مرجع تقلید من البته آیت ا… خمینی، یا اراکی یا حتی منتظری نبود. و قبل از رسیدن من به سن تکلیف برای من منسوب شده بود. مرجع تقلید من » مادر» من بود. او بود که در همه موارد بهتر از من میدانست و راه سعادتمندی را به من نشان میداد و درست مانند آقایان اول با » عزیزم، جانم » و بعد با » قهر و غضب » و در نهایت با » دمپایی» مرا به بهشت زندگی هدایت میکرد.
این داستان احتمالا از روزهایی شروع شد که حتی من به خاطر نمیاورم. اینکه مادرم بهتر میداند، بهتر میبیند و بهتر تصمیم میگیرد. هر زمان هم که به او میگفتم مثلا نظر من در این مورد چیز دیگری است، میگفت تو از پله شانزدهم میبینی ( اشاره به سن من ) و من از پله چهلم ( اشاره به سن خودش ) و بنابراین افق دید من از تو بیشتر است، و تصمیم گیریم بر مبنای اطلاعات بیشتری است و دقیق تر. در بسیاری از موارد هم این صحبت درست از آب درمیامد و بنابراین من بیشتر از قبل باور میکردم که او همیشه درست میگوید.
جامعه دوستان ما نیز به این رویه دامن میزد. ما با آدمهایی معاشرت داشتیم از جنس او، آدمهایی که تصمیم های او را ستایش میکردند و مرا که گام به گام مطابق دستورات او پیش میرفتم «خانم، دختر شایسته و …» خطاب میکردند و من واقعا فکر میکردم دنیا همین است و بس و من هم با رهنمودهای مادرم دختر شایسته این دنیا هستم. ما آدمهای خوب و سپید این دنیا بودیم که باید از آدمهای سیاه و بد حذر میکردیم. و من حتی به خودم جرئت نمیدادم که با این آدمهای بد!!!! هم کلام شوم مبادا که بیماری مسری آنها به من هم سرایت کند.
در ابتدا انجام دستورات خیلی هم سخت نبود، درست مثل روزه کله گنجشکی، که هم خوراکیت را میخوری و هم احساس تدین و تقرب الهی میکنی. روز به روز این دستورات سخت تر و پیچیده تر شد، و به دامنه و گستره آنها اضافه شد. کار به جایی رسید که این قوانین مانند دین اسلام راجع به خصوصی ترین، یا پیش پا افتاده ترین یا بدیهی ترین مسائل زندگی من نظر میداد و من میباست همه را اجرا میکردم، مو به مو ودقیق. این چرخه البته یک جایی شکست. مثل اکثر بچه های مدارس مذهبی که با ورود به دانشگاه، تمام زحمات مدرسه را یک شبه بر آب میدهند و هم مشروب خور میشوند و هم دختر باز. اما هم تبعیت از آن و هم شکستن آن برای من بهای سنگینی داشت، من مجری بسیاری از تصمیماتی بودم که کاملا برخلاف میلم بود و از ترس رانده شدن از بهشت آنها را انجام میدادم و تا یک زمانی حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد که میتوانم نافرمانی کنم، موضوع ترس نبود، موضوع جهان بینی بود. جهان بینی من آنقدر وسیع نبود که بدانم به جز این راه، راههای درست دیگری هم وجود دارد. سوی دیگر ، زمانی بود که خواستم مسولیت زندگیم را به عهده بگیرم و تصمیم گیری کنم. اول از همه که بلد نبودم چگونه باید مسائل را تجزیه و تحلیل کنم تا به یک تصمیم درست برسم. بارها و بارها، مسیر عوضی را انتخاب کردم، آن هم زمانی که انتظار میرفت بتوانم مسیر درست را تشخیص بدهم. و به جز آن عکس العملهای مادرم بود که به دلیل خودمختار شدنم، تا آنجا که میتوانست از هیچ بی مهری عاطفی مضایقه نکرد.
داستان بالا را روایت کردم تا بگویم ، میتوانم درک کنم چرا مردم ما علی رغم همه فشارها، هنوز هم به دامان همان مادر پناه میبرند.
