظرم قسمت ترسناکش اینجاست که بشر ؛به طور عموم؛ علیرغم همه پیشرفتی که کرده و ادعایی که داره هنوز یه موجود احساساتیه که با عقلانیت فاصله زیادی داره.
تا عقلانیت رو چی بدونید!
با یک تهیه کننده فیلمهای هندی تماس گرفتم. این متن را پسندید و حالا قراره که یک فیلم هندی با شرکت » راج کاپور » ستاره سینمای هند و خانم» گریچوری کالا» در نقش دختر فقیر درست بشه. فکر میکنم هنر پیشه ها جداگانه با نویسنده تماس بگیرند چون برای اجرای کامل نقش و هر چه طبیعی تر شدن موضوع احتیاج به راهنمائی دارند. راستی چند تا ستون هم سفارش داده ایم که در طول فیلم برای دور گشتن و رقصیدن از آن استفاده شود.
+ + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + +
خوب اومدی اینو. وقتی فیلم کامل شد خبر بده
+++++
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب *** کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
cheghadr ghashang boooooooooooood
besyar ziba.
ba zekre manba,be onvane note estefade shod.
besyar ziba.
ba zekre manba,be onvane note montasher shod.
ببینیم نوشته های بعدی چیه… یه لحظه وقتی به آخر داستان و مخصوصا این قسمت «وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست ، را بخورم » رسیدم فکر کردم یه داستان رو از یه جایی دارید نقل میکنید اما وقتی تا اخر خوندم گفتم نکنه سایت هک شده … من به اعتقادات دیگران احترام میگذارم ولی اگه کسی به حادثه ای واقعه ای رنگ و لعاب خاص دور از واقعیت بده برای من حتی از دروغ هم زشت تر…کیه که انسانیت رو دوست نداره ..کیه که کمک کردن رو دوست نداشته باشه….
این اولین کامنت من در اینجاست، همیشه فقط می خواندم، این پست به دلم نشست، هنوز خوبی از بین نرفته…
tres belle
بسيار زيبا سپاس فراوان
چند سال پیش رفته بودم ژاپن، پیش یکی از اقوام و تصمیم داشتم چند وقتی اونجا بمونم.این قوم و خویش ما تو یکی از این محلههای که به *گیشا* معروف هست، رستوران داشت. بر خلاف تصور عموم کار گیشاها تن فروشی نیست اصولا این شیوه از روابط اجتماعی اونجا معنی نداره، کار گیشاها این است که با مردانی که به آن مکانها میان همصحبت میشند و مشروب مینوشند به نوعی کسب شون از محل فروش مشروبی هست که سرو میکنند(رابطه بسیار پیچیدهای که خودش مستلزم نوشتن یه پست بلند و بالا است)، این مکانها از سر شب شروع بکار میکنند تا حوالی صبح، و خود تغذیه کننده مشاغل جنبی دیگهای هم هستند،از جمله خوانندگانی که در این اماکن به اجرای برنامه میپردازند.
«استیون» دوست سیاه پوست من یکی از اون تیپیکال خوانندگان جاز بود که شغلش همین بود. نواختن ترومپت و خوندن با اون صدای بم و دلنشینش که بعضی وقتها میومد تو این رستوران قوم و خویش ما. و من همیشه ازش میخواستم تا آهنگ «او لرد پلیس دو نات لت میبی میس آندرستود» رو بخونه، و اون با بلند نظری همیشه آن آهنگ رو میخوند.
بارونهای موسمی ژاپن واقعاً وحشتناکه، مثل این میمونه که اقیانوس رو چپه کردی رو زمین، اما بیزینس بارون ، گرما، سرما نمیشناسه و آن همه بیزینسی که روزگارشون از این راه میگذره تو هر شرایطی باید کار کنند و به طبع آن کسایی که تو این بیزینشا هستند، من الجمله استیون دوست خواننده من.
تو یکی از این شبهای بارونی که به علت رطوبت زیاد در هوا چشم دچار خطای دید میشه و احساس میکنه که اشباحی در میان قطرههای بارون در حال معلق خوردن هستند، استیون آمد دنبالم که بریم عرق خوری، بعد از مشروب خوری برگستیم رستوران تا غذائی بخوریم، یهو بیهوا استیون آزم پرسیدهای پول نقد چقدر پیشت هست، و من مبلغی رو که نقد داشتم رو بهش نشون دادم،بوپل رو گرفت و با آن هیکل درشت و گندش دوید زیر بارون تا به پیر مرد بی خانمانی که از آن دست خیابون در حال گذر بود برسه و بعد تمام پول رو که از من گرفته بود به آن پیر مرد داد، بعدش برگشت و در حالی که آب از تمام هیکلش میریخت نشست سر جاش و به من گفت فردا پس فردا که با صاحب «بار» تصویه کردم پولتو بهت پس میدم.
پرسیدم «استیو» اولا که تو چه جوری اون پیرمردو دیدی. دوم ………… نذاشت حرفمو تموم کنم و جواب غریبی بهم داد
گفت: ما چه میدونیم! شاید اون پیرمرد یکی از فرشتههای خدا بوده که آمده بود تا منو آزمایش کنه، من دیدمش و وظیفم بود که کمکش کنم …همین
+++
نجه سن عم اوغلی؟
خیلی زیبا بود
استیو پول که بهت پس داد ؟ نه!!!!!
مدتی من کار سطح پایینی داشتم و حداقل حقوقی میگرفتم، و بر اساس اتفاقی که داستان خودش را داره دقیقا نصف اون پول را، علیرغم احتیاج خودم، مخفیانه به یک پیرمرد محتاجی میدادم، تا اون پول را با شخص دیگری بده. کار من اونجا تمام شد و من از اونجا و اون شهر رفتم. دوستی داشتم که دقیقا همانجا شروع به کار کرد. ازش خواهش کردم که همچنان همین مقدار پول را به اون پیرمرد بده و من باهاش حساب میکنم. وقتی سراغ ش را بعد از مدتی گرفتم، دوستم گفت که پیرمرد پول را قبول نکرد و گفت من احتیاجی به پول ندارم. تعجب کردم، فکر کردم دوست من بد گفته یا پیرمرد را عوضی گرفته، ولی بعد متوجه شدم که نفر سوم این سیکل دیگر زنده نیست، و پیرمرد محتاج خودش را غنیتر از این میدونست که این پول را برای خودش برداره.
+++ دارم اشباع میشم که بدی ها را چندی فراموش کنم
++++++++++
دارم اشباع میشم……
اشباع ؟؟!!!
خیلی خوب بود کاپیتان…. راستی رسیدن به خیر…
نمیشه بدی ها رو فراموش کرد که آخه …
بعضی از این بدیهای کوفتی عصاره ی زندگی است بدمصب !!
نوشته قشنگی بود،
ولی در همین شهر قشنگ هیچ ماشینی اسکناس بالای 50 یورو تحویل نمیده و خیلی شعبه های خاص 500 یورویی دارند. یعنی عملا خود این فرانسویها اکثرا نمیدونند 500 یورویی چی هست و بهشون نشون بدی در جا سکته میکنند. فقط توی کلاب های پوکر من همچین اسکناسی رو دست مردم دیدو ایرانیهایی که از ایران می آیند 500 یورویی دارند اونهم برای اینکه حواله نمیتونند کنند. وگرنه محاله اینجا کسی تو جیبش 500 یورویی داشته باشه
به نکته درستی اشاره کردی
جدا از جنبه های روحی معنوی الهی این پست که به من ربطی نداره و برام جالب نیست ولی خوب در بیابان 500 یورو غنیمته .
نسوان عزیز،
وقتی از این مطلب نازل بالیودی که رونویسی شده از ایمیلهای اسپم سانتیمانتالی ست، که معمولا ترجمهی ایمیلهای کلیسایی اند، اینقدر تعریف و تمجید میکنند امیدوارم این درس را گرفته باشید که اسیر پوپولیسم نشوید و برای خوشآمدن و پررونق بودن وبلاگتان دنبالهرو نشوید که آنان که با کیشی آمدهاند با فیشی میروند.
++++
این مطلب نازل بالیودی که رونویسی شده از ایمیلهای اسپم سانتیمانتالی ست، که معمولا ترجمهی ایمیلهای کلیسایی اند….
اسیر پوپولیسم نشوید ….
که آنان که با کیشی آمدهاند با فیشی میروند…
LIKE
بدتر از سانتي مانتاليسم موجود در اين نوشته, واكنش خواننده هاست.
آخ ، راست گفتی!!!
برای من هم واکنش بعضی خواننده ها جالب توجه است که در کمال خوشحالی هر آنچه را که خود تجربه نکرده اند و یا از درکش عاجز هستند را انکار میکنند.
خانم کاظمی…
…
اتفاقا برای من هم واکنش شما جالب توجه است !!!
فرمودید : » در کمال خوشحالی هر آنچه را که خود تجربه نکرده اند و یا از درکش عاجز هستند را انکار میکنند. »
حالا در کمال خوشحالی اش چیه ؟؟؟ کوش ؟؟ کجاست ؟؟ نکنه شما ناراحتی از این موضوع ؟؟؟
اما…..
نمی دونم شنیدید یا نه، اینایی که شیزوفرنی دارند یا داروهای روانگردان مصرف می کنند یا کلا یک کارایی با مغزشون می کنند یا کردند هم از این حرفها زیاد می زنند….
اینکه تجربه ی زندگی برای هر کسی منحصر بفرده فکر نمی کنم شکی در اون باشه…
ولی اینکه با یک سری حرفهای یوهایویوهایی و با حضور و بازی فرشتگان بالدار و اسب سوار و منجیان و مقدسین بخوایم سر مردم رو شیره بمالیم و هی وعده و وعید و امیدهای واهی به یک جایی در ناکجاآباد و بعد خودمون همچین خوب از امور دنیوی بهره مند بشیم جوری که مسلمان نشنوه کافر نبینه و اینا….
دیگه نوچ…
فک کنم دوره اش گذشته خانم کاظمی…… به مرور بهتر هم خواهد شد…
یک عصر روشنگری دیگری بباید این پدر مادر پیر فلک را تا مردم واقعا خوشحال بشن نه هویجوری الکی !! والله !!
والله بنده نفهمیدم اینایی که گفتید چه ربطی به نوشته این پست داشت.
من خیلی بعید میدونم که بریجیتا به دنبال این بوده باشه که بخواد: «با یک سری حرفهای یوهایویوهایی و با حضور و بازی فرشتگان بالدار و اسب سوار و منجیان و مقدسین بخوایم سر مردم رو شیره بمالیم و هی وعده و وعید و امیدهای واهی به یک جایی در ناکجاآباد و بعد خودمون همچین خوب از امور دنیوی بهره مند بشیم جوری که مسلمان نشنوه کافر نبینه و اینا….»
الان عرض می کنم خدمتتون…
اول که مخاطب من شما بودید خانم کاظمی، نه بریجیتا…
دوم…جمله ی شما بود که اغلب معتقدین به یوها یوها به زبان میارند…
سوم… اون موجود خیر در این داستان از توی سفارت حکومت اسلامی و از داخل درون اجتماع عزاداران حسینی بیرون اومده….
اونهم چگونه…
با یک اسکناس 500 یورویی….
اونهم چه زمانی….سال 2003 !!!
می دونید اصولا این موجودات خیر حاضر در اینگونه اجتماعات سفارتی..
یا بورسیه های دولتی هستند آخی آخی…
یا جیره خورهای قدیمی….
چقدر مهربونند که به دانشجوهای ایرونی کمک می کنند…. دقیقا مثل همونهایی که این تفکرات یوهایوهایی رو تبلیغ می کنند به جای چهارتا حرف منطقی و راه حل….
الان متوجه منظور من شدید…. انشاالله تعالی !!
اول اینکه این داستان رو بریجیتا نوشته نه من. من فقط باورش کردم همین
دوم اینکه خیلی جمله ها رو خیلیها استفاده میکنند. شما چکار داری که جمله رو کی استفاده میکنه. اگه اشکالی تو خود جمله هست خب بگو. اتفاقا نوشته بودی «اینکه تجربه ی زندگی برای هر کسی منحصر بفرده فکر نمی کنم شکی در اون باشه…» من فکر کردم با جمله ایی که من نوشتم موافقی.!
سوم اینکه این احتمال هم وجود داره که این اتفاق یه برنامه ایی بوده که سفارت طراحی کرده ولی خیلی وقتها این اتفاقها می افته بدون اینکه سفارتی وجود داشته باشه یا اصلا رد پایی از حکومت وجود داشته باشه.
چهارم اینکه یه عده هستند از این نوع افکار سوء استفاده میکنند قبول. ولی مجدد تکرار میکنم که بنده نمیتونم چیزی رو که خودم درکش نکردم به صرف اینکه من نمیفهممش انکار کنم.
حوصله ی کل کل کردن در فرمت کلاس های معارف اسلامی دبیرستان ندارم خانم کاظمی…
این جمله ی شما : » آنچه را که خود تجربه نکرده اند و یا از درکش عاجز هستند را انکار میکنند.»
سرآغاز و سرچشمه ی تحمیق مردم و سواستفاده های بسیار شده….
جن گیرها و رمال ها هم از همین فلسفه پیروی می کنند و نون می خورند…
دست بردارید از توجیه موهومات…نمی خواهید هم برندارید…
بهرحال خریداران این نوع تفکر هم دارند کم می شوند و هم حذف طبیعی…
در دنیای امروز مغز تصمیم میگیره…نه یوها یوها….
پایان پیام !!
چه جالب
ووووی !! نگو نگو نگو !!
گیتی جان… نوشته بریجیت رو من انتشار دادم..اگه به نظرم مذهبی میومد انتشار نمیدادم! به نظر من این یک همزمانی بوده.. و بس… حتا ممکنه اون آدمی هم که این پول رو داده از رو اجبار انجا نشسته ب وده!
راستش دلیل اصلی این که این نوشته به دلم نشست این بود که حدود چند ماه پیش یک همسایه قدیمی من رو تو نت پیدا کرد.. از احوالم پرسید..گفتم اینجا دانشجو هستم و از حرف هم فهمید که روزگارم سخت میگذاره. ازم شماره حساب خواست
من فکر کردم داره شوخی میکنه… پشت گوش انداختم، اما هی اصرار کرد، منم برای اینکه از سرم باز کنم شماره حساب رو دادم. اون آدم ۵۰۰۰ دلار ریخت به حساب من.باور میکنی؟ بعد هم غیب شد! اون آدم مذهبی نیست ، در ضمن میلیونر هم نیست .. من خیلی خیلی از این کار متعجب شدم.. هنوزم برای من شکل یک معجزه است. اما باور کن اتفاق افتاد..آدم ها گاهی می تونن معجزه کنن! حتا آدم هایی که به معجزه ایمان ندارند.. من متاسفم که این متن رو این جوری خوندین. درک میکنم.. بد ترین فریب مذهب این بود که اخلاقیات را به مذهب پیوند داد !
ویولتا
به به ؛ حاجیه خانم ویولتا
حداقل اگر نمی نویسی ؛ بیا هر از گاهی – مثل الان – سری بزن و برو ؛ حال بر و بچه ها رو بپرس؛ ببین کی زنده است کی مرده ؛ مرامی … معرفتی…. نون و نمکی خوردیم آخه….
اما در خصوص این کامنتی که مرقوم فرمودید ؛ بحث بین گیتی و کاظمی سر جاش که من با گیتی موافقم،
من ولی برداشت مذهبی از این نوشته نکردم ؛ راستش اول که خوندم به ذهنم متبادر شد که شدیدا سانتی مانتال باشه ؛ اما تو کامنتم نیاوردم چون حیطه تخصصی من نبود ؛ وقتی که مصطفا هم همین نظر رو داد فهمیدم که برداشت من درست بوده ؛ نوشته سطحی و مبتذلی بود ؛ حتی از واکنشهای خواننده ها و بیان احساسات غلیظ و لحظه ای هم میشه فهمید که این نوشته حتی در حد نوشته های خود بریجیتا هم نبوده ؛ اگر هم تو این نوشته رو بنا به دلیلی که گفتی پسندیدی باز هم دلیل نمیشه که خوب باشه ؛ کمی به حرف دلسوزان نظام گوش کنید.
راستی این همسایه تون همونی بود که شوهرش ضبط تعمیر می کرد و بعد روسری نینا …اومممم… چی چی بود؟ همونی که گفته بودی؛ اون بود؟ ؛ یا از این یکیا که بچه محل گیتی اینا هستن؟ آخه چند وقت پیش گفتی دوستام حتی اگه بدونن من مریضم بهم زنگ نمیزنن؛ ولی دیدی اگر یکی خطا کنه نمیشه همه رو به اون دید نگاه کرد.
