دومین ملاقات من با مرگ خیلی هم اتفاقی نبود. مدتها بود که فکرش همه جا با من بود. افتاده بودم توی چاله های افسردگی و همه چیز خاکستری و بی مفهوم بود. همون روزها استاد سم شناسی معجون عجیبی درس داد که شفای عاجل همه ی دردها بود و نقطه ای بر خط پایان می گذاشت. هر روزسر راه از داروخانه یک ورق از قرص ها را می گرفتم ، بیشتر از یک ورق نمی دادند. قرص ها را توی یک جعبه ی قدیمی مخملی قایم می کردم و گاهی می شمردمشان.تا آن شب هنوز تعدادشان کافی نبود.اصغر توی اطاق چای می خورد و مثل همیشه فوتبال نگاه می کرد. توی آشپزخانه نشسته بودم و جرعه جرعه ویسکی را با بطری بالا می رفتم. نگاهم کرد و سرش را با تاسف تکان داد، از نگاهش حالم به هم خورد.صبح که از خواب بیدار شده بود پرسیده بودم : تا حالا به خودکشی فکر کردی؟ سرش را با بی تفاوتی تکان داده بود و همین نگاه را تحویلم داده بود و من حالم به هم خورده بود از اینکه زندگی ام را با کسی شریک شده بودم که حتی به مرگ فکر هم نکرده بود. گفتم آلبر کامو گفته که به جز خودکشی هیچ سوال فلسفی دیگه ای وجود نداره…گفته بود» مزخرف گفته» و در رو پشت سرش بسته بود.بطری ویسکی رو برداشتم و تلو تلو خوران رفتم توی اطاق خواب. لباسم را در آوردم ، در رو با احتیاط پیش کردم و رفتم سراغ صندوقچه . صدای گزارشگر فوتبال از لای در می اومد. قرص ها رو برداشتم و آوردم نشستم لبه تخت. بلیستر اول رو باز کردم و قرصها را جویدم و با یک قلپ ویسکی دادم پایین. صدا با هیجان گفت:یک سانتر بلند از میانه ی میدان….. بلیستر دوم رو ریختم ته حلقم و جویدم ، تلخ بود… هیچ احساسی نداشتم. انگار نه انگار که این زندگی من بود که داشتم تمامش می کردم… هنوز کلی قرص مونده بود که باید می خوردم اما داشتم بیهوش می شدم….. صدا با هیجان فریاد زد…… حالا میره به سمت دروازه، آها… گل… گل…گل……………………….. و من از پشت روی تخت افتادم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
این بار ملاقات من با مرگ ملاقات سردی بود. هیچ چیز ، مطلقا هیچ چیز را به یاد نمیاورم.انگار یک شب تا صبح از زندگی من قیچی شده است . هر وقت بهش فکر می کنم جز تاریکی مطلق چیزی نیست. مرگ این بار به شکل فراموشی خودش را به من نشان داده بود.انگارمرگ هم حوصله ی من را نداشت، رویش را برگردانده بود و نیم رخش به جایی دور خیره شده بود.
چشمهایم را که باز کردم آفتاب توی اطاق یک خط روشن روی دیوار کشیده بود. پنجره باز بود و پرده های سفید در باد می رقصید، صدای خنده ی بچه ها که توی کوچه بازی می کردند می آمد. اصغر با نگرانی نگاهم می کرد، گفت: دیوانه، این چه کاری بود کردی؟ از خودم خجالت کشیدم، نه برای اینکه می خواستم بمیرم، برای آنکه هیچ وقت زندگی نکرده بودم. صدای خنده ی بچه ها را نشنیده بودم، زیر باران نرقصیده بودم، عاشق نشده بودم، عشق بازی نکرده بودم،خیلی جاهای دنیا را هنوز ندیده بودم؛ من حتی آفتابی که روی دیوار تابیده بود را ندیده بودم. شاید برای بودن، خط کجی که آفتاب روی دیوار ساخته بود کافی بود. زندگی به سادگی صدای خنده های بچه هایی که در کوچه می دویدند از کنارم رد شده بود.مرگ در گوشم آرام گفت احمق جان ، باید پیش از مردن زندگی کنی! برای مردن همیشه فرصت هست !و به سمت زندگی اشاره کرد.
باور نمی کنید؟ مرگ همیشه همین جا در دو قدمی است. همین الان هم از گوشه ی اطاق نگاهم می کند و لبخند می زند.

به نظر من هم مزخرف گفته.(آلبر کامو)
امروز آیا هنوز اون دلایلی رو که ذکر کردی ، برای مرگ موجه می دونی؟ چون همه اون کارها رو نکردی یا نداشتی ؛ کار درستی کردی؟
راستش رو بگم از این بحث خوشم نمیاد. آزارم میده. واقعا آزارم میده.
بله…شما شباهت های انکار ناپذیری با اصغرک من دارید. من حتی از همین راه دور هم می فهممش…
در مورد بحث هم می دونم آزار دهنده است. گفتم که برای بریجیتا ست. اما کلا بحث لازمی است.مثل خوردن آسپیرین…
در مورد سوالت هم ، گفتم که من افسرده بودم. بعداز اون جریان همه ی کارهایی که دوست داشتم بکنم و نکرده بودم رو دونه دونه کردم!
یکی از مهم ترین هاش جدا شدن از اصغر بود
بعدش خیلی آدمهای مزخرفی دیدم که باهاشون خیلی لذت بردم.
کارهای مزخرفی کردم که خیلی اشتباه به نظر می اومد
جاهای مزخرفی رفتم که به عقل جن هم نمی رسید.
خلاصه از دید آدمهایی که بیرون از گود بودند گه زدم به زندگیم
اما جالب اینه که دیگه هیچ وقت خودکشی نکردم!
من خودکشی رو فقط در مورد آدمهایی در موقعیت هیتلر یا قذافی یا صدام یا برنارد مدوف و این تیپ آدمها دارای توجیه می بینیم ؛ و گرنه فکر می کنم حالا ما چه گهی هستیم که شکست خوردنمون در زندگی چقدر اهمیت داشته باشه و اصولا در مقابل چه چیزی شکست خوردیم که بخواهیم خودمون رو خلاص کنیم.
شما هم می تونستی تمام اونکارها رو بکنی بدون اینکه خودت رو بکشی ؛ مشکلت این بوده که جرات خود کشی داشتی اما جرات رسیدن به آرزوهات رو نداشتی ؛ شاید بعد از خودکشی تازه فهمیدی که زندگی به اون سبکی که دوست داری خیلی راحتتر از خودکشیه و اگر توان کشتن خودت رو داشتی حتما از پس این یکی هم بر میای.
+++++++++++++++++++++++++++++
برای جمله
ما چه گهی هستیم که شکست خوردنمون در زندگی چقدر اهمیت داشته باشه
جدای از بحث درستی یا نادرستی خودکشی، آدما هر گهی هم که باشند یا نباشند زندگی، موفقیت یا شکست هر کسی برای خودش بیشترین اهمیت رو داره.
ها ها ها ، پس خودت هم فهمیدی که من با اصغر نقاط مشترک زیادی دارم.البته نقاط افتراق زیادی هم هست.
دوست عزیز قسمت زیادی از رفتار و شخصیت ما انسانها به هم شبیه ؛ به همین دلیله که ما به راحی با شخصیت یک داستان و یک فیلم همزاد پنداری می کنیم و یا آدمهای مختلف رو شبیه هم می بینیم ؛ زیاد نباید دنبال پیدا کردنآدمهای متفاوت رفت؛ حتی اگر در ابتدا فکر کنیم که متفاوت هستند ؛ در نهایت نقاط مشترک زیادی بین همونها و اون آدم منفیه که تو ذهنمون هست پیدا می کنیم. بهتره خودمون رو تغییر بدیم.
اصغر منفی نیست. هنوز هم با همه ی این بدبیاری ها.. اگه بخوام دستم رو جلو کسی دراز کنم. اون اصغره.. و ایمان دارم که هست. قرارمون هم همین بود.