پی نوشت: لطفا از قضاوت کردن درباره مادر من بپرهیزید، هدف بازگو کردن یک ویژگی رفتاری بود.

بازگشت دوباره سامانتا به صحنه را گرامی میداریم. باشد که دیگر به کبری غیبت نرود
سامانتا
کلیماکس این پستت این جملاته: «جهان بینی من آنقدر وسیع نبود که بدانم به جز این راه، راههای درست دیگری هم وجود دارد. سوی دیگر ، زمانی بود که خواستم مسولیت زندگیم را به عهده بگیرم و تصمیم گیری کنم. اول از همه که بلد نبودم چگونه باید مسائل را تجزیه و تحلیل کنم تا به یک تصمیم درست برسم.»
احساس می کنم شرط پیدا کردن راه درست و اتخاذ تصمیم درست، قرار گرفتن در همان پله های بالاست. منتهی اشتباه مادر مفروضت در این بود که مقیاسش، پله های سن بود. به نظرم مقیاس باید معجونی از پله های سن و علم و تجربه و نیک اندیشی و استفاده از تجارب دیگران و همینطور نیم نگاهی به اثبات حقانیت یا ناحقانیت ادیان و آیینها و مذاهب و مراجع تقلید باید باشه.
همینطور الکی نمیشه مادرهای مجتهد رو زیر سوال برد و همینطور الکی هم نمیشه مقلد هر مجتهدی شد.
توو صفحه اول رساله نوشته شده تقلید در دین حرام است. این چیزا رو نباید نادیده گرفت سامانتا.
باید اعتراف کنم نسل بشر هنوز در تصمیم گیری متزلزله. هنوز نمی دونه راه درست کدومه. هنوز نمی دونه مقلد کدوم مرجع و مجتهد باید باشه. هنوز نمی دونه آیا واقعا باید مقلد باشه یا مجتهد و آیا واقعا نیازی هست که مقلد و مجتهد باشه یا جدای از این مصدرهای مفتعل هم میشه زندگی کرد.
اصلا معلوم نیست کی راست میگه و کی دروغ، هیچکی نمی تونه حقانیت حرفای خودشو بطور واضح ثابت کنه چون این آینده هست که نتیجهء آزمایش و خطاهای حال ما رو نشون میده و متاسفانه دنیا آزمایشگاهیست که گاه اثبات یک مساله درش نیاز به آزمایشها و شکستهای چندین و چند قرنه داره. فلذا متاسفم برا خودم که عمرم کوتاه است و خرمای نتیجه بر نخیل که اونقدر نمی تونم زنده بمونم که نتیجه این آزمایشات رو ببینم. متاسفم برا خودم که علیرغم تفاخرم بر انسان بودنم چیزی جز یک حیوان نیستم که در ابتدا یک قطرهء گندیده بودم و در انتها یک لاشهء متعفن در قبری رو به قبله که با اسمع افهمهای آخوند محل به خوابی ابدی فرو رفته ام!
پس میشه با فونت بزرگتر هم نوشت تا خوانندگان محترم جونشون در نیاد تا بخونن :دی
دمت گرم :دی
اسماتونم من قاطی میکنم….سامانتا لولیتا و ویولتا و بریجیتا و ….و الخ :دی
ضعف والدین در مستقل ساختن فرزندان و کمک به رشد توانایی اونها در انتخاب و تصمیم گیری و چشیدن طعم پیروزی و یا شکست و کنار اومدن با اون باعث میشه که فرزندان معمولا اولین انتخابهای زندگیشون در واقع مهمترین اونها باشه و اولین شکستشون بزرگترین اونها باشه ؛ ضمن اینکه این فرصت رو به فرزندان میده که تا همیشه اونها رو مسول شکستهای خودشون بدونند؛ درحالیکه قائل شدن حق انتخاب و استقلال حتی به نوعی مسولیت کمتری رو در آینده برای والدین ایجاد خواهد کرد.
یکم جان همون مامانت (نمیخوام دنیاش باشه) بزرگ شو بابا بچگی مرد.
موضوع متن بسیار عالیه.
از همه بدتر اینه که والدین معمولا بچه ها رو با یه ذهنیتی بار میارن که اصلا امروزی نیست. دم دست ترین موردش هم که تقریبا همه توش سینه سوختن رابطه پسر و دختره.