آرش جان، ول کردن اینجا برای من مثل اینه که یک بچه دو ساله رو بزارم سر راه….اگرچه ممکنه این کار رو از رو ناچاری بکنم اما همیشه برمی گردم نگاهش می کنم که بدونم سر جاش هست… و جاش امنه. اینه که بنده در خدمتتون هستم. اگرچه کمرنگ تر. اما هستم…
در مورد سانتی مانتالیسم حرف خاصی ندارم.. من خودم سرنا رو همیشه از سر گشادش می زنم. اما دلیل نمیشه همه مثل من نگاه کنند.. کم ترین خاصیت این متن اینه که یادمون بیاره هنوز هم میشه به هم کمک کنیم. حالا بگیر واسه دو ثانیه…ضرری نداره که..
داره؟
ویولتا جان….
موضوع برداشت مذهبی نیست… من کامنت جداگانه ی درباره ی اونچه بریجیتا نوشته بود گذاشتم دیشب….
به این موضوع درغلتیدن در ماورا هم اشاره ی کوچکی کردم، اما نه انقدر که اصل و پوینت اصلی داستان رو کاور کنه….» پوینت اصلی کمک به دیگری در هنگام نیاز بود »
دیدگاه کلی ام رو هم در اینمورد گفتم که از دید من یکجور وظیفه است که به صرف حضور و بودن در هستی تعریف میشه…..( وقتی توانایی اش هست ) …
اما یکدفعه صبح پاشدم کامنت ها رو خوندم دیدم عامدانه جو رفته به یک سمت دیگه همچین بفهمی نفهمی…خیلی نرم و لطیف و همون زیرپوستی البته…
در مورد یک نوشته یا داستان البته حتما خودت می دونی…. یک نویسنده می تونه سطوح مختلفی رو تعریف برای اونچه که می نویسه….در سطح و پله ی اول یک چیز میگه ، همون که در وهله ی اول مخاطب رو گیر میندازه…
بعد که قصه نشست پیدا می کنه ، لایه های دیگه ای می تونه جذب و ضبط بشه…
البته من تصورم این نیست راستش که بریجیتا منظور دیگری غیر از همون برداشت اولیه از داستان داشته…
ولی خوب به نظرم بد نیست به این موضوع هم توجه بشه…
بعضی نویسنده ها که قدرت قلمشون هم مثال زدنی است واقعا مثل جناب مزینانی ( شریعتی )…ا یکسری حرفهای قشنگ در سطح و هدفدار در عمق و در پوشش واژه های زیبا ذهن آدمها رو درگیر موهومات در قالب عقلانیت کردند…
حالا بگذریم…خیلی مهم نیست …
راستش رو بخوای من اون مدل همراهی انسانی تو رو بیشتر می پسندم که با کوله ات پریدی توی خیابون و یکی رو دیدی و تمام پول جیبت رو دادی بهش و بعد هم ورجه ورجه کنون رفتی…
پدر بزرگ مادری من که هرگز ندیدمش، وقتی مادرم هنوز چهارده ساله بوده در اثر ذات الریه مرده. پدر بزرگ خودش دکتر بود. دکتر واقعی! سنت پطرزبورق درس خونده بود. آخرهای عمرش نصف مال و اموالش رو بخشید. بعد یک روز سر سیاه زمستون یک
گدا رو توی خیابون می بینه و کت و پالتوش رو در میاره تن اون گدا می کنه.. تمام راه رو تا خونه سگ لرز زده و چاییده.. قدیمها هم که آنتی بیوتیک و اینها نبود.. وقتی رسیده خونه زیر برف منجمد شده بوده، مدتی میفته تو بستر بیماری، آخرش هم میمیره و چهار تا یتیم به جا میزاره.. مادرم اینجوری تعریف می کنه که دم مرگ گفته بوده: بچه های من هیچ موقع محتاج نمی شن! چون من دست محتاج ها رو گرفتم!
من تا مدتها با این داستان بزرگ شدم. پدر بزرگ فداکاری که اینجوری مرد. سالها بعد زن دایی ام یک روایت دیگر تعریف کرد: پدر بزرگم آخرهای عمرش عقلش رو از دست داده بوده؛ خل شده بود… اون قدر که تو خیابون زیر برف لباسش روکنده و تن یک گدا کرده.. مردک پاک عقلش رو از دست داده بوده …بعد هم خودش ذات الریه می کنه و میمیره..
می بینی؟ قسمت ذات الریه اش مشترکه.. اما من هیچ وقت نفهمیدم پدر بزرگم خل شده بود؟ یا آدم خیلی نازنینی بود؟ هیچ وقت هم نمی تونم جواب این سوال رو بدم..
تو داستان من رو دوست داشتی چون به من محبت داری. همونجور که مامانم داستان پدرش رو اونجوری دوست داره..
اما شایدم پدر بزرگم واقعا دیوونه شده بوده. .. همون جور که زن دایی من داستان رو اون جوری دیده…
به نظر من اینکه کی داره از کجا داستان رو می بینه از خود داستان گاهی قشنگ تر میشه…
راستی فکرش رو بکن.. پدر بزرگ من دیوانه بوده باشه… من که شخصا این تفسیر رو بیشتر دوست دارم.شاید برای اینکه خودمم خلم !
لا اقل می تونم بگم مشکل من ژنتیکی بود…….
سلام ويولتا ،پشت پرده خوش ميگذره؟!
خيلي 4كرتيمآ به مولا
لاو به توان خيلي زياد
ویولتا….ای خواهر …
برداشت های متفاوت به اندازه ی آدم های روی این زمین می تونه وجود داشته باشه….
اما مرز جنون و عقل خیلی باریکه….بعضی ها که کاملا اونورن یا کاملا اینور خوب نیازی به توضیح ندارند …بدون شرح خودشون رو تعریف می کنند…
اما بعضی ها روی اون مرز باریک هی لی لی بازی می کنند، برای همینه که یکی دیوننه می بینه یکی عاقل ، با شرح و تفصیلات و مخلفات….
نسبیت هم هست البته…
مثلا یک دیوونه ، در یک جمع دیوونه تر ها ، عاقل به نظر میاد و بالعکس…
من داستان تو رو دوست دارم، چون رهاست ، ول شده…چون به دنبال دلیل نیست برای محبت به دیگری ….
به دنبال چون این، پس آن…
به دنبال ساخت فرمولی برای تمام موقعیت ها….
در اون داستان زندگی روایت میشه همونجوری که هست….
یکی گرسنه است …سگ پشمالوش هم گرسنه است…
توی خیابون یا بهت نگاه می کنه و هیچی نمی گه …یا میاد جلو و یقه ات رو می گیره و میگه من گرسنه ام…
و تو در اون لحظه کاری رو می کنی که باید…
اگر تو بچه ای در خونه داشتی که به اون اسکناس توی جیب تو احتیاج داشت، و تمام اون رو میدادی به اون زن و سگ گرسنه اش…بهت می گفتم این حماقته و ظلم… نه دیوونگی و نه نوعدوستی…
اما اگر خودتی و کوله ات و مغازله با زندگی به هر نحوی که دوست داری….بهت میگم تجربه ی بی بدیلی است این نوع رها شدن… حالا اسمش رو هر چی که می خوای بگذار !!
محبت به شما هم که صد در صد…اون جای خودش !! ( حسودا جیغ بزنند !!
)
گیتی عزیز،
نگاه درستی به موضوع دارید با شما همنظرم.
آرش عزیز،
خوشحال هستم که کامنت من در مورد سانتیمانتال بودن متن موجب شد تو هم نظرت را در این باره بگویی. متاسفانه پاسخی که «نسوان» عزیز داده است برای من مشخص کرد که متوجه انتقاد من نشده است. سانتیمانتالیسم و فیلم هندی برای لحظاتی اشک در چشم ما میآورد و شاید به نظر برسد که چه ضرری دارد؟ ضررش همان اشکهایی است که در روضه از ما گرفته میشود دیدمان را نسبت به جهان سطحی میکند. دید سطحی حاصلاش همین میشود که با دلسوزی تمام گدایی را میپوشانیم و گرسنهیی را سیر میکنیم اما قربانصدقهی آقایی که عامل بسیاری از این فقرها و نابسامانیهاست میرویم. روزی، اوایل انقلاب، پای منبر ملایی در مراسم ختم یکی از بستهگان بودم میگفت: این کمونیستها که میگویند باید فقر از بین برود و برابر باشند باعث بدبختی میشوند و برکت از زمین میرود چون اگر فقیری نباشد احسان از بین میرود و احسان بناشد بلا نازل میشود… حالا بحث زیاده. هم از نظر مضمونی هم از نظر شکلی اما همانطور که شما درست تشخیص دادید من کاری به مضمون نداشتم و از نظر شکلی متن را متن نازل و سانتیمانتالی دیدم.
مصطفا جان، ممنون از اینکه انتقادت رو بیان کردی. ما از شما و همه ی دوستان همین انتظار را داریم.
البته من شخصا فکر می کنم سانتی مانتالیسم، دیالکتیک، کمدی و… هرکدوم در جای خودش و در حدی لازم است.نمی شود همیشه جدی بود، گاهی هم نمی شود همیشه عمیق ماند، درشتی و نرمی به هم در به است.. حتی میلان کوندرا هم به ضرورت «ابتذال» در هنر اشاره می کند..
شخصا اینکه این نوشته سانتی مانتال است مشکلی نمی بینم، مشکل اینه که شائبه مذهبی بودن متن بیشتری ها را ازار داده… و آخرین چیزی که ما میخواهیم این است!
خیلی باهات موافقم آقا مصطفا . دوستان sentimental که تلفظ فرانسویش سانتی مانتل هست (همونجور که ایرانیها تلفظ میکنن!)که میدونید یعنی احساسی و نه چیز دیگه نه فحش هست و نه مربوط به سیاست
در مورد جمع شدن اشک و سطحی نگری هم کاملا موافقم
من به شخصه غیر واقعی بودن جزئیات داستان یا شاید هم کل داستان من رو آزار داد تا مذهبی بودنش . و اکثر اوقات هم همینطور بوده در داستانهای این وبلاگ . واما خب سانتی منتال شدن داستان با جزئیات غیر واقعی و در گیری آن با اعتقادات مذهبی یا ماورایی چیزی جز سطحی نگری به همراه نداره هر چیز خالصی قابل قبول و حداقل قابل تحمله حتی در زمینه مذهب و ابتذال.
آره دیگه ؛ پای منبر زیاد نشستی خانم کاظمی ؛ استدلال یاد گرفتی ؛ یه چیز دیگه رو یات رفت بگی؛
«ندیدن چیزی ؛ دلیل بر نبودنش نیست» این هم از اون تکه کلامهای دوستانتونه.
این کامنت ماله ؛ سرکار خانم کاظمی بودااااااااا
این که من پای منبر نشستم یا نه یه بحثه. اینم که «ندیدن چیزی دلیل بر نبودنش نیست» یه بحث دیگه که ربطی به این نداره که از پای منبر شنیده باشی, یا تو کتاب خونده باشی، یا خودت بهش رسیده باشی.
هفت پشتت جد در جد ديونه بودن
ولي خدا وكيلي برگرد ، يا هرجا رفتي منوهم با خودت ببر ، اصلا ما سرجهازي
نامرد نباش
این کامنت ماله ؛ سرکار خانم violeta بودااااااااا
Aghaye Arash, hamishe migid Irani hayi ke kharej hastan dar morede masayele Iran nazar nadan chon nemifahman sharayete Irano, in bar bayad be shoma goft agar dar ghorbat naboodid, bi kas naboodid,, dar mazigheye mali naboodid, lotfan az vakoneshe khanande ha Iran nagirid, kasi in neveshtaro mifahme ke dar ghorbat boode. shaiad mane gheyre mazhabi dar ghorbat baraye didane 2 nafar Irani be masjed beram, sharayet vaghti too ghorbat hastid fargh mikone
من اصلا بحثی در این خصوص و رفتن به مسجد و میخونه ندارم ؛ صحبت اینجاست که این نوشته توان این رو نداره که چیزی به مخاطب منتقل کنه و یا سلیقه اون رو ارتقا بده ؛ یک نوشته عوامگرایانه و سطحی است. حرف بیشتری هم ندارم.
به گمان بنده اگر بریجیتا به دنبال پر رونقی این وبلاگ بود باید از امور زیر شکمی مینوشت نه این تجربه.
عجب….عجب !!
خانم کاظمی…حرفها میزنی ها…. خاک عالم…
یک سوال برام پیش اومد….شما در کدام مرحله ی رونق این وبلاگ جذب اینجا شدید و موندگار ؟؟!!
باتشکر !!
کاظمی،
خانمهایی که تفکر تو رو دارن و ازش دفاع می کنند چند خصوصیت مشترک دارند ، یکیش عشوه خرکی اومدن طوری که آدم حالش بهم می خوره!
شما فکر می کنی اینجا رساله مرجع تقلید ت که فقط به امور زیر شکمی بپردازه!
جناب کیان
اول اینکه اگه کامنتهای من حال شما رو به هم میزنه میتونید نخونیدشون. به همین سادگی
دوم اینکه منظورت از خانمهایی که تفکر من رو دارند خانمهای مسامونه؟ یعنی همه خانمهای مسلمون سر تا سر دنیا عشوه خرکی میاند؟ اینم خب فکریه برای خودش!!!
سوم اینکه شما از کجا از این چند تا جمله من عشوه بنده اون هم از نوع خرکیش رو دیدید؟
چهارم اینکه در رساله هم فقط در مورد امور زیر شکمی صحبت نشده و اصولا مگه از نظر شما بده که از امور زیر شکمی صحبت بشه؟ مگه شما پستهای این وبلاگ را نخوانده اید که از جوانب مختلف به این امور پرداخته است؟
و نکته آخر هم اینکه اینایی که گفتید چه ربطی به کامنت من داشت؟ مگه من گفتم که در این وبلاگ فقط در مورد امور زیر شکمی صحبت میشود؟ بحث جذب خواننده بود, بنده گفتم این امور خواننده بیشتری جذب میکنند تا آنچه که در این پست نوشته شده است. شما مگه نشنیده اید که sex sells!!!
من فکر نميکنم اين داستان حقيقت داشته باشه.ولي قشنگ پرداخته
شده.دوستمون به عزت نفس اشاره
کرد.شايد من هم همين کار رو ميکردم.ولي خوب اگر هم شام رو
ميخوردي مال خودت بود.پول نفت: از شير مادر حلالتر!
البته بازم ميگم فکر نميکنم اين نوشته واقعي باشه.
کار خیلی ضعیفی بود انتظار بیشتر دارم
واقعا که…کپی رایتی چیزی…حالمان بهم خورد از این داستان ساختگی کپی برداری شده….
یا الله !!!
عرض کنم که به نظرم یک فضای روحانی و مملو از بوی گلاب و قیمه ی امام حسین در این پست موج میزد ( به شکل زیرپوستی و نامحسوس البته !!
)
که خوب با مزاج من سازگار نیست.. قدرت خدا !!!
اما خوب پیام انسانی نهفته در اون دوست داشتنی است … خیلی خیلی زیاد
به نظر من که بهتره دست از اوهام برداریم، اگر اول بپذیریم که در این هستی نقطه ای بیش نیستیم…
خودبخود و به شکل اتومات تمام این کنش ها و واکنش ها بدون هیچ خاطره ی تاریخی و اثر انگشتی از دست کمک کننده ای در او روزگاران دور اتفاق می افته…
یعنی از این فلسفه ی نخ نما بیایم بیرون…
که من نیکی می کنم و تالاپی میندازم توی دجله که ایزد در بیابانم دهد باز ….
یا من در بیابان گیر کردم یکی کمک کرد پس باید توی یک بابان دیگه همون کار رو بکنم…
یا نه ، اصلا اینکه به یک آدم کمک کنیم و بعد بدبخت رو تا آخر عمر مدیون خودمون کنیم که اگه می خوای به من مقروض نباشی همین کار رو بکن !! مجبوری می فهمی ؟؟ مجبوری …اگرنه سنگ میشی !!
بپذیریم که در این هستی بیکران نقطه ای بیش نیستیم …
که اجزا این هستی در پیوستگی و چرخش دایمی است…
پس هر جا می تونیم به عنوان جزئی از اون به اجزا دیگه اش کمک کنیم..
یعنی یکجور وظیفه است نه یک لطف…البته اگر توانایی اش باشه…
حالا چه انسان….چه حیوان…چه نبات….گاهی هم جماد !! والله !! خوبه ها !!
——————–
بریجیتا جان
دارم به این باور می رسم که تو همون فرشته ی برفی هستی…
و البته اون یکی نوشته ی شما در مورد کمک به اون دخترک بی پناه گرفتار در برف اونشب، پناه دادن بهش، پیدا کردن خانواده اش …خیلی بیشتر به دل من چسبید و نشست …
اگه گفتی چرا ؟؟ چون قرضی رو ادا نمی کردی، بده بستونی نبود…….شور و شورش و مهربانی و شعورخودت بود…. فقط !!