منفی و مثبت چیه.. بچه جون
همه مون یک جاهاییمون می لنگه. زندگیه دیگه……. زندگی. همینه دیگه.
اصغر واقعی رو نمی دونم ؛ اما وقت کردی برگرد یک نگاهی به اصغری که اینجا ساختی بنداز. شاید تو جانب عدالت رو در تصویر پردازی از اصغر رعایت نکردی؛ مادر جون.
اتفاقا من بد تصویرش نکردم.اصغری که من تصویر کردم نه خشن بود، نه احمق ، نه وحشی ، نه معتاد ، نه دست بزن داشت..نه حتی از حقوق مرد سالارانه ای که داشت هرگز استفاده کرد. اصغر فقط بی تفاوت بود.. و البته عشق بازی بلد نبود.
همین.
نوشته های من اینجاست.. اگر خواستی نشونم بده.
حتی اگر اصغری که اینجا ساختی فقط یک » تیپ » باشه و نه » شخصیت » ؛ باز هم رعایت انصاف رو نکردی.
(که به نظر من اصغر نسوان یک » تیپه «).
من حرفی ندارم؛ حوصله هم ندارم با کلمات بازی کنم.مادر جون.
پس یه بوس بده.
آ[[[خ
یادته مامان بزرگها ماچ می کردن نصف صورتمون تفی می شد؟
وای وای.. چقدر دلم ازاون بوس تفی ها می خواد.
«اگه بخوام دستم رو جلو کسی دراز کنم. اون اصغره.. و ایمان دارم که هست.»
این احساس رمانتیک پوچ چه معنا داره. اگه اصغر کمکت کنه اسمش با کمال ادب خریته.
امیدوارم که دست چلو کسی دراز نشه چون اگه اصغر عقل تو کلش باشه دیگه دلیلی نداره به زنی که ترکش کرده کمک کنه.
اگر هم کمک کنه یعنی اونقدر نادان که نمی تونه بد و خوب رو تشخیص بده و یا بی بته اس که نمی تونه یکی دیگه رو پیدا کنه واسه خودش و باید از تو محبت گدایی کنه.
من اگه چای اصغر باشم اون روز که بیای کمک بخوای فقط بهت اوردنگی میزنم
مگه چیزی پرسید؟ در ضمن من تخطیه اش نکردم. اتفاقا خیلی هم دوستش دارم چون توی بحث قبل سوال کرد و وقتی جواب شنید، پذیرفت.
این که سنش کم باشه مشکلی نیست.من از خدام بود 23 ساله بودم! اما معمولا یک جور پختگی هست که با گذر زمان ایجاد میشه. همین.
بازم خوشم اومد آرش خان
به خاطر جمله
در نهایت نقاط مشترک زیادی بین همونها و اون آدم منفیه که تو ذهنمون هست پیدا می کنیم.
++++++++++++++++++++++++++++++++++
آره اما تو نه جای اصغری و نه می تونی باشی!
و از طرفی کلا از درک موقعیت هایی که تجربه نکردی عاجزی. حکایت داستان تجربه قبل از مرگه.
استنباط من اینکه سنت باید چیزی حدود 18 تا 23 سال باشه. درست میگم؟
@ نسوان
حالا هر چند سال ؛ چیکار به سنش داری ؛ مگه ما از تو تاحالا پرسیدیم چند سالته؟ جوابش رو بده جای تخطئه کردن.
حالا سن وسالش رو به رخ من میکشه
من اگه چیزی مینویسم در مورد تو و یا اصغر حقیقی نیست پس به خودت نگیر لطفا در مورد شخصیت هایی هست که ساختی واقعیتش من اصلا نمی دونم تو مرد هستی یا زن اهمیتی هم نمی دم.
پس هرچی هست مجازی هست
میپرسی من چند سالمه! ربطی به تو نداره نظرت رو میتونی بگی مثل من. چون تو هم نمی دونی من کی هستم و نیازی هم نیست که بدونی.
اگه میخوای بگی حرفات بچگانس میتونی بگی بچه گانس دلایلت رو هم بگی.
اما حقیقتش رفتار تو بیشتر شبیه بچه هاس که به جای نقد کردن و پاسخ دادن مثل احمدی نژاد جواب میدی. گون رو به شقایق پیوند میزنی
من حرفم اینه که اگه من به جای اصغر بودم و با تمام این اوصافی که تو وصفشون کردی دیگه کاری به کارت نداشتم تو رفتی پی زندگیت منم میرفتم یه زندگی نو رو تجربه میکردم دیگه به خرابه های قبلی چرا باید سرک بکشم. خشگلی یا خوب گیتار میزنی.
قربونت برم سن و سال باعث پختگی نمیاره بلکه داشتن تجربه های متفاوت و بکار بردن عقل و منطق در تحلیل اوناس که به یه آدم بینش میده.
یه کارگر ممکنه 30 سال تجربه باز و بسته کردن یک پیچ رو داشته باشه اما در واقع کل تجربش رو که بخوای حساب کنی میشه 15 دقیقه (تجربه صنعتی) اما شما ممکنه اصلا کارخونه نبوده باشی ولی به خاطر مطالعه علمت بالاتر باشه.
خیلی از مردم سال ها یه چیز رو تجربه میکنن و از اون فراتر هم نمیرن و در همون جا میمونن. حالا تو بگو 1000 سالش باشه
man kheili behesh fekr kardam vali ta hala jesarate ejrasho nadashtam.
قسمت دوم جمله شما قابل تعمقه. مثل نت که بعضیا دم در میذاشتن: آمدم، نبودی
از شوخی گذشته، دیگه فکرشم نکن لطفن
تفکرات نهیلیستی امثال صادق هدایت
متنفرم از این طرز فکر
آیا این دلایل برای ادامه زندگی و خودکشی نکردن و خجالت نکشیدن کافیه
«از خودم خجالت کشیدم، نه برای اینکه می خواستم بمیرم، برای آنکه هیچ وقت زندگی نکرده بودم. صدای خنده ی بچه ها را نشنیده بودم، زیر باران نرقصیده بودم، عاشق نشده بودم.»
اینا همش معمولی و چیزی درش نیست نه رقصیدن زیر باران و نه خط کج رو دیوار
زندگی اینقدر زجر آور هست که واسه به دوش کشیدنش باید انگیزه زیادی داشته باشی. زندگی کردن و یا زندگی نکردن واسه خط کج رو دیوار ارزشی نداره.
نمیدونم چی ولی یه چیزی که به زندگی معنی بده چیزی که باعث تحمل خودمون تو آینه باشه. شاید عشق مثل یه افیون بتونه زندگی رو تحمل پذیر کنه. شاید…
عشق شاید بتونه این کارو بکنه، اما ایرادش اینه که موقتی و گذراست، زیاد دوام نداره…
منکه تا حالا دلیل محکمی واسه زندگی کردنم پیدا نکردم جز اینکه مسئول بچه هام هستم و مجبورم بخاطر اونا زندگی کنم، راستش خیلی هم بد نیست!
به این میگن عشق مادرانه
چون فقط یکبار زندگی می کنیم بهتره .ک.. این دنیا رو جر بدیم بعدا» بمیریم!
اسم قرصا چیه؟ نترس نمی خوام خودکشی کنم
چون زندگی رو دوس دارم. اما نیاز به یه چیزی دارم که آرومم کنه. شادم کنه.
یک رقم نیست. چند تاست. ترکیبش معجونه شفا بخشه. اما ازم نخواه بهت بگم. وقتی مدرکم رو گرفتم قسم خوردم که به هیچ کس راه کشتن بچه و کشتن خودش رو یاد ندم!
شاید به نظرت مزخرف بیاد اما من قسم خوردم
به شرافتم!
به نظرمن باید لحظه مرگ شیرین ترین لحظه زندگی باشه!