راستی یک جایی رو نویسنده به نظرم اشتباه کرده اونم اونجاییکه میگه
«اینکه مادرم بهتر میداند، بهتر میبیند و بهتر تصمیم میگیرد.»
اصلا اینطور نیست خیلی از خوانواده ها به فرزندانشون فشار میارن که باید پزشک بشی و همین فشار الکی باعث میشه که زندگی پسر یا دخترشون سر هیچی بگا بره و بهترین سالهای عمرش تو حسرت چیزی که اصلا نمیدونه چی هست نابود بشه.
این موضوع تا حد زیادی جلوی همون تفکر انتقادی که بحثش بود رو میگره و اصلا اجازه نمیده که بچه خودش تجزیه تحلیل کنه.
جهان سوم الکی جهان سوم نیست که.
سامانتا!!!!!!!!اومدی دوباره، من دلم برات تنگ شده بود
شماها آدم رو شرمنده میکنید با این همه خوبیتون به خدا
هنوز هم دمپایی هست . فقط شده باتوم
خواهر / برادر دیگه یی هم داری؟ اونها هم همین مشکل رو داشتن؟
بله، من خواهر و برادر دیگه ای هم داشتم. اونها هم به نوعی همین مشکل را داشتند، با این تفاوت که من بچه مثبت خانواده بودم!!!!
چه قدر گاهی زندگی هامون شبیه همه ماها…. من هم دقیقا این پروسه رو طی کردم…. و من هم اتفاقا همیشه بچه مثبت خونواده بودم… البته بگذریم که هنوزم از دید مامانم تقریبا همون بچه مثبت 18 سالم….
اگه بخوایم از خواسته های نسل قبل پیروی کنیم رسما بگا میریم.
نمیدونم کی تو کله دخترا کرده که حتما باید جشن عروسی داشته باشن.
بابا یکی به این خانوما بگه پول علف خرس نیست خیلیا ندارن.
معرفی یک کتاب خوب متناسب با موضوع خوب انتخاب شده توسط شما
مادرم = خودم
نام اصلي: My mother myself The daughters search for indentity.
نويسنده: نانسي فرايدي
مترجم / مصحح: زهره زاهدي
قطع: رقعي
نوع جلد: شوميز
ناشر: جيحون
زبان: فارسي
http://www.jeihoon.com/p-556–.aspx
ای بابا سامانتا جون… چه دل خوشی داری. الان نه تنها مادرت رو قضاوت میکنن بلکه آمار و رقمش و اینکه شام چی پخته رو هم باید جواب بدی..
توی پست قبلی خانوم ساقی ب. بابای بیچاره بنده رو که تو عمرش یک لقمه نون حروم نخورده تشبیه فرمودند به آقای خاوری که میلیارد اختلاس کرده.
البته ایشون قصد نداشتن کسی رو ناراحت کنن.
بابای کارمند بنده فقط چون سیبیل نفتی محل رو از پول خودش (نه پول مردم) در شرایط استیصال چرب کرده میشه خاوری!
بعد هم، باید بیاد جواب پس بده که چرا خونش شمال شهر ه یا اینکه باقی پولش رو چی کار کرده…که زمان شاه خاویار میخورده زمان انقلاب نمیتونه بخوره؟ چون خوب ما کور بودیم ندیدیم که ارزش ریال به گا رفت! لابد بابای من پولش به دلار بود!
متوجهی عزیزم؟ اینجوری هستند برخی مخاطب های این وبلاگ… آدم حسابی خستگی از تنش در میره…
ویولتای نازنینم،
من از آنجاییکه توان تو رو در تحمل بعضی از کامنتها ندارم، از همان اول به همه گفتم.
ولی من فکر میکنم در مورد خانم ساقی ب، واقعا منظورش تشبیه پدرت با آدمهای دیگه نبود. بیشتر منظورش این بود که بگه با وجود همه تورم و اوضاع خراب، پدرت همین الان هم میتونه غذای گوشتی بخوره و نخوردنش بیشتر مربوط به سلیقه اش است. فکر میکنم بیشتر میخواست بهت دلداری بده که کمتر غصه بخوری.