راستی من به معجزه اعتقادی ندارم…معجزه تویی…خودت…معجزه انسان است…
بانو گیتی سلام
من می خواستم چند لحظه تا یکروز بدیها رو فراموش کنم نگذاشتید که «بدیها عصارۀ زندگیست»
فکر میکردم واسۀ خودم پُخی شده ام، بادی به غبغب انداخته بودم که قاره ها را در می نوردم و این منم که سرنوشت را رقم می زنم که یادآوری کردید نقطه ای بیش نیستم. بادم خوابید. بخود آمدم که حالا اقلا بجنبم تا همین یک نقطه را هم گم نکنم
چی بگم، دست شما درد نکنه که واقعیت برهنه را با کلام شیوایتان ترسیم کردید
و مرسی برای خوش آمد گویی
درود فراوان بر بابک عزیز…
بابک جان حالا من یک چیزی گفتم شما چرا باور می کنید…
کاپیتان نمو اصولا خدایی کرده در عرصه ی اقیانوس ها و قاره ها…
راستی شما این سرزمین گمشده که میگن اسمش آتلانتیس بوده رو انورا که گشت میزدید ندیدید ؟؟
اصولا نجات جان مورچگان در این عالم خودش کاری است عظمی که نگاهی تیز و قلبی رئوف می طلبه….حتی اگه سوارکار قابل موشک های قاره پیما باشی !!
بعله…بعله….
درود به شما. نصفه شب شد. 5 صبح بیدار میشم بعد از نماز صبحگاهی، برم دنبال نون. فردا جواب می نویسم
فکر می کنم تا پست جدید نذارن، این جا بمانیم و چیز یاد بگیریم
آتلانتیس؟ دفعۀ آخر که من شنیدم تو مثلث بر میودا، در اعماق 20-10 هزار پایی اقیانوس پرسه میزد
من رفته بودم هللند. فرصت دست نداد
دیگه اینکه جوابی ندارم. شما خوبید، بععععععععله
ghorboone dahanet gol gofty maadar! In link ro ham bebin haalesho bebar:
http://www.ted.com/talks/paul_zak_trust_morality_and_oxytocin.html
لینک منو یکی آزاد کنه!
عجب لینک باحالیه…پیلش رو که نتونستم ببینم هنوز…
سرعت کانکشن من بقول رفیق آوازه خونمون مدونا ( ره )، مثل بچه حلزون سرماخورده است امروز…
اما دارم گفتگو ها رو می خونم…جالبه برام…اینا هم مثل ما میزنن توی سر و کله ی هم ها !!
مرسی بهار عزیز..
گریه مون در اومد
یک کلام ختم کلام ، دمت گرم ، درست فکر میکردم که انسانی ، به به
انسانیت چیه؟ هر از چند گاهی پدیده ای اتفاق میوفته توی زندگیم و یک جوری توجیحش میکنم که نه الآن وقتش نیست انسانیت صبر کن!! بزار پولدار که شدم بزار خیلی کارهای دیگه رو که کردم بزار … اون وقت به تو خواهم رسید اون وقت نوبت تو هم میشه! غافلم از اینکه عمرم کوتاهه و همین مسیری که دارم طیش میکنم عمرمه. زندگیمه. که جایی نیست که بخام بهش برسم. که مقصد همینجاست همین حاله! چه قشنگ گفت اون دوستی که انسانیت عبور دادن یک پیرمرد از خیابونه… انسانیت همین حالاست!
من رو یاد این انداخت این داستان که کجا میخام برم؟ که چیکار میخام بکنم! که مگر نه اینه که میخام انسان باشم فقط! مگر تهش این نیست از هر جایی که شروع میکنم هر مسیری به همین برسم! از خودم سؤال کردم که چی به جز انسان بودن میتونه ارزشش رو داشته باشه. و در جوابش موندم! نمیدونم!
یادم افتاد که از خودم دور میشم گاهی! که یادم میره مقصدم همینجاست! خوش به حال اون خانومه! و خوش به حال همه ی اون هایی که یک جایی در این چرخه ی نیکی پیدا کردن!!
بریجیتا، آفرین ومرحبا به قلم ساحروجادوئی شما که چنین لحظه ی زیبائی را آفرید. دراین دنیای وانفسا تنها زیبائی ها ست که زندگی را تحمل پذیرمیکند. ممنون ازاین هدیه ی جان که به خوانندگان وبلاگ اهداء کردید!
اينجانب به عنوان يك فروند جوات سوالي برام پيش اومد
دلگيري مخاطب از چيه؟!
اينكه داستان واقعي نيست شمارو آزرده خاطر ميكنه يا اينكه با كمك كردن به ديگران مخالفيد؟!
فرضو بر اين بزاريم كه يك انسان نياز به كمك داره. از اين ايميل ها نه … از اين جنگولك بازيهاي سر چهار راه نه…. يه نفر كه واقعا نياز داره . لنگه … گيره …. مثلاً رو تخت بيمارستان دراز به دراز افتاده. …شما فيس تو فيس داريد نياز و احتياج رو ميبينيد.
دولت ها نهادها و سازمان هاي خيره به حق يا ناحق كمك نميكنن ،به عبارتي يكي از وظايف ذاتي خودشون رو انجام نميدن.
ما چه كنيم به عنوان يك شهروند؟!
منتظر بمونيم تا سازوكارهاي قانوني و زيرساخت و بستر آماده بشه. … ؟!
من و شما آيا وظيفه ايي داريم يا نه (( نميخوام قضيه رو احساساتي كنما))؟!
خيلي ها چه سازمان يافته و يا فردي از عواطف انساني و نوع دوستي سوء استفاده كردند آيا سوء استفاده ديگران دليلي بر تعطيل كردن كمك هاي انسانيه ؟! يا اينكه سوء استفاده بايد عاملي باشه تنها براي هوشياري من و شما؟!
من كه متوجه نشدم چه تضادي بين عقلانيت و كمك به ديگري هست!
من فکر میکنم یکی از مشکلات مخاطبین اینه که این اتفاق بعد از حضور در مجلس عزاداری امام حسین (ع) اتفاق افتاده و حدس می زنم مثلا اگه به جای این داستان یکی دیگه از مشابهاتش که در کامنتها نوشته شده, نوشته شده بود نه تضادی با عقلانیت داشت, نه کلیشه بود, نه کپی پیست بود, نه نازل بود و نه ….
پانته آ
+++
بله دقیقا همین طوره
آن «خانه امام حسین» در پاریس با دزدیدن پول مردم ایران ساخته شده. باید مردم تصمیم بگیرن که چنین خانه ای در چنان محلۀ اعیان نشین ساخته بشه، یا با آن پول برای بچه های گرسنه در ایران غذا خریداری شود
اینکه آخوند تصمیم بگیرد که در پاریس حسینیه بسازد، خیانت به مردم ایران است
در مورد حسین آقا هم که بالاتر گفتم که دشمن خونی ایرانی ها بود. حسینیه یعنی نمک روی زخم
هیچ ایرانی میهن پرستی این خیانت دوبله را نباید (ونشاید) تحمل کند. دو دوتا چهارتا
چطور میشه که ایمان کور مذهبی قدرت بررسی و سنجش ساده ترین مسائل را از مردم می گیرد؟ من به این پروسۀ حیرت انگیز جداٌ علاقمندم. دوست دارم بدونم در کجای مغز و چطور بثمر میرسه
+++++++
من خودم جزو گروهي هستم كِ هيچگونه علاقه و حس خاصي نسبت به امامان شيعه ،سُني ،زِيدي ،حَنبلي، عَلوي، دَمبلي ،مَمبَلي و غِيره و ذالك ندارم.
اما نميفهمم چه ربطي بود بين اين ها و چيپ يا خزوخيل بودن حس كمك به همنوع؟!
يعني اگر اين اتفاق جلو در كليسا يا آمفي تئادر يا در خيابان اليزه بود از «پوپوليسيم» يا «سانتي مانتاليسم» حرفي به ميان نمي آمد؟!
البته طبق معمول از «روشنفكرهاي تماشاچي نما» چيزي به غير از سَمبل كردن چند نوع ايسم ،ديتاي ديگري دريافت نشد.
اين پيام شايد بِ صورت اتومات بعد از دو ساعت منفجر بشود
نگارنده هيچگونه مسئوليتي را در قبال عواقب آن به عهده نميگيرد.
به خاطر اینکه تو نمونه یه آدم کند ذهن و زر زن هستی.
(با لهجه هندی بخوانید)
بُــله ، بُـــله ؛ بُــله
فیلم پرودوسور ، مستر «کومار » زنگ زدی به من گفتی ، یک داستان قشنگ برای یک فیلم قشنگ هندی ، باشه اینجا.
گریه زیاد کردی ، پول زیاد در اوردی. زیاد پول من زیاد دوست داشت. رفت فارسی یاد گرفتی ، داستان خوندی. خوشم اومدی
ای چیک دانا ، ای چیک دانا ،، او ، او ،او…… قاطی کردی توی مووی، عالی شد.
صاحاب گفت دختر هندی بردی ، رقصیدی ، کلی پول جمع کردی هـــــا.
मेरी प्रिय जब इन लोगों को इतनी भोली हैं तो कोशिश करने के लिए क्यों नहीं उन्हें दूर तेजस्वी हैं?लेकिन तुम मेरा पूरा समर्थन है.किसी को इस रोल को दे मत करो.
सर्वश्रेष्ठ
राज
@راج کوپار ستاره معروف
میگم راج کوپار صاحب شما مطمئنی به زبون هندی تسلط داری؟برادر یه کوچولو غلط گرامری توی جملهها هست!ولی باز خیلی خوب اومدی خوشم اومد.
پیشنهاد می کنم این پروداکشن رو با امید 5 اون بالا هم آهنگ کنید. وای که چه فیلمی بشه. اشکم در اومد
I CANNOT WAIT
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
نسوان جان، دستت طلا، عالی بود، فقط یه سؤال ؟ چرا همه ماجرا رو تعریف نکردی؟ چرا از من هیچی نگفتی؟ لطفا بهم جواب بده.
اللهم صل علی محمد و ال محمد
ViIiIdaAaAآآآ :d
بابت هر كامنت كِ براي تو مينويسم معادل يك دلارو پنج سنت حقوق ميگيرما
خوشحال باش كلي رف رو قيمتت.
رزومه كن اينو براي فعاليت هاي مدني فمنيستيت بدرد ميخوره
ای کوفتت شه که اینقدر مضنه رو پایین اوردید!
منم بسيار از داستان لذت بردم
از خوندن بحث بين «هما» و «بابك» هم لذت بردم
مخصوصا از ادب و شخصيت هما
گرچه منم مثل بابك ابدا» مذهبي نيستم و با وجود اينكه به متا فيزيك و مسائلي معتقدم ولي اديان و اينها رو خرافه و تابو ميدونم
کار، کار امام نقی بوده.
كمك كردن،عشق ، انسان بودن چه ربطی به امام حسين يا زرتشت يا عيسی داره؟انسان بودن قبل از همه اينا وجود داشت بعد از اينام ميمونه. نوشتتو با لينك در فيسبوكم گذاشتم مرسی از نوشته خوبت
قشنگ بود
درود بريجيتای عزيز
حس خوبی از خوندن اين نوشته بهم دست داد چونكه به عنوان يك آتئيسم به وجود انسان بيشتر از وجود خدا اعتقاد دارم. با رويكرد Agnosticismهم اگر نگاه كنم بازم انسان بودن انسان وجود خارجي داره و من اونو داستان و افسانه نميدونم.
ناراحت شدم وقتي ديدم تفكرات نئونازيسم باعث ميشه تا دوستانم انسان بودن انسان هارو به فان بگيرن و انگ سانتي مانتال بزنن
@مصطفا
{ … مطلب نازل بالیودی که رونویسی شده از ایمیلهای اسپم سانتیمانتالی ست …}
نميخواستم چيزي بگم اما اين حرف از تو بعيد بود مصطفا
آيا اين تو نبودی درباره سرطان استخوان تايماز اطلاع رسانی كردی
آتهایسم عزیز،
مگر من با کمک به انسانها مخالفات کردم که تعجب میکنی؟ مسلما نیکی کردن به دیگران امری پسندیده است و من با اصل موضوع کمک کردن که مشکلی ندارم یا این شیوهی نگارشی منحط که روزی چند ایمیلاش به دستمان میرسد و معمولا آخرش نوشته تو هم این ایمیل را بفرست تا فلان بهمان شود مخالفم. اصولا داستانهای زرد عامهپسند که اشک به چشم میاورند نگاه سطحی به زندهگی به دنیا به روابط انسانی دارند. انتظار من از نسوان بیش از این بود. داستانهای جعلی جور کردن و رنگ واقعی به آن زدن انسانها را فداکار نمیکند تحمیق میکند. بسیار از احادیث مذهبی با همین نیت خیز جعل شدهاند. انسان نیاز به آگاهی دارد و اشراف به جهان «خوب»های نادان سرانجام سربازان جهل میشوند. هدف وسیله را توجیه نمیکند ما با تحمیق دیگران نمیتوانیم کار خیر از آنان بخواهیم. در مورد تایماز من ننوشتم که به او کمک کنید تا بیمار نشوید یا حوری در بهشت نصیبتان شود فقط کمک به او کمک کنید و لذت از مرگ نجات دادن انسانی را ببرید همین! تمام این ایمیلها کاسبی حریصانه را دامن میزنند تو کمک میکنی برای این که از رنج دیگران رنج میبری چون میخواهی زرنگی کنی دوزار بدهی و کلی در مقابلش بگیری! طرف بلیط بختآزمایی میخره بعد یک دلار به گدا کمک میکنه با این امید که بلیطش ۵۰ میلیون ببره! به قول نیچه:
انسانهایی را دوست دارم که برای هر کار خیر در پس آسمان هفتم دنبال دلیل نمیگردند.
ببینم مگه این ویولتا قرار نبود که تا یک مدتی ساکت باشه؟ این سامانتا چند روز پیش به من و جوات گفته بود که دیگه در مورد کسی که تصمیم گرفته سکوت کنه و غایبه حرف نزنیم. من که گفتم که مگه سامانتا وکیل وصی ویولتا هستش که از جانب اون حرف میزنه؟ یا این هم یک بهانه است برای دوباره پاک کردن کامنتهای ما؟
خوب حالا ویولتا جون چی شد که سکوتت را شکشتی؟ باز که دوباره در مورد خودت حرف زدی دختر. مگه نگفتی که می ترسی از شناخته شدنت؟ آخه ادمی که از شناخته شدن میترسه باز میاد در مورد خودش حرف بزنه؟
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
اول :
سلام و ارادت خدمت استاد عزيزم اميد آقا ،سالار اجازه بده دستتو ببوسم…
كي بشه منو شما بريم كوه و دشت و بنده براتون كباب فرد اعلا آتيشي كنم ::mrgreen:
اميدوارم ياوه گويي و سنگ اندازي مشتي آدم اتيكت دار باعث نشه كه بين من وشما جدايي بيفته… اينا هفته قبل چيزايي گفتن و بعدش «نو عروس» اندروني به كل جوابيه هاي بنده رو سانسور كردن.
به صورت كلي ديكتاتوري نسوان بالاترين تلاش رو براي قطع ارتباط بين منتقدين جدي خودش داره و اجازه نميده بين اونها گفتگو شكل بگيره.
دوم:
ايشون يا اوشون قبلنا اسمش سامانتا بود ، الان ديگه شدن «تازه عروس»
بنابر اين بنده از امروز به بعد كاراكتري به نام «سامانتا» را به رسميت نميشناسم و من ميزنم تو دهن اين دولت :Khomeini Smilie:
سوم:
اکتبر 11__ من فقط ويولتام
«اگر توی همین وبلاگ بنویسم که من بیمار شده ام و به کمک نیاز دارم حتی یک نفرشان هم مرا به جا نمی آورد که تلفن را بردارد و مرا به نام اصلی ام بخواند و بپرسد که چه مرگم شده است»
(( دقت بفرمائيد كه بانو با تاكيد فرمودند حتي يك نفر مرا به جا نمي آورد))
اما امروز نوامبر11 صبحگاه يك آدينه__ بانو ويولتا در بين كامنت ها خطاب به گيتي
يا اينكه بانو يك ماه قبل عصباني بودند و فراموش كردند مورد به اين بزرگي رو «5000دالر»
يا اينكه زبان لال بانو روم به ديفال دروغ ميگه و دروغگو هم كه مثل خودم خيلي وقتا كم حافظه
«…راستش دلیل اصلی این که این نوشته به دلم نشست این بود که حدود چند ماه پیش یک همسایه قدیمی من رو تو نت پیدا کرد.. از احوالم پرسید..گفتم اینجا دانشجو هستم و از حرف هم فهمید که روزگارم سخت میگذاره. ازم شماره حساب خواست
من فکر کردم داره شوخی میکنه… پشت گوش انداختم، اما هی اصرار کرد، منم برای اینکه از سرم باز کنم شماره حساب رو دادم. اون آدم ۵۰۰۰ دلار ریخت به حساب من.باور میکنی؟ بعد هم غیب شد!…»
چهارم:
مرز دروغ و واقعيت كجاست ،ما تا كجا مجاز به دروغ گفتن هستيم، آيا كاراكتر سازي بازي و دروغ به حساب مياد، آيا با اين تعريف بانوي پشت پرده دروغگو هست؟! rolleyes
پنجم:
4keret,jAvAt
اون آدم هیچ ربطی به وبلاگ نداشت روحش هم از این وبلاگ خبر نداره.. آدمهای توی بلاگ مخاطب اون نوشته بودند.. و تعداد بسیار اندکی رو شامل می شدند که خودشون می دونند کی هستند. بالای پست هم نوشتم که » مخاطب خاص دارد»
راستی جواتی، شما مگه خداحافظی نکرده بودی داداش؟ هنوز که اینجایی.. من اگر اینجام برای اینه که اینجا رو خشت به خشت ساختم.. گفتم که مثل بچه ام می مونه..