اسم اون قرصها چی بود؟ دردی حس نکردی واقعا؟ میشه اونارو حل کرد توی آب یا ویسکی تا قبل از تموم شدن بیهوش نشیم. یا وقتی که تنهاییم بخوریم که واسه من متاسفانه همچین فرصتی نیست. بهرحال فکر کنم همین قرص بهترین راه باشه. خواهش میکنم اسمش را بگو.
من اونقدر گه زدم به زندگیم که تموم راههای پیشرفت رو به خودم بستم. میدونی آدم در دو حال پیش میره: یا اونقدر خوب و حساب شده زندگی کرده باشی که خودبخود پیش میری یا اونقدر گه زده باشی که باز آب از سرت گذشته و پیش میری. اما اگه مثل من نصفه نیمه گه زده باشی به زندگیت و نه پایین پایین باشی نه بالای بالا، به نظرم تنها راهش فقط رها کردنشه. اونقدرام بد نیست. بخصوص وقتی تنها باشی… فقط سردرنمیارم چطور میگی که از وقتی گه زدی به زندگیت دیگه به خودکشی فکر نمیکنی؟
هاها… لیلا گه زدن به زندگی از دید بقیه مردمه.. از دید خودم من تازه شروع کردم به زندگی کردن. اون جوری که دوست داشتم.
عزیزم عشق همه چی رو عوض میکنه. شما تازه داری زندگی میکنی. حالشو ببر جای همه اونایی که فرصت نکردن عاشقی کنن. در ضمن خوب شد از اصغر جدا شدی. با اون تشبیهی که بالاتر کردی باورم نمیشه تونستی باهاش یه سالم دووم بیاری. ببخشید شوهر شما بودن ولی سطحی بودن درد بدیه.
من نمی دونم چرا دونبال یه نقطه ماکزیمم می گردی. زندگی که منحنی ریاضی نیست که ماکزیمم و منیمم داشته باشه.
یه جمله بی ربط: زجر کشیدن از ناملایمات زندگی طبیعی است. اما حفظ خونسردی و آرامش یوگا است.
البته گه زدن به زندگی دلیل خودکشی نیست. چون ما که از بچگی به این مسله عادت داریم. اگه اینجوری بود که تا حالا باید نصف مون خودمون رو خلاص میکردیم.
والا اگه بعد از یازده سال (عطف به کامنت های بعدی) یعنی در 30 سالگی هنوز داری مثل 18 ساله ها رفتار میکنی چندان بد هم نیست. چون من هنوز عاشق اون بازی کامپیوتری هستم که در 10 سالگی میکردم. همون هواپیما هه. خیلی ها رم میشناسم که با 50 سال سن مثل 15 ساله ها رفتار میکنن
به نظرم همه انسان ها آزاد هستن. آزاد هستن که اونطور که دوست دارن زندگی کنن. به هیچکس هم لازم نیست توضیح بدن چرا ؟؟؟؟
اتفاقا من قسمت هایی از زندگیم رو که از نظر مردم گه زدم بهشون بیشتر دوست دارم چون دقیقا کارهایی کردم که دوست داشتم بکنم ، بدون ترس از قضاوت دیگران.
آره بعد که بیشتر فکر کردم متوجه منظورت شدم. ولی خیلی فرقی نداره. ببین بعضی کارها رو فکر میکنی باید بکنی. یعنی میخوای که انجامشون بدی. از دید بقیه گه هست از دید خودت اگرچه گل هم نیست اما اونقدر تجربه اش برات مهمه که خودتو به آب و آتیش میزنی که انجام بدی. از پس خودت برنمیای. بعد انجامش می بینی که همچین تحفه ای هم نبوده… می بینی اشتباه کردی. واقعا گه زدی. اما دیگه فایده نداره چون پیامدهاش خیلی مخربن. شاید تا هیچوقت نتونی از پیامداش جون بدر ببری مثل من که بعد از ده یازده سال باز گیر خرابکاریهای 18 سالگیم… گیر عقلی که نداشتم… کمکاریهام… تصمیم های اشتباه…
حالا اصلا حرف تو که اینها نبود و حتی فکر نمیکنم تجربه ای مثل اینکه گفتم را هم داشته باشی. چون اتفاقا از اونایی هستی که درست فکر میکنن (از دید من) و خیلی زیاد عقلشون میرسه. چیزایی رو می بینن که بقیه نمی بینن. اگر نیاز نداشتم این بحث را باز نمی کردم. لحظه شماری می کردم تا امروز که ببینم بقیه ماجرای مربوط به مرگ را چی می نویسی و همینطور تا فردا هم باید صبر کنم. همه اینها را گفتم تا یه بار دیگه خواهش کنم اسم قرصها را بگی. من هرچی سرچ می کنم هیچ کوفت به دردبخوری پیدا نمی کنم.
گل من، عزیز من.. من هر چی هم بنویسم مطمئن باش اسم قرص توش نیست. سلاخ خونه که باز نکردیم!
در مورد داستان تو هم نمی دونم. اما انقدر می دونم که لطف زندگی به گه هایی ست که بهش می زنیم!!
من که بابت هیچ کدومش پشیمون نیستم.خدا وکیلی این همه زندگی گه هست حیف نیست ما کوتاهی کنیم؟
بدترین حالتش ممکنه بمیری دیگه! مگه از این بد تر هم هست؟؟
تازه اون وقت به قرص هم احتیاجی نداری.
یه وقت اسم قرصا رو ندیا چون ممکنه بیان اینجا رو ببندن.
اونوقت ما کجا بریم بنویسیم.
بر عموم مسلمین حفظ بیضه نسوان واجب است
خانم لیلا شما احتمالا دچار بحران سی سالگی نیستی؟ از روی این جمله ت حدس می زنم. ((مثل من که بعد از ده یازده سال باز گیر خرابکاریهای 18 سالگیم))
اگه آدم زمینه افسردگی و حساسیتهای بالا داشته باشه خیییییلی بیشتر تو این مرحله بهش سخت میگذره، من نزدیک به ده ماه قبل در اوج نزول و سقوط بودم، همون افکار خ و د … ش ی لعنتی که تنم میلرزه هنوز وقتی اون روزها یادم میاد و همینطور وقتی حرفهای شما رو میخونم. جهنمی بود واسه خودش. اما به هر سختی بود از پسش بر اومدم و رد کردم و الان خوشبختانه مدت زیادیه که اوضام ردیفه، اگه گوشی برای شنیدن خواستی هستم، تجربیاتم در این زمینه کم نیست. اگه دوست داشتی از نسوان عزیز بخواه ایمیل منو به طور خصوصی در اختیارت قرار بده.
اتفاقا تو همون دوره جهنمی بود که برای پایان دادن به زندگی به هر راهی متوسل می شدم، حتی به نسوان هم ایمیل فرستادم و گفتم شما که دکترید یه داروی خوب به من نشون بدید، که البته تحویلم نگرفت (:
البته منظورم این نبود که بیام اینجا ضجه مویه کنم که دارم خودم را می کشم یا چی. اونم وقتی بحث مجزایی در جریانه. فقط می خواستم بدونمشون. تو هم که نگفتی. اگر صلاح میدونی کامنتهام را حذف کن.
آره میدونم طبیعیه که اسمش را ننویسی. موضوع اینه که تو دکتری و منم اطلاعات داروییم افتضاح (کلا زیاد مریض بشو نیستم که وارد باشم! باور می کنی تا حالا یه دیازپام نخورده باشم؟ فقط یه قرص معده خورده باشم؟) و اینترنت هم که هرچی اطلاعات میده دوزش را مشخص نکرده. اصلا انگار مطمئن نیست این روش که از اتفاق کم ترس ترین هم هست. روش تو خیلی به نظر مطمئن میومد (هرچند نتیجه اش درست نبود). تهش اینکه کلا مردن اونقدرام بد نیست وقتی نتونستی زندگیتو بسازی. کلش یه تغییر حالته. واسه ما که نمیدونیم اونطرف چه خبره شاید اونقدر گنده است. و واسه من که فکر میکنم مردن تهشه خیلی هم گنده نیست. تجربه خودت هم که آخه همینو نشون میده. اونقدرام بد نیست. داستان من اتفاقا از شدت لوسی (اینکه هیچی نداشته) مستحق تموم شدنه. وقتی هیچی نیسی (دست کم اونی که میخوای نیسی. یه کوچولو از اونی که میخوای هم نیسی!) فقط جای بقیه رو تنگ کردی. همینطوری نیس که بگن خب محکم باش از حالا به بعدتو. اثرات نبودنت هنوزم هست. تا همیشه ات هست. موضوع پاک کردن صورت مسئله نیست. بودن تو دنیا لیاقت میخواد.