ای بابا ویول
کی همچین حرفی زد؟ منظورش این بود که شرایط اینطوری نیست که با پول بازنشستگی گیاه خواری کرد، والله ما هم تو فک و فامیل چند تا بازنشسته داریم از شرکت نفتی تا آموزش و پرورش ، گیاه خواهر که نیستن هیچی ؛ سطح زندگیشون مناسب هم هست ؛ از آخرین مدل ال ای دی 56 اینچ تا ماشین صفر کیلومتر و مسافرت و…. باور کن رانت هم نداشتن و با همون حقوق دارن زندگی می کنن؛ دختر و پسر هم بزرگ کردن ؛ دانشگاه فرستادن شوهر دادن…… حالا تازگیها زود رنج شدی؛ دیگه یه بحث دیگه است.
@ ویول
تو پست قبلی یه خرده اغراق فرمودی.
@ آرش
منظور ساقی ب همین بود دیگه. میدونی آرش جان سخت است که آدم هم منافع خودش تو ایران رو بخواد حفظ کنه هم خودش رو توی غرب جا کند. نمیشه. یه جای بالاخره میزنه بیرون. به نظر من تشبیه به خاوری که کرد بیشتر از سر حسادت بود نه توهین به ویولتا. احساس میکنم ساقی ب یک سری اصولی واسه خودش چیده که نمیتونه از شر اونا خلاص شه در عین حال به کسانی که اون اصول رو زیر پا میذارند هم رشک میورزد! در هر حال نتیجه گیری من این بود که اگر دستش برسه خودش هم اختلاس میکنه. بریلیان انگشترش انشاالله زیاد شه.
@پرواز
یعنی من کشته مرده سیستم تحلیلت شدم ! فقط کاش دقیق توضیح میدادی که به چی حسودی میکنم ..به ویول ،به خاوری، به «اصول» یا چه میدونم به پیت نفت یا هرچی !
راستی یه انگشتر طلا دارم ، از ایران خریدم ، 10-12 تا نگین الماس ریز داره ، قیمتش همین الان 500 تومان هست ، دوست داشتی، بگو آدرس بدم بری بخری !
@ ساقی ب
با توجه به بحثی که اون پایین کردیم ترجیح میدم جواب سوالت راجع به «حسودی» رو ندم.
@پرواز
مرسی اعتماد به نفس ! یه نگاهی بنداز اون بالا ،مگه من سوالی پرسیدم که شما ناز میکنی «ترجیح میدم جواب …ندم » .آخر جمله علامت تعجب هست ، که این علامت کارکرد و مفهوم خودش رو داره در جمله . من سوالی نپرسیدم طبیعتا نیازی هم به جواب نداشتم .
عزیزم آدم ها هزار نوع هستند، اگه همه بخوان مثل هم فکر کنن که دنیا گلستان میشد (شایدم نه)، غیر از ساقی.ب کسان دیگری هم این وبلاگ رو میخونن که به چشم خوب میخونن نه که یه ایرادی پیدا کنن و نویسنده رو ناراحت کنن، من خودم وبلاگ مینویسم واسه دل خودم مینویسم، یه جورایی داری خاطراتت رو میگی و بقیه هم میتونن بخونن، از نظر من همونطور که قبلا هم گفتم خیلی از نوشته های تو وواقعیت محض هست و باید فکر کنیم که تضادهای بعضی قسمت ها هم به دلیل وجود تضاد ها در زندگی واقعی هست،
به هر حال من هیچوقت از نوشته قبلیت نمیتونم در مورد پدرت چنین قضاوت بدی کنم و مسلما پدرت کار کرده و به جای خوش گذرونی سبیل نفتی رو چرب کرده که بچه هاش راحت باشن،
تازه مگه زندگی همیشه به یک صورته؟ مگه کسی که قبلا دستش به دهانش میرسه نمیاد زمانی که نتونه خوب خارج کنه؟ من پدربزرگم زمان شاه بهترین زندگی رو داشت، معلم بود، خونشون همه چی داشتن اما مادرم میگه بعد یه زمان رسید وضعش خیلی خراب شد، واسه خیلی ها پیش میاد،
خودت رو ناراحت نکن عزیزم، پدر و مادرت سلامت باشن.