تو رو چی اینجا اسیر کرده مومن؟
@ جوات
داداش پسشنهاد می کنم شما اول تکلیف این قمرت رو معلوم کنی !!
هی مثل براده های آهن بین دو قطب در سرگردونی به سر می بری و اشکال عجیب غریب می سازی چرا ؟؟!! قدرت خدا !!
بعد هم میری دست بوس سرورت امید فایو …یادت نره حتما با وضو باشی…
دیگه اینکه در محضر این جناب امید فایو یک وقت خام نشی میوه بخوری ها…
ایشون عادت داشت با سرنگ ادرار و مدفوع جوشونده ی خودش رو تزریق می کرد به میوه ها میداد عشاق سینه چاکش می خوردند…خودش کیف می کرد !! ( به آرشیو وبلاگ رجوع شود )
خلاصه گفته باشم با عفونت مزمن نمیری یکوقت …شربت شهادت خیلی بهتره وا !!
فدات بشم جواتی که خیلی مردی، انشالله هرچی درد و بلات باشه بخوره تو سر چند تا حسودی این جا هستن و چشم دیدن ما رو ندارن و دارن میترکن از حسودی. خدائی رفاقت و هم سنگری را باید از مداش پرسید.
@ ویولتا
تو فکر میکنی که مثلا زبانم لال ما احمقیم؟ عوض اینکه جواب سوال را بدی بر میگردی خود سوال را از یکی دیگه می پرسی؟ ببینم مگه تو خودت لا اقل 5-6 بار خدا حافظی نکردی و نگفتی که میری؟ خوب چی شد؟ چرا هنوز هستی؟ مگه بار آخر نگفتی که شناخته شدی؟ خوب آدم اگه از شناخته شدن بترسه به وسیله یک مخاطب خاص (به قول خودت) یا مخاطبت اینقدر بهت نزدیکه که از چین و چون زندگیت خبر داره و یا آنقدر نزدیک نیست که از همه چیز خبر داشته باشه و آدم هنوز میتونه با خیال راحت بنویسه. اینطوری که تو کلاً خداحافظی کردی من خودم که حتماً بابات خبر دار شده و یا یک آدم خیلی نزدیک. دیدی گفتم از همون اولش تمام اینها بخاطر لجبازی خودت با اون لولیتا هستش و گیس و گیس کشی های درونی؟ آخه آدم بعد از 4-5 بار خدا حافظی باز هم بر میگرده و از خودش مینویسه؟
دوماً مگه تو اینجا وکیل وصی داری که » نو عروس» میاد جات حرف میزنه؟ ها؟ مگه خودت زبون نداری که از خودت حرف بزنی؟ چرا اون «نو عروس » خانم میاد یک خروار دروغ دست اول تحویل میده که فقط بهانه ای باشه برای سانسور و کامنت پاک کردن؟ فکر میکنید با این دروغ گفتن های پشت سر هم به کجا میرسی؟ کی میخواین دست از دروغ گفتن بردارید؟
@ به گیتی
باز تو دوباره مثل سگ دم سوخته پریدی وسط حرف من با یکی دیگه؟ اصلا» مگه من با تو حرف میزدم؟ اصلاً هر وقت من تو رو جزٌ آدمیزاد حساب آوردم و حرفی بهت زدم اونوقت جواب بده. تا حالا هزار بار تو و اون یکی فاطی سکینه (هما) در مورد من حرف زدید. میدونم که هر دوتاتون مطلقه هستید و تا چشمتون به یک مردی میافته دهنتون آب میافته ولی شاباجی خانم من لقمه بزرگی هستم برای شما دو تا.. برو یک مرد 50-60 ساله پیدا بکن که بهتون بخوره. میدونم که هر دوتا تون دلتون لک زده که با شما وارد حرف زدن بشم و فلان جاتون از این میسوزه که من محلتون نمیذارم. نه جانم برو با افراد دیگه هم دهن شو ، ما را با تو کاری نیست. میدونم دل شما دوتا شاباجی خانم لک میزنه برای اینکه یک مرد جوان باهاتون هم صحبت بشه , ولی جانم ما نیستیم. برو به یکی دیگه گیر بده.
نصف وقت ما با این زر ها و چرندیات تلف شد
امید فایو !!!!
سگ موجود نازنینی است … این یک
دوم اینکه اونقدر هول شدی که افتادی تو دیگ که…. بپا کله پا نشی !!
خوب نیگا نیگا کن…مخاطب من شما نبودی که یک وجب جواب نوشتی ….
تازگی ها حجم واژه هایی که از دهانت بیرون میاد از محیط اون لب و لوچه ات بزرگتره…
حالا بدو برو خونتون !! هاماشاالله !!
این بزرگوار واعظ غیر متعظ هستند…. مثلا همین جا ویولتا از جوات سوال کرده و ایشان پریده اند توی حرف… مخاطب من هم هرگز ایشان نبودند ولی مدام مرا هم مخاطب قرار می دهند.جالب اینه که ما به شدت از هم کلامی با ایشان پرهیز داریم و سکوت می کنیم، شاید یک بار سامانتا جواب داد آن هم برای این که سامانتا زیاد در جریان پشت پرده ی اینجا نیست.شخصا باور دارم ،هرکسی ارزش سخن گفتن و هم کلامی ندارد.بحث این نیست که مخالف است ، بحث طرز فکر است ،کسی که اوج فکرش این باشد که در وبلاگی که هیچکی هیچکی رو نمی شناسد مطلقه ها برای هم کلامی با «مردهای جوان»!! سر و دست می شکنند ، آدمی نیست که ارزش پاسخ گویی داشته باشد. بگذار همانها که در شان و حد فکری هم هستند قربان صدقه ی هم بروند و مدفوعات ذهنی هم را نوش جان کنند
اوه ، اوه , اوه ببین چه کسی اینجا باز دهن باز کرده. دکتر دوزاری که هنوز هر را از بر تشخیص نمی ده. شماها مثل اینکه هر کدومتون که کم میآرید اون یکی شاباجی میآد جوایشو میده. خوب تو هم شدی وکیل شدی وکیل وصی ویولتا حالا؟ دفه قبل که » نو عروس » بود براش زبون مبریخت ،آخه مگه خودش زبون نداره؟ یا روش سیاه جواب کم میاره؟ سوال مشگلی پرسیدم؟ خانم چرا تا حالا 4-5 بار خداحافظی کردی و برگشتی؟ خانم مگه وکیل وصی داری که جات حرف میزنن؟ آدم خیلی باید احمق باشه که فکر بکنه با یکی دیگه ای جاش اومدن و حرف زدن میتونه اذهان را منحرف بکنه.
تازه آدم خنگ شما هزاران و هزاران بار در این محل مستقیم و غیر مستقیم از من اسم میبرید و در مورد من مینویس(مثال همین چیزی که الان نوشتی!!!) اونوقت میگه در مورد من حرف نمی زنی؟ آخه ادم چقدر احمق باشه؟ با من حرف نمی زنی؟از من از من بد گفتی و هزارتا فحش ناجور به من دادی هزارتا مثال اینجا است و باز میگی که در مورد من حرف نمی زنی؟یعنی فکر میکنی که مردم اینقدر خرند که تفاوت این دو تا نمی فهمند؟
من در مورد امثال شاباجی گیتی و هما نه مینوشتم و نه حرف میزدم، شاید حداکثرچیزی که برایشان بنویسم این است که من به شما اهمیتی نمی دهم متاسفانه اینها مثل اینکه مسلسل در دستشان است و مثل اینکه در مورد من ننوشتن برایشان غیر ممکن است. تا حالا هزار باراین چند نفر بادمجان دور قاب چین شما به انواع مختلف مطلب در مورد من نوشتن. خوب من که زور به ایشان نیاوردم که بنویسند ، خوب ننویسند.
در ضمن یاد بگیر که درست حرف بزنی و اگه قرار بر فحش دادن باشه من از تو خیلی با هنر ترم. زنک مطلقه
اگه قرار باشه کسی حس مدفوع ذهنی بهش دست بده همون خود توئی. خود تو هستی که وقتی که ما چیزی اینجا مینویسیم فکر میکنی که به سر و روت ریده شده و مجبوری که پاکش کنی. اگه فکر نمی کردی که به سر و روت ریده شده که پاکش نمی کردی که، میکردی؟ آدمی پاک میکنه که حس میکنه که بهش ریده شده, مگه نه؟ آدمی که مطمئن از خودش باشه که چیزی را پاک و سانسور نمی کنه، میکنه؟
چند نفر خاص در اینجا هستند که مدام به سر و روشون ریده میشه (الااقل خودشون این حس را میکنند) و برای این کار مجبور به پاک کردن میشند. چرا بقیه افراد چنین حسی ندارند؟ چرا همیشه همون چند نفر خاص اصرار به سانسور کردن و شدن دارند؟
@ امیدو:
اوهوووی! باز محلت گذاشتن و یه چهار تا لیچار بارت کردند، جفتگ می ندازی که یا رب، مُو کیُم؟!
فعلا وقت ندارم روشنت کنم، وقتش که شد باثه فحش خوردن صدات میزنم.
مرتیکه خر.
بفرما ، این هم یکی دیگه. من که گفتم این بادمجان دور قاب چین های دور نسوان ، شیفته کامنت گذاری برای من شده اند. این مرتیکه خر نسوان لقب » دلقک زشت و بی مزه » را بهش داد ، هنوز داره برای من مینویسه. خوب آخه من اصلا حرفی به این احمق زده بودم؟ خودش شیفته این است که برای من بنویسه و توجهم را جلب بکنه. چند نفری امثال این آدم اینجا هستند. من نمیدانم این شیفتگی برای چی است ولی میدانم که موقعی که مواجه با بی اعتناعی من میشوند لجشان میگیرد و شروع به فحش دادن میکنند.
نمونه زنده فحش دهنده اش همون لولیتا در بالا و حالا این دلقک بد ترکیب (به قول خود نسوان)!!!!
خوب آدم » خر» (بلانسبت خر) نسوان بهت فحش میده و تو هنوز داری دنبال کونش موس موس میکنی؟
صد دفعه بهت گفتم که میدونم دلت غنج میزنه برای من بنویسی ولی احمق اول برو یک چیزی یاد بگیر بعد بیا اینجا انتظار داشته باش که من جواب اون کله پوک را بدم. آخه از کسی که هنوز چهار کلمه انگلیسی ساده را هنوز نمی داند و هنوز معنای Food bank را نمی فهمد و میاد اینجا برای ما اینگلیسی بلغور میکند چه انتظاری باید داشت؟
دلقک زشت من ، برای من عزیز ترین آدم دنیا بود، هنوز هم دوستش دارم. هیچ ربطی هم به شازده در این وبلاگ ندارد.
شما آقای امید با کی دقیقا مشکل داری؟ چرا از سر صبحی به اهالی اندرونی دشنام میدی؟ هرچی ناسزا داری به من بده ! با من مشکل داری؟ چرا پای بقیه رو وسط می کشی؟ چرا به دوستام توهین می کنی؟. هیچ کس اینجا وکیل وصی من نیست.. آدم زنده که وکیل وصی نمیخواد.. هرچی دوست داری به خودم بگو.
من در برابر تو همیشه یک جواب دارم: سکوت.
ویولتا
مشت اول ۵ تومن!
بزن آقا بزن! لهش کن!
——————-
- جواتی٬ الحق که جواتی….با این نوشته هات٬ طرز فکرت یا برخوردت با بقیه اگر کسی اسم دیگه بهت بده٬ در حقت اجحاف کرده…..
- امید ۵ ٬ چرا هر کس از زندگیش نا امید و مأیوس میشه٬ اسمشو میذاره «امید»…؟!!!
@به ویولتا
خانم جان من که نمیدانم بالاخره این «دلقک زشت» همون دلقک زشک است و یا نه. خودش که فکر میکرد همان است. بهر حال شما از این دلقکها زیاد داری اینجا و تا زمانی که شروع به پاچه گیری من را نکنند من کاری با ایشان ندارم. آخه همه آدمها که عاقل نیستند ، یک عده هم همچنان در حماقت میمانند. مثل افرادی که در بالا نامشان را بردم. مگه فکر میکنی که من به هر احمقی که در زندگی ببینم توجه میکنم؟ حالا طرف هزار بار بالا پائین بپره تا بخواد توجه من را جلب کنه؟ مثل اون دو تا شاباجی همیشه حاضر اینجا و همین دلقک مسخره.
در مورد خودت هم اگه میخوای ساکت بمانی ، بمان. مگه من مجبورت کرده ام که حرفی بزنی؟ مگه کنترل دهن تو دست من است؟ میدونی مسئله تو چیه؟ تو خودت خوب میدانی که خیلی جاها داری خارج از خط حرف میزنی و جوابی نداری. بعدش می آی برای اینکه کمبودت را بپوشانی شروع به فحش دادن میکنی. حالا این فحش دادنت مستقیم از طرف خودت است (مثل چند پست قبلی که من را ..س خل خطاب کردی) یا وکیل وصیات میان جات حرف میزنن. مگه من در اینجا حرفی به اون لولوی …س خل زده بودم که در اون بالا به ما حواله » نوش جان کردن مدفوعات ذهنی » میدهد؟ من اصلا» یک کلمه در مورد این زنک احمق و بد دهن حرفی زده بودم؟ از کجا اصلن خودش وارد بحث شد؟ زنک احمق شروع میکند در مورد من هزارتا چارواداری در اینجا مینویسد (در زیر حرف بقیه مینویسد) بعد برمیگردد میگوید که جواب ما سکوت است. آخه ادم احمق زیر حرف دیگری در مورد من نوشتن مگه میشه سکوت؟
خوب اگه میخوای در مورد من سکوت بکنید بسیار کار عالی است و من از شما التماس دارم که سکوت بکنید و اصلاً جواب من را ندهید. ولی این سکوت به این معنا نباشد که میای زیر حرف شخص دیگه ای هر چی فحش و چاوداری از دهنت در میاد برای من مینویسی و من را …س خل خطاب میکنی و بعدش میگی سکوت کردم؟ آخه مگه مردم خرن که اینطوری حرف میزنه؟ سکوت یعنی سکوت . یعنی چیزی ننویسی. خوب حالا اگه می
تونی بکن. در مورد من اگه میتونی جوابی نده و چیزی ننویس . به دوستات هم توصیه بکن که نه بنویسند و نه جواب بدهند. هم تو ، هم » نو عروس» خانم و هم لولیتا. لااقل تو اگه نمیتونی کنترل بقیه را داشته باشی که کنترل خودت را داری؟ ببینم سامانتا چرا میاد جای تو حرف میزنه؟ تو بالاخره هستی و یا نیستی؟ آخه به شما چه ربطی داره موقعی که من با یکی دیگه دارم حرف میزنم؟
تو مسئله ات این است که حاظری شعار سکوت را بدی ولی حاضر به دادن هزینه آن نیستی. برای همین است که من شماها را دروغگو خطاب میکنم. برای اینکه خیلی جاها شعار زیاد میدهید ملی حاضر به دادن هزینه نیستید
روزهای آخر سال بود و من باید برای عید میرفتم شهرستان..هیچ کدوم از بچهها نبودند و من آخرین نفر بودم که خوابگاهو باید تخلیه میکردم.
کرایه تهران تا شهرستان بود ۳۵۰ تومن و من فقط ۱۵۰ داشتم.هیچ چی هم سیگار واسعم نمونده بود.مونده بودم چه گٔهی باید الان بخورم..نه غذا،نه سیگار،،نه پول..
