هر هفته سه شنبه شب، توی پاب سرکوچه استیک 5 دلاری با سیب زمینی سرخ کرده می خورم. این تنها وعده ی غذای اعیانی من در طول هفته است. بقیه اوقات رابا نان تست و آووکادو و گوجه فرنگی و پنیر سر و تهش را هم می آورم. گیاه خواری و سبک خوردن را دوست دارم اما گاهی دلم واقعا هوس غذای گرم می کند.5 دلار استرالیا به ضرب و تقسیم به ریال مفلوک ایران عدد کمی نیست اما اینجا حتی در مقیاس زندگی دانشجویی من هم واقعا ارزان است و به نسبت کیفیتش خیلی می ارزد.زن چینی که توی آشپزخونه کار من کند هم دیگر من رو شناسد و حتی می داند که استیکم را چطور دوست دارم.قبل از آنکه دهانم را باز کنم می گوید: مدیوم- ریر! و من لبخند می زنم. امروز اما حوصله ندارم. حالم همین طوری الکی خراب است.نشسته ام پشت میز و منتظرم تا استیکم حاضر شود. مردم رد می شوند و با هم حرف می زنند. یک مرد موجوگندمی عضلانی و سیاه چرده دو بار رد می شود. باید کلمبیایی یا برزیلی باشد. موههایش را پشت سرش بسته و لباس رکابی پوشیده. از مردهایی که لباس رکابی می پوشند خوشم نمی آید. بیرون بارون گرفته، چند نفر با سرعت وارد می شوند، لباسشان خیس شده و به بدنشان چسبیده، هوا حتی می شود گفت سرد است.
***
آن شب هم هوا سرد بود، من شاید یازده ساله بودم.شب و روز جنگ بود.اون وقت ها خونه ها با بخاری نفتی گرم می شد. نفت را با یک چیزی شبیه گاری می آوردند توی کوچه. یک بابایی که نفتی بود کوپن را می گرفت و می آمد و بشکه های نفت را پر می کرد. گاهی هم وسط کار نفت ته می کشید و نصف کوچه با لب و لوچه ی آویزون دست خالی می ماندند. مدتها بود که کوپن اعلام نشده بود و سر و کله ی نفتی پیدا نشده بود. آن شب ما آخرین چکه های نفت را توی بخاری ریخته بودیم و بخاری روی کم ترین درجه پت پت می کرد. هوا سرد بود و بیرون سوز برف می اومد. تمام شب از سرما خوابم نبرد. چند بار بلند شدم رفتم سر بخاری اما مادرم تاکید کرده بود که بخاری را زیاد نکنیم تا همین چس مثقال لا اقل تا صبح بکشد. ساعت 5 صبح در زدند. پدرم انگار منتظر کسی باشد رفت و در را باز کرد. من از بالای پله ها نگاه می کردم. پرهیب مردی در آستانه ی در توی تاریک روشن نجوا می کرد. پدر دست توی جبیش کرد و دسته ی بزرگی اسکناس در آورد و توی جیب مرد تپاند. مرد انگار کار خلافی می کند چند بار دور و برش را پایید و از در وارد شد، بوی نفت توی راهرو پیچید. توی تاریک روشنی آقای نفتی را شناختم. دبه ها را با سرعت وارد خانه کرد و با عجله بشکه های نفت را پر کرد.دستهای چربش را با دستمال چهارخونه ی کثیفش پاک کرد و با پدرم دست داد. پدرم خیلی آرام تشکر کرد و در را بست. دویدم توی رختخواب و خودم را به خواب زدم . پدرم آهسته در را باز کرد و بخاری را پر از نفت کرد و درجه اش را بالا برد و در را پشت سرش بست. هوای اطاق چند دقیقه بعد گرم شد و من به خواب رفتم. صبح ، برف سپیدی روی زمین نشسته بود . مدرسه ها را تعطیل اعلام کرده بودند.خانه گرم بود و از آشپزخانه بوی نان تازه می آمد. از پنجره نگاه کردم. پدرم در را پشت سرش بست و توی کوچه ناپدید شد. مثل هر روز می رفت تا با حقوق کارمندی و به چندین برابر قیمت دبه های نفت را پر کند تا لابد ما از سرما خشک نشویم. جای پاهایش رو برف غمگین و خسته بود
***
استیکم حاضر است؛ از زن چینی تشکر می کنم. راستی چرا هیچ وقت از پدرم تشکر نکردم ؟ خاطرات باز هجوم می آورد. خاطرات روزهای سختی، روزهای قحطی.روزهای منت کشی از بقال و قصاب و نفتی. چاقو را توی گوشت فرو می کنم و تکه ای می برم و به دهان می برم. یاد عباس آقا قصاب محله می افتم. روزها به مردم آشغال گوشت با کوپن می فروخت و شبها راسته و فیله ها را که کنار گذاشته بود یواشکی می آورد دم خانه و به قیمت خون پدرش می فروخت . پدرم در را باز می کرد و بسته ای پول کف دستش می گذاشت و ما فردایش کباب می خوردیم. راستی الان چند وقت است که پدرم گوشت نخورده؟ هفت کیلو لاغر شده بود بار آخر. به شوخی گفت نگران گرونی نباش! می دونی که من و مادرت، خیلی وقته گیاه خواریم، هم برای جیبمون بهتره هم برای اسید اوریک مون! من اما خنده ام نمی گیرد، با احساس گناه به استیکم خیره مانده ام. کاری از دستم بر نمی آید، حقیقت این است که گذاشتم و فرار کردم. برای این که این روزها را می دیدم و روزهای سخت تر از این را که در راه است و دیگه طاقتش را نداشتم. همان شب بالای پله ها با خودم عهد کرده بودم که توی مملکتی که یک قصاب با جیب های پر از پول به ریش پدر من می خندد، توی مملکتی که روی نفت نشسته و بخاری نفتی هایش خالی است، نمانم . طاقت یک جنگ دیگر، یک قحطی دیگر را نداشتم. مگر چند بار زندگی می کردم؟ من فقط خودم را نجات دادم. حالا توی ساحل امن نشسته ام و همه چیز عالی است. به من چه که پدرم توی گرداب غرق می شود و دیگر دستش به گوشت نمی رسد. گوشت اساسا برای سلامتی اش خوب نیست. چنگال را توی گوشت فرو می کنم.به خودم می گویم من اینجا خیلی خوشبختم.اینجا استیک 5 دلار است و هر جوری که حساب کنی خیلی می ارزد، دهانم را باز می کنم و خوشبختی ام را با بغض قورت می دهم

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
خوشبختی رو نمی دونم ولی «بدبختی» تفاوت بین ‹برداشت ذهنی تو از وضع موجود› با ‹تصویر ذهنی تو از وضعیت ایدئال’ه. برای خوشبخت بودن به مقداری نفت نیاز هست ولی نه خیلی زیاد. ولی قطعا به گوشت نیاز نیست. برای خوشبختی قطعا نیاز هست که بیاد بیاری که پدر بزرگ تو در شرایطی زندگی میکرد که ممکن بود راهزنها یکروز در راه بچه هاشو ازش بدزدن. پدر تو در شرایطی زندگی میکرد که مشکل فقط جنگ و قحطی بود ولی امنیت جانی تا حد زیاد تامین بود و حقوق کارمندی یی در کار بود. تو داری در شرایطی زندگی می کنی که همه چیز تامینه. یعنی امنیت، نفت، تختخواب و استیک. و حالا تو استیکت رو با بغض فرو میدی چون با واقعیت کنار نیومدی. چون معتقدی که زندگی باید یطور خاصی باشه ولی اونطوری نیست. من بچه های میلیاردر هارو دیدم که خودکشی کردن به دلیل اینکه معتقد بودن زندگیشون اونطوری که باید باشه نیست. این insanity کجا باید متوقف بشه؟ این سوال رو اگه دوست داشتی توی دلت یا توی نوشته هات پاسخ بده.
+برای اسمت.
دهانم را باز می کنم و خوشبختی ام را با بغض قورت می دهم
بد جوري درد دلمون رو تازه كردي. نميشه، هر چقدر ازش فرار نيكنيم تا ابد همين احساس همراهمون خواهد بود. احساس خيانت ميكنم به پدر و مادرمون
مومنت …مومنت !!
حالا چرا با بغض فرو میدی ؟؟
خوشبختی چی هست اصلا ، تعریف مشخص داره ؟؟!!!
از کجا می دونی من که اینجام از تو خوشبخت تر نیستم !! یا حتی پدر و مادرت…
استیکت رو بخور خواهر من ، این حرفها چیه میزنی…
درست میشه…
chwashm
آ قربون دختر..
، چشمت بی بلا !!
ببین ویولتا ، واقعیت اینه که اوضاع می تونه بدتر بشه و احتمالا هم خواهد شد…
اما به نظر من موضوعی که بیشتر از هر چیزی می تونه در این روزگار آدم ها رو داغون کنه ، » مسوولیت » است…
ادم هایی که مسوول یک عده دیگه هستند ، پدر و مادر هایی که مسوول بچه هاشون هستند، کارفرماهایی که مسوول کارگراشون هستند و از این قبیل….
و بیشتر از همه بچه ها ضربه می خورند… که ممکنه خاطرات بچگی شون پر بشه از دنیای آدم بزرگها….
اما این روزگار هم خواهد گذشت ، مثل همه ی روزهای خوب و بدی که بر این سرزمین و مردمش گذشته… اما ما چی یاد می گیریم ، ما چی یادمون می مونه، ما چه تصمیمی می گیریم … اون مهمه…
الان همه نگرانند ، منطقی هم هست… تقریبا هیچ چیزی ثبات نداره…
یکی از دوستای من می گفت اگه جنگ بشه و راه ها بسته بشه ، خودشو با شنا می رسونه ایران !! فک کن …
خوب این جالبه ، معنی اش اینه که ماها هر جای این دنیا هم که باشیم دلمون برای هم می طپه…با همه ی اختلاف سلیقه ها…
اما خوب غصه نباید خورد… قانون طبیعت میگه الان باید زنده موند ( البته نه به هر قیمتی !!
)
حفظ روحیه یکی از راه هاست…
Like always, my dearly positive lady
++++
عجب بچه پر رویی هستی. عزرئیل تو رو ببینه، ناامید میشه، بحران هویت میگیره؛ استعفا میده و میره.
@ کاپیتان
نه راستش کاپیتان عزیز، در درونم یک عالمه غر و غر و غر هست…از دست خودم شاکیم از دست مردمم شاکیم ، از هوا ، از زمین از کوه از دره….از زندگی شاکیم…از باری به هر جهتیمون خسته ام… از رفتارهای لحظه ای ، واکنش های لحظه ای ، تصمیم های لحظه ای…از مصلحت طلبی های لحظه ای…
..اینهمه هیجان…خوب خیلی جالبه !!
اما یاد گرفتم نداشتن و نبودن آرامش رو تعبیر به هیجان زندگی کنم و باهاش راه بیام….
خوب هم جواب میده لامصب !!