@ویولتای عزیز
دامنه «حق» در مقام سخن بسیار وسیعه ، اما وقتی که به مرحله عمل میرسه ، خیلی کوچیک میشه.
طبق گفته های خودت داستانهات لزوما ما به ازای خارجی نداشتند. من هیچ وقت دنبال واقعی یا دروغ بودن قصه هات تو عالم واقع نبودم .قلمت رو دوست داشتم و داستانهات برای من رشته ای از یک تسبیح بود که در کنار هم یک مجموعه رو می ساختند . همیشه فکر کردم پدر واقعی شما با پدری که تو داستانهات هست ، یکی نیست که امروز ظاهرا میگی یکی هست. من زیاد حرف زدم سری پیش ، اما ظاهرا تو فقط به یک جنبه اش بسنده کردی که جای توضیح داره.
فکر کن یه شهری 100 تا پیت نفت داره با 100 نفر آدم ، اگر کسی به «هر طریقی بیرون از حق خودش «1 پیت اضافه گرفته باشه ، یعنی به یکی ، یا نرسیده یا کمتر رسیده . حالا در نظر بگیر کشوری باشه با 1000 دلار سرمایه و 1000 نفر آدم ، اگر کسی به » هر طریقی بیرون از حق خودش » 100 دلار این سرمایه رو جهت منافع خودش برداره طبیعتا به بقیه کمتر رسیده . برگ برنده و شیوه عمل پدر داستان (که ظاهرا اینبار در واقعی شماست ) «پول خودش» بوده ، برگ برنده آدمی مثل خاوری موقعیت و سمت خودش . اما در هر دو مورد هدف رفاه خانواده بوده و نتیجه «استفاده از سهم دیگران «. حالا اگر به خاوری با چشم نفرت و تخطئه به کسی نگاه میکنی که دلار تو رو برده ، تو اون شب سیاه زمستون پدر خودت رو از چشم بچه ای نگاه کن که شب رو تا صبح تو سرما خوابیده و یا هر روز آشغال گوشت خورده.
درداستان ،رفاه نسبی بچه ها مد نظر بوده و دردنیای واقعی رفاه نسبی خانواده خاوری. یکی با رشوه سهم کوچک فیله کباب بچه های مردم رو جمع کرده گذاشته تو سفره بچه هاش ، یکی هم با اختلاس سهم کوچیک دلارهای بچه های ملت رو ملک و املاک کرده تو کانادا . ماهیت هر دو یکی هست ، فقط شیوه وکمیت متفاوته همین . فرق چندانی بین ارتشا و اختلاس نیست ، حتی از نظر حقوقی . کافیه از بیرون به هر دو مورد نگاه کنی چون طبیعتا همه پدراشون رو دوست دارند و اونها رو خطا ناپذیر میشمرند. تعریف لقمه حروم برای من اینه :» گرفتن سهمی که مال یکی دیگه بوده » ، توضیحاتم هم کاملا روشن هست ، کسانی که میخوونند میتونند قضاوت کنند و مخالف یا موافق باشند.
ماجرای خاویار و خونه شمال شهر و..هم صرفا جهت باطل کردن منطق شما برای ترسیم چهره فقیر شخصیت داستان عنوان شده ، نه برای بازخواست شما . کما اینکه شیوه نگارش اونها هم بر خلاف کنایه هایی که گفتی از روی مچگیری نبوده . در ضمن پدرداستان در اینجا میتونه پدر نوعی همه ماها باشه. فرق چندانی بین پدر من و توو بقیه نیست .این داستان ملت ماست در طول تاریخ ، کمتر یا بیشتر ، خوب یا بد . البته استثنا هم وجود داره.
من بهت حق میدم ناراحت بشی ، معمولا واقعیت و حقیقت قربانی وابستگی و علایق آدمهاست . هر کسی دنیا رو از زاویه دید خودش میبینه ، من ماجرا رو اخلاقی و شاید حقوقی نگاه کردم اما ظاهرا دید تو اینجا خیلی اقتصادی بوده پس طبیعتا یه پیت نفت در مقابل 3 میلیارد دلار به چشم نمیاد. بد نیست گاهی به جای تخطئه نوع نگرش بقیه ، زاویه دید خودمون رو تغییر بدیم .