از خوابگاه زدم بیرون سمت کوی دانشگاه تا از سوپر مارکت سیگار بگیرم..با ۵۰ تومن ۵ تا نخ بهمن گرفتم و همینجور که داشتم زار زار بر میگشتم و با یه تسبیح بعضی میکردم دیدم یه اسکناس ۲۰۰ تومانی جلوتر رو زمین افتاده..دقیقا جلو خوابگاه فاطمیه..که مال دخترها بود و اکثرا هم منو میشناختند خیلیهاشون عازم شهرستان بودند.
آقا ما بیخیال همه چی شدیمو تسبیح انداختیم زمین بغل ۲۰۰ تومانی..و خلاصه خام شدیمو گرفتیمشو از خوش حالی داشتیم پر در آوردیم.بماند که بعدها داستانها ازش ساخته شد.؛-))
رسیدم خوابگاه دیدم ۵۰ تا کم دارم..دیدم یه بطری نوشابه زیر تخت یکی از بچه هست..همینجوری واسه کنجکاوی رفتم سراقش دیدم پره پول خرده،،،منو میگی ..برگشتم رفتم یه ساندویچ بزرگ کالباس هانی خریدمو خلاصه اون شب تنهائی آخرین شب سال رو به صبح رسوندم و فرداش با تاکسی رفتم ترمینال و دربست گرفتم تا شهرستان.
من واقعن نمی فهمم چرا یه عده می چسبن به قصه ی مذهب و چه می دونم اسکناس پونصد یورویی چرا این وسط یهو تو جیب یه کسیه و غیره و غیره، یه چیز دیگه هم نمی فهمم این که چه جوری کسی می تونه بدون اعتقاد به معجزه و شانس و اتفاق و ماورا و هیجان و حالا هر کسی اسمشو هر چی می خواد بذاره، زندگی کنه؟ حتی اگر این پست فقط یه قصه ی تخیلی هم باشه – هیچ اهمیتی نداره، هر چند که یه سری از فکت های داستان برای من هم کمی عجیبه اما- آدمای زیادی هستن که با سوز سرما توی غربت و زندگی سر کردن با دویست سیصد یورو و گشنگی و حرفای استاد که فقط می شه یه هوهو توی گوش که مثل باد می پیچه می ره، غریبه نیستن. شاید بهتر باشه به جای مو از ماست کشیدن بیرون و منتظر سوتی گرفتن بود و غیره ، از خط به خط نوشته ها و جادوی کلمه ها و تصاویر لذت ببریم. همین
بازتاب: عاشورا « بدر و هلال
من این مطلب رو خوندم هیچ وقت فکر نکردم یک مطلب مذهبی است …شاید در سیاه ترین دیدگاه چون بریجیتا غذا رو نخورده ضد مذهب بدونمش ..اما مذهبی ؟
دوم یک توضیح هم بدم چون گیتی گفت اون زن از سفارت دراومده پس فلان بوده و…..
شرکت در مراسم سفارت های ایران تا قبل ماجرای 88 هیچ منع و قبح و بدی نداشت رفتنش ..اتفاقا جهت تنویر افکار عمومی اکثر کنسرت های استاد شجریان در پاریس توسط بخش فرهنگی سفارت ایران برگزار میشد و با همکاری یونسکو .. که بسیار هم استقبال میشد یا دیگر هنرمندان مثل شهرام ناظری و…یا نمایشگاه ها و تیاتر هایی که میگذاشتند و همه از هر طیفی هم می امدند و کاری نداشتند مجری برنامه سفارت بوده …. البته سفارت هم کاری نداشت که مثلا شرکت کنندگان باید با حجاب باشند چون مجری سفارت است و کلا یک تعامل خوبی بین مردم و سفارت های ما در اروپا وجود داشت تا سال 88 که همه چیز تغییر کرد و تقریبا مردم دیگر جز برای کارهای اداری و قانونی پا به سفارت ها نمیگذارند
بنده این را هم از دیده های خودم اضافه کنم که همین الان هم در مراسم مذهبی که در خارج از ایران برگزار میشه و خصوصا در مراسم محرم حتی آنجایی که شائبه حمایت سفارت از گروه برگزار کننده مراسم هست تعداد کثیری از ایرانیان شرکت میکنند که اغلب هم از هموطنان مقیم خارج از کشور هستند نه از دانشجویان بورسیه و سکنات و وجانتشان نشان میدهد که مزدور سفارت هم نیستند.
ببخشيد فضولی ميكنم شما رابطه ايی با حكومت ج.ا.ا داريد؟!
بنده قبلا هم گفتم که ربطی به جمهوری اسلامی ندارم و باهاش مخالفم. ولی اساسا نمیدانم که چرا باید این سوال ازم بشه. در سرتاسر این وبلاگ اگر کامنتهای بنده را بخوانید به یک مورد هم بر نخواهید خورد که حتی به شکلی زیر پوستی و زیرکانه و مرموزانه و … بنده دفاعی از جمهوری اسلامی کرده باشم.
جناب سپرینگ. محض اطلاع، لینک شما شکسته
ba khundane neveshtatun geryam gereft, daste khodam nist, , fekr mikonam zendegie hameye maha invare donya ye shekle dige ie, mitunam befahmam sharayete mali che asari ruye adam mizare…mamnunam be khatere neveshtat
خب، حالا که جواب نمیدی خودم میگم. من اونشب توهمون خیابان بودم و دورادور مواظب تو. بقیه ماجرا اینه که: شما اول بهت زده شدی، بعد یه کم گریه کردی و رو به آسمان هی گفتی چرا؟ آخه چرا؟ چرا حالا؟ و عاقبت سریع برگشتی حسینیه و هی نماز خوندی..هی نماز خوندی و از گذشته ت توبه کردی و هی اشک ریختی تا خوابت برد و …. چند ساعت بعد در خواب و بیداری صدایی شنیدی .. درسته خودش بود. صدای آقا بود، آقا امام زمان. داشت با یکی حرف میزد. به طرف جهت صدا رفتی. آه .. یا قمر بنی هاشم..آقا داشت با همون خانمی که به تو کمک کرده بود جفت گیری می کرد. و با هن و هن بهش می گفت : آه …آه… اگه سبیلاتو بزنی یه چیزی میشی!
و اینجوری بود که نسوان هدایت شد.
آره، آره خودشه
اگه این خواب نورانی و سناریوی امید پنج را که اون بالا بالا ها نوشته بود ادغام کنیم و بدست توانای پرودوسر «راج کوپار ستاره معروف» بسپاریم قول میدم ارکان بالیوود را به لرزه بندازه. کاندیدای 3-2 تا اسکار for sure
فکرشو بکن بختیار جان، آقا امام زمان در حال سانفرانسیسکو با خانوم سبیلوی حسینیه در پاریس آهنگ هندی میخونه. از این ستون به اون ستون. هی میخونه هی … هی میخونه هی……گروه بالدار رقاصان بهشتی هم با ساری های سبز و قرمز هندی دورشون حلقه می زنن و تشویق می کنن
اُ مای گااااااااد. آخرِ رمانتیکه این
+++
Grateful Brigitta
قابل تحسين بود گلم
هم كار شما هم كار اون خانم و هم كار اولين شخص
خوبي ها چرخه بايد باشه بدون چرخه امكانش نيست و اونا كه اينو ميگن شعار زده شدن
لولیتای عزیز
من بشخصه نوشته بریجیتا رو مذهبی نمی دونم پس از این دید به این کامنت نگاه نکنید
سوالم اینست …این که فرموده ای
شخصا اینکه این نوشته سانتی مانتال است مشکلی نمی بینم، مشکل اینه که شائبه مذهبی بودن متن بیشتری ها را ازار داده…
این بیشتری ها را از کجا اورده ای؟ چون همانطور که ویول گفت به هر اتفاق و داستانی میشود از منظرهای مختلف نگاه کرد و جالب تر اینکه چقدر این دیدگاه ها می توانند با هم فرق داشته باشند …بنا بر همین نظریه هم که بخواهیم نگاه کنیم جز من و بابک که بحث کردیم و یکی دونفر دیگر که با خانم کاظمی بحث کردند ..کجا بیشتری ها برداشت مذهبی داشتند ؟ برداشت ها بیشتر انسانی بود یا مذهبی ؟
بذار این رو توضیح بدم اصلا اصلا من نمی خوام منظری برای تو تعریف کنم که بیا از دید من به قصه بریجیتا نگاه کن اما یک سوال دارم و ان اینکه فکر نمی کنی تو داری از انور بام می افتی ؟
این اتفاق در تو باعث میشود مثلا مذهبی بودن این نوشته را بیشتری ببینی ….باعث میشود اگر نوشته ای انسانی یا ادبی یا هنری بود اما بالایش نوشته بود مثلا بسم اله …نخوانیش ….
این اتفاق باعث میشود ویولتا ناخواسته در حرف هایش بگوید من برداشت مذهبی از این نوشته نکردم که اگر میکردم انتشارش نمی دادم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(استفاده از کلمه ناخواسته بخاطر اینست با علم به اینکه اینجا وبلاگ شماست اما فکر نمی کنم ویولتا اینقدر دیکتاتور شده باشد که بر فرض که نوشته ای مذهبی باشد برای تضارب عقاید از نشر ان جلوگیری کند چون تو حداقل درگذشته برای توازن بحث نوشته هردو طرف را منتشر کردی …فکر کنم پارسال )
ببین نازنین تو ..من و هرکسی می تونه مذهبی باشه یا نباشه …بخودش مربوطه …. اما شما دارین عقیده تون رو در واکنش های اجتماعی تون دخالت میدین … این دقیقا همون کاری است که خمینی کرد و حکام فعلی می کنند …. اونا هم عقیده دارند من سنی نجس هستم و باید منو کشت چون عقیده شون اینه و عقیده شون رو با اعمال و واکنش ها و قدرتشون مخلوط می کنند …وگرنه نه منو میشناسن و نه پدرکشتگی شخصی با من دارند ..من بهایی رو باید کشت …. باید نوشته اش رو سانسور کرد …باید جلوی نشر کتاب و فیلم و …. گرفت باید دانشگاه راهش نداد …چون مخالف عقیده منه که دارای قدرت هستم
خواهرم ..من از همین واکنش های کوچک شما همانقدر می ترسم که از یک اخوند … شما در یک جبهه دارین راه میرین .. اون اخوند قدرتش به اندازه یک سپاه و ارتشه و قدرت شما به اندازه یک وبلاگ …مهم اندازه قدرت نیست …مهم دخالت قدرت و ایدولوژی است …ایدولوژی که می تونه مذهبی باشه یا ضد مذهب
چرا ؟
حداقل تو ..ویول ..بابک …پرنس و… خیلی ها که وطن و خیلی چیزهاشون رو ازدست دادند باید بفهمید و درک کنید دخالت عقیده در اعمال و واکنش ها چقدر می تونه مارو از داشتن ارامشی که خواهان ان هستیم دور کنه
گلم ببین من نگفتم من این برداشت رو کردم که گفتم بیشتر اونهایی که ناراحت شدند.
دو اینکه دو تا بحث اینجا هست
یک )اینکه ما سرخود بیایم تبلیغ مذهبی کنیم در این وبلاگ از زبان خودمان. خوب این مثل اینه که تو بگی خوب بیاید تبلیغ برای خامنه ای بکن. چه اشکالی داره؟ خوب این با خط مشی ما منافات داره. مثل اینکه تو وبلاگ آشپزی در مورد مهندسی نانو بنویسن! بالاخره اونی که میاد اینجا باید بدونه با کی طرفه و اصول کلی ما چیه. اصول کلی ما هیچ وقت ترویج مذهب نبوده توی این جا.. یا ترویج مثلا خشونت یا مثلا تبلیغ برای مجاهدین خلق …خوب ما به اصول خودمون وفادار بمونیم که مردم گیج نشند و خودمون هم
دو) در مورد چیزی که گفتی، اگر هر موقع پستی نوشته بشه و از یک طرف به ماجرا نگاه کرده باشه و کسی جواب بده ما حتما جوابش رو منتشر می کنیم تا مردم بخونند و قضاوت کنند. اگه حتی یک بسیجی پیدا بشه و بیاد مثل آدم حرف بزنه و مثلا ذوب در ولایت رو توجیه کنه من اون نوشته رو انتشار میدم. اما هیچ وقت خودم این رو نمی نویسم! اگر ویولتا یا سامانتا یا بریجیتا هم بخوان از خامنه ای دفاع کنند من مخالفت می کنم و بعد رای گیری می کنیم و آخر اینکه اگه من با اونها همخون نباشم دیگه اینجا نخواهم نوشت. چون من نمی تونم تو جایی بنویسم که نویسنده هاش دارن از خامنه ای دفاع می کنند. یا از امام حسین به همین ترتیب. ولی اگه من بیام امام حسین رو نقد کنم و یکی جواب بده جوابش رو پاک نمی کنم.
امیدوارم فرق این دو رویکرد رو متوجه شده باشی. این به نظر من دیکتاتوری نیست.
ببین لولیتای عزیز
من هم با مطلب نوشتن در مورد مذهب یا حتی ضد مذهب مخالفم . ورود به این عرصه مسلما دشمن زاست و دشمنی و کینه منتج از این مطلب طرف خوب و بد نداره ..یعنی تو نمی تونی بگی حسن خوبه چون ضد مذهبه و حسین بده چون مذهبی است هرکسی بنا به شعور و شرایط یک عقیده ای رو انتخاب می کنه و بنا به تجربه هیچ وقت هم حداقل در مباحثه درموردش کوتاه نخواهد امد ..چون عقیده اشه …زندگی گذشته اشه …. تو نمی تونی به عمه بلقیس بقبولونی اسلام دروغه یا مثلا حسین بده
قبول این باور برای عمه بلقیس یعنی قبول یک عمر اشتباه کردن…همونطور که تو از عقیده ات در بحث دست نخواهی کشید چون این عقیده نتیجه تمام تجربه و بلایا و مطالعات و مشاهدات توست و در یک کلام چکیده زندگی ات …. ببین نازنین بنظر من ما نباید وارد چنین فضایی شویم اما وقتی تو در صفحه اصلی مینویسی * قران به نظرم یکی از بی سرو ته ترین کتابهای دنیا بود* وقتی تو می نویسی *تو به منجی معتقد بودی که بعد از هزار سال از ته چاه می آمد* باید این تحمل را در همین وبلاگ خودت داشته باشی که مثلا سامانتا یا بریجیتا یا اسکارلت بیاید بنویسد قران بهترین کتاب دنیاست یا امام زمان ولی امر مسلمین جهان است ……و اینها رو در معرض نقد بگذاریم … این یعنی سواستفاده نکردن از قدرت …قدرتی حتی به کوچکی کلید یک وبلاگ
هرچند باز هم تاکید می کنم واقعا بهتره اصلا وارد چنین وادی پر خطری که همه هم در اون حق دارند و محترمند …نشویم
اما
نقد اشخاص از نقد عقیده جداست ….راستش من نمی فهمم چرا تو میگی من اگه اینجا از خامنه ای بنویسند در دفاع ..از اینجا میرم ؟ اینجا باز شد و رونق گرفت که من اگر جز عشاق ولایت هستم بتونم بنویسم و عاقلانه هم بنویسم و همینطور تو هم در مخالفتش….
میدونی چرا اینو میگم ؟
چون ما ..هرکدام از ما …باید به این وسعت فکر و تحمل برسیم که حرف مخالف رو بشنویم ….. ببین تو در خانه ات هرکاری می توانی بکنی …اما اگر وبلاگ زدی و ازادش گذاشتی برای بیان هرعقیده ی برپایه ی منطقی ..پس باید تحمل و وسعت دید اون رو هم پیدا کنی
چون بسیار دیدم که مثلا در جایی ..در بحثی … کسی میگه اگر از فلانی یا فلان موضوع بگید من نیستم …خب دو حالت هست یا جماعت احترام نگه میدارند و نمی گویند …که این نگفتن مطمنا در بعدها بصورت جدال و جبهه کشی و پنهان کاری درخواهد امد
یا میگویند و طرف میرود ….. خب بقول شما so what ? .
چیزی در رفتن نیست ..اما اگر تو گفتی و من هم گفتم و این دیدگاه ها در معرض نقد دیگران گذاشته شد هم هرکدام از ما در نظریاتمان تعدیل هایی حاصل خواهد شد و هم دیگران با دیدگاه های متفاوت اشنا میشوند
اینجا برای همین است گلم …
نوشته ای : اینجا برای همین است گلم
ببین اینجا منظورت بخش نظراته؟ آره
منظورت صفحه اصلی وبلاگه ؟ نه!