—————-
@ پرینس…
بانو گیتی
درکت می کنم. میدونی؟ بدنیا خوب نگاه می کنی. برای گفتن کم میارم چون خودم آدم زیاد مثبتی نیستم ولی سختگیر هم نیستم. بروی مشکلات می خندم که ای بابا روزگار! اینقده زور زدی، از این بدتر نمی تونستی گند بزنی؟
شاید «نداشتن و نبودن آرامش» برای شما دوبرابر یا بیشتره. دست کم ما این ورِ آب از آزادی کامل بهره مندیم. وقتی به نبودن آزادی فکر کنی، داشتنش برات مقدس میشه. ولی تنها هستیم و غریب. اون خوشبختی که بالاتر صحبتشو کردین، مفهومشو از دست میده. نسبی میشه
وقتی زیاد تو بحرش میری که آب و خاکت دست دیوها افتاده، خوشی ها، که کم و نادرهم هستند، زهر مارت میشن. ای بابا، من که همه ش غر زدم. می خواستم بگم شما کارت درسته
تنها بودن سخته…
ابنتدای داستان نفتی به ناگاه به آن زمان رفتم وقتی پدر در یک نیمه شب با بشکه ایی بزرگ و پر از ننفت به خانه آمد. یاد روزهایی که زنبیل پشت دوچرخه بود و من به دنبال این کوپن و آن کوپن در این صف و آن صف تا مادر از سر کار بیاید/ و فراری که هر لحظه اش با گذشته ها آمیخته/ اسیک ها خوشمزه اند اما پدر و مادر شاید هر هفته طعم لذیذ گوشت را نمیچشند. / احساس خوبی نیست آنچه مبینیم و میشنویم این روزها
امروز برادر کوچکم از ایران برام ایمیل زد در مورد ای پدی که قرار بود بخره ؛برام کوتاه نوشته بود که دیگه ای پد(ipad )رو نمی خره پولهاشو نگه داشته برای روزهای قحطی …:((((((
وای دلم بدجوری گرفت، تورو خدا اینجوری ننویس، آخه نمیگی اهل و عیال اندرونی میان اینجا که بلکم دلشون باز بشه!!اول اینکه منو یاد خونه پدریم انداختی، اونجا که آرامشش رو هیچ جای دنیا با همه امکاناتش نمیشه پیدا کرد. وجود گرم پدری که سردترین خونه هارو تبدیل به گرمترین میکنه به زیباترین و امنترین جاها میارزه. دوم اینکه منم نگرانم از وقتی که امروز مامانم زنگ زدو خبر اوضاع خراب رو داد، هر وقت که در یخچالو باز میکنم یا چشمم به خوراکیهای جور وا جور,و راحتی امکان خریدشون و فراوانی نعمت رواینجا میبینم از خودم خجالت میکشم و شرمنده میشم اما چه کنم دستم خیلی ازشون کوتاهه. تازه تو اون اوضاع میگفت نگران منه ,بازم خجالت کشیدم. دیگه حرف تو دهانم نمیچرخید که بخوام چیزی بگم.
می دونم شاید حرفم مسخره بنظر بیاد تو این شرایط اما نا امید نشید و هر طوری هست خودتون رو شاد نگه دارید. با غصه خوردن کاری درست که نمیشه.
باید دید چی کار میشه کرد. چطور می شه این وضع رو بهتر کرد. چطور می تونیم به هم کمک کنیم. من خودم زندگی سختی دارم. همون یه جوری داریم ضرر میدیم چه اونایی که اینورن چه اونایی که تو ایرانن. اما نباید نامید شد که مثل سم میمونه.
از نسوان خواهش میکنم که به ما روحیه بده.
Some body would say:
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر …
… … … …
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر، ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست.
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که تا کی، و چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
به سلامتي پدر و مادرها
Some body or SAm, Buddy!
Beautiful
++
دختر عزیزم شاید کلیشه ای به نظر بیاد ولی پدر و مادر وقتی بدونن فرزندشون توی فضای غیرمتعفن جمهوری اسلامی در جائی از این دنیای پهناور می تونه به دلخواه نفس بکشه بزرگترین شادی ها رو دارن. وقتی دختر نحبف و افسرده 14 ساله من هر بار که می خوایم بریم قدم بزنیم یا به یک مرکز خرید بخریم از وحشت گشت ارشاد از اومدن امتناع می کنه از خشم و نفرت دیوونه می شم. وقتی بابا ادای زورو رو درمیاره و بهش قول می ده تا من کنارت هستم هیچ مشکلی نیست راضی میشه و میاد. وقتی با دیدن ماشین گشت ارشاد روسری شو می کشه پائین تر و دست منو می گیره و مثل بید می لرزه دنیا می خوره توی سرم. طفلک حتی نمی دونه چقدر ساده می پوشه و اصلا «بدحجاب» هم نیست. میگه بابا دوستام میگن گشت ارشاد اگه آدمو ببره تجاوز می کنه. میگن به خانمهائی گیر می دن که ظاهر ساده تری دارن چون می دونن ازشون می ترسن ( و کاملا هم درست میگه). و اونوقت می فهمم که یک کبوتر بلکه یک گنجشک می ترسه مبادا به دست لاشخورهای نیروی انتظامی و بسیج بیفته. و دیوونه میشم. میگم کاشکی می تونستن این بچه رو بفرستم جائی غیر از این خراب آباد تا حداقل موهای قشنگشو مجبور نباشه کفن پیچ کنه.
پدر و مادر شما هر وقت بهت فکر کنن حتما احساس خیلی خوبی دارن. احساس کسانی که از توی قفس شاهد پرواز آزادانه فرزندشون در آسمان رو می بینن.
از استیکت ، حتی آووکادو و پنیرت ، حتی نفس کشیدنت لذت ببر و بدون پدر و مادر خوشبختی داری. خوشبخت تر از میلیونها پدر و مادری که سوختن و نابودی فرزندانشونو می بینن و هیچ کاری نمی تونن بکنن.
ایوای من بهروز عزیز
قلبم از نوشتۀ شما گرفت. احساس مقدس شما را به دخترتان با تمام وجودم لمس می کنم
حقیقت اینه که خود گشت ارشاد یعنی تجاوز به ملیت و شخصیت ایرانی و توهین به بشریت. لازم نیست بگیرند و ببرند و تجاوز کنند
برای شما پایداری و بهروزی آرزو می کنم
راست میگه بهروز…مامان و بابات به تو افتخار میکنن و بخاطر اینکه اونجایی و موفقی خیلی خیلی خوشحالن.
فکر کن به اون پدر و مادرای بیچاره ای که با بد بختی بچه هاشون رو فرستادن یه جای دنیا که درس بخونن و یکم معنی زندگی رو بچشند ولی حالا دیگه از پس هزینه هاشون بر نمیاند و فکر کن که چی میکشن اونا وقتی به این فکر میکنن که اگه این ماه نتونن پول بفرستن ، بچه هاشون گرسنه میمونن
ما همین که سر بار پدر و مادرامون نیستیم باید خوشحال باشیم…واسه وضعیتی که من دیدم ، دلتنگی و استیک و بغض زیادی رمانتیکه…باید به این فکر کنیم که چطوری میتنونیم بهشون کمک کنیم اگه اوضاع بدتر از این شد…
+++
وای بهروز راست میگی دقیقا مواردی که به من گیر میدادن، همونجا خانمهایی بودن خیلی خیلی بدحجاب (به زعم خودشون) بعد اونارو ول میکردن گیر می دادن به من. یادم هست یه بار که نشسته بودن سه تایی (دوتا مرد و اون زنک) تو یه ماشین و هی اشاره به من میکردن که بیا اینجا، من حتی نمی فهمیدم با منه چون از کتابخونه برمیگشتم و واسه اینکه نزدیک ساعت تعطیلی کتبخونه بود اصلا وقت نکرده بودم به خودم برسم. هیچ موردی نبود که گیر بده. بهونه اش این شد که تو ماه رمضون چرا مانتوت آبیه!! میخواست به این بهونه منو ببره. هنوز صدای قلبمو میشنوم. از تحقیر داغ میشدی و از ترس یخ میکردی. کتابی که دستم بود را گرفت ورق زد و کمی خوند و میخواست اون رو هم ضمیمه پرونده کنه!!! کتابی که خودشون اجازه چاپ داده بودن!! (یه کتاب بود در مورد وضعیت زنان امروز اسمش یادم نیس) مردک که به شدت بو میداد با چه لحنی با من حرف زد که اینا چیه میخونی! من طبیعتا گفتم آخه روتون میشه منو ببرین؟ بگین اینو واسه چی گرفتیم؟ و تا کار به داد و فریاد نکشید هم کوتاه نیمدن. هربار البته همین بود.
یعنی من رفته بودم ارمنستان، ماشین سبز میدیدم دستم میرفتم طرف سرم که روسریم را محکم کنم میدیدم هیچی رو سرم نیست دلم هری می ریخت پایین!
+++
be in migan mazokhism ,cheiee akhee
واقعا که چه خوب نوشتی همه ما اینوریها خوشبختیمون رو داریم با بغض فرو میدیم.فقط اگه میتونستم مامان و بابام رو همه یه جوری بکشونم اینجا دیگه هیچ غصه أی نداشتم
من احساست رو درک می کنم ؛ دوری و افکاری که به سمت آدم هجوم میاره ؛ هرچند وضعیت اقتصادی در بدترین شرایط خودش بسر میبره اما هنوز به اونجاها نرسیده ؛ شاید از بیرون اینطوری بنظر بیاد ولی هنوز به اون نقطه بدون بازگشت نرسیده. اگر حکومت به بقای خودش هم فقط فکر کنه باید این شرایط رو تغییر بده و گرنه سقوط کوتاهترین و در دسترسترین گزینه پیش روی نظام است.
You reckon? Unfortunately I do not agree with you. Even if they stop their nuclear program and abide by all the international laws that would only prevent a fast economic melt down. However, my friend, it can not turn back time and fix the damage which is already done to economy.
I personally, can not picture the exchange rate of $ to fall back in its place or even to 1500 as Ahmadinejad claims!
I can not picture the factories in shape and production lines working.
I can not see the prices of dairy products and all decreasing as it has never ever happened in the past 32 years.
I am sorry, u can call me a cynical, U can give me the figures and statistics from the sites and tell me about Iran as a big regional power.
All I can see is the trend . and the trend shows that year after year people ( including my parents) are pushed under the poverty line. and as they say
«trend is your friend»
Sorry for English typing. I am out and do not have access to persian fonts.
«trend is your friend»
,You speak as a professional stock market .
«I really rely on trends but some successful activists do not rely on it,e.g «Buffet.
از این حرفها که بگذریم الان دارم میرم جلسه ؛ بر میگردم جواب می دم.
@ نسوان
ما یک بحث مقطعی داریم که در مورد این دوره فعلیست و یک بحث کلی. بارها هم با هم بحث کردیم اقتصاد ما در حالت کلی بیماراست و این بیماری مال امروز و دیروز نیست.