آره.. مرگ اون قدر ها هم بد نیست. اما تو می تونی بگی که زندگی کردی؟ قبل از اینکه بمیری؟
همه راهها رو رفتی؟ همه مزه های زندگی رو چشیدی؟
اگه واقعا می تونی ثابت کنی که آره به آدرس وبلاگ ای میل بزن تا بهت دوز کامل و تعداد قرص ها رو بدم
خوب معلومه که نرفته
ببین من هر غلطی که بگی کردم …. تنها چیزی که مونده سفر به کره ماه هست!… اونم اینفدر ارزون نیست 100 میلیون دلار!!! گاهی به سرم می زنه دزدی بکنم به این آرزوم هم برسم … ولی خوب گاهی فکر می کنم مردنم بهتر از گند زدن به دنیاست…. حالا اگه من ایمیل بزنم دوز قرصها رو به من می دی؟
نه، چون اگه تو نباشی اینجا کار و کاسبی مون تو اندرونی کساد میشه!
ویدا شما بچه سوسولا نیاز به دوز سنگین ندارید چارتا آسپرین بچه رو با یِ تَ پیک عرق سگی بزنید بِ تنو بدن فاتِحَتون خونده میشه. خودم آن لاین و سایبریتیکال برات الرحمان میخونم
راستی عزیزم بدترین حالت این نیست که بمیری. اینه که ندونی واسه چی زنده ای. اینه که در طول زنده بودنت موثر نباشی. اینه که با استانداردهات سالها سال نوری فاصله داشته باشی… اینه که نتونی پیش بری، هیچ رقمه.
عزیزم من بدجور بهمریخته ام. خواهش میکنم اینها را تایید نکن. چرا وبلاگتون با این خزعبلات پر بشه؟ اونم وبلاگی که انقدر نازنینه؟
لیلا.. این وبلاگ اگر نازنینه برای اینه که توش در مورد همین چیزا می نویسیم.
البته من صلاحیت پاسخ به تو رو ندارم. چون جدا هیچی نمی دونم در موردت.
اما من نمی دونم این چیزا که میگی چیه… موثر بودن چیه…؟
؟ استاندارد چیه…
باور کن برای زنده بودن اینها اونقدر هاهم مهم نیست.
توی جایی که من کار می کنم یک پیرمرد هست که هر روز آشغال ها رو جا به جا می کنه
اون از همه ی ماها خوشحال تره
با اینکه با هیچ کدوم از استانداردها نمی خونه
از صورتش خوشحالی و رضایت رو میشه دید
چیزی که توی صورت استاد من که 70 تا مقاله داره و با همه ی استانداردهای تو آدم موفق و با لیاقتی است نمیشه دید
ببین. استانداردهات رو عوض کن. نه خودت رو!
ببین این بحث طولانیه. .
اگر زمان بود با هم حرف می زنیم.
به هرحال از اینکه حرفت رو گفتی ممنون.
لیلا جان …
به عنوان کسی که گه زدن به زندگی زیاد داشته…. فکر میکنم لذت زندگی تو همون گه زدنهاست… همچین همه درها رو روی خودت ببندی که هیچکسی نتونه کمک ات کنه!…. بعد که زمان می گذره می بینی که از اینکه این فراز و نشیبها رو گذروندی خوشحالی…. ببین چند روز پیش داشتم به گذشته فکر می کردم دقیقا وقتی یاد خاطراتی می افتادم که اونموقع برای من معنی مرگ رو داشت و من از سوراخ موش خودم رو از اون وضعیت نجات دادم خودبخود یک لبخند رو لبم می نشست…. یادآوری اون خاطرات برام شیرین تر از یاد آوری موفقیتهای بود که بدون چالش بدست اومده بود… تازه یاد اون موفقیتها که می افتم… با خودم فکر می کنم چقدر احمق بودم که دلم به چه چیزی خوش بود و راستش رو بخواهی الان فکر می کنم نقطه های اشتباه زندگیم دقیقا همون نقطه های موفقیتی هست که با دو دو تا چهار تا کردن و فقط با خر کاری بدست اومده ….
وقتی نوشته ات رو خوندم و اینکه نوشته بودی خودت رو خیلی دور از استانداردهات می بینی….با خودم فکر کردم این شخص می تونه یکی از تاثیرگذارترین و موفقترین افراد دنیا باشه… چون به روزمرگی عادت نکرده چون نمی تونه قبول کنه که اونچه پیش اومده رو بپذیره….چون هدف رو می بینه!…. و مطمین باش که برای رسیدن به هدفت همیشه و همیشه راهی هست…. و لزوما نباید راهی که بقیه رفتن رو بری تا به اون هدف ات برسی… گاهی باید راه خودت رو بسازی… اگه دو تا راه برای رسیدن به هدفت می بینی مطمین باش که راه رسیدن به اون هدف راه سوم هست… فقط باید یک کم بزرگ فکر کنی…. روضه نمی خونم و برای دلخوشی ات هم نمی گم… خودم این راهها رو رفتم و خیلی ها رو دیدم که از هیچ به اوج رسیدن….
یک دوست داشتم یک خانم مسن خوشگل بود که پدر و مادرش هر دو الکلی بود… و ایشون تو 15 سالگی از یک مرد الکلی بچه دار شده بود و 17 سال هم با اون آقای الکلی زندگی کرده بود…. و 3 تا بچه بدنیا آورده بود و خودش هم الکلی بوده… یهو تو سن 35 سالگی احساس می کنه که اصلا دوست نداشته زندگی اش اینطوری باشه… همیشه دوست داشته یک خانم باشه با کیف بیزنسی تو دستش نه بچه تو بغلش و تصمیم می گیره به هدف اش برسه… و واقعا رسیده بود… الان تو شرکت میکروسافت یک شغل خوب داره و حدودا 60 سالش هست… و جالب اینکه ایشون حتی مدرک لیسانس هم نداره!… ولی شوهر دومش دکتر بود… از این داستانها تا دلت نی خواد بگو برات تعریف کنم…. خلاصه اینکه خودت رو کشتن تنها راه حل نیست… بلکه یکی از دو سه تا راه حلی هست که بدون هیچگونه فکر کردن می تونی ببینیش…
آقا تو روح هر چی آخونده سگ برینه موافقین؟
دوباره یه چیزی نوشتین که من با جان کندن و فیلترشکن بازی و اینا بیام حتماً کامنت بذارم که لال و بیمار از دنیا نرم!
البته ورژن یه جور دیگه اش هم هست. البته زیاد فرقی نمی کنه. تو یه مایه اند تقریباً. این که طرف سوقت بده به سمتی که تو دلت هر روز بگی:ای خدا منو نیست و نابود کن! یک دو بار هم اشتباهاً فکرت رو به زبون بیاری. اونم بگه: البته مرگ دست خداست. دست من نیست! وقتش که برسه تو هم می میری!
بعد با خودت فکر کنی من چه احمقی بودم که فکر کردم خدای نکرده دوزار ممکنه ناز بکشه و آرزوی زنده بودنت رو داشته باشه!