به نظر میاد «واقعیت از دید من » خیلی تلخ بوده و سخت رنجیدی . اما بپذیری یا نه هدف من رنجش تو یا توهین به پدرت نبوده .
I always try to stimulate the debate but…. this is such a terrible argument
شما مثل اینکه خیلی بی علاقه به کامنتهای دنباله دار نیستی بر خلاف اونچه که در پست قبلی گفتی.
این چه طرز صحبت کردنه خانم! به جای اینکه معذرت خواهی کنی اومدی توجیه میکنی.
فرض شما خودش جای صحبت بسیار دارد، تو از کجا میدونی که خاوری برای رفاه بچه هاش اقدام کرد؟ اما حتا اگر همین فرض غلط رو بپذیریم از منظر حقوقی خاوری هنوز در هیچ دادگاهی محکوم نشده. چطور تو میگی اختلاس کرده. شما الفبای حقوق رو نمیدونی میآیی از دیدگاه حقوقی حرف میزنی.
از منظر اخلاقی شما به چه حقی پدر همه رو با خاوری مقایسه میکنی اونجا که میگی فرقی بین پدران ما نیست و همهٔ ملت یه کرباسند.
از منظر اقتصادی هر انسانی که دو دو تا چار تا رو بتونه حساب کنه میفهمه که برای رفاه خانواده نیازی به سه میلیارد دلار اختلاس (در صورت اثبات) نیست.
یه روز از ویول پرسیدم فرق ما با پدرانمون چیه؟ به من گفت برو تو چشم بابات نگاه کن بگو رشوه میدم کارم راه بیوفته؛ ببین چی میگه.
حالا داره میگه پدرش برای گرم کردن خونه رشوه داده.
به نظر من واقعیت همینه که ساقی میگه.
در ضمن سطح رفاه خانواده ها با هم فرق داره ؛ این سه میلیارد هم همش تو جیب آدمها نرفته هنوز قسمت عمده ای از اون به صورت کارخونه ها و شرکتها و مواد اولیه و ماشین آلات موجوده ؛ سهم خاوری از این اختلاس(اگر سهمی داشته ) سه میلیارد دلار نبوده ؛ حتی سهم مختلسین هم این رقم نبوده.
آرش خان ، این هم یه تفاهم دیگه
.
بحث من بر سر رشوه نیست، درباره مقایسه هست. من هیچ گاه به اخلاقیات مطلق نگاه نکردم.
دربارهی پاراگرف آخرت هم،نوشتهٔ ساقی رو بخون. میگه یه پیت نفت در مقابل سه میلیارد دلار. من بر اون مبنا گفتم. میزان سهم رو دادگاه مشخص خواهد کرد.
پرواز جان فدات شم ! گفتم نمی رم کامنت دنباله دار بقیه رو بخونم ! به خصوص وقتی که ربطی به من نداشته باشه ! نگفتم نمی نویسم که!!شما هم این کار رو کنی بد نیست!
من همین جا کلاهم رو برای شما برمیدارم و اعلام میکنم شما هر چی بگی راست میگی ، حقیقتش سبک تجزیه تحلیل تون فراتر از اعصاب و حوصله منه . فقط اگر آدرس طلا فروشی رو بخوای بهت میگم
@ ساقی
در جواب پاراگراف اولت:
من زیاد حرف زدم سری پیش ، اما ظاهرا تو فقط به یک جنبه اش بسنده کردی که جای توضیح نداره.
در جواب پاراگراف دو:
فعلا پوند داره میره بالا. طلا به نظر من اشباع شده اما پوند فکر کنم یه خورده دیگه جا داره. بعدا آدرس رو ازت میگیرم.آدرس یه جایی رو هم بهت میدم اون موقع.
به نظر من هم رشوه رشوه است .ولی فرقی که پدر ویولتا با خاوری داره اینه که اون موقعی که بچه اش از سرما داشته میلرزیده از روی ناچاری حق کسی رو خورده ( این به این معنی نیست که آدم بدیه ولی منطق ساقی درسته در هر صورت حق یکی این وسط پایمال شده ) ولی خاوری با اون وضع خوبش از موقعیتش سوء استفاده کرده و مردم رو چپاول کرده .