یعنی کسی که میاد اینجا نیومده از امام حسین بشنوه وگرنه می رفت تو سایت رجا نیوز یا جای دیگه. ببین هر جایی یک هویتی داره. هویت این وبلاگ هم هویت مذهبی نیست. یا جمهوری اسلامی نیست. بله خانم کاظمی می تونه در بخش نظرات بیاد و از سفارت دفاع کنه اما من هرگز با خانم کاظمی در صفحه اول نمی نویسم! هیچ وقت! خانم کاظمی می تونه بره برای خودش سایت بزنه و تا میخواد از اسلام و جمهوری اسلامی دفاع کنه.. اما نه اینجا! اینجا رو برای اینکه تربیون خانم کاظمی و امثالهم بشه که نساختیم. مگه دیوونه ایم ؟؟؟ ایشون به حد کافی تریبون داره، از این گذشته این کار توهین به مخاطب است. مخاطب این وبلاگ نیومده اینجا تو صفحه اول نظرات عاشقان ولایت رو بخونه یا در مورد امام حسین و مظلومیتش بشنوه ! البته اگر دلش خواست می تونه بیاد کامنت های مردم رو بخونه …….اما توی صفحه اول؟؟؟ هرگز!
حاشا و کلا
بوی جوی مولیان آید همی
+++
—
نسوان عزیز،
میخواستم در پاسخ به کامنتات همین چیزها را بنویسم. یعنی بگویم: نسوان عزیز من نمیآییم اینجا مطالب سانتیمانتالی را، که روزی صدتا ایمیلاش برایام روانه میشود، بخوانم. دوست خوب و عزیز بپذیر گاه «نسوان» هم اشتباه میکنند و پای کوندرا را وسط نکش. وقتی تاراتینو، داستانهای عامهپسند را میسازد در پس داستان عامهپسندش چیزی عمیق را جستوجو میکنم. این متن را با همین احساس خواندم اما ناامید شدم. عامهپسندترین داستانها را میشود جوری بازنویسی کرد که به درک عمیقی از زندهگی منجر شود. مهم نکات ظریفی ست که البته در نوشتههای شما مملو است و میدانم که میدانید و نیاز به بازگو کردن من نیست. حالا توصیه میکنم یکی از نوشتههای مرا که دربارهی اتفاق شخصی را که برای خود من افتاده است و چیزی شبیه معجزه است در وبلاگام بخوانی:«مصطفا در سرزمین عجایب»
مطلبت رو خوندم، جالب بود،من هم با خرافات و مزخرفات از این دست به شدت مخالم. اما میخوام بپرسم، یعنی به نظر تو اینکه یک نفر به یک هم وطن بی پناه و سردرگم کمک کنه همون قدر نامحتمل است که جادو جنبل و پیشگویی های آسمانی ؟؟؟
یعنی انقدر امیدت رو به انسانیت از دست دادی مصطفا؟ انقدر؟؟؟
اگر جواب آری است ، من باید برای انسانیت گریه کنم.
درضمن عزیز دل..نویسنده های این وبلاگ متفاوتند.تو وقتی وبلاگ ما رو میخونی باید خودت رو برای سبک های مختلف آماده کنی، بهترین راه اینه که نویسنده مورد علاقه ات رو پیدا کنی و نوشته های اون رو بخونی .. چون هرکس سبک خودش را دارد، جوری که من می نویسم با سامانتا و یا بریجیتا متفاوت است.
تا جایی که من بریجیتا را می شناسم ، دروغ نمی گوید. برایش این اتفاق افتاده شاید!یعنی باورش انقدر سخت است؟ معجزه ای نبوده؛ انسانیت یک انسان به تصویر آمده.. این اتفاق ها اگرچه نه همواره ، اما گاهگاه می افتد! همونجور که برای من افتاد وقتی که چند ماه پیش گرفتار بودم و یک نفر بهم کمک کرد.من این یکی رو مطءن هستم چون برای خودم اتفاق افتاد! دروغ هم نمی بافم. اهل سانتی مانتالیسم هم نیستم. باور کن. مصطفای عزیزم…
انسانیت هنوزهم اتفاق می افتد. و این نه ربطی به مذهب دارد و نه سانتی مانتالیسم و نه خرافه است. حالا تو اگر میخواهی می تونی زردش ببینی..معجزه در نگاه من و توست.
ویولتا
ویول جان ؛ چرا خودت رو می زنی به کوچه علی چپ؟ نه راست و دروغ بودن یک داستان اهمیت داره و نه ساده نویسی و نه خیلی چیزهای دیگه ؛ این نوشته مختصات یک نوشته خوب رو نداره ؛ حتی اگر داستانش واقعی باشه. مثل آهنگهای شیش و هشت جلال همتی ؛ ممکنه بشه باهاش خوب رقصید و خندید ولی خب ارزش موسیقایی نداره.
حالا ما که نویسنده مورد علاقه مون دیگه نمی نویسه چی کار کنیم؟ نخونیم؟ کامنت نذاریم؟
آخ… آرش.. آخ .. آرش!
«…بهترین راه اینه که نویسنده مورد علاقه ات رو پیدا کنی…»
.
.
نمی دانم چرا برای چند لحظه حال عجیبی پیدا کردم.
چه وهم شورانگیزی که با خواندن این جمله، به ناگاه در انسان موج می زند
…. آآآه ه ه ای نویسندۀ مورد علاقۀ من….
آه ناتائیل،….ای کاش…
آخ ژیان ، پس تو کی از حبس میای منو بشونی پشت موتور گازیت ببری شابدلعظیم یک استخونی سبک کنم…؟ اگه بدونی چقدر دلم پره این روزها!
ویول چرا ناز میکنی؟..این همه هوادار داری رفتی نشستی رو نیمکت ذخیره ها؟×
نسوان جان،
آرش عزیز گفتنیها را گفت. من تصور میکردم با یک اشاره کافی است که شما را متوجه اشکال موجود در متن کنم. مسلما قصدم تخریب نیست خودتان میدانید که چنین نیست و اما بعد.
ویلتای عزیز،
نمیدانم از کجای حرف من این برداشت را کردی که اگر این متن را غیرواقعی میدانم به دلیل این است که اعتقادم به انسانیت را از دست دادهام. نه عزیز من، چنین نیست این متن غیرواقعی ست چون بارها دقیقا به همین شکل و صدها بار به شکلهای مختلف دیگر تکرار شده است. فرمول ساده است. «کسی مستاصل است از روی استیصال میخواهد دست به کاری بزند که راضی به آن نیست از انجام آن خودداری میکند ناگهان کسی از جایی که انتظارش نمیرود به او کمک میکند که قبلا خودش مستاصل بوده است و کسی به او کمک کرده و از او قول گرفته برای جبران او هم همین کار را بکند!» موضوع این نیست که انسانیت از بین نرفته موضوع تنها نقد این شکل بیانی که به دلیل شدت تکرارش مبتذل شده است، است.
اما مسئله «مذهبی» بودن این نوع نگاه در این نیست که ایشان به مراسم روضه و نذری رفتهاند یا موضوع مربوط به جمهوری اسلامی میشود و این حرفها. اتفاقا ورژنهای اصیلتر معمولا موضوع برعکس است یعنی شخصی مذهبی و معتقد مستاصل میشود و در میخانه یا مثلا زنی تنفروشی و غیره… مشکلاش را حل میکند! و این موجب میشود «شخص مذهبی در خرابات مغان نور خدا ببیند» مسئله در این است که «انسان» در این میان حذف میشود و جایاش «اتفاق» مینشیند. «اتفاقی» مرموز که دستان مرموزی که گویا برای جهان نقشهی از پیش تعیین شدهیی کشیده است و «هر آنکس که دندان دهد نان دهد» است. این نوع نگاه سطحی ست چون سیستمهای اجتماعی را نمیبیند چون موضوع فقر و غنا را به امری فردی فرومیکاهد همانطور که در بعد سیاسیاش موضوع هر کس کار بدی بکند حتما فرجام خواهد دید است که به انفعال دامن میزند. بر سرت میزنند و سکوت میکنی و میگویی برسرزننده مجازات میشود.
خلاصه کنم این متن از نظر شکل بیانی «مبتذل» و بسوده و دستمالی شده است و از نظر مضمون منحط و توجیه کننده وضع موجود است.
گافهای منطقی آن هم تنها با معجزه خواندناش قابل لاپوشانی است و میتواند «دروغ نبودناش» را توجیه کند. این که روای درست زمانی دچار مشکل میشود که سفارت جمهوری اسلامی نذری میدهد، این که او از میان راهحلهای مختلفی که دارد دور از ذهنترین را انتخاب میکند، این آن خانم گویا منتظرش بوده است برای همین در آن شلوغی متوجه او میشود و پانصد یورویی، اسکانس نایاب، در کیف پولاش آماده بوده است تا به او بدهد و از میان آن همه آدمی که احتمالا بسیاریشان محتاج بودند به او میدهد که از خوردن نذری اجتناب میکند… اینها تماما فرمولهای تکرار شوندهیی است که میخواهد «اتفاق» را به جای «خرد» بنشاند.
@ مصطفی:
نقد جالب و حتی میشه گفت که زیبایی بود.
ممنون.
پرنس عزیز،
متشکرم. خیلی باعجله نوشتم. شاید در این مورد در وبلاگام نوشتم.
آسمون ابراتو بردار و برو … دیگه تنها من بگذار و برو
آسمون اخماتو وا کن آبی شو … آسمون آفتابی شو،آفتابی شو
***
آسمون غرق به خون دل من … آسمون دشت جنون دل من
تک وتنها توی دنیای بزرگ … آسمون بی هم زبونه دل من
***
آسمون مرده دیگه مهر و وفا … عزم ما پر شده از رنگ و ریا
نه محبت میشه پیدا نه صفا … آسمون قهر دیگه از ما خدا
***
آسمون کاشکی که می شد بپرم … تو دل آبی تو خونه کنم
کاشکی می شد مثال ابرای تو … زار زار گریه مستونه کنم
***
آسمون غرق به خون دل من … آسمون دشت جنون دل من
تک وتنها توی دنیای بزرگ … آسمون بی هم زبونه دل من
اهنگ اسمون….داریوش
شعرش نمی دونم مال کیست ..ممنون میشم اگه کسی میدونه شاعرش کیه بما هم بگه
@ هما;
«…مسلم هر عقیده ای محترم است چون جز مسایل شخصی است…»
ببین، مثلا همین الان من نمی تونم خودمو راضی کنم که مثلا به عقیده و عمل ادم خور ها ، احترام بگذارم.
حالا این رو چیکارش کنیم؟
دنبالۀ گفتگویمان، همون بالا در بارۀ «عقیده» من هم حرفمو نوشتم.خودم هم تعجب کردم از چیزی که گفتم
it ‹s one of the best posts i’ve red here.
Thank you
خیلی تکان دهنده بود
دلم سوخت …
این متن یه چیزی داشت که نمایانگر جامعه ایرانیه
نمایانگر شعور اجتماعی تفکر ایرانی
هیچ ربطی هم به بعد و قبل انقلاب نداره
هیچ ربطی هم به مذهب نداره
اونم اینه که شعور اجتماعی ما ایرانیها در حد شومبول مونده
باب یارو اومد و یه داستان احساسی گفت . میتونه راست باشه میتونه دروغ باشه.
فرض کنید قصه گفت. چیز بدی که نگفت . چیز قشنگی بود.
البته اون قسمتش که پول بلیط و انرژی پیاده رفتن رو داشت میذاشت
واسه رفتن به حسینیه اگه اگه اگه می رفت و غذا رو می گرفت خودم با
شوبمبول می رفتم سر وقتش. که خوب نرفت
حالا امید و جوات میخوان با هم حال کنن خوب حال کنن. چه ربطی به گیتی داره!
آقا مصطفی ربطش میده به سانتی مانتالیزم و داستان ایمیل های زرد.!
حالا یکی خواست به یکی کمک بکنه نکنه.به هر حال آدما به هم کمک می کنن
حتی اونایی که تو کامنت ها شروور تفت دادن.
2 تا چیز جالب توی متن و کامنت ها بود
یک ) حسینیه تو بالاشهر پاریس : خودش جای بحث داره. یعنی فرا جالبه
دو ) مطلبی که همایون گذاشت : کی گفته هر عقیده ای محترمه؟ این یک باور غلطه!
شومبول خورده هر کی مخالف همایون گفته
«شومبول خورده هر کی مخالف همایون گفته»
تو خودت بپا که پیشی نخوردت!
نوشته های زیادی رو نمی خونم
و در مجموع نظر هم نمیذارم
اما خوندن این پست از نوشته هات واقعا منو تحت تاثیر قرار داد
نمی دونم چی بگم
اگه واقعا حقیقت داشته باشه
واقعا جای فکر کردن داره …
خوندن ایمیلهای زرد و داستانهای پوپولیستی که به یک ایدئولوژی دامن میزنن راحتتر از قصه بافی حتی ناخواسته نسوان است چون اولی رو راحت میپذیری که افسانست اما نشستن در مراسم روضه خوانها که برای سانتی مانتالی کردن داستان های مذهبی گاهی هم گوشه چشمی اشکی هم میریزند و با اضافه گویی ها روح لطیف و گرانقیمت واقعیت رو به بهانه انسانیت و معنویت خدشه دار میکنند گاهی با ناراحتی و انتقاد همراهه حتی اگر حضار مجلس برای انسانیت اشک بریزند و شاید اورا به دید کافر ببینند. و برای خواننده ای که میاد در بدترین حالت نظرها و تحلیلهای چیپ اجتماعی سیاسی و مذهبی و اهانتهای شخصی رو بخونه این نوشته بسیار سنگین میاد. اما به هرحال شما چه قبول کنید چه نکنید ذهن ما را برای تصور خرافه گویی های نوشته های بعدی بسیار آماده کردید .
عشق من، انسانیت خرافه گویی نیست.
نخیر،ولی امیدوارم انسانیت رو با نوشته هایتان به بازی نگیرید..تا میتونید مثل گذشته از انسانیت بنویسید.
ماشااااالا! خدا زیادش کنه..کی حوصله داره این همه کامنت رو بخونه..
چیز خوبیه..ادامه بدید..
@به ویولتا
خانم جان من که نمیدانم بالاخره این «دلقک زشت» همون دلقک زشک است و یا نه. خودش که فکر میکرد همان است. بهر حال شما از این دلقکها زیاد داری اینجا و تا زمانی که شروع به پاچه گیری من را نکنند من کاری با ایشان ندارم. آخه همه آدمها که عاقل نیستند ، یک عده هم همچنان در حماقت میمانند. مثل افرادی که در بالا نامشان را بردم. مگه فکر میکنی که من به هر احمقی که در زندگی ببینم توجه میکنم؟ حالا طرف هزار بار بالا پائین بپره تا بخواد توجه من را جلب کنه؟ مثل اون دو تا شاباجی همیشه حاضر اینجا و همین دلقک مسخره…
در مورد خودت هم اگه میخوای ساکت بمانی ، بمان. مگه من مجبورت کرده ام که حرفی بزنی؟ مگه کنترل دهن تو دست من است؟ میدونی مسئله تو چیه؟ تو خودت خوب میدانی که خیلی جاها داری خارج از خط حرف میزنی و جوابی نداری. بعدش می آی برای اینکه کمبودت را بپوشانی شروع به فحش دادن میکنی. حالا این فحش دادنت مستقیم از طرف خودت است (مثل چند پست قبلی که من را ..س خل خطاب کردی) یا وکیل وصیات میان جات حرف میزنن. مگه من در اینجا حرفی به اون لولوی …س خل زده بودم که در اون بالا به ما حواله » نوش جان کردن مدفوعات ذهنی » میدهد؟ من اصلا» یک کلمه در مورد این زنک احمق و بد دهن حرفی زده بودم؟ از کجا اصلن خودش وارد بحث شد؟ زنک احمق شروع میکند در مورد من هزارتا چارواداری در اینجا مینویسد (در زیر حرف بقیه مینویسد) بعد برمیگردد میگوید که جواب ما سکوت است. آخه ادم احمق زیر حرف دیگری در مورد من نوشتن مگه میشه سکوت؟
خوب اگه میخوای در مورد من سکوت بکنید بسیار کار عالی است و من از شما التماس دارم که سکوت بکنید و اصلاً جواب من را ندهید. ولی این سکوت به این معنا نباشد که میای زیر حرف شخص دیگه ای هر چی فحش و چاوداری از دهنت در میاد برای من مینویسی و من را …س خل خطاب میکنی و بعدش میگی سکوت کردم؟ آخه مگه مردم خرن که اینطوری حرف میزنه؟ سکوت یعنی سکوت . یعنی چیزی ننویسی. خوب حالا اگه می
تونی بکن. در مورد من اگه میتونی جوابی نده و چیزی ننویس . به دوستات هم توصیه بکن که نه بنویسند و نه جواب بدهند. هم تو ، هم » نو عروس» خانم و هم لولیتا. لااقل تو اگه نمیتونی کنترل بقیه را داشته باشی که کنترل خودت را داری؟ ببینم سامانتا چرا میاد جای تو حرف میزنه؟ تو بالاخره هستی و یا نیستی؟ آخه به شما چه ربطی داره موقعی که من با یکی دیگه دارم حرف میزنم؟
تو مسئله ات این است که حاظری شعار سکوت را بدی ولی حاضر به دادن هزینه آن نیستی. برای همین است که من شماها را دروغگو خطاب میکنم. برای اینکه خیلی جاها شعار زیاد میدهید ملی حاضر به دادن هزینه نیستید
یه چیزی رو میدونی، صادقانه بهت بگم ،اگر منصف باشیم، ادم بهتره «همون دلقک زشک» باشه تا یک علاف تُهی گو مثل شما که معتاد به مستربیشِن و لات بازی در خانه بالصطلاح چند تا «شاباجی خانم مطلقه» هستید.