من مثل خیلیهای دیگه صرفا رویدادها رو پیگیری نمیکنم سعی می کنم تحلیل هم کنم؛ اگر رجوع کنید به صحبتهای گذشته من در حدود چند ماه پیش چند تا نکته رو در خصوص نقش سیاستهای صندوق بین المللی پول و اجماع واشنگتن گفتم که امروز اونها رو کاملا مطابق با سیاستهای جاری در ایران میبینم و یکبار دیگه مجبورم اینجا تکرار کنم:
- کاهش ارزش پول ملی.(همین اتفاقی که الان افتاده)
- آزادسازي تدریجی تجارت به خصوص رفع کلیه کنترل هاي اعمال شده بر واردات( افزایش واردات بی رویه در ایران که مدام از اون صحبت میشه)
- خصوصی سازي بنگاه ها و فروش شرکت ها.(سیاستهای اصل 44)
- حذف یارانه ها.(داره انجام میشه)
- بازپرداخت سریع بدهی هاي خارجی.( بدهی خارجی ایران نزدیک به صفر است ؛ این رقم برای کشوری مانند ترکیه حدود 500 میلیارد دلار است)
- کاهش کارگران وکارمندان ازطریق اخراج هاي داوطلبانه یا اجباري.( موج بیکاری که وجود داره)
- افزایش نرخ بهره.( همین امروز تصویب شد)
- مساعدت دولت درزمینه صادرات به ویژه موادخام، تولیدات اولیه و صادرات سنتی.(اصولا سیاستهای صادراتی دولت نهم و دهم در طول 32 سال گذشته موفق تر از همیشه بوده)
- فعال کردن صرافی ها به منظورعملی کردن سیستم ارز شناور.( داره انجام میشه)
- کاهش مؤثر بودجه دولت و اعمال سیاست هاي انقباضی.( تنها موردی که هنوز عملی نشده)
- انجام اصلاحات نهادي مانند بازنگري در نظام مالیاتی ( طرح اصلاح نظام مالیانی در حال پیاده سازی است)
در تمامی اقتصادهایی هم که این سیاستها پیاده شده همین پیامدها رو هم داشته . ضمن اینکه محدودیتهای نظام جمهوری اسلامی رو هم به معضلات اضافه کنید. قطعا سخت ترین دوران اقتصادی تاریخ کشور رو می گذرونیم و عبور سالم از این گردنه بسیار مهمه که متاسفانه این اتفاق داره در بدترین زمان ممکن میوفته.
در خصوص رابطه جمهوری اسلامی با دنیا هم من نه مساله اتمی رو و نه حقوق بشر رو و خیلی چیزهای دیگه رو واقعیت ماجرا نمی دونم بلکه کل داستان اینه که جمهوری اسلامی ایران از امریکا تضمین میخواد؛ تضمین بقا. تمام این اتفاقات یا منجر به این میشه که غرب به ایران تضمین بده ؛ یا منجر به این میشه که ایران مطمئن بشه پروژه غربیها تغییر رژیم است که در این صورت کوتاه نمیاد و هر کاری خواهد کرد.
@ لولیتا
اگه یک رفیق داشتی که یه ماه پیش بهت میگفت سکه بخر میره بالا، و سه شنبه میگفت بفروش حالا که یه میلیون و دویست شده، خیلی بیشتر حال میداد تا اینکه ده سال صبر کنی، مگه نه؟ آخه حدس اینکه ده سال دیگه سکّه چند برابر میشه کار سختی نیست ها. من الان بهت میگم ده سال دیگه سکه خیلی گرون میشه، یه یادی هم از ما بکن ده سال دیگه قربونت.
باز هم منطقی.وایییییییییییییییییییییی
ببینم تو شطرنج بازی میکنی یا کامنت بیرون میدی؟ اصلا برات فرقی هم میکنه؟؟
در رابطه با ان دسته گل دیگت؛
البته مبارک که باشه اما فارغ از تعارفات روزمره، فکر کنم تا یه دوسالی بگذره و بچه از»جیغ» به «اه اه» و «اومممم» و سپس به «پی پی»، اپگرید بشه، پاره میشی.
به هر صورت قاعدتا حساب این هزینه ها رو کرده ای.
تبصره: نویسنده برین گمان است که موجودات انسانی مجرد یا متاهل و بی بچه، هم از جهات دیگه ای جر میخورند.
نتیجه:کلا همه مان در نهایت جر میخوریم و پیر میشویم.
سوال:زندگی یعنی چه ؟ جر خوردن و پیر شدن؟
این سوالی بود که خواهر کوچک اوریانا فالاچی-خبرنگار یه چند دهه قبل-از اون پرسید و اون هم برای پیدا کردن جوابش در زمان جنگ ویتنام به گردش درون اوضاع پرداخت.
نتیجه اش رو در کتاب «زندگی،جنگ و دیگر هیچ» نوشته.
خوندیش؟
@PRINCE
تو چرا اینقدر به آرش حسادت می کنی؟ خوب فکر کن تو ابن بلاگ داری واحد منطق پاس می کنی، خوب حواستو جمع کن که یاد بگیری!
بیا! از یکی تعریف میکنی میگن حسوده
فحش هم میدی میگن جیزه
شاهزاده عزیز
ما می تونیم آنقدر متنفر و یا آنقدر دلشیفته و مجذوب باشیم که همه چیز رو از پس این فیلترها ببینم ؛ یا اینکه همه عینکها رو از جلوی چشمامون برداریم و واقعیتها رو ببینیم.
دیروز صبح گفتم : «اگر حکومت به بقای خودش هم فقط فکر کنه باید این شرایط رو تغییر بده و گرنه سقوط کوتاهترین و در دسترسترین گزینه پیش روی نظام است.»
هنوز به ظهر نرسیده ا.ن افزایش نرخ سود بانکی رو تصویب کرد در حالیکه حتی خود من هم در این هفته منتظرش نبودم. در کمتر از 2 ساعت دلار 400 تومان و سکه 300 تومان افت کرد ؛ جالب اینجاست که این تصمیم دو هفته قبل در نبود ان و توسط شورای پول و اعتبار بدون حضور سه عضو اصلی یعنی رئیس جمهور ؛ وزیر اقتصاد و وزیر صنعت گرفته شد ؛ این یعنی در این سیستم افراد تصمیم گیرنده نیستند و یک جمع که هدف نهاییشون حفظ نظام و تداوم تسلط بر نهادهای قدرتی است در ایران داره حکومت می کنه.
ویولتا با نگرانی میگه که دیگه دلار 1500 نمیشه و… اما من که دارم از نزدیک ماجرا رو دنبال می کنم کاملا برام مشخص بود که اگر نرخ ارز سقوط نکنه حکومت با خطر سقوط روبرو میشه ؛ همین الان هم میگم اگر دلار به حول و حوش 1500 بر نگرده تا تابستان حکومت سقوط خواهد کرد ؛ پس بر میگرده.
راستی ته جیبت رو نگاه کن هر چی داری برو سهام بانک بخر (البته بهتر بود دو-سه هفته قبل اینکار رو میکردی ) از شنبه تا آخر هفته روزانه 4%-5% افزایش قیمت خواهد داشت. خوبش رو بخر ؛ حالش رو ببر.
1.موافق تخمینت از خطر سقوط سیاسی سیستم بدنبال این سقوط اقتصادی هستم.
هر چی باشه روسیه یه هفته است که از ته روده هاش داره واق واق میکنه و دندون نشون میده.
2.اینکه بتوانند و بخواهند قیمت دلار رو به 1500 برسانند، احتمالا مستلزم تنقیه کردن جام زهر دیگری از برای شخص شخیص «خ.ر.» هست. من هنوز نمیدونم که عقلای نظام تونسته اند بر روان پر دست انداز ایشان، فائق بشوند و جام رو براشون استعمال کنند یا نه. حیات سیستم سیاسی ایران از بدو تولد همراه و وابسته و متاثر از بحران بوده، ایا باز هم مصداق مثل «پر زور بودن سنبه و …» خواهند شد؟
3.در مورد تصمیم عقلای سیستم بر ابطال ریدمان ا.ن. و مصداق سود بانکی باهات موافق بودم.
چیزی که من رو متعجب کرد تاخیر 2 هفته ای در امضا شدن این قضیه بود… .ظاهرا این ا.ن. یه نسبتی هم با قاطرهای اصل قبرسی داره…طفلک شایدم دست خودش نباشه.خدا افریده دیگه!
4.»آنقدر متنفر و یا آنقدر دلشیفته و مجذوب باشیم که همه چیز رو از پس این فیلترها ببینم»
خواهشا این تیکه اش رو یه ذره بیشتر توضیح بده، این اِگوی من گاهی یه مقدار تو کوچه علی چپ، سایه خودش رو متراژ میکنه!
پ.ن.: تو الان یا باید در حال کهنه عوض کردن باشی یا ور رفتن با بچه که نصفه شبی بگیره بخوابه،
کی وقت می یاری که اینجا کشیک بدی؟
در مورد تنفر و شیفتگی باید بگم که تنفر افراد از نظام ج.ا بعضی وقتها اجازه نمیده قضاوت و تحلیل صحیحی از قضایا داشته باشند ؛ و همه چیز رو با اون تنفر تحلیل میکنن؛ اگر سد ساخته میشه میگن سیاسیه ؛ راه ساخته میشه میگن پارتی بازیه میخواستن به فلان آقا زاده رانت بدن ؛ مثل خود ج.ا که تمام کارهای رضا شاه رو از سرسپردگی به انگلیس میدونه.
در مورد کهنه عوض کردن باید بگم که اولا الان دیگه مثل زمان ما نیست، کهنه ها شده پوشک ، اما خب شب و روزمون قاطی شده ؛ یهو نصفه شب گرسنه اش میشه ؛ یا پی پی میکنه ؛ خلاصه داستانه دیگه ؛ حالا من جزو آدمهای شب زنده دارم و به بیداری تا نصفه شب عادت دارم ؛ در غیر اینصورت بیچاره بودم.
پ.ن.پ.ن.:
جمهوری اسلامی ایران از امریکا تضمین میخواد؛ تضمین بقا….
موافقم ولی واقعا چطور میتونه چنین تضمین ضمانت داری رو بگیره اونهم وقتیکه مثلا جرج بوش پدر زمان سقوط شوروی به گورباچوف تضمینی داده بود-لفظا البته- مبنی بر عدم توسعه ناتو در کشورهای بلوک شرق ان موقع؟و سرانجام ان تضمین را مببینیم که چه شد…
به موقع امریکا مبارک رو قربانی کرد،شاه رو تنها گذاشت و…،
چرا باید این تضمین اینقدر خیال خ.ر. و گله اش رو راحت کنه؟
این جوابش طولانیه ؛ در طول پستهای دیگه بهش می پردازیم.
پ.ن.پ!:
در مورد سهام.
مومن، ما که خودمون مثل شما ها سرمایه دار و بیزینس من نیستیم که تابعیت چند جا رو هم خریده باشیم.
دل ما بهمین خوش بوده که صبح تا شب ، بکشیم پایین وسیخ تو باسن ملت بکنیم و بعدش بکشیم بالا و ربع دلار کاسب شیم.
ته جیب من بیش از یکی دو تمومن که نیست وگرنه که از 2 سال قبل (این یکی وا. خالی بندی نیست) به والدین اصرار میکنم که اون ده شاهی شون رو از بانک و زیر لحاف و ته گلدون در بیارن و یا ارزش کنن یا سکه.
فکر کنم سهام بازی، جیب گشادتر بخواد و مداومت و هوشیاری بیشتر در پایش بازار.
نه؟
سهام بازی ؛ نترسیدن از ضرر و مداومت و پایش بازار می خواد ؛ ولی اینی که بهت گفتم رد خور نداره.
پدر بزرگم رو خیلی وقته که از دست دادم.
بچه که بودم از سال های قبل از روی کار اومدن رضا شاه برام تعریف می کرد.
می گفت راهزن ها می ریختند خونه مردم و همه چیز رو غارت می کردند. مردم با گرسنگی دست و پنجه نرم می کردند. اون ها پوست گردو ها رو خشک می کردند و انبار می کردند و سپس اون ها رو هاون کرده و پودر پوست گردو می خوردند.(روستای اون ها باغ گردو زیاد داشت ولی اون ها به خود گردو دسترسی نداشتند.) خلاصه از این داستان ها برای من زیاد تعریف می کرد.
باری عرض شود که ظاهرا داریم به سمت همون سال ها حرکت می کنیم.