ای خدا
چطوری میشه به ملت گفت مهندس بود. خوش تیپ بود. درآمدش خوب بود. خوب حرف می زد. خوب می پوشید. خونه و ماشین خوبی داشت. کتابخونه داشت از این سر تا اون سر. کشورها رو رفته بود از این سر تا اون سر. از سر سیاهش تا سر زردش، از سر سفیدش تا سر سرخش… دو سه تا زبون بلد بود. همه تو خونواده اش تحصیل کرده بودند… ولی… یک گه بیش تر نبود… که وقتی بالای سر تو و پسرک می ایستاد سر سفره یک متر در یک متر زرد و سفید و نارنجی و ماکارونی خوردن مادر و پسر رو تماشا می کرد به یاد مامور جهنم می افتادی.. جهنمی که هیچ وقت بهش اعتقادی نداشتی… چون خدای تو با خدای اون فرق می کرد. خدای تو مهربون و بخشنده بود و خدای اون چرتکه دستش بود و …
ای خدا
یعنی میشه یه روزی هیشکی نیاد بپرسه اصغر چیزیش نبود چرا این تصویر رو براش ساختی؟؟؟ یعنی میشه؟
مریم جان اگه چیزیشون نبود مگه مریض بودیم ولشون کنیم و بار زندگی رو تنهایی به دوش بکشیم؟
لازم هم نیست به کسی توضیح بدیم که چرا و چطور و ….
بذار خودشونو خسته کنن با پرسیدن…
خیلی طبیعیه که نیاز نیست به دیگران توضیح بدید «چرا و چطور»
… اماوقتی که درباره ی یک موضوع وبلاگ می نویسید و کامنتینگ رو باز میزارید و از دیگران تقاضا میکنید که نظرتونو بگید طبیعتا لازم میشه توضیح بدید «چرا و چطور»
به عنوان مثال : هیچکس از شیما یا مریم نمیپرسه «چرا و چطور» چونکه این دو نفر در اینجا نه توضیحی درباره ی زندگی خودشون دادن و نه چراغ سبزی برای سوال کردن نشون دادن . اما نویسنده ی این وبلاگ خیر . باید توضیح بده باید بگه «چرا وچطور» شد که اینطور شد .
یا نکن با فیل بانان دوستی
یا بنا کن خانه ایی در خورد فیل
وقت رفتن، همه میریم چه با خودکشی، چه …
اگر از وضعمون، از حال و احوالمون نا راضی هستیم همین الان باید عوضش کنیم. شاید دیگه وقتی نباشه.
مرگ آخرین تجربه هر کسیه، چه حیف که نمیشه برا کسی تعریف کرد.
ببین اون ور چه خبره، همه دارن از لحظه مردنوشون تعریف میکنند.
در دنیایی که مرگ، شکارچی است، زمانی برای تاسف یا تردید وجود ندارد. زمان فقط برای تصمیم هاست.
+
-
نهال سحابی هم همینطوری رفت …. فقط بجای دارو از سم کشاورزی استفاده کرد که برگشتی نباشه ….. روی آیینه خونه کوچیکش با رژ لب نوشت نه گریه نه شیون من جاودانه شدم …. در هم باز گذاشت به شوهر سابقش زنگ زد خبر داد نمیخواست بو بگیره ….. عجب جیگری داشت ….. نمیودنم چرا یادش افتادم …اشکم درومد
چاودانگی واسه شخصیه که اسمش باقی بمونه
مثل هیتلر یا بتهون به هر حال هر دو اسمشون باقی مونده
یکی به شر و یکی به هنر .
نهال سحابی رو من نمیشناسم وقتی من نشناسم یعنی اینکه محاسبشون اشتباه بوده
اما دل و جراتش واقعا تحسین بر انگیزه (شایدم حماقتش قابل تحسین باشه)
تعریف ها و برداشت ها واقعا نسبیه
تو نباید هم بشناسی چون همیشه نو این وبلاگ ولویی …جاودانه شدی اینجا .. یه سرچی تو گوگل بکن
1)
این چه جور جاودانگیه که با سرچ باید کشف بشه
حسن بقال کامپیوتر نداره، اما هیتلر رو میشناسه البته بتهون رو فکر نکنم بشناسه ولی هایده رو میشناسه همونجور که توام میشناسی.
جاودانگی یعنی اینکه هر ننه قمری بشناسه ، دو سال بگذره خود توام یادت میره نهال کی بود؟!
2)
بله من در این وبلاگ و در کنار داکتر لولیتا جاودانه شدم
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
:mrgreen»
جدی نمیشناسین با دارین مزاح میکنین؟؟؟؟؟
مگه متصدی مرده شور خونه ی قبرستونم که هرکی خودکشی میکنه رو بشناسم ؟!
1)
دخمل خاله ی زیبا و دافی داشتم یک بمب سکسی به تمام معنا به تعداد موی سر دوست پسر داشت،کاراکترهای زیاد باعث شد گوه گیجه بگیره و با یک جوانک خنزرپنزری و فیزورکی ازدواج کرد. نه هیکل داشت نه قیافه نه سواد درستوحسابی نه شغل به درد بخور!! از اینایی بود که خانم هارو خوب درک میکنن نازکش خوبی بود . عزیزم گلم عسل خانوم گل شهلاجون پیشی خوشگلم … از این جملات زیاد بلد بود . ننم میگفت جوات بدبخت تا کی میخوای یالغوز بمونی به خاطر این اخلاقه گندت یکم از دوماد خالت یاد بگیر . شماها به این تیپ مرد میگید نازکش و مردی که درک میکنه اما من به این تیپ مرد میگم {کُ}…ـس لیس ….
…بعد از یک سال مشاجره ها شروع شد . جوانک که داماد خانواده ی ما بود وقتی جلوی زنش کم می آورد کم می آورد غشو ضعف میکرد و میبردنش درمونگاه و یک سرم به ماتحتش فرو میکردن . من می دونستم اینکارا فیلمشه نه قلبش گرفته بود و نه بیهوش شده بود. اون فقط دنبال جلب توجه و نگاه زنش بود . آدم های ضعیف در یک ارتباط دوطرفه معمولا به چنین درد و مرض هایی دچار میشن… کمی روانپریشی ژنتیک هم که قاطی بشه دیگه واویلا … خر بیار باقالی صادر کن .
2)
و صد البته بعضی ها نیز واقعا کم درک و بیشعور تشریف دارن و ممکنه آدم سالم هم دراز مدت در کنارش دیونه و روانپریش بشه. بعضی وقت ها باید بیخیال رابطه ی دو دوتا چارتا شد . حتا ریاضی هم جا برای گرد کردن اعداد داره . لزومی نداره همیشه در رابطه ی زناشویی یا اجتماعی مثل اصغر یا آرش منطقی باشیم. یکی از دقیق ترین روابط ریاضی که عدد پی باشه هم بیخیال دقیق بودن شده . ماها که آدمیم و جای خود داریم.
3)
اگر اشتباه نکرده باشم پارلمان هلند و چندتا از کشورهای اسکاندیناوی با اتانازی مشروط کنار اومدن . شخصی رو در نظر بگیریم که از ناراحتی جسمی رنج میبره بیماری لاعلاج داره، آیا این شخص حق داره به زندگی پر از رنج و مشقت پایان بده؟! جواب بعضی از پارلمان های اروپایی مثبت بوده .
فلاش بک کنیم عقب بیست سال قبل هیچ دولتی با همجنس بازی موافق نبود . اما امروز همجنسگرایان دارای حقوق کامل اجتماعی هستند و حتا در پارلمان نماینده دارن.
فلاش فوروارد به جلو ، (مثلا بیست سال) در اون روز خودکشی در قالب اتانازی به شیوه ایی عادی تبدیل شده و لابد یکی از حقوق طبیعی انسان ها خواهد بود.
4)
اومدن ما به زندگی دلخواه نبوده ، اما رفتن دست خودمونه (قدیمی ها ماست خورده بودن که میگفتن مرگ دست خداست).