علت این که یه مدتی عنایات خودم را متوجه شما کردم و باالصطلاح بهت حال دادم، صرفا این بود که صرفنظر از ایجاد تنش درین وبلاگ، دلم بحا لتان سوخت. که شاید صرفنظر از مصالح وب لاگ و حالی که امثال من و گیتی با درگیر شدن با شما میکردیم، غیر منصفانه بود که به بهای این حال کردن ما، زندگی یک فردی در قلدر کشی مجازی در یک محیط مجازی، محدود و خلاصه و تلف شود.
می دونی، من هنوز هم مثه دوران بچه گی ام، از داستانهای که عاقبت خوشی ندارند، متنفرم.
اما;
«…چرا از سر صبحی به اهالی اندرونی دشنام میدی؟ هرچی ناسزا داری به من بده ! … چرا به دوستام توهین می کنی؟…»
باید بگم که متاسفم که تمام جوانب کارم رو در نظر نگرفتم.
وجود شما و لذت بردن مااز سر به سر گذاشتن سرکار، بجای خود ارزشمند و مطلوب هست اما نه به حدی که فردی به گفتن کامنت مذکور در بالا، مجبور شود.
متاسفم ویولا، این اواخر، «بازی» من در اینجا، زیادی غیر مسءولانه بوده.
ازین بابت متاسفم.
در عدم تکرار این ناراحتی، سعی ام را میکنم.
عجب بحثی … من وقت نکردم همه کامنتها رو بخونم ولی یک نگاه کلی کردم….
1- مشکل من با این نوشته این نیست که ازش بوی مذهب می یاد….. حتی با کمک کردن به اسم مذهب هم مشکلی ندارم… آقا جان به همدیگه کمک کنید… چه به اسم مذهب و چه به اسم انسانیت… یکی به من بگه به خاطر خدا و حوری و فرشته کمک کردم . به عقیده اش احترام می ذارم… می گم باز هم از این کارها بکن.. ولی تو رو جون هر کی دوست دارید به اسم مذهب.. آدم نکشید… سر هم کلاه نذارید… دزدی نکنید… تجاوز نکنید…. ولی کمک کنید! آفرین…
2- و مشکل هم این نیست که این نوشته دروغ بود… و نمی تونه اتفاق بیفته… چون اینقدر کار سختی نیست که بفهمی یکی ناراحت هست و مشکل داره وقتی ببینی کلی گریه کرده و حتی نتونسته غذاش رو بخوره … همه می تونن بفهمن که طرف ناراحت هست ( البته به استثنا مردهای ایرانی… با زبون هم بهشون بگی باور نمی کنن.. چه برسه بخوان از قیافه طرف بفهمن ( حالا جبهه نگیرید.. شوخی بود!!.. )… و من ناراحتم از اینکه تو جامعه ما بقدری انسانیت مرده که اینگونه رفتارها باید معجزه تلقی بشه…
3- و اما مشکل من با این نوشته… این نوشته هرچند که حرف خوبی برای گفتن داشت ولی من از این نوشته خوشم نیومد… چون پند و اندرز درش نهفته بود!… یعنی لحن واعظانه داشت…. بعد از تموم شدنش فکر کردم پای منبر نشسته بودم!….. یعنی سبک نوشتن طوری بود که حس می کنی یکی می خواهد من رو احمق فرض کنه و با به بازی گرفتن احساسات من به مقصود خودش برسه… بریجیتا خوب می نویسه… ولی اغلب برای مخاطب می نویسه… به خاطر همین لج خواننده رو اغلب در می یاره و یا نوشته اونطوری که باید به دل نمی شینه… یعنی وقتی می خواد یک نوشته رو بنویسه تو ذهنش مخاطب داره و برای اون می نویسه… ولی خوب نویسنده های دیگه این وبلاگ اغلب مخاطب ندارن… یک داستانی رو برای خودشون تعریف می کنن … کلا شما یک نگاه به وبلاگها بندازید… وبلاگهایی که برای مخاطب نمی نویسن طرفدار و خواننده زیاد داره حتی اگه چرت و پرت بنویسن… ولی نویسنده هایی که برای مخاطب می نویسن… هر چقدر هم خوب بنویسن خیلی دنبال کننده ندارن!…..
«فکر کردم پای منبر نشسته بودم!….. یعنی سبک نوشتن طوری بود که حس می کنی یکی می خواهد من رو احمق فرض کنه و با به بازی گرفتن احساسات من به مقصود خودش برسه»
من هم موافقم…این موضوع دلایلش به گزینه های 1 و 2 مربوط میشه هرچقدر هم سعی کنید بی تفاوت نشون بدید اشکال نوشته و دلیل این نوع احساسات به ماورا طبیعی بودن این نوع نوشته های تکراری و دور از واقعیت و احساسی برمیگرده . که هر دوی این فاکتورها -ماورا( و یا مذهب) ودور بودن از واقعیت
به گزینه سوم شما یعنی دروغ ختم میشه که احساس به بازی گرفتن رو در پایان حس میکنید و بدون ان شما لحن واعظانه ای حس نمیکنید اینجاست که باید بپرسیم آیا راه دیگری برای نشان دادن انسانیت وجود نداره واتفاقا نکته و اصل بحث همینجاست که انسانیت معجزه نیست ماورا نیست اصلا انقدر پیچیده نیست. همان طور که با مواعظه و سرزنش و ساختن احساسات بدست نمیاد .اشکال بزرگ ادیان و مذاهب برای نشان دادن انسانیت، همین مواردست (ماورا-دروغ -احساسات)که بار ارزشی ای به همراه ندارد.امیدوارم در نهایت منظورم رو رسونده باشم .
سلام یکی از زیباترین متن هایی بود که تا حالا خونده بودم . چون که از دل میومد لاجرم به دلم نشست خدا برکت دهد .
*بحث شیرین انسانیت*
داستان شباهت زیادی به داستانهای باورنکردنی شیعی داشت ولی بر فرض دروغ بودن باید دید چه پیامی در پس آن هست..دراین دست داستانهای مذهبی صرفا نوعی استحمار گنجانده شده آن هم صرفا جهت منافعی خاص ولی آیا در این قبیل داستانها می توان اینچنین نتیجه گیری کرد؟
شاید چنین داستانهایی باعث ایجاد دید و بینشی غلط و به دور از واقعیت در خواننده شود …
*در داستانهای مذهبی صرفا نوعی استحمار گنجانده شده
آن هم جهت منافعی خاص*
تقصیر این فیلتر شکنه که از وسط سطر شروع میشه برای کامنت گذاری!
_
چه تنفري در كامنتينگ موج ميزنه
امید 5, Lulita ,prince ,EhSAN حسابي از خجالت همديگه و ديگران بيرون اومدن
آدمو ياد خطي هاي ميدون راه آهن ميندازه
_
خاطره قشنگی بود
برادر پرنس
اگر بحول قوه الهی شعبه فست فود جماعت ادمخوار در جوار وطن دایر شد ..بعد باید ببینیم و بحث کنیم که میشود به عقیده شان احترام گذاشت یا نه ؟؟؟
اخه برادر من ..تو همه چیو ول کردی چسبیدی به عقیده ادمخوارها ؟ مشکلت با بقیه عقاید حله فقط مونده همین جماعت ؟
البته راستش الانم که فکر می کنم زیادم مهم نیست به عقیده ایشان احترام بذاری یا نه چون در نهایت فک نمی کنم توفیری در طرز پختنت بکنه براشون …..
میگن نمکم به ادم نمیزنند که خوش خور بشه گوشت ادم ….نامردا..
برادر پرنس و جناب همایون (با عرض معذرت بعلت تاخیر )
من هنوز باور دارم هر عقیده ای محترمه . عقیده تا وقتی در حیطه مسایل شخصی صاحب عقیده باقی باشه چه ضرری داره ؟ هیچ
اون چیزی که شمارو می ترسونه عقیده نیست …اوردن عقیده به فضای اجتماعی است در این صورت عقیده جای قانون و منطق را خواهد گرفت و این روند بمرور زمان باعث تبدیل شدن عقیده به یک ایدولوژی فراگیر خواهد شد ….
ما نباید نگران عقاید مختلف باشیم ..انچه باعث نگرانی است عوض شدن جای عقیده با قانون در تعاملات و مسایل اجتماعی است
کاپیتان عزیز
واقعا دوست دارم مجالی باشد که با شما به بحث تاریخ بنشینم …بحث نه برای مغلوب و غالب شدن …بحث برای شیرینی خود بحث … برای بیشتر یاد گرفتن
دوست من
اگر اعراب بما و ناموس تجاوز کردند …ما هم به طول تاریخ با ملل مقهور چنین کردیم …نگویید داریوش یهودی ها را نجات داد وقتی بر ایشان غالب شد ..که اگر داریوش چنین کرد ..یک نفر بود در تاریخ چند هزار ساله ی ما … بعد هم اصلا از کجا معلوم است من و شما نواده ی همان اعراب بیابان گرد که به ایران حمله کرد نباشیم ؟ شما مطمن اید که خون ناپاک و بیگانه ای در این 14 قرن در سلاله شما نیست ؟
برادر من این چه فخری است ؟ اعراب اگر تجاوز کرد اشتباه کرد ..اعراب به اسم اسلام کرد همانطور که امروز خامنه ای به اسمش می کند و همینطور که امریکا به اسم ازادی و حقوق بشر مردم پاکستان و ملل دیگر را می کشد
چون امریکا به اسم ازادی می کشد …ازادی بد است ؟
ازادی بد نیست …امریکا اشتباه می کند که به اسمش می کشد
همانطور اعراب و خامنه ای که به اسم اسلام می کشند
ایرانیان دو قرن مقاومت کردند و بعد اسلام اوردند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سال 97 هجری قلمرو اسلام تا چین رفته بود ……کدام دو قرن ؟ چون زرین کوب نوشت …دو قرن سکوت ؟ ….
اعراب بما ظلم فراوان کردند …در این شکی نیست …اما انچه از قلم می افتد اینست که پادشاه ساسانی هم ظلم مضاعف میکرد که ایرانی عرب بیابان گرد را بر پادشاه ایرانی ظالمش ترجیح داد
اخر چرا از خود نمی پرسید که چرا 6هزار عرب با پای پیاده یک امپراطوری عریض و طویل را براحتی انداختند … اعرابی که سلاحی هم نداشتند و بگفته یعقوبی ( تاریخ یعقوبی) با چوب حمله میکردند ؟؟؟
کاپیتان عزیز
این چه فخر و برتری جویی است که ما داریم … اگر شما در عربستان بدنیا می امدید ایا اینگونه می اندیشیدید ؟ این چه مرزهایی است که برای خود رسم می کنید ؟
پی نوشت …. کاپیتان .مکرر عرض می کنم این بحث جنبه تاریخی دارد نه عقیدتی ..و دوم اینکه .من هم به ایرانی بودنم افتخار می کنم همانطور که اگر در یمن بدنیا می امدم به ان افتخار می کردم … ..
بقول جمعه(رضا کیانیان ) در فیلم روبان قرمز …مرزها شوخی اند ….کاپیتان عزیز
حقوق بشر بد نیست شاید سو استفاده شود اما بقول دوستمان آدمخواری بد است حتا اگر مثل مورد قبل به بهانه اعتقاد به آدمخواری به کشوری حمله شود … و حکومتی تشکیل گردد
مرزها از بین رفته بله پس تاریخ رو برای روشن شدن حقیقت بخونید نه برای پیدا کردن اصل و ریشه
+ + +
جايي خوندم اواخر شاهان ساساني به قدري متكبر شده بودند كه موقع صحبت كردن رعايا دستمال جلوي صورت ميگرفتند تا نفس رعايا بر ساحت مقدسشان ننشيند.
ماجراهاي كوروش و داريوش نيز بيشتر به افسانه ها ميماند از سويي ميگوييم اعراب كتاب ها را آتش زده اند و از آن سو معلوم نيست ذر فقدان كتاب هاي سوخته ي گُندي شاپور با كدام سند در باره دادگري و آزادانديشي كوروش صحبت ميكنيم.
گويي ما مردمان بدون «خداشاه» نميتوانيم زندگي گنيم
يا «خداشااهي» به نام «محمد» را محتاجيم و يا «خداشاهي» به نام «كوروش»
درست نمیدانم به کدام فخر و برتری جویی (که در نوشتۀ من دیدید؟) اشاره می کنید
استدلالی که اینجا ارائه کردین، دو سه تا سوراخ اساسی داره و یکی دوتا شاید و اما
. الان سرم با یک برنامۀ سر کار شلوغ شده. اگه حوصله کردین؛ دو سه روز دیگه تشریف بیارین، همین جا جواب خواهم نوشت. امیدوارم آخرش یکی مون چیزی یاد بگیریم، یا من یا شما، فرق نمی کنه. چون دیروز «ما» شدیم، دیگه من و شما نداریم، داریم؟
سنم كم بود،تازه دانشجو شده بودم.
آيت اله تمساح{مصباح} در يك سخنراني گفت در دانشگاه هاي آمريكا و غرب به خاطر وجود «آزادي» جلوي چشم مردم دانشجوهاي دختر و پسر بدترين كارهاي جنسي و آميزشي را با همديگر انجام ميدن و اينا برا وجود آزاديه كه اينكارا رو ميكنن و به خيال خودش با اين حرف ميخواست به مردم بفهمونه «آزادي» يعني سكس بدون نظم در مقابل چشم همگان.
مقايسه احترام به عقيده و آدم خورها منو ياد حرفاي آيت اله تمساح درباره «آزادي» هراسي انداخت.
آخه اينهمه پيغمبر شماها چرا رفتيد گمترين جرجيسو پيدا كرديد
من ميگم حتي به عقيده يك آدمخور هم تا اونجايي كه شروع به خوردن آدم ها نكرده بايد احترام گذاشت.
وقتی شروع کرد به خوردن چی؟
لولیتای عزیز (؟؟)
( امیدوارم اشتباه نکرده باشم چون بشدت چند ماهی است لحن تو و ویول شبیه شده که هم خوبه و هم بد برای ما که فقط اسم نسوان رو می بینیم )
گفتی
کسی که میاد اینجا نیومده از امام حسین بشنوه وگرنه می رفت تو سایت رجا نیوز یا جای دیگه. ببین هر جایی یک هویتی داره. هویت این وبلاگ هم هویت مذهبی نیست.
من هم موافقم اینجا وبلاگ مذهبی است و نباید هم باشه …همون طور که معتقدم رجانیوز هم سایت مذهبی نیست … ضد مذهب چرا
اما راستش یک فکر ..یک نکته خیلی منو مشغول کرده و اون اینکه چه بخواهیم و چه نه.. مذهب نقش بسیار بسیار پررنگی در گوشه گوشه زندگی ما داره . از بدنیا امدن بچه مذهب وارد میشه و تا خطبه عقد و نماز مرگ ..همراه مون هست
مذهب چنان در زندگی ما تنیده شده که نمیشه زندگی و مذهب رو از هم جدا کرد …. ما چه خوش مون بیاد و چه نه ..چه ادم مذهبی باشیم و چه نه .اکثر تعطیلات مون مذهبی است … چه در شادی و چه در غم …… اکثریت مردم ما هنوز محرم سیاه می پوشند و عید فطر و غدیر و قربان بهم تبریک می گویند و شیزینی پخش می کنند … مردم ما شاید نماز نخوانند اما صیغه عقد می خوانند ….شب جمعه خیر اموات می کنند و…..