چه جالب بردو جان !
اتفاقا من هم تجربه همین موضوع رو دارم وقتی بچه بودم ! فقط مال ما پوست بادوم بود ! همون زمان جنگ وقتی نفت ما هم ته کشید ! یادم میاد تو اون سرمای کور ، پدرم همه ما رو جمع کرد تو زیر زمین خونه و توی یه سینی بزرگ مسی پوستهای بادوم رو آتش زد ! 2-3 ساعتی گرم شدیم اون شب تو سرما خوابیدیم پدرم میخواست برنامه ای بریزه که همین سیستم رو بیاره داخل خونه ، اما خوشبختانه فرداش نفتی از راه رسید !
نسوان جان !
اگر چه باهات به طور کلی همدردی میکنم ، ولی باز نمی تونم باور کنم .این ماجرای گیاهخواری و گرداب و .. دیگه پیاز داغ ماجراست ! پدر من هم بازنشسته است ، فرقش با پدر تو اینه که زمان شاه هم یه کارمند خیلی ساده بوده وخاویار نمیتونسته بخوره .الان هم خونه اش شمال شهر تهران نیست !برخلاف پدر تو که ظاهرا دوتا دختر خارج رفته داره ، عروس و داماد و نوه داره که هر هفته میرن مهمونی خونه اش که خرج داره. ولی با توجه به استانداردهای ایران تا حالا که زندگی بدی نداشته .نمی دونم الان چه وضعی هست یا آینده چی بشه اما من 3-4 ماه پیش ایران بودم ، دیدم همه خیلی بهتر میخورند ، خیلی بهتر میپوشند و خرجهایی که میکنند اصلا با حساب کتاب من جور در نمیاد ، همه هم یا کارمندند یا بازنشسته ! پولدارترها هم جوری بریز و بپاش میکنند که من تو اروپا هیچ وقت ندیدم . باور کن از سوغاتی هایی که برده بودم شرمنده شدم !
پول که رو درخت سبز نمیشه خانوم محترم
یا پدر شما صورتش رو با سیلی سرخ نگاه داشته
یا مسافر کشی میکنه
یا شب از دیوار مردم بالا میره
وگرنه حقوق بازنشستگی معلومه خرجه زندگی هم معلوم
اهااااان یک احتمالی دیگه هم هاست و اون اینکشما خودت رو به خریت زده ای
نه عزیزجان ، اول اینکه همه این حرفها رو میشد محترمانه زد . بعدش …حقوق بازنشستگی پدرمن با همه مزایاش حدود 900 تا 950 هزار تومن هست . فکر کنم یه چند تا هم سهام مسخره داره که در طول 30 سال خدمتش بهش دادند .پدرم من خیلی مسنه و نمی تونه کار کنه طبعا نمی تونه از دیوار خونه مردم بره بالا !!! من که ایران بودم گوشت تازه گوسفند کیلویی بین 20 تا 30 تومان بود .مرغ هم فکر کنم 6-7 تومن . برنج متوسط کیلوی 4 تومن . هفته ای دو وعده مرغ ، یک یا دو وعده گوشت . 2-3 روز هم سبزیجات . غذاهای بهتر دور هم صرف میشه . اما پدر من کت 3 سال پیشش رو هنوز میپوشه .خبری از ولخرجی و چیزهای لوکس هم نیست . غذای تو رستوران و اینجور قرتی باز ها هم ماهی یک دفعه .خوشبختانه بچه ها هم شعور دارند دست خالی خونه پدرشون نمیرن و گاهی هم بالعکس اونها رو دعوت میکنند . بله وضع پدر من نسبت به فامیلمون که اکثرا بازاری هستند خیلی بدتره ولی نه تا این حد که از فقربه گیاهخواری بیفته .
من نمیخوام بگم شرایط سخت و بد نیست . میخوام بگم اینجورها هم نیست .این داستان قلم زیبایی داره اما باور پذیر نیست برای من ، چون مطمئن باشید کسی که در اون دوران سخت جنگ فیله کباب برا بچه هاش میخریده ، امروز هم میتونه آبگوشت بخوره .
بیشترین هزینه مربوط میشه به پول مسکن. اینجور که میگی پدرت اجاره نمیده و با این پولی که میگره زندگی میکنه خورد و خوراک و این چیزا. حالا فکر کن که پدرت حقوق کارمندی داشت و باید اجاره خونه میداد. اونوقت چی؟
هزینه خونه بیشترین هزینه است که به زندگی تحمیل میشه.
اما تو این ور آب یه جوان با کار پارت تایم می تونه زندگی کنه اگه شریک هم داشته باشه (دوست دختر) و اون هم کار پارت تایم داشته باشه زندگیش تا حدودی رضایت بخش هست. کار پارت تایم ساعتی 10 دلار که اگه مالیات ازش کم بشه میشه 8.5. اگه 20 ساعت تو هفته هم خودش و هم شریکش کار کنه ماهیانه میشه 1350 که نصف این پول میره واسه خونه (یه واحد تک اتاقه) و تصف دیگش میشه هزینه زندگی. تازه اگه درس بخونن دولت هم کمک مالی میکنه .
جسارت نباشه خدمتتون، یه خانواده میشناسم که ۳ تا بچه دارن خارج از کشور ( ۲ تا کانادا، یکی هم مالزی دانشجو هست ). اجاره خونش تو ستارخان با آب و گاز و برق و تلفن میشه متوسط ماهی ۸۰۰، ولی ۷۸۰ هزار تومان دریافتی خالص داره . اگه ۲-۳ ماه بچش دلار نفرسته معلوم نیست چی میشه (تازه پسره خرج خواهرش تو مالزی رو هم میده !). شما دارید با اطرافیان خودتون قیاس میفرمائید
عزیز جان ، بحث سر چیز دیگه است ا وگرنه پدر من فقط یک «case»هست . واقعا کسی تو ایران که بالای هفتاد سال باشه و بازنشسته دولت و هنوز خونه نداشته باشه ، جسارتا خیلی بی عرضه بوده یا ولخرجی اضافه کرده یا دچار یک مشکل حاد مالی شده .کما اینکه پدر داستان ما طبق سوابقش مالک خانه ای دربالا شهر تهران هست . بله من یه دوست دارم که باباش مستاجره و بازنشسته ، ولی رفیق من کمتر از نایکی پاش نمیکنه ، و حتما باید هرماه اسکی کنه ، والا چه جوری به «پز عالیش» برسه؟
من نخواستم بگم که اوضاع اقتصادی ایران خوبه ، فقط میگم تو این داستان (خیالی یا واقعی) ربط معنا داری بین گیاهخواری پدر شخصیت داستان با بازنشستگیش وجود نداره . طبعا ویول میتونه استیکش رو راحت بخوره .
ساقی
من فکر میکنم در اینجا پدر داستان نمونه ای از مردم ایران نه واقعا پدر نویسنده چرا دنبال مطابقت پدر داستان با پدر واقعی هستید. به هر حال این یه واقعیته که مردم ما از نظر اقتصادی مشکلات زیادی دارن که روی زندگیشون سایه انداخته.
اینکه وضعیت اقتصاد ایران چه جوری هست رو میشه در خبرهای اقتصادی دقیقا خواند . من دارم اینجا داستان میخونم . پدرنویسنده یه شخصیتی داره که در طول عمراین وبلاگ زوایای مختلفش به خواننده ها معرفی شده . چطور این شخصیت مشخص یک دفعه میشه نماد مردم ایران ؟ چرا کسانی که زمان جنگ
» آشغال گوشت » کوپنی نصیبشون شده ، نماد مردم ایران نیستند؟
یانی حقوق باز نشستگی پدر شما ۹۰۰ تومان هست خوب معلومه وضعشون خوبه، کی بازنشستگی اینقدر حقوق میگیره؟ پدر من حقوق معمولیش ۶۰۰ تومان در ماه بود، چه برسه به بازنشستگی! من تا جایی که یادمه ما هیچوقت خیلی گوشت نخوردیم، ماکسیمم مرغ اونم هرکودوممون یه تیکه، بچه که بودم غذامون سیبزمینی سرخ کرده بود، میوه فصل نمیخوردیم، با اینکه پدر و مادر من هردو کارمند دولت بودند، با ۲ تا بچه نمیشد خیلی خوب خورد، این اواسط خوب شد که الان دوباره گند زدن، من هم تابستون ایران بودم، هیچ بریز و بپاشی ندیدم، همون روال همیشگی غذاهای معمولی، چون وقتی نداری که نمیتونی معجزه کنی، ویولتا بارها گفته تو خونواده کارمندی بزرگ شده، ماه ۲ تا دانشجوی خارج داشتن دلیل بار پولدار بودن خانواده هست؟ خیلی ها اینجا بورسیه میشن وگرنه با این قیمت ارز مگه میشه دانشجوی خارج بود!
@لونا
حقوق بازنشستگی پدر من یک حقوق بازنشستگی متوسط هست ، البته حقوق و مزایا (حقوق پایه کمتره ). پدر من 15 سال هست که بازنشست شده ، حقوق اون موقع اش خیلی کم بود . بقیه بازنشستهای دور و بر من که کارمند بودند ( کارگر نه) از هر صنفی که هستند تقریبا همین قدر میگیرند.تو این چند سال زیاد شده ظاهرا.
اتفاقا من مقصودم از دوتا دختر خارج رفته این بود که بچه ای نیست تا خرجش کنند.یعنی دو نفر آدم بیشتر نیستند . ما هم وقتی بچه بودیم زیاد نمی تونستیم گوشت مصرف کنیم ، تازه ما پرجمعیت تر از شما بودیم و مادرهم خونه دار.این حرفها که میزنم ، مال بازنشستگی پدرم هست که دیگه بچه ها بزرگ شدن و فقط خودشون موندن .
این بریز و بپاش رو هم که من گفتم مال کارمندهای جوون بود . 700 تومن حقوق میگرن ، ولی نمی دونم چه جوری 220 تومن کیف میخرند! خود شما داری میگی این اواسط خوب شد ، پس یعنی تا قبل همین مسخره بازی های اخیرخوب بوده دیگه .
@ ساقی
من صحبتهای شما را تایید می نمایم.
در مورد حقوق ؛ وضع اقتصادی و …. اینبار با شما موافقم.
برای خالی نبودن عریضه، من هم حرف های لونا را تایید می کنم
این که بعضی از هموطنان میگویند نه بابا اینقدر ها هم بد نیست، در بهترین حالت ناامید کننده است. با حقوق های 900 یا 600 هزار تومنی کاری ندارم یا اینکه این مقادیر برای کسی که اجاره میده خیلی کمه چون خودش آدم بی عرضه ایست……. درد ما بزرگتر است. لوسیفر پایین تر نوشته که چگونه هستیم یا شده ایم. با در نظر گرفتن ثروت ملی و فرهنگی مان (کورش داریوش بابک خرم دین فردوسی خیام سعدی حافظ ابوعلی سینا زکریای رازی نادرشاه امیرکبیر رضاشاه کسروی….) در حال حاضر بدبخت ترین، بی عرضه ترین، بی غیرت ترین مردم کرۀ زمینیم.