ظاهرا همه ی آدم ها جدای از اعتقادات اینو وظیفه ی خودشون میدونن که دیگرانو از مردن و انتحار منع کنن. من فکر میکنم اشتباهه ،هرکی خواست بره …. نباید جلوشو گرفت.
و یک نکته ی کوچیک نمیزاره به یقین برسم . اون چیزی نیست به غیر از ریسپانسبل انسانی .
اگر رفتن من منجر به ضربه زدن روحی یا مالی به دیگران بشه چی؟!
الف: ضربه ی روحی برای پدر و مادر به دلیل خودکشی فرزند
ب: ضربه ی روحی و مالی برای فرزند به دلیل خودکشی پدر یا مادر
اگر این دوتا پارامتر نبود خیلی محکم و بدون لرزش در صدا میگفتم : هررّررّی خوش گلدیم
ببخشید یه چیزه دیگه بگم برم سراغ چای قندپهلو
دنیا جای مزخرفیه ، اونقدر بی ارزش که حتا ارزش نداره به خاطر اون خودمونو بکشیم
اين تجربيات كه تو پست هاي جديدتون مطرح كرديد، اصلا مرگ نيستن كه شيرين باشن يا تلخ يا هر چيز ديگه، اين تجربيات كه به عنوان مرگ و بازگشت دوباره ذكر مي شن، ناشي از تغيير خون رساني به بخش هاي مختلف مغز هستن . كتاب my stroke of insight رو بخونين . هر چيزي كه شامل هر گونه دركي ميشه از مرگ جداست. اين تجربيات تغيير ادراك هستن كه گاهي خوشايندن، ولي مرگ يعني توقف كامل فعاليت و زندگي مغز كه تا به حال هرگز اتفاق نيفتاده كه بعد از اين مرحله ، برگشت به زندگي اتفاق افتاده باشه. هرگز و در هيچ شرايط قابل بررسي اي اتفاق نيفتاده. هرگز و در هيچ شرايط قابل بررسي اي.
ویولتا عزیز
از نوشته قبلی ات لذت بردم و لی از این نه ….(و حسرت که کامنت دونی ذیل مطلب قبلی بسته است و این مطلب جدید باز )..شاید چون از خودکشی نفرت دارم . این نفرت اگه ریشه دینی هم یک روزی داشت الان بخاطر اون نیست بلکه بیشتر بخاطر اینه که می بینم چقدر کار نکرده و لذت نچشیده در این عالم هست که یک عمر برای تجربه کردنش کمه . یکبار به دوستی که مدام از خودکشتن سخن می گفت ، گفتم چرا بجای تمام کردن مابقی زندگی اون رو وقف نمی کنی . وقف به معنی برای دیگران زندگی کردن … مثلا من اگه یکروزی به بن بست برسم و به نقطه از بین بردن خودم ، ترجیح میدم بجای کشتن خودم برم و در یک روستا معلم بشم …در یک پرورشگاه داوطلبانه به فرشتگانی که در اونجا زندگی می کنند عشق بورزم و خدمت کنم … نمی دونم هرکاری که هم منو از زندگی گذشته ام جدا کنه و هم بتونم حداقل برای یک عده ای مفید باشم ..بهرحال اینم یکجور رها شدن از بن بسته زندگیه
اين تجربيات كه تو پست هاي جديدتون مطرح كرديد، اصلا مرگ نيستن كه شيرين باشن يا تلخ يا هر چيز ديگه، اين تجربيات كه به عنوان مرگ و بازگشت دوباره ذكر مي شن، ناشي از تغيير خون رساني به بخش هاي مختلف مغز هستن . كتاب my stroke of insight رو بخونين . هر چيزي كه شامل هر گونه دركي ميشه از مرگ جداست. اين تجربيات تغيير ادراك هستن كه گاهي خوشايندن، ولي مرگ يعني توقف كامل فعاليت و زندگي مغز كه تا به حال هرگز اتفاق نيفتاده كه بعد از اين مرحله ، برگشت به زندگي اتفاق افتاده باشه. هرگز و در هيچ شرايط قابل بررسي اي اتفاق نيفتاده. هرگز و در هيچ شرايط قابل بررسي اي.
خواننده ها ي اينجا بعضي شون پزشك هستن، كسي مي تونه حتي يه مورد كيس ريپورت برگشت به زندگي فرد مرگ مغزي كامل رو لينك بده؟؟؟؟؟؟؟؟ تا زماني كه مرگ مغزي اتفاق نيفتاده، حتي تغييرات بسيار كم گردش خون مغز علايم مختلفي مي تونه ايجاد كنه، تا جايي كه خيلي از ما تجربه كرديم كه با يه سردرد ميگرني ساده هم گاهي دچار توهم بينايي مختصري به صورت مگس پران ميشيم. اينها همه تغيير ادراكه، نه تجربه مرگ. در ضمن من نوروساينس مي خونم و پزشك هم هستم.
خانم دکتر!
» ما هم نگفتیم مرگ، گفتیم» ملاقات با نیم رخی از مرگ» یا «نزدیک ترین تجربه های شخصی ما از مرگ.
انتظار دارین ما بریم بمیریم و بعد برگردیم در موردش بنویسیم؟
شرمنده آبجی.
تو چرا نمی میری ؟ خب بمیر دیگه …همین یک کار ساده هم واسه خواننده هات نمی تونی انجام بدی؟ اصن میخوای بگم اصغر بیاد بخورت ؟
با سلام.
ببین ، زود ، تند ، سریع اسم اون بد مصب رو به منم میگی. اوکی
حتمن بهتر از تصادف با ماشینه؟ اگه این طور هست حتمن نیازمند اطلاعات ِ سبزتان هستم ( چی کاریه با ماشین بری تو دره ، راحت تو اتاقت کپه مرگت رو می ذاری ) اگر هم به درد نمی خوره ارزونی خودت.
- هان، اینم اضافه کنم که اصلن افسرده نیستم و تا به حال هم اینقدر شاد نبودم. بهترین دوره زندگیم همین الانه هست.
منتظر همون سبزه هستم
شاد باشی
من یه زمانی از کسایی که خودکشی میکردن بدم میومد فکر میکردم خیلی بیعرضه و بی مسئولیت بودن که همه اطرافیانشون رو ندید گرفتن و جا زدن در مقابل مشکلات. واسه همینم تا مدتها صادق هدایت نمیخوندم چون فکر میکردم کسی که عرضه زندگی کردن نداشته ارزش خوندن نداره. اینا مال قدیماست که بچه بودم. بعداً نظرم عوض شد بیشتر دلم بحال آدمهایی که جون خودشونو میگیرن میسوزه. اینکه آدم باید چی به سرش بیاد که دیگه نتونه تحمل کنه. چرا زندگی به این زیبایی به کام بعضیها اینقدر تلخ میشه که ترجیح میدن به کمال میل به استقبال بزرگترین ترسشون برن. یعنی زندگی میتونه تا این حد ترسناک باشه که حتی مرگ در مقابل رنگ ببازه؟؟
گرچه هنوزم خودکشی آدمی مثل صادق هدایت برام عجیبه. آدمی که اینقدر میفهمه چرا باید سهلترین راه رو انتخاب کنه.
نه ولي اين كل ماجرا رو عوض مي كنه. كل ماجرا رو . يعني اينجا اصلا بحث مرگ نيست پس. بالاخره هر چيزي يه تعريفي داره، شما نمي توني بياي از يه چيز ديگه بنويسي بعد اسمش رو بذاري مرگ.
بريژيتا چي؟ اوناي ديگه كه فكر مي كنن روحشون جسمشونو ترك كرده و باز برگشته …
درود …… مطلبت رو خوندم و کلی از کامنتا … خیلی حرف اومد تو ذهنم که بگم … بعد بیخیالش شدم .. ولی چون خانم دکتری … چون معنی تلاش برای زنده بودن رو تو چشمای ملتمس خیلی از مریض ها تماشاکردی .. جسارتا چند کلمه ای میگم …
محدودیت های قبل از ازدواج … به نامحدود شدن خیلی از آرزوها منتهی میشه … مثل این حاجی زاده ها که وقتی جوانن سر بلند نمیکنن واسه حرف زدن با زنا … بعدا 7تا 7تا صیغه میکنند و استاد سکس میشن !