اگر شما هم از اون دسته افرادی هستید که در مواقع غیر ناچاری ، فقط برای اینکه کارتون رو راه بندازین یا کار کسی رو راه بندازین رشوه میدین یا میگیرین و حق کسی رو زایل می کنین فرقی با خاوری و احمدی نژاد وبقیه ندارین .
در ضمن اینکه من امسال سفر اروپا نرفتم جزو موارد ناچاری حساب نمیشه .
به نظر من دزدی، دروغ، رشوه و هر کار بد دیگه ای زمانی که که پای مرگ و زندگی میان باشه مطابق با اصل بقا جایزه
مثلا اگه فردا روزی منو بخوان به خاطر اعتقادم اعدام کنن اصل بقا این اجازه رو بهم میده که دروغ بگم و نجات پیدا کنم یا وقتی اونقدر گرسنه ام که ممکنه از شدت گرسنگی بمیرم دزدی هم خواهم کرد و یا اگر روزی در شرایطی قرار بگیرم که احساس کنم ممکنه خودم یا خانواده ام از سرما بمیریم رشوه بدم و مقداری نفت تهیه کنم
اما به هر حال یک فعل بد انجام شده و این فعل بد مقصری داره
به نظر من مقصر اصلی جامعه و محیطی هست که فرد رو مجبور میکنه برای نجات زندگیش دروغ بگه دزدی کنه یا رشوه بده
و طبیعتا با این کار من، جامعه ( که خودم هم جزئی از اون هستم ) به عنوان مقصر اصلی هزینه ها و وتاوان کارهای بد رو خواهد داد (همون طور که میبینید جامعه ی پدر ویولتا هم به عنوان مقصر اصلی در حال تاوان دادنه و خود اون پدر هم به عنوان جزئی از جامعه در حال پرداخت تاوان جامعه خود ساخته است و حتی اگر از جامعه مهاجرت هم بکنه خود اون مهاجرت و سختی ها و دوری هاش تاوانی هست که پرداخت میکنه ) تا زمانی که این اوضاع به حد انفجار برسه و جامعه از درون شروع به اصلاح ساختار خودش کنه
درست راهی که جامعه کنونی ما در اون قرار گرفته
جامعه یا با پرداخت هزینه ها و ایجاد بستر مناسب قوانین انسانی را جاری میکند یا لاجرم محکوم به پذیرش قانون جنگل خواهد شد
اگر دقت کنید میبینید در جوامع متمدن در بدترین شرایط مالی هم که باشید جامعه موظفه حداقل نیازهای شما به عنوان یک انسان، برای زنده ماندن رو فراهم کنه
در کل مقایسه رفتار پدر ویولتا با توجه به شرایطش با آقای خاوری هیچ جایی نداره و به نظرم بازی با کلمات برای منحرف کردن ذهن مخاطب میاد
و من الفارت توفیق
این رو هم به کامنت فوق اضافه کنم که اگر من جای پدر ویولتا بودم وقتی مطمئن میشدم که بچه هام گرم شدن و دیگه خطری تهدیدشون نمیکنه تا روزی که شرایط اینطور بود که مجبور به دادن رشوه بودم فقط در حد زنده موندن از نفت برای گرم کردن خودم استفاده میکردم( اینکه با این اطمینان اینطوری میگم به این دلیله که در شرایطی تقریبا مشابه قرار گرفتم و این سختی رو به خودم گذروندم )
دلیل اینکه این کامنت رو اضافه کردم این بود که ضرورت وجود شرایط مرگ و زندگی رو روشن کنم
اگر بخوام یه تعریف ساده بدم اینه
هر وقت کاری باشه که به واسطه انجام ندادنش زندگی خودمون یا سلامتی کودکان تحت تکفلمون به طور صد در صدی به خطر میفته از نظر من انجام اون کار مجاز هست (بجز وقتی که اون کار گرفتن جان یا آزار و شکنجه شخص دیگه ای باشه)
بچه ها در این شرایط در اولویت اند چون اونها نقشی در جامعه مزخرفی که ما ساختیم ندارند
برای نجات جان در حد امکان باید به حداقل ها قناعت کنیم مثلا اگر برای نجات از گرسنگی مجبور به دزدی شدیم در صورتی که آن سرقت پول نقد بود میتوان با نان خالی خطر مرگ با گرسنگی رو برطرف کرد و نیازی به لازانیا با سوس مخصوص نیست ولی اگر مستقیما لازانیا دزدیدید که دیگه چاره ای نیست و نوش جانتون :دی
شد مثل توضیح المسائل امام رررررره ولی اشکال نداره یه ربطی هم به موضوع این پست پیدا کرد
@ آتئیست
ایشون اصولا کامنت کسی رو کامل نمیخونند. از بس که عقل کل هستند.