برای یادآوری به هموطنان خارج از کشور باید بگویم اینکه پول ایران در 33 سال 280 برابر کم ارزشتر شده، اینکه نیمی از وزیرهای مملکت آخوند و بیسواد هستن و نیمی دیگر ریشو و بیسواد، یک مشت گوسالۀ وطن فروش خایه مال مجلس را تبدیل به طویله کرده اند، اینکه هموطنان ما برای عروسی دخترشان یا معالجۀ پسرشان کُلیه می فروشند، اینکه صدها هزار کودک بیگناه بمدرسه نمیروند و آدامس می فروشند، اینکه خرمشهر هنوز خرابه است، اینکه یک آخوند دیوث دیوانه قصرهای شاه را تصاحب کرده و 6-5 تا بآنها افزوده، زیرزمین ضد بمب با آسانسور 5 میلیون دلاری، اسبهایش هواپییمای اختصاصی دارند، 50 میلیارد دلار دزدیده و ببانک های خارج فرستاده، اینکه این انگلها مملکت را بسوی جنگ می برند…..خیلی بد است، خیلی خیلی بد. یعنی اینقدر ها که میگویند (ویولتا میگوید) یک صدم بدی ها نیست. اگر فامیل من و شما نایکی و آی پِد میخرد، ننگ بر آنها باد. ننگ بر من و شما که ساکت و صامت بدبختی ها را به نظاره نشسته ایم. این فاجعۀ تاریخی، این تراژدی بزرگ بشریت را به گوشت فیله و کفش های اسکی فامیلتان نفروشید، از یاد نبرید
بله ممکن است بد تر هم بشود، ولی همین وضع افتضاح فعلا به اندازه کافی ننگ و نکبت ببار آورده که دو نسل را بباد فاک و فنا داده و اگر بتوانیم از شر انگل ها خلاص بشویم، دو سه نسل وقت و تلاش نیاز داریم تا گه هایی را که توی مغز بچه ها فرو کرده اند، پاکسازی کنیم.
من به شدت معتقدم که جماعت ایرانی خارج از کشور کم کار و بی خیال و بی غیرت است. بیشتر از یک و نیم میلیون نفر در آمریکا هستیم و هیچ غلطی نمی کنیم. فقط پاچه های همدیگر را گاز می گیریم. مردم داخل کشور زیر مسلسل و باتوم و شکنجۀ آخوند توان مبارزه ندارند. خطاب من لزوما بانو ساقی نیست. با همۀ خوش خیال هایی هستم که ابعاد تاریک و سیاه این فاجعه تاریخ مملکتمان را زیر کفش های نایکی پسر دایی شان لگد مال می کنند. به هیچکس ( بجز آرش چون تازه بابا شده) پاسخ نخواهم داد
@آرش جان
خوبه دیگه کم کم داریم با هم به تفاهم میرسیم
@ بابک جان
من در هیچ جای حرفم نگفتم وضع اقتصاد ایران خوبه ، هیچ جا . من گفتم بابای بازنشسته ویول از فقر به گیاهخواری نیفتاده . اگر دقت میکردید من حرف لوسیفر رو خیلی مجمل گفته بودم :»کسی که در اون دوران سخت جنگ فیله کباب برا بچه هاش میخریده ، امروز هم میتونه آبگوشت بخوره .»
اتفاقا اولین برداشت من از این ماجرا همین بحث نفت اضافه بود و گوشت فیله کباب . فکر میکنم بابای من هنوز هم دستش به فیله کباب نرسه ، من هم از بچه هایی بودم که دردوران جنگ ، آشغال گوشت نصیبشون می شد و از این بابت خوشحالم .
من در عجبم از دوستانی که با ویول و پدرش ابراز همدردی میکنند اما به این خاوری بدبخت تف و نفرین ! بیچاره مگه چی کار کرده؟ برای راحتی وآینده بچه هاش ، تو این شرایط بد ایران اختلاس کرده همین ! توجیه ویول و خاوری برای زندگی بهتربچه ها یکی هست . تنها یکی دستش به تخم مرغ رسیده یکی به شتر!
فکر کنم کاملا منظور من روشنه . تا حالا هم نگفتم این حرف رو ، چون نخواستم کسی رو ناراحت کنم.
@لی لی جان
بله حق با توئه ، اما خب شیوه زندگی تو ایران و بیرون از اون یک کم متفاوته .اتفاقا من هم که عکسام رو که معمولی هم هستند نشون میدم به اینها ، یا وقتی انگشتر من رو که 4 تا نگین برلیان داره میبینند فکر میکنند ما از خانواده های خیلی پولدار ایرانیم
@ ساقی
اواخر جنگ ایران و عذاق بود که عموی من به اتفاق همسر انگلیسی و دختر کوچولوشون اومدن ایران، برای 3 هفته! این انگلیسی چشم جپ ایران ندیده، انتظار داشت یه مشت آدم سوء تغذیه ای ببینه که نون رو از تو دست هم در میارن! ولی اولین مهمونی در خانه عمه بنده با حضور حدودا» 80 نفر با شکوه بی نظیری برگزار شد که فک زن عموی بنده افتاد پائین از این همه بریز و بپاش و موهای آلاگارسون و لباس های شیک! و اقرار کرد که نه تو عروسی خودش و نه هیچکدوم ازدوستان و خانواده اش همچین مهمونی ندیده! بعد سریال مهمانی ها و مسابقه برای دعوت از خانواده عموم ادامه یافت، از دعوت به هتل، استخر پارتی، گاردن پارتی و …. و شروع کرد از تهران برای دوستانش کارت و عکس بده همه چی عالیه، غذا فراوونه و ایرانی ها خیلی مهمون نواز و مهربون هستند، البته نمی دونه که ما اجنبی پرستیم! فقط وقتی مردم تو مهمونی بلند بلند حرف می زدن و از این سر سالن با یه نفر تو اون سر سالن حرف میزد، می پرسید دعوا شده؟؟؟؟ خلاصه ساقی جان درسته که تو ایران مردم بهتر می پوشن و می خورن و …. ولی این زندگی نیست، چون فردات قابل پیش بینی نیست!
@ لی لی خنگه
بعدش چی شد؟ طلاق نگرفت بیاد ایران زندگی کنه اون انگیلیسیه؟
@ ساقی ب
من هم باهات موافقم. ویولتا فقط یه کم سیرداغ پیازداغش رو زیاد کرد.
اصلا با این حرفت موافق نیستم. کجا تو ایران مردم بهتر میپوشن و بهتر میخورن؟ نکنه خواب دیدی؟یه قشر معدودی از ادامها هستن که اونجوری زندگی میکنن که تعدادشون انگشت شماره که همونها هم
دلشون خوش نیست و اگه بتونن میزنن بیرون. بقیه چی؟ بقیه رو دیدی اصلا؟ آخه بدبختی اینه که مردم ما خوب بلدن ادای پزعالی جیب خالی رو در بیارن. تو مهمونیها و مهمونی دادن مخصوصاً برای از خارج آمده ها گوی سبقتو از هم میبرن و به بهترین شکل و سر و وضع خودشونو به هم نشون میدن ولی همشون طبل تو خالیند,اینجا میلیونرها رو میبینی که اهل هیچ ادعا و پزدادنی نیستن، اصلا از قیافه طرف و سرووضعش نمیفهمی طرف میلیونرهست, اما تو ایران طرف نون نداره بخور چنان سرو شکلی درست میکنه که انگار صاحب نصف دنیاست.
تو فوق العاده هستی ویولتا میدونستی؟ منو بردی به قدیم، چقدر خوب توصیف کردی، یاد قدیم فکر اینکه دوباره تو اون شرایط یا بدتر میریم نمیگذره آروم باشم، چرا کشور ما! چرا مردم خوب ما! چقدر دلم میسوزه
ما خوشبختان بدبختیم، در بهترین جاهای دنیا زندگی میکنیم، بهترین هوا، بهترین غذا و بهترین تفریحات رو داریم ولی بازم ته دلمون یه غمه، یه غمه سنگین که هر روز نه تنها کم نمیشه بلکه زیاد هم میشه.
به خاطر چنين نوشته هايي ست كه پست قبل را دوست نداشتم. با اشك خوندم اينو. حالا احساس مى كنم همه يك طرفيم حتى اگر از هم دور باشيم.
يه روز خوب مياد. غصه نخور، هنوز اونقدر ها اوضاع به هم ريخته نيست.
حالا فکر کردی ملت دارن از گشنگی می میرن؟ خوبه حالا که تو طول هفته گوشت نمی خوری من ظهر ناهارمو با بغض بخورم؟ بیخیال بابا!
This is the first time I am writing here. All I can say is we all feel the pain. I feel the frustration in my moms voice when she calls me and informs me of not receiving her monthly pension, her only source of income.but I see people just discussing about their highlights or which brand is their jeans and blah blah blah… we should accept it, Our people, including ourselves, are sick and this country goes no where! and no matter if we feel fortunate or unfortunate….
p.s: it may seem harsh and I apologise , but thats the way it is!!!
please excuse word spelling check error
appalled not applauded
Having heard Mr. Rudd’s statement regarding Australia’s sanction of Iranian oil imports, I was appalled to hear him addressed this comment to Iranian PEOPLE. Where as somebody with the least international social political intelligence would know that the majority of the Iranian people are not only against any nuclear arms proliferation activities but are also the main victims suffering from all such negativity.
من فقط می دونم خواهر و برادرهای من که تو ایران موندن وضعشون ده برابر بهتر از منه که ده ساله از ایران رفتم.
با این حساب چرا شما، هنوز با اصرار، و مشنگ مابانه درین سرای نامهربان غربت مانده ای؟
مگه مازوخیستی؟
موضوع بر سر خرابی وضع مردم بود که این کامنت رو نوشتم. همچنین نگفتم که من به خاطر زندگی بهتر از نظر مالی رفتم چون وضع مناسبی داشتم.
همچنین نگفتم که پشیمونم.
OK
خیلی قشنگ بیان کردی ویولتا جان.
تو برخوردم با خارج نشین ها دو گروه کاملآ متفاوت دیدم. گروه اول نگاهشون مثل ایرانیهای داخل ایرانه مثل خودت. و گروه دیگه یه جورین. فکر کنم «گیج» کلمۀ مناسبیه، یا شایدم باید بگم ساده لوح. این گروه دوم نمیتونن درک کنن که تو ایران شاید ADSL و گوشی های نسبتآ خوب واین چیزا رو خیلی ها دارن، اما مردم روزبه روز فقیرتر میشن. اون عزیزی که حقوق 900 هزار تومنی رو مثال زد خوبه که بره در مورد عدد خط فقر تو ایران مطالعه کنه. فقط به عنوان نمونه به هزینه های سنگین درمان و تحصیل و حمل و نقل، اجاره، خودرو و مسکن و خوردوخوراک …. اشاره می کنم.
یه جور دیگه هم میشه شرایط رو توضیح داد. 900 هزار تومن با نرخ برابری الان ارز برابره با 321 یورو که درآمد خیلی کمیه. و این در حالیه که هزینه ها در اکثر موارد نه تنها پایین تر از کشورهای توسعه یافته نیست، بلکه بالاتره.
«من فقط خودم را نجات دادم. حالا توی ساحل امن نشسته ام و همه چیز عالی است. به من چه که پدرم توی گرداب غرق می شود و دیگر دستش به گوشت نمی رسد»
از پست قبلی اسکارلت دلم گرفته بود، نه نوشتۀ او بلکه از اوضاع مملکت، سریال های سر کاریِ تلویزیون ج. اسلامی و کامنت های خواننده ها. مخصوصن بانو شهرزاد و rezam
از شما چه پنهان خوشحال شدم وقتی امضای ویولتا را دیدم. می خواستم به اندازۀ دو سه پاراگراف به ایران فکر نکنم.