حرفای زیگموند فرویدو خیلی قبول دارم ! نمیگم شما هم باید قبول کنی ! فقط نظر خودمو گفتم و چون طبیبی … میتونی رو این حرفا فکر کنی و به یه علامت بالینی اکتفا نکنی ! …بدرود
زیبا نوشتید. جویدن شتابان قرصها ،صدای گزارشگر فوتبال و کلیشه های تهوع آور روزمره و درب نیمه باز اتاق(دوست داشتم درب نیمه باز بود تا این تلخی گوارا بیشتر حس میشد) … طعم تلخ قرصها زیر زبانم است…
اما خودکشی لولیتای در حصار شاید زیاد به دل ننشیند اول باید تکلیفش را با دنیا مشخص کند و او را سر جایش بنشاند… تنها خودکشی صادق هدایت برایم قابل تقدیر است …بله من حس عجیبی نسبت به خودکشی دارم البته همه شان به نوعی برایم مقدس هستند. مخصوصا وقتی لباسهایت را بپوشی و با فراغ خاطر خودکشی کنی. قبلش سیگاری کشیده باشی و یا سکسی نیمه رها.. قشنگتر از آن وقتی است که این حس سادیستیک را نسبت به دیگران داری اما خودت را نابود نمیکنی…چون بعد از نابودیت همه اینها بیمعناست. مثل وقتی که مجسمه ای زیبا را از نزدیک ببینی.آنقدر نزدیک میشوی که دانه های گچ را میبینی که مضحکانه بر روی هم چسبیده اند.
متاسفانه لولیتا تا همه ی انسان ها را به قتل نرساند برنامه ای برای خودکشی ندارد.
این نوشته متعلق به لیدی ویولتا بود
با پوزش از لولیتا که یه وقت باهام لج نیفته خدای نکرده
بله ، منظورم ویولتا بود.
یک موضوع بی ربط
این همزمانی گزارش فوتبال و خودکشی یک زن در اتاق کناری جون میده برای به تصویر کشیده شدن جهت فیلم …….
واقعا اگه ساخته بشه از سکانس های ماندگار سینما میشه
خواهشا اگر دوباره خواستی از اون معجونها بالا بری، قبلش کتباً، رسما و محضری تکلیف اون قلم را روشن کن. نمیخوام برای چیزی که حق مسلم خودم است با کسی کتک کاری کنم. مرسی.
فقط میتونم بهت بگم خفه شو. اینجا من دارم بچههای بدبخت و فقیر رو تو ایران سرو سامان میدم که از این تنگنای تاریخی عبور کنن بعد یک عده احمق مفتخور که تحمل شنیدن هیچ نه ای رو حتی از خودشون ندارن و تمام زندگیشون تو اینه که لنگارو امشب دادن بالا سیر شدن یا نه بیان اینجا زر زر خودکشی کننو و روشنفکر و پیامرسان کامو بشوند. ترا به هرچه دارید خفه شوید من نمیدانم اگر این وبلاگ اختراع نشده بود چقدر مردم راحت تر به بدبختی خودشون از دست یکعده بی مسئولیت خود خواه میرسیدن. سیر تو زندگی حالتو کردی بغلهاتو رفتی حالا مونده فقط بیای استفراغ پسمونده شبتو تو کله دختر پسرهای فلک زده بکنی که از سکس و نون که هیچ از خودشونم محرومن بیان حالا بشینن پای منبر خودکشی تو. خفه شو خفه شو خفه شو ترا به هرچی اعتقاد داری خفه شو یک سیگار بگیر دستت تو بغل همونهایی که باهاشون گرم میشی نق نقاتو بکن بزار مردم به درد خودشون باشن آخه تو اول تکنیک کشور کامو بشو بعد بیا اینجا زر زر خودکشی بکن خیلی کثیفید فقط به خود فکر میکنید فقط به خود. هیچی نیستید ملاها یک جور ریشن به دل مردم شما یکجور. یاد شاگرد پسرم مییفتم که لب دختر رو تو کلاس با لذت دزدکی نگاه میکرد پیش خودم گفتم خدا آخه این بچه اینو هم نداره تو این دنیا اون به اون جوونی و زیبایی نیاز و لذت نداره بعد فقط مونده بشینیم دردهای شما بشنویم. خدایا چکار کنم با اینها. چقدر خودخواهید بقول خودتون هفتصد تا پست زدید اما دریغ از یک کلمه که تو زندگیتون برای کاری که برای دیگری کردید لبخندی که به لبی نشوندید اعتقاد یک آدم رو به زندگی محکم کردید. عجیب هم احساس روشنفکری میکنید فقط اینو میدونم که همتون استفراغ خور فکر بقیه هستید دریغ که یک کلمه از شما تو گوش و جان مردم مونده باشه فقط حس مهم بودن مقطعی بهتون مثل افیون بده همین بسه گور بابای خلق. حالا هم خیلی سلحشورانه طی یک پست بنویس ما به اخلاق اعتقاد داریم منتها امام خمینی ته حرفهات یادت نره.
البته روش معمول اینه که ما وقتی مزاحم به سراغ مون میاد به احترام خودمون و ایضا نادانی طرف ، پاسخی نمیدیم اما چون بشدت نگران حال شما شدم لذا یک قرص هایی هست ابی رنگه به اسم منتوس (اگه اشتباه نکنم ) این واسه ارامش اعصاب شنیدم خیلی خوبه . حالا بد نیست شما با دکترت یک مشورتی بکنی و از این قرص ها استفاده بفرمایی قبل از اینکه از شدت فشار ریق رحمت رو سر بکشی یا 4 نفرو رو گاز بگیری برادر من
از بین میری ها ……
How did you know he is a man?
Well,let me answer to that. It is an easy one.XY chromosomes refers to a male while a female carries 2 X chromosomes and is therefore XX
خوب از طرز نوشته مشخصه که مرده حتی مشخصه که چه جور زنهایی اطرافش بودن حتی مشخصه که IQ و قدرت درکش از آدما چقدره ! کسی که به آدما بدون هیچ چشمداشتی کمک میکنه اینقدر کوته فکر نیست پس اینقدر اینجا فیلم بازی نکن!
حالا اساسا مرد و زنش اونقدر مهم نیست. حالا چرا انقدر عصبانی بود؟ پناه بر خدا!
لایک بسیار
نوشتۀ بسیار قشنگی بود، فکری زشت.
گور بابای آلبر کامو، من با سیف الله موافقم
آخه این چه کاریه می کنید خانم جان … زدید به پست های مرگ وسوز گداز… نمی گید این قادر مادر مرده بعد تی کشیدن این همه پله میاد تو این زیر زمین کپه مرگشو بذاره ، باهاس خودکشی خانم جان رو بخونه … حالامن به کنار ، این بچه ها دلشون کوچیکه طاقت ندارند ، این جمعه و مهسا ( دوست دخترش ) از اون موقعی که پست شما رو خوندند ، دارند زار زار گریه می کنند ، عینهو مردم محترم کره شمالی که در مرگ رهبر فرزانه و فقیدشون عر می زدند . بابا مگه همون پست های ته تهرانپارس و تعقیب وگریز اضغر اقا چش بود ؟ همونو دنباله دار می کردید چهل پنجاه قسمت از توش در می اومد … نکیند والا .. گناه داریم
قادر، شنیدی که آخرین موشکهای زمین به هوا که تو تنگه هرمز امتحان کردند اسمش قادر 3 بوده؟
انقدر یاد تو افتادم.. کاشکی تو هم یک موشک قاره پیما بودی. از اونجا می اومدی اینجا. من آخه بدون تو چیکار کنم؟
یک سرایدار پیر استرالیایی داریم اینجا چشاش آبیه . اسمشم هست پیتر. آخه قادر کجا پیتر کجا؟ تازه خیلی هم بد دهنه!