چرا اینا رو میگم …چون اگر تو برای مردمی می نویسی که هم وطن تو هستند باید اینو درنظر بگیری که اکثریت این مردم ادم هایی با زندگی امیخته با مذهبند ….. و این واقعیتی است که نباید از نظر دور داشت …ما باید تکلیف مون رو با مذهب و مردمی اینچنین که اکثریت هم هستند مشخص کنیم وگرنه فردا روز در طلوع ازادی ، اولین مشکل تقابل مذهب و قانون خواهد بود ….. تو می تونی در وبلاگت بگی من از مذهب نمی گم … این حق توست ..اما یادت باشه در نهایت تو با مردمی پیوند خواهی داشت که به دین عقیده دارند …. و تو نمی تونی از اگاهی بگی ولی به مذهب که میرسی چشمت را ببندی و خاموش شوی یا کار بدتر را با ناسزا گفتن بکنی و بر کینه ها بیفزایی
لولیتا ..من از اینده می ترسم ..من از اینکه بلاخره ازاد شویم اما این شروع ظلم و جنگ حیدری نعمتی باشه میترسم …من از بوجود امدن یک دیکتاتوری جدید که این بار از انطرف بام می افتد می ترسم
اینکه من اینقدر اصرار دارم به عقیده ای فحش ندید نه برای اینکه شخصا دردم میاد ….که دین من اگه قرار باشه با 4تا فحش از بین بره همون بهتر که از بین بره ….برای اینکه از کینه های مذهبی و جنگ هایش که به قدمت تاریخ بوده و هست وحشت دارم. من دیده ام کسی که باتوم میزند .تجاوز می کند.. میکشد و…. و فکر می کند خدایش اینرا میخواهد و کاری مذهبی انجام میدهد و ثواب اخروی جمع می کند
تو اگر تلاش برای اگاهی بخشیدن بمردمت را داری (که میدانم و باور دارم که داری ) باید بدانی که باید بمردم اگاهی داد که به هر عقیده و بی عقیده ای احترام بگذارند …. و بدانند انچه محترم است انسان بودن هر کدام از ماست .
چقدر زيبا و كامل گفتي هما جون. چقدر خوشحالم اين وبلاگو پيدا كردم.
منم ميگم وقتي اكثريت قاطع ايران با مسلموناي شيعه هست نميشه يك شبه به جنگشون رفت چونكه ما خورده ميشيم. اينجوري حتي به نفع مسلموناي متعصب و «مخ سنگيه»
من تجربه كردم اينو به خدا
شما لطف داری عزیز …منتها من عقیده ندارم باید به جنگ کسی رفت… چه یک شبه و چه صد ساله
ما باید بجای جنگ و کینه افزایی این فکر رو بسط بدیم که هر عقیده ای در چارچوب فرد و مسایل فردی محترمه و نباید و نباید و نباید به هر عقیده ای جنبه اجتماعی و جمعی بدیم …. اجتماع جای قانونه ..نه عقاید که متفاوته و بسا متناقض
اینکه من نماز میخونم یا نه بمن مربوطه و نباید ملاک قضاوت یا برتری من در جامعه باشه یا نباشه ..اونچه فبل عقیده من اهمیت داره اینه که من انسانم ….ورای هر عقیده و دینی که دارم یا ندارم
باهات موافقم هماجون، اينو كه ميگي همون سكولاريسمه كه ميتونه خيلي قشنگ و مفيد باشه مثله تركيه و مالزي.
اما يه چيز برام هميشه مبهم بوده بدون جواب و ايده موندم.
شيعه رو نميشه به عقايد شخصي و خونه آشون محدود كرد يك سري از احكامشون مدني و اجتماعيه .»قسط» «عدل», «قضاوت»
,ولي خاب راه حل داره ،بايد گشت و اونو پيدا كرد. البته اگر جنگجويان دو اردوگاه فكري مسلموناي شيعه و ضدمسلمونا اجازه بدن.
اين حضرت محمد در نوع خودش ماشالا هزار ماشالا مارمولكي بود دينشو جوري تنظيم كرد كه از شر سكولاريسم و لائيسيته در امان باشه
هیلیای عزیز
تا حالا فکر کردی چرا معجزه اخرین دین خدا کتابه ؟ چرا مثل پیامبران گذشته معجزه زنده کردن مرده و عصای اژدها شونده و دم مسیحایی و…. نبوده
چرا کتاب ؟
ایا این معنی خاصی نداره ؟ من میگم داره ….کلا من معتقدم دین نباید با عقل منافات و تضاد داشته باشه و هرجا دیدی دستوری با عقل فهیم منافات داره به اون دستور شک کن . از طرفی این که میگی دستورات اجتماعی شیعه و…. توجه ات رو به دو نکته جلب می کنم . اول اینکه پیامبر باید میان عرب جاهلی که از تمدن بویی نبرده بودند برای حفظ اسلام و دینش در میان اون قوم حکومت تشکیل میداد . بدون تشکیل حکومت و داشتن قدرت ، اسلام یا مثل ادیان قبلش سریعا تحریف میشد (یادته تمام انجیل ها رو پادشاه روم جمع کرد و اتش زد و این انجیلی که امروز هست و 4 مدل هم هست ..متی ..یوحنا و.. بعد این اتفاق دوباره جمع اوری شد ) و یا نابود میشد . ببین اونزمان چقدر وضع سواد فجیع بوده که در تاریخ هست در کل قلمرو عربستان 4 نفر ادم باسواد و زیرک وجود داشته که اسامی شون هم هست … عمروعاص ..علی …زیاد (پدر ابن زیاد حاکم بصره و کوفه در زمان امام حسین ) و یک نفر دیگه که اسمش یادم رفت ..پس پیامبر مجبور به تشکیل حکومت بوده و بنا بر همین هم از 114 سوره قران فقط 28 سوره مدنی هستند که در ان دستوراتی برای حکومت نازل شده است
از طرفی ما در دین یک اصل داریم بنام فقه ..کار فقه همینه که دستورات دین رو به روز کنه … ویا مسایلی هم که دستور واضحی براش نیست بنا بر قران و سنت و عقل و اجماع براش راهی پیدا کنه . کاری که اخوندهای ما که کار اصلی شون باید این باشه ازش بشدت وحشت دارند چون ترجیح میدن ملت در خرافه و جهل دست و پا بزنند
اما اینکه میگی شیعه و…. ببین شیعه تا 400 سال پیش اصلا تشکل اجتماعی نبود . شیعیان مردم ازاده و شجاعی بودند که همیشه با حاکم ظالم و ریاکار می جنگیدند و جلوش می ایستادند . و معمولا هم همیشه مورد غضب حکومتهای فاسد اموی و عباسی بودند و چون ایرانی ها هم در تاریخ همیشه ازاد اندیش و ازاده بودند این بود که به این افراد تعلق خاطر داشتند . زمان صفویه اما همون بلایی که سر سنت پیامبر اومد سر شیعه هم اومد و بقول استاد مون صفویان شمشیر رو از دست شیعه گرفت و بجاش افتابه دستش داد و سرش رو با احکام نجاست و غسل و شک بین دو و سه سرگرم کرد
بگذریم .
.دوست من اینا رو نگفتم که بگم اسلام خوبه یا نه …. گفتم که بدونی اینی که امروز به اسم دین به خورد من و تو این حکومت میده چقدر با چیزی که باید باشه فرق می کنه …اونزمانی که اسلام گفت 4 تا زن گرفتن مجازه در حقیقت برای اونزمان محدودیت بود .چون عرب اون موقع اگه زن و شوهری رو در بیابان و یا هرجا میدید و از زن خوشش میومد شمشیر می کشید و اگر فایق بر شوهر اون زن میشد زن رو می برد ؟؟؟ یعنی جنگل بمعنای واقعی… پس اومد اسلام محدودیت گذاشت عقل هم همین رو حکم میکرد که جلوی این فاجعه گرفته بشه …. حالا امروز چی ؟ امروزم شرایط همونطوره ؟ نه نیست …پس نمیشه بحکم اونزمان هرمردی بره 4تا زن بگیره و ….
@هما
فکر کنم شما اطلاعات خوبی داشته باشید..
دربالا به فقه اشاره کردید استدلال شما از پذیرفتن فقه رو
میخوام بدونم با توجه به ابنکه در هیچ کجای کتاب آسمانی
به اون اشاره نشده شاید تنها آیه ای که ..و به نظر هیچ
ارتباطی نداره…
امامت از فروع دین هست می تونید بگید اصلی به این بزرگی
چرا کوچکترین اشاره ای در قرآن به اون نشده؟
به نظر شما یک کتاب به زبان عربی آن هم 1400 سال
پیش(ما برای هر قومی پیامبری نازل کردیم) برای هدایت
مردمان پارسی زبان وزبانهای دیگر با فرهنگ های مختلف
اندیکاسیون می تواند داشته باشد؟
سوالای زیادی دارم بگذریم ..امیدوارم به این سوالات پاسخ
بدید.
@شازده
اولا تو خرِ كي باشي كِ بخواي بِ اميد آقا عنایات داشته باشي و حال بدي !
دوماً «قسم حضرت عباستونو باور كنيم يا دم خروستونو»
تو ،لوليتا تا حدي ويولتا و حتي گيتي ((با تمام پرسنيبي كه داره)) ,وچندتا آدم زيربوته ايي و فصلي مثله احسان، همايون، دارك اويل و … و… ;كم فحاشي و دريدگي كرديد؟!
شماها كم «تهي گو» و «مستربیشِن» بوديد؟!
آيا اين شماها نبوديد كه اكثر مواقع لمپن بازي و فحاشي رو شروع ميكرديد؟!
شخصي به نام «كاظمي» در اينجا كامنت مينويسه ، در مقابل گفته هاي اون كم بهش اهانت كرديد؟! مزه پرونديد براش ، دلقك بازي در آورديد؟!
شما ، لوليتا و رفقاي فصلي مثل شوماخر ، احسان، زن ايراني، همايون فكر كرديد آدماي با شخصيتي هستيد؟! اهل گفتگو و نقد منصفانه ائيد؟!
شما گربه هايي محروم از گوشت فيله هستيد كه در رثاي آن گاهي نوحه ميخوانيد و گاهي لعن نامه ميسرائيد.
(( متاسفم كه مجبور شدم اسمتو در كنار كم مايگاني مثل شوماخر بنويسم))
in خانم كه الان در نقش «محسن فهميده» خودشو انداخته زير تانك و مُزورانه ميگه :
“…چرا از سر صبحی به اهالی اندرونی دشنام میدی؟ هرچی ناسزا داری به من بده ! … چرا به دوستام توهین می کنی؟…”
صد بار بيشتر به دوستانش اهانت كرده.
به قول سرور عزيزم اميد آقا ((نقل به مضمون)) بزرگترين اهانت اينه كه يه نفر با دروغ گفتن به شعورتون اهانت كنه، ويولتا ادعا ميكنه با گيتي رفيقه ولي خيلي راحت براي موجه كردن نوشته ي رفيقش مياد دروغ ميگه . «گربه شد عابد مسلمانا؟!!!»
ساده ايي شازده… ساده ايي …بهت دلقك گفتن … بهت دروغ گفتن … اما بازم ويولا … ويولا ميگي … اجداد تاج به سَرِتم همينجوري ساده بودن كه مملكتو به فاك فنا دادن.
اصلا گيريم اميد آقا به دوستاي ويولتا اهانت كرده …از اونطرف دوستاي ويولتا هم صد پله بدتر اهانت كردند.
بنابر اين همه بي حسابيم «يِر بِ يِر» خيلي نيازي نيست خانم ويولتا فردين بازي در بياره و خودشو سپر بلا درست كنه.(( به نظرت اين حرف ويولا به نوعي عوام فريبي نبود؟!))
فعلا عرضي ندارم
مررررخصي عزيزم
از ديروز تا حالا خيلي نوشتم .فردا پول كامنتارو بگيرم ميرم زيارت كربلاوسوريه …يا امام رضا بطلب كه جواتي داره ميآد دوبي
* * *
@ دُكيجون
اما داكتر لوليتا رفيق مچ گير، اطلاعاتي ،سعيد امامي ،دكتر احمديِ زندان قزل حصار …
شما بعد از ظهربه گيتي گفتي:
…….»کسی که اوج فکرش این باشد که در وبلاگی که هیچکی هیچکی رو نمی شناسد مطلقه ها برای هم کلامی با “مردهای جوان”!! سر و دست می شکنند ، آدمی نیست که ارزش پاسخ گویی داشته باشد. بگذار همانها که در شان و حد فکری هم هستند قربان صدقه ی هم بروند و مدفوعات ذهنی هم را نوش جان کنند»
……
چطور موقعه ايي كه نورچشميا ،رانت خورا و چاقو كشاي اندروني ده بار بيشتر اين حرفو بهم زدن و گفتن جوات براي دختر بازي و لاس زدن اومده اينجا ،يادت نبود اينجور طرز تفكر بي ارزش و در حد تناول كردن مدفوعات ذهنيه؟!
ها؟! اون موقع چي ؟! نُسخَرو ننوشته بودي اون موقع؟!؟!
براي تو يه نفر واقعا متاسفم كه خشم و نفرت هيچ وقت بهت اجازه ي تحليل و رصد كردن درستو درمونو نميده، برات متاسفم كه به جاي مداوا به عميق كردن و عفوني كردن زخم ارادت داري(( كدوممون بايد بره تيمارستان؟! ، جواب : جفتمون ))هميشه با يه بغل پرونده و پيش داوري ذهني به آدموعالم نگاه ميكني.
تو تازگيا شبيه «محسني اژه ايي» شدي، آروم صحبت ميكني،لبخند ميزني، تََرگُل وَرگُل شدي…
(( ميبيني كه رفيقات حتي تورو با ويولا اشتپ ميگيرن و ميگن لحن گفتارت با فلوني يكي شده )) اما از نظر من تو همچنان مستبد و آخوندصفتي و صداي نعلينيت كه روي زمين كشيده ميشه از شيش فرسخي ميره رو عصاب.
چِك … چِك … چِك… گوش كنيد… اين صداي دانه هاي تسبيحيست كه در دستان «شرحبيل لوليتا» بر روي يكديگر پُشتِه ميشود.
* * *
خلاصه اينكه اگر بساط رواني بودن باشه ، خودتون چندنفر از همه بيشتر سلف ماژور نياز به امين آباد داريد؟!
اگرم نقل فحاشي هتاكي ،گستاخي و لمپنيسم يا زورگويي باشه ، بازم ماشالا هزار ماشالا همتون اوستا و مدال آوريد در حد المپيك لندن؟!
خلاصه از هرطرف حساب كنيم …در باب «جفتك پروني» شماها كه طلب كاريد از همه بيشتر بدهكاريد .
آدم وقتي خودش 4تا غلط كاري داره خيلي غلط ميكنه اينجوري غليظ و غلط انداز به غلط كاري ديگران گير بده.
.
.
.
.
اينبار همتون بدبخت شديد
ديگه جدي جدي از برت دامن كشان رفتم كِ رفتم
اين تو بميري از اون تو بميريا نيست
پ.ن: اي بري بر نگردي
@ جوات
من که میگم نرو…. کجا می خوای بری ؟؟
این حرفهای شمسی خانمی چیه هی میای ده وجب ده وجب می نویسی….چرا این نوشت چرا اون جواب اونو داد، چرا فلانی به جای فلانی جواب داد…
خل شدی ها !! بیدار شو….بیدار شو….
جواتی؟ این تن بمیره ؟؟؟.. مگه میزارم همینجوری بری؟
راه نداره به مولا
بی مرام… آخه تو نباشی من به چه امیدی ( با نوع پنج قاطی نشه) بیام اینجا؟
به جان عزیزت مگه از رو نعش من رد بشی
کوجا میری ده لامصب؟ مگه با تو نیستم لعنتی… تو نمی تونی بیای من رو اسیر دو چشمونت کنی و همینجوری بزاری بری
آن را که مرا آرام جان بود جوات بود…
چشم و چراغ اندرونی بود جوات بود
برگرد جیگر، برگرد…
دوستدار تو
محسنی اژه ای
“محسن فهميده” !
کاپیتان جان، من دست به سناریوم بهتر از ایناست، بخصوص وقتی پای مسلمین و مسلمات عزیز در میان باشد،ولی افسوس که مشکل ابوالفضل عباس رو پیدا کردم و نوشتن به فونت فارسی به اندازه رساندن آب به علی اصغر برام سخته.
خلاصه ، مخلصیم
فقط خواستم بگم نوشته زیبا و پر احساسی بود .متشکرم
در ضمن این بلاگرول سمت چپ چرا خشکش زده ؟ مگه نباید نوشته های جدید بیان بالاتر ؟
فقط میتوان به احترام به تعظیم،سکوت کرد …..درود بر همه نیک دلان
بازتاب: روات حدیث » وقتی از دین حرف میزنیم از چه حرف میزنیم
اگه بعضی از دوستان انکار یا شدیداً دفاع می کنند، به نظر من سیاست زدگی مذهب رو نشون می ده. کسانی که انکار می کنند، حرصشان از این است که دارند چوب مذهب سیاست زده را می خورند. کسانی هم که دفاع می کنند، یا در زمره همان مذهبی های سیاسی هستند و نفعشان در این دفاع است یا اینکه باور دارند و چه خوب می شد که باور هر کس محترم می بود.