به به! استیک میدیوم رِیر. معلومه که استیک شناسی بانو! پیش خودم گفتم استیکشو میخوره، یه آبجو و بعدش یک عارق اساسی! یه کم می خندم، یه کم تو فکر میرم و آخرش یک نتیجۀ اخلاقی می گیرم و میرم دنبال کارم. ولی نشد
این نوشته دست گذاشت اونجای دلم و «شدم آن عاشق دیوانه که بودم» . یاد روزهای اولی افتادم که قلم ترا خواندم و پیش خودم گفتم حیف که دیر پیداش کردم.
می خواستم برای یکی دو نفر تو پست قبلی بنویسم که ما غربتی ها هم بها یی پرداخته ایم. نه لزومن در دفاع از نوشتۀ اسکارلت. فقط برای توضیح که نویسنده ای که هیچوقت به کامنت ها پاسخی نمی دهد، بنظر من قصدش کوبیدن و اعتراض به مردم نبوده. او از آتمسفری که این نامردمان در میهنمان بوجود آورده اند، می نالد. می خواستم….
این نوشتۀ تو کار منو آسون کرد. دیگه لازم نیست چیزی بگم. اون دو سه تا جملۀ بالا که از نوشته ت تکرار کردم، احساس منو بیان می کنه. با این تفاوت که من پدرم را یکی دو سال بعد از فاجعۀ 57 از دست دادم. در مدت 40 سال، دو بار خواهرم را دیده ام. و هزارویک درد دیگر. دلم فقط به آزادی ام خوش است. اینکه می تونم فریاد بزنم اگه خدایی هست، نفرین به دربارش. دیگه امام و پیغمبر و اسلام و خامنه ای تکلیفشون معلومه. read between the lines
زبونمو گاز می گیرم که نگن به معتقدات توهین شد. راستی این وسط، تکلیف معتقدات من چه شد؟ نمیدونم چرا فکر می کنم حیفه ما بدبخت باشیم و امروز برای ایران بدبختی ای بالاتر از ولایت قبیح نمی شناسم. یک لکۀ سیاه ننگ. یک آخوند دزد قیم و آقای 80 میلیون نفر! به قول بر و بچه های TV چه شود!!!
میخوام بهت بگم اگه استطاعتشو داری، برو دوبی یا ترکیه، جایی نزدیک و پدر و مادرت را ببین، بویشان را بشنو، ولی نوشته ت میگه که دلت براشون خیلی تنگ شده. خب اگه بتونی حتمن اینکار را می کنی، نیازی به گفتن من نیست
نسوان جان تو که زبانت خوبه من برات یه کار نان و آب دار سراغ دارم که از خانه هم می توانی انجامش دهی، پولش هم زندگی ات را اداره می کند البته یک خط مبایل هم می خواهد، یا تلفن ثابت که مطمئنم که شما داری ، یک بار هم قبل تــر ها بهت پیشنهاد کردم،. ولی ازت خبری نشد فقط کافی است که یک امتحان زبان نه چندان دشوار را پاس کنی.
ایمیل من را که داری اگر علاقمند بودی بهم بگو بهت جزئیاتش رو بگم.
موفق باشی
حالا بزرگترین مشکل تو توی ساحل امنت اینه که افرادی در ایران دستشون به گوشت نمیرسه؟ پدرت راست گفت گوشت خوب نیست. همیشه نوشتههای شما را خیلی دوست دارم و به نظرم واقعی میاد و منو تحت تاثیر قرار میده. اما این نوشته برام اصلا جالب نبود. شاید چون خودم گیاهخوار و حیوان دوستم اینکه کسی گوشت نمیخوره حتا از رو مجبوریت منو تحت تاثیر قرار نمیده.اما در مورد بقیهٔ موارد موافقم.وضع ایران ممکن خیلی بدتر از زمان جنگ بشه
تبريك ميكم به خاطر اين نوشته قوي و تاثيركذار و البته تلخ
ما که وضعمون ایران بد نبود . الان بیرون هم بد نیست .
کار میکنمها . یک ریال از ایران نمیگیرم . اما در کل در ایران هم بابا و ننم بدشون نیست . هیچ مزاحم دیگه ای هم وجود نداره فلذا خوشند
خب الحمد الله. وضع شما که خوب بود و هست، ما دیگه خیالمون راحت شد. چه خوب شد خبر دادی، کم مونده بود دق کنم از نگرونی
عجب موجوداتی توی ما ایرانی ها پیدا میشه. تو و این پایینی مهندس دیگه آخرشین
hameie harfat ghabul, ama chera in hame ehsasati minevisi?! man neveshteie ehsasati doos nadaram, be nazaram typice farhange ma iraniast.
این روزها منم دست و دلم به هیچ کاری نمیره. نه درس درست و حسابی میخونم نه تو کار تمرکز دارم. فقط نشستم تمام اخبار ایران بخصوص اخبار اقتصادی را دنبال می کنم. دلم می گیره برای جوونایی که تو ایرانن و از همه چی محروم.برای خونواده هامون که دلشون خوشه اقلا یه بچمون تو رفاهه. دلم میسوزه برای خودمون که آلاخون والاخونیم . و هیچ کس باور نمیکنه چرا؟ … خاطرات جنگ و دوره های سختی اون برای همه دردآوره. من یادمه ما کارمون به کرسی گذاشتن رسید… هستند کسانی که الان تو ایران در رفاهن ولی محاله که بدون یه سری کارهای اسمشو نبرم بشه تو رفاه بود؛ محاله!….و جالبه دیدن همه آدمهایی که حس مشابه منو دارن. ما ایرانی ها انگار نفرین شده ایم. حتی در خارج از ایران هم نمی تونیم شاد باشیم!!!!!!!!!!!!
«ما ایرانی ها انگار نفرین شده ایم. حتی در خارج از ایران هم نمی تونیم شاد باشیم!!!!!!!!!!!!»
واقعن همینه ….++++++
میدونی اون چیه که از قحطی و جنگ و ورشکستگی اقتصادی بدتر می تونه باشه ؟ از قتل و کشتار؟ فکر می کنی اون چیه که از ترس و نومیدی و وحشت بدتر می تونه باشه ؟
داستان باباتو نوشتی. داستان همه باباهای ما. داستان همه ما. که نفت و گوشت و کوفت رو به هر قیمتی که شده باشه حتی به بهای گرسنه موندن بقیه، به بهای نابودی اخلاق و وجدان ، به قیمت درست کردن بازارهای سیاه آنچنانی برای خودشون میخوان. ژاپن رو توی سونامی اخیر همه دیدیم. سونامی یه فاجعه بزرگ و جانکاهه. حتی مثل جنگ و یا ورشکستگی اقتصادی نیست که نشونه و علامتی داشته باشه که بشه آدم خودشو جلوی سونامی آماده کنه. دنیا به غیرت و بزرگی و بزرگواری ژاپنیها سر تعظیم فرود آورد.
ما نابابیم. ما فاسدیم. ما اخلاق رو به قربانگاه بردیم. ما به هم رحم نداریم. ما تا بشنویم داره قحطی میاد میریم مولوی و گونی گونی غلات و حبوبات انبار می کنیم. ما هایپراستار رو در عرض چند دقیقه لخت می کنیم. استدلالهامون هم قرص و محکمه.گور بابای بقیه. سر من سلامت باشه.
این مایی که میگم همه رو در بر می گیره. تحصیلکرده و بیسواد نداره. حتی دولت سقوط کرده و ناتوان بعد از اشغال سفارت انگلیس هم مشغوله. ما باید بار خودمونو ببندیم. ما باید بمونیم. به هر قیمتی که شده. ریال رو دلار کنیم. بانکها رو خالی کنیم تا سکه بخریم. ما خودمون داریم با دستای خودمون کشور رو بدبخت می کنیم. میگه پس بذاریم سرمایه مون نابود بشه ؟ میگم وای به وقتی که سرمایه تو پول بی ارزشته. وای به وقتی که اونقدر بی هنری که نمی تونی پولساز باشی.
ما بزدلیم. میدونی چرا؟ چون هویتمون و وجودمون توی داشته های منقول و غیر منقولمون تعریف میشه و نگران از دست دادن اونیم.هویتمون توی اخلاق و عقاید و اعتقاداتمون تعریف نمیشه که ازمون جدا نشه. از کشتی آمریکایی میترسیم. از هارت و پورت اینا می ترسیم.از هارت و پورت اونا می ترسیم از اخلاق می ترسیم. از مبارزه می ترسیم. دنبال این هستیم که «من» بمونم. گور بابای بقیه این «من» ها.
ما منش و شخصیت خودمون رو از دست دادیم. ما اعتقاداتمون رو از دست دادیم. ما بزرگی و جاودانگیمون رو از دست دادیم. ما داریم «ملت» بودن خودمون رو از دست میدیم.
پ.ن1: من قصد توهین به شما و هیچکس دیگه رو ندارم.
پ.ن2: من به شدت طرفدار «internal locus of control» هستم. معتقدم دولت و حکومت و همه سیاستهای حاکم همه از خواست ما ناشی شده. نگید من که نبودم. آقا جان این معنای «ملت» بودنه. خواست امروزو نتیجه خواستهای دیروز شرایط امروزمون رو ساخته. فردامون هم نتیجه خواستهای خودمونه. البته اگه فردایی برامون باقی بمونه. چرا که انسان ایرانی رو به زوال و نابودیه.
موافقم.
متاسفم.
از ماست که بر ماست.
همه چیزمون هم بهم می یاد.
+++
لوسبفر جان
من اتفاقا تو همین تفاوت آشغال گوشت و فیله کباب مونده بودم که چطور الان ازش آبگوشت در نمیاد . نه همه آدمهای این مملکت اینجوری نیستند یا لااقل نبودند . من تو همین مردم آدمی رو میشناختم که بقالی داشت ، موقع پخش جنس کوپنی که میشد ، به پسرش شب قبل میگفت کوپن جدید اعلام شده . پسرش باید تو مغازه پدرش صف می ایستاد که مثل بقیه مردم ، جنس کوپنی شون رو بگیره ببره خونه !
بهترین کامنتی که تا الان خوندم
ضعف اخلاقی بزرگترین ضعف ایرانی هاست چه داخل ایران چه خارج ایران.
+++++++++++++++
nice
+++
وقتی سونامی ژاپن و حرکت مردم را بعدش دیدم، با ده درصد وجودم به انسان بودن افتخار کردم. چیزی بجز آفرین به زبانم نمی آمد. هیچ جای دنیا چنین چیزی پیدا نمی شد
و 90 در صد وجودم از ایرانی بودن ( وآن چیزهایی که شما اینجا به تلخی گفتی) احساس خفت و شرمندگی کردم. همه مون هارت و پورت خوب بلذیم. دریغ از اینکه دست همدیگر را بگیریم. هیهات از این فرهنگ پوسیده و گند آلوده.