تا حالا سه بار باهاش دعوام شده! معلوم نیست من برای اون کار می کنم یا اون برای من
اگه تو بیای اینجا بهترین سرایدار استراباد میشی به خدا
انقدر هم با این جمعه نگرد، اخلاقت فاسد میشه. سیگار هم کم بکش.
خیلی دوستت دارم.
بوس
من میگم
حالا که اومدنمون دست خودمون نبوده، چه اشکالی داره اگه رفتنمون دست خودمون باشه ؟ هان ؟
من 3 بار تجربه خودکشی داشتم ولی هیچ دفعه نشد که بشه
کسی کمکم نکرد، فقط نشد ! کم بود ! یا شاید خدا حس کرد هنوز به اندازه کافی دهنمو نگاییده که بپذیره برم ( خدا ؟ )
این شد که هنوزم هستم و میشه گفت 15 سالی میشه که شبا با فکر خودکشی میخوابم و صبحا هم بیادش بیدار میشم
نه آدم بزدل و ترسوییم نه از این افسرده الکی ها که تا خر پرین پریود میشه فکر می کنن وقته مردنه ! نه !
من مشکلم با خود شناسیه !
نه که به قول امیرالمومنین علیه سلام ( وات دِ فاک ؟ ) از خود شناسی به خدا شناسی رسیدم ! حالا نظرم اینه که اگه واقعاً خدا برای خلق این بشری که ما می بینیم از خودش در اون دمیده باشه باید رید توش !
حتی اگه ذره ای از وجود تقدسی مثل خدا در وجود بشر بود عمراً اگه نوع بشر این قدر باعث افتخار سایر موجودات میشد ( الالخصوص سگ !)
از کامننتهای بلند بدم میاد و خودم اکثراً نمیخونمشون اما میخام بدونید پشت این متن سیاه که روی سپیدی مانیتور شکل می گیره آدمایی هستند که شاید اون دنیا خدا روش نشه بگه چی شد که کم آوردی و قبل از اینکه من بگامت پاشدی اومدی ور دلم
شاید خود خدا هم روش نشه تو روی بعضی از ماها نگاه کنه !
پس حالا که اومدنمون دست خودون نبوده چه اشکالی داره اگه رفتنمون دست خودمون باشه ؟
حتی اگه هنوز به اندازه کافی نداده باشیم یا نکرده باشیم یا نرفته باشیم یا نبوده باشیم !
در آخر باید رید تو کامنتی که بعد از 72 ساعت نخوابیدن از ذهنم گذر کرد و بعد از 3 ماه دوباره اینجا پاشید رو کیبورد !
دوباره سیب بچین حوا ،
من خسته شدم ،
دوست دارم از اینجا هم بیرونمان کنند .
روزگاریست که شیطان فریاد میزند : آدم پیدا کنید ،بخدا سجده خواهم کرد .
خانم شما به دنیای بعدمرگ اعتقاد دارید
ویواتا با خوندن این نوشته ات یاد استاد سم شناسی ای افتادم که به ما هم از این معجون ها یاد داد و یک روز تابستانی خودش فرمولاسیون اهسته رهش از معجونه ساخت و برای همیشه ما رو تنها گذاشت. برای مردن ساده تربن روش ها وجود داره ولی خوش به حال کسی که برای نمردن دلیلشو پیدا کرده
تو احتمالا بهشتی درس نخوندی؟! حس می کنم استاده همونه!
من از اون دسته آدماييم که تو زندگيم خیلی ی ی ی تنبل بودم…کلا به هيجام نبود چي ميخواد بشه……چون هميشه فکرميکنم هر اتفاقي يه وقتي داره…به موقش ميوفته…لازم نيس انگش تو کونش کنيم که سريعتر بشه…مرگم از اون دسته اتفاقاس…ميدونم چقدر شيرينتر از زندگيه…اما تا وقتي خودش نيومده نبايد رفت سراغش
بدبختی در این است که آنهایی که شهامت خودکشی ندارند، شهامت زندگی کردن هم ندارند. (اوریانا فالاچی)
نمی دونم باید ازت ممنون باشم یا گلایه مند
اگر این مطالب اخیرتون رو دو ماه پیش خونده بودم، الان نمی تونستم این کامنت رو بنویسم!
می دونید جالب چیه؟
جالب اینه که همین من که دو ماه پیش دربه در دنبال رفتن از این دنیا (و نه رفتن به اون دنیا!) بودم اما بخاطر خانوادم ازش دست کشیدم، چند روزه که تا دیدم مطلبتون تیترش «نیمرخی از مرگه» حتی جرات نکردم بیشتر از دو سه خط اولشو بخونم!!
دو سه روز بود که مدام به خودم می گم ترسو ترسو چرا نمی خونیش! و به خودم جواب می دادم: من!؟ حالا می خونم سر فرصت!! دیگه کم کم داشت حالم از خودم بهم می خورد که امروز (یک روز قبل از امتحانم) ویرم گرفتو به عنوان مثلاً استراحت یا فرار موقت یا کامل! جزوه مو گذاشتم کنار و اومدم نت. درست در لحظاتی که از قلنج درس حاضر بودم هر زهرماری رو بخونم (حتماً برای شما هم پیش اومده، قصد جسارت نداشتم) که یک هو یاد مطلبتون افتادم!
تا این که امروز خوندمش، ضمن تشکر ویژه از تو ویولتای عزیز، باید بگم که جزو معدود مطالبی بود که نظراتش برام مفیدتر از خود مطلب بود، مخصوصاً نظرات «هما» و «نیلوفر» خیلی جالب بودن، اون روزها به ایده ی وقف «هما» خیلی فکر کردم و چون خیلی کارها هم از دستم بر می اومد که برم تو مناطق محروم انجام بدم خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود، اما آخرش به خودم گفتم: تازه اگر هم اراده به خرج بدم و بعد یه مدت برنگردم، احتمالاً زندگی نیم رخ زهرماریشو به زودی اونجا هم بهم نشون خواهد داد!
این جملتون بدجور با من بازی کرد: «انگار مرگ هم حوصله ی من را نداشت»
واقعاً خودکشی دشوارترین کار دنیاست یا آسون ترین راه حل!!!!؟؟؟؟
درضمن من باب مزاح عرض کنم که خیلی متاسف شدم براتون که حتی موقع خودکشی هم احتمالاً جواد خیابانی داشته نویز مینداخته!! (چون عادل گل رو چندبار تکرار نمی کنه و معمولاً یکی دوبار می گه تـ ـــ ــوی دروازه!)
یک سوال هم داشتم که ذهنمو به خودش مشغول کرده بود: تو مطلب قبلی، دکتر با تحکم از مامانتون خواست که صداتون کنه، چرا؟ چه توجیهی برای این کارش داشت؟ به نظرم این کار هیچ توجیه تجربی و علمی ای نمی تونه داشته باشه. واسم جالبه که بدونم.
پاینده باشید البته اگر مایل بودید!
1
خانم جان ای من فدای چشمتان بشوم
یعنی انقدر در دیار غربت سوی چشمتان کم شده …؟
اون موشک قاااااااااااااااااااااره پیما که خوندید و عسگشو دیدید اسمش ، قادر ، نیست خانمم
اسمش » قاطره » … قاره پیمام نیست ، غاز پیماست ، یعنی مثلا اگه شما توپخونه درش کنید ، دست بالا دم پله های مسجد شاه بیاد پایین ….عمرا من اگه بتونم باهش به شما برسم …
نگران نباشید دارم مواجبمو جمع می کنم هیچی اشم نمی فرستم افغانستان ، یعنی دیگه کسی رو ندارم براش بفرستم که پول بلیط رو جورر کنم بیام پیشتون از دست اون مرتیکه سرایدار خلاصتون کنم خودم بشم سرایدارتون …
همچنان فدای شما
بوس عزیزم