ويول جان،من كه يادمه يه مدتى هم مجبور شديم شب ها بخارى نفتى رو خاموش كنيم! مامانم كناره ها و لبه پايين لحافمو تا ميزد كه سرما نره زيرش! يه مدت هم كرسى گذاشتيم كه با يه لامپ زيرش گرم ميشد!صبح زود با صداى پت پت بخارى كه بابام داشت روشنش مى كرد بيدار مى شديم! چقدر خاطره برامون زنده كردى دختر
نسوان اينا رو كه مينويسى، قشنگ چنگ ميزنى به عميق ترين لايه هاى وجودى آدم، اون خاطرات گرد و خاك گرفته رو از عمق وجود آدم ميكشى بيرون… ننويس بابا جون، ننويس! خيلى هاى ديگه هم هستند كه سرگذشتشون مثل خودت هست و الان يه گوشه دنيا به دور از خانواده دارن زندگى دانشجويى رو ميگذرونند و وقتى اين نوشته ها رو ميخونند، تمام وجودشون ميره تو ايران…. من بچگيم رو تو يه خونه استيجارى تو يه محله تقريبا جنوب تهران گذروندم…بزرگترين آرزوى بچگيم اين بود، كه وقتى ميرم حموم آب گرم باشه يا وقتى از مهمونى مياييم خونه مثل بيد نلرزيم. بعد ها كه بزرگتر شدم، به محله هاى بهتر اسباب كشى كرديم، هيچ وقت نفهميدم اون تارهاى جو گندمى كه روى شقيقه هاى پدرم جوونه ميزنه بخاطر ما بود..
الان تو همون كشور اروپايى دارم درس ميخونم كه پدرم 30 سال پيش دست خالى اونجا درس خوند. بعد برگشت ايران و دست خالى يه خانواده رو تامين كرد. افسوس كه ما قدر اين دست هاى زحمتكش پدر و مادر رو نميدونيم. گاهى اوقات كه بابام اينا ويدئو چت ميكنم، ميبينم چقدر چين و چروك نشسته رو صورتشون… رو صورت همونايى كه يه زمانى فكر ميكردم اصلا منو درك نمى كنند. همونايى كه الان اگه به موبايلم زنگ نزنند، سالى 12 ماه گوشيم زنگ نمى خوره تا كسى ببينه مرده هستى يا زنده… فقط خدا رو شكر ميكنم كه لپ تاپ من دوربين نداره و اونا نميبينند كه هر بار كه با هاشون چت ميكنم، همينجور اشك ميريزم براى پدر و مادرى كه با حداقل حقوق كارمندى از گلوى خودشون زدند تا ما چيزى كم نداشته باشيم. سر ساقى سلامت كه هر چى آدم تو اين دوره حرومزاده تر باشه تو اون مملكت بهتر ميتونه بچاپه، حق كارمند رو، معلم رو، حق ملت رو
دیروز برادرم که اومد خونه.. واسه اولین بار رو کرد به مامان
و گفت خداروشکر که ما پولدار نیستیم .. الان پولدارا اوفتادن
به صرافت که پولاشون رو چیکار کنن … از بانکا کشیدن بیرون
نمتونن از مملکت خارج کنن..
خداروشکر که ما نداریم !!!!!
باز کارمندی!
مادرم به این دلیل که پدرم شغل آزاد داشت و تو جنگ اوضاع کاروبارش افتضاح شده بود یه جمله کریتیکال داشت با این مضمون که دخترامو به کارمند میدم حتی شده آشغالی! و منظورش همانا رفتگران محترم بودند.
بماند که ما دختران محترم زاییدیم با این شوهر کارمند مهندس و چه و چه پیداکردنمون! بماند.
ولی چیزی که فارغ از شوخی می خوام بگم اینه که بازم تو اون هاگیرواگیر جنگ باز خوب بود که پدر درآمد ثابت ماهیانه داشتند. داستان ما که پدرمون شغل آزاد داشت و تا دیروز که جنگی درکار نبود و کوپنی نبود غرق بودیم تو میوه و گوشت و مرغ و شیرینی و چه و چه؛ با وقتی که جنگی شد و کوپنی اومد و کاروبار پدر کساد شد خیلی فرق کرد. دیگه حالا نمی تونستیم نفتی رو بکشیم تو خونه و اسکناس بذاریم تو جیبش. حالا دیگه مادر باید چهار صبح می رفت و نوبت می گرفت برای صف گوشت و صف مرغ و صف تاید و صف صابون.
کی باور می کنه که صابون کوپنی بود؟؟؟؟
سلام . عجب روحیه ای دارید شما خارج نشینان . فضا رو طوری ترسیم نمودید من که داخل کشورم فکر میکنم تو امریکام . عجب کیفی میبرم من . بچه ها این اطلاعات رو از کجا میگیرید بنظرم یکی از معضلاتی که ما داریم اینه که تصویر درستی از همدیگر نداریم ( داخل نشینان و خارج نشینان ) آثار این افزایش قیمت سکه و دلار و تحریم نفتی به این زودیها در زندگی مردم رویت نمیشه فکر میکنم بعد از چهار و پنج ماه تاثیرش را نشان خواهد داد و من فکر میکنم شما شش ماه آینده ما رو ترسیم کردید نه حال امروز ما رو . به هر حال دمتون گرم غیر از تضعیف روحیه چیزی برامون نداشته . و بدانید دم غنیمت است و از لحظه لحظه های زندگیتون لذت ببرید و به ما هم فکر نکنید بقول اون یارو بفکر فردا مباش چرا که فردا خودش فکرش را خواهد کرد
این کامنت بی ربط به بحث است.
@ رهگذر
این هفته بحث مالیات به کارزار انتخاباتی آمریکا هم کشیده شده. بیل گیتس هم دیروزدر مصاحبه با بیبیسی گفت که من فکر نمیکنم به اندازهٔ کافی مالیات میدم. همون طور که قبلا گفتم میزان مالیات پرداختی و اینکه مالیات کمتر به چه نوع سرمایه گذاریها و کار آفرینیهایی باید تعلق بگیره از مباحث همیشه مورد بحث در غرب بوده.
ورن بافت رفیق آرش حدود ۱۸ درصد، میت رامنی نامزد ریاست جمهوری ۱۳ درصد و بیل گیتس هم احتمالا حدود ۱۷ درصد مالیات میدهند در حالی که مردم عادی که اکثریت جامعه رو تشکیل میدهند حدود ۳۲ درصد مالیت پرداخت میکنند. بنابرین اینکه کسی که درآمد بالاتری داره در غرب مالیات ۴۰% میده و اقشار کم در آمد مثلا ۲۰%، محلی از اعراب ندارد.
بذار این ویولتا/ لولیتا که یه کم خنک شدند و تب دلار و طلا و جنگ یه خورده پایین اومد من یه چند خط دیگه باید راجع به این موضوع بگم.
ای تو روح اون میت رامنی،ای تو روح هرچی جمهوری خواه با این تکسشون دهنمون صاف شد
@Parvaaz
آخه چرا حرف بی ربط می زنی؟ lol
@ لیلی
آخه من از دست تو یکی چی کار کنم. راجع به ممه گلشیفته میگم، میگی سخت سلیقه هستی!، از جورج ارول میگم میگی مگه پسر خالته؟ مونده شدم، آمدم دربارهٔ مالیات حرف بزنم میگی چرا بی ربط میگی. یهو بگو ما لال مونی بگیریم دیگه. من که نوشتم بی ربط، خب نخون، چرا میخونی اصلند؟ من در حقت چه بدی کردم؟ نرفتم برات حدیث نخریدم هر چی خواستی؟ هی بهت مثبت ندادم؟ مظلوم گیر آوردی؟ نکن لیلی، نکن. میگم این همسایه انگلیسیم ممه بذاره بیرون تهرون رو سرت خراب شه. کاپ ۴۲D هست ها؟ از ما گفتن.
جناب بستگی داره ، شما غرب رو کجا در نظر بگیری . اینجا که من هستم و جزو کشورهای غربی دسته بندی میشه .درآمدت از یه حدی بره بالاتر باید 40 تا 45 % مالیلت بدی . تازه این فقط مالیات مستقیم هست ، باید مالیات هر چی میخری رو هم بدی که از 10% شروع میشه برای اجناس ضروری. حالا اگر خیلی بخوای اشیاء لوکش بخری هی این مالیات میره بالاتر.
«جناب بستگی داره ، شما غرب رو کجا در نظر بگیری»
نظر جفتتان مصداقی از یک حقیقته.
سیستمهای اروپایی از قرن گذشته نسبتا سوسیالیست تر و جامعه مدارانه تر بود ه اند.طبقات بالا بعد از انقلاب فرانسه که طی ان هم کباب سوخت هم سیخ، بیشتر حساب کارشان رو با طبقه کارگر قدیم و متوسط جدید، کرده اند.اما این امریکَن های گاوچران که حداکثر در حد اشراف و رعایای سده 16 تکامل یافته اند.
سیستم پزشکی این عمو سام پدرسگ هم در اساس بازار محور و بدوش-بخور هستش.
کانادا درین میان به تبع نسبی انگلیس سو شیال محور تر است اما همین دیروز در حواشی سخنان اوباما روشن شد که کم نیستن بیلیونرهایی که بر حسب درصد درامد،از متوسط طبقه متوسط هم کمتر مالیات میدهند.تکیه اوباما هم برای رای جمع کردن همین بود…
اون در آمدی مشمول مالیات میشه که سرمایه گذاری نشه ؛ مثلا اگر شما 100 هزار دلار در آمد داشته باشی و 90هزار دلارش رو سرمایه گذاری مجدد کنی باید برای 10 هزار دلارش مالیات بدی.
دِ ببین ، دو متر بالا باست کامنت گذاشتم.یه کلمه جواب نداشت؟
@ ساقی ب
شما اصلا خوندی من چی نوشتم؟ تازه آدم میفهمه این نسوان میگن پست برو یه بار دیگه بخون یعنی چه؟
فرض: شما تو خواب نمیتونی کامنت بذاری و شبها خوابت میبره
برهان و نتیجه: با توجه به زمان کامنت، تو قارهٔ آمریکا احتمالا زندگی نمیکنی. ایران هم که نیستی، پس یا توی این جزیره چند تا کوچه پایینتر هستید، یا تو EU هستی دیگه.
این ۴۰ درصد رو رهگذر هم گفت و ما اونجا بحث کردیم توی پست «سهم خدا» شادروان نیکیتا. علاقمندی برو اون رو بخون که ما رو نیاری دوباره اول خط.
اینکه کجای غرب زندگی میکنی بی ربط هست. مالیات چندانی به کار آفرینی و سرمایه گذاری در سیستمهای سرمایه داری تعلق نمیگیره. دوباره بخون من چی نوشتم.
من به صورت رندوم کامنتها رو میخونم ، حقیقتش به مباحث شما هم معمولا توجه خاصی نکردم ، اینجا دیدم نوشتی بیربط نظرم جلب شد . به خصوص قسمت نتیجه گیری اش که با بنابراین شروع شده . حرفم جواب بنابراین شما بود.نمی رم بخونم چون حوصله کامنت دنباله دار ندارم .
ok. پس راجع به اون «بنابراین» توضیحی نمیدم.
راستی، من همهٔ کامنتهای شما رو میخونم با حوصله. چونکه گاهی اوقات زاویه دید جالبی دارید. از بعد صبحانه تا بعد شام هم توی این وبلاگ هستم وقتم باید یه جوری پر شه.
خانم جان
ای جانم به فدایتان
این جمعه با همه ی حماقتش گاهی حرفایی میزند که ادم انگشت به دهان می ماند …بعد خواندن پستتان کله اش را خارنده و میگوید :
مرفهین به دو دسته تقسیم میشوند
بادرد
بی درد
الهی درد وبلای شما بخورد توی سرش
من بروم با اجازه
باید ماشین بنزکروک واحد چهار را بشورم …
من اشتباها با آیپاد که نظر گذاشتم اسمم نوشتم شهرزاز!!! به خاطر همینه که باید منتظر تایید بمونم؟!
https://www.youtube.com/watch?v=B1UfqTmBLdQ
برای ویولا
هم پیمان با قایقرانی
+
جان؟
به گمانم که اشاره ی علی عزیز به قسمتی از شعر/ ترانه ی » مرا ببوس » بود… نه ؟؟
…در میان طوفان هم پیمان با قایقران ها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها
به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها
که برفروزم آتش ها در کوهستان ها…. و الی آخر…
البته فک کنم ها…مطمئن نیستم !!
راستی علی جان ، خیلی وقته به من درجه ندادی ها…هویجوری ستوان موندم !!
بانو! اون وسط وسطا من یک صد آفرین انگلیسی به شما دادم که دست کم تا سرگردی (با ضم گاف) می ارزه. ستوان چی چیه!؟
+
!
?
!
ببخشید شاید به لحاظ ادبی قشنگ بود…اما باور پذیر نیست و فقط به لحاظ احساسی مخاطب را نشانه می رود. شما الان در استرالیا زندگی داشنجویی دارید و در زمان جنگ بازده ساله بودید. قربان شکل ماهت یعنی شما متولد 50-55 باید باشد. ببخشید انوقت اون هم هیچ کجا نه استرالیا شما در سن 35 تا 40 سالگی در چه مقطعی تحصیل می فرمائید که …استرالیا هم اگر پی اچ دی تحصیل می کنید که به هر حال گرنت دارید و اگر مقطع تحصیلی پائین تری هستید با هزینه سالانه 50 الی 70 میلیون (به ارزش پول سابق) به پدرتان نمی خورد اینقدر در فشار باشند….
عزیزم نمی دانم که هستی یا چه هستی؟! اما اگر کمی وجدان داری به این فکر کن مطلبی که از سر احساسات قلمی می کنی و به خودت اجازه می دهی در آن مرزها و کرانه ها را بگشائی ممکن است در این شرایط و روزهای خاص تاثیر عمیقا ناخوشایندی بر خواننده بگذارد. خصوصا برای ما بچه های دور از ایران که واقعا اخبار ناگوار را بزرگنمائی چند برابر لمس می کنیم.
این که زیر کرسی باید بریم و اینا که والا بدبختی محسوب نمیشه. خیلی از مردم آمریکا هم همین کارو می کنن. چون سوخت گرونه. من خیلی دیدم که ایرانیا اصلا زمستون که میشه لباس گرم نمی پوشن. این قضیه سکه و دلار هم خیلی اتفاقات بدی هستن ولی مردم ایران هم اون قدری که میگی بد زندگی نمی کنن. این قدر منفی نباش. زمان جنگ من بچه بودم ولی هیچ وقت احساس بدبختی نمی کردم. تازه بابام فیله هم نمی تونست بخره. برای این که احساس بدبختی بهم منتقل نمی شد. زندگیتو بکن دختر خوب و از استیکت لذت ببر!!!
متاسفم كه بايد بگم لوسيفر عين واقعيت رو نوشته ، درد ما بي اخلاقي كه در طي اين سي واندي كاملا با خاك يك سان شده و از بين رفته
سابقا چند سال پیش رو میگم .. تو سیدنی معمولا از این استیک ها که می گی خیلی ارزون بود .. یادم میاد سایز استیکه هم خیلی بزرگ و بقولی گنده بود و تو این دیس های بزرگ میاوردن واسه ت همراه با سالاد اگه میخواستی یا سیب زمینی سرخ شده که بهش اینجا فه رای ز میگن .. خیلی خوب بود .. یکی دو روز پیش رفتم سمت نیوتاوون و یکی از همون ها اردر دادم … ده و خورده ای ازم گرفت و سایز استیکش هم نصف اونی بود که قبلا میخوردم .. تو ظرف کوچیکتر و کمی هم فه رایز و سالاد … اصلا هم خوشمزه نبود استیکش .. کلی پشیمون شدم … اصلا نمیارزید … خوب حالا کجا رفته بودی واسه استیک پن دلاری .. آدرسش رو به ما هم بده بریم ارزون تره … تو سیدنی
اون کامنت منو ازاد کنین.دِ اون لا مصب رو ازادش کنید… {عربده و صدای جر خوردن یه چیزی!}
ای کامنتم. های. ای کامنتم های ای…
I want to take all my friends and family to a calm place,
away from any sanctions,
away from this crazy inflation,
away from golden coins and Dollars,
would you join me?
@ ویولتا:
این که بیشتر غرغر کردی و دل مردم رو چزوندی و الا مفهومی تازه رو مطرح نکردی لکن، نحوه بیان بیاناتت قشنگ و گیرا بود.
فلذا +++++
توجه***************************************************************************
از اونجا که نسوان محترم تمام تلاششان رو در تلطیف فضای اندرونی و خودکشی دسته جمعی کاربران وبلاگ کرده اند، ذات اقدس ما تصمیم بر گذاشتن محتوای اینترنتی شادی اور از هر کجا در کامنتدونی کرده است تا بیش ازین اندرونی تلفات ندهدو ملت هم مستفیض شوند.
فلذا رویه ارسال پارازیتهای این چنینی تا موقع درخواست رسمی صاحبان اندرونی مبنی بر عدم ارسال ایشان،ادامه خواهد یافت.
پ.ن.:با اغوشی باز پذیرای فحش،تیکه،لیچار،عرعر،قرقره و غرغر، اعتراض،تشر های احتمالی مخاطبان هستیم.
امضاء: پرنس
*********************************************************************************
*زين پس بجای واژه بی ادبانه»ك و ن»ازكلمه «جيب»استفاده كنيد،چون رئيس جمهورمحترم فرمودند:
نتیجه همه تلاشهای دولت،صاف ميره تو جيب مردم
از امام معصوممان نقی پرسیدند روز عاشورا شما چه میکردید ؟ ایشان با چهره یی محزون فرمودند : با جمعی از اصحاب برای اسکی به شمشک رفته بودیم ، آخر شب موبایلمو نگاه کردم دیدم بالغ بر ۱۵۰ میس کال از حسین و عباس دارم با تعدادِ زیادی مسیج که با درخواست کمک شروع شده بود و به سمت فحشهای زشت رفته بود! همون موقع زنگ زدم که یزید گوشیو ورداشت …
- پس خیالم راحت باشه نقی جان؟ ما کلا هفتاد و دو نفر بیشتر نیستیما!
+ آره، برو خیالت راحت. می فرستشمون همونجا میان کمکت.
آخرین گفتگوی حسین و نقی(ع) جهت توافق بر سر فرستادن هفتاد هزار فرشته جنگجو از سوی حضرت(ع).
” اگر قیمه ندارید، لااقل شیر گرم بدهید”
از فرمایشات تاریخی و جانسوز امام پس از آنکه فهمید غذای هیئت تمام شده.
http://www.mardomak.org/cartoons/full/68203
این کامنت قبلی من رو ازاد کنید.
salam
آبجی بری بالا بیای پایین؛ ایران و کباب کوبیده و نون و ریحون ی چیز دیگه ست….خودتم خوب میدونی….
ی نکته ای رو یادم رفت بهت بگم….شاید ایران نیستی و درست نمیدونی ولی ب عرض منورتون برسونم تو ایران متولدین 70 ب اینور دارن عشق و حالی میکنن در حدّ لالیگااااااااا….
با اینکه دهه 50و60هاا بدفرم ب فنا رفتن ولی 70و80ها دارن خوب عشق و حال میکنن….میگی نه..بیا و نیگا کن…!
Samanta & her American guy
San Diego Oct 01/2011
http://news.gooya.com/didaniha/archives/2012/01/135053.php
سلام گیتی عزیز
شما خوب گرفتی
این چهارمین بار است که دارم سعی میکنم کامنت بزارم ولی تو سه تای قبلی امتیازی کسب نکردم
جالبه تو این 5 بار که نوشتم 4 بارش درباره خودم نوشته بودم ثبت نشد
درود.
من دوتا لینک گذاشتم.
یکی یه نماهنگ توی یو تیوب یکی یه لینک کاریکاتور.
ازادشون کنید.
@ ارش:
پاسخ کامنتهات رو-کامنتهام رو-خواندی؟
اگه خواندی و جواب ندادی که یه OK پای این کامنت بگذار که من دیگه بیخود دنبال نکنم.
من اصلا یادم نمی آد که زمان جنگ مشکلی داشتیم یا خانواده چیزی از مشکلات تعریف کرده باشند اما چیزی که یادم میاد اینه که از بچگی مثل الان تنوع خرید نبود دو تا خوراکی تو مغازه ها بود چیپس تا سالها برای من یه خوراکی دست نیافتنی و لوکس بود!باورش سخته اما بعد از سالها که همه مغازه پر از خوراکی های مختلف بود من باز یه جور دست نیافتی به چیپس نگاه می کردم !!! می دونی خیلی از مردم شاید مشکل اقتصادی داشته باشند اجاره خونه های گرون اما با وجود جنسای چینی که به بازارمیاد و واردات بی رویه خیلیا قدرت خرید دارند تازه جامعه ما داره می شه یه جامعه مصرف کننده نمی گم خوبه اما مردم عادت کردند که فروشگاه ها با همه جور مواد غذایی انواع میوه های وارداتی پوشاک چینی ..می خوام بگم لازم نیست قحطی بشه نبودن یه اطمینان یه دلخوشی و از بین رفتن این بازارهای رنگاوارنگ برای جامعه ای که مصرف کننده شده به اندازه همون قحطی سخت و طاقت فرسا می شه
1- It’s always look worse than you think when you leave a container, the entities in the container adapt themselves to the environment variables in the container, so be a little bit less subtle
2- I’m sure when your dad did what he did to keep his family to a content, it made him happy and proud of himself, and he would be proud every time he looks back at that time.
4- As another Escaped person from Iran to down under, I understand (or at least trying to understand) your feeling, but I’m sure our parents are a little in peace with us being here and not in a posing danger in Iran.
5- And it’s never late to thank your parents.
PS
- Where the hell in Sydney you find a 5$ steak, Seriously! as an steak addict I need to know…:)
+++Afarin
زیبا بود
اما من فکر می کنم در ان روزهای سرد بی نفتی این گرمای ادمها بود که بهم امید میدادند …گرمایی که این روزها نیست و بدجور ادم رو ازار میده این نبودنش
Cheghadr neveshtehat be del mishine, kamelan maloome ke az del barmiyad. moteasefane nasle ma hameye in khaterehaye talkho ta abad ba khodesh haml mikone va hata dar khoshtarin lahazate zendegish ham faramoosh nemikone ke che balaee saresh umade.
ما بچه های اون پدر مادر ها هستیم که از خودشون زدند تا ما گرم بمونیم…تا گوشت بخوریم…تا به ساحل امن برسیم….چه انتظاری داری؟؟وقتی یک عمر نخواستند در اوج هر فلاکتی اشکی به چشممون بیاد…خراشی بر تنمون یا قلبمون بایفته….چه انتظاری داری؟؟؟
زیبا بود… هر خطش همراه بغض و خاطره … و انگار هیچ وقت قدر دستان پدر و مادرم رو ندونستم…. همیشه ایراد گرفتم ……و حالا محکومم که هر شب خواب شیرین ایران رو ببینیم و صبح مایوس از واقعی نبودنش، بیدار شم …. ای کاش یکی به من میگفت که روزها برنمیگردند……
Dorost ya ghalat! haalamo gereft
ممنونم نمیدونم چند سالته ولی بعد سالها یک نوشته واقعی خوندم. من هم در استرالیا هستم داستان من کمی با تو فرق داره ولی حسش یکجوره.