ساقی جان تحلیلت تا حدی درسته اما خوب خودت رو بگذار جای این شخص، ویولتا رو میگم، یا اصلا همه ما، آیا دلمون میخواهد در مورد پدرمون چنین چیزی بشنویم؟ از نظر من اختلاس با کاری که پدر ویولتا کرد هیچ شباهتی نداره، میشه گفت پدر ایشون مجبور شد که رشوه بده اما لزوما آدم بی اعتقادی نیست، اینکه آدم اختلاس کنه باید خیلی رله تر از این حرفها باشه، و اصولا کسی که میتونه اختلاس کنه نیازی به رشوه دادن به نفتی نداره، حالا همه اینها به کنار بار فرض قبول، من یه سوال دارم، اگر تو جای پدر ایشون بودی و بچه هات شب باید تو سرما میخوابیدن چی میکردی؟ رشوه نمیدادی؟
مجبور بودن رو من هم تو پست بالام گفتم قبول دارم .ولی بخش اختلاس رو نه . در شرایطی که مجبور نباشین ، رشوه دادن به نفتی = رشوه به رییس جمهور و اختلاس چند میلیون دلاری
هرکی هر چقدر زورش برسه !
لونا جان
اول یه سوال ، چی شد نظرت کمی عوض شد ؟بالاتر از نظرت ایرادگیر بودم و دنبال ناراحتی دیگران .
در خصوص اینکه نمی خوایم درباره پدرمون بد بشنویم درباره همه مردم صدق میکنه از بچه های همین خاوری بگیر تا گنده تراش ، پس باب انتقاد بسته خواهد شد ، چون بالاخره هر کسی بابای یکی هست .همونجور که گفتم همه پدرشون رو دوست دارند.
شما معتقدی این دوتا کار با هم شباهت نداره ، اما من شباهتش رو خیلی روشن گفتم : بهره برداری از چیزی که سهم یکی دیگه است . من به کمیت کار ندارم من به ماهیت کار نگاه کردم.
لونا جان مشکل اینه که برای ما مرگ خوبه اما برای همسایه . من سعی کردم عملکرد هر کسی رو در جایگاه خودش مثال بزنم . روایط قدرت درجامعه ما یک هرم هست از بالا به پایین . خاوری به بالا نزدیکتره پس زور بیشتری داره ، ما و پدرانمون در کف هرم هستیم و زورمون کمتر . هر کسی در محدوده توان خودش میتونه از موقعیتش سوء استفاده کنه . روسای کشور کرور کرور دلار میخورند و دسته دسته آدم میکشند ، مردم کوچه بازار سر هم رو کلاه میذارن و وسط دعوا یه سیلی به طرف مقابل .
در ضمن فقط برای روشن شدن قضیه اینکه این مقوله در ارکان جامعه ما نهادینه شده ، توی شرکت بزرگی که من کار میکردم ، بین کارمندهای ساده هر روز کلی از این اتفاقات در ابعاد ریز و درشت وجود داشت. پس نتیجتا چرا انتظار داریم رییس روسایی مثا خاوری چنین کاری نکنند ؟
درباره سوالی که پرسیدی ، من بچه ندارم ، نمیتونم خودم رو در این جایگاه بگذارم ،هر چی بگم بی پایه است چطور آدم میتونه درباره چیزی که نیست نظر بده ؟ اما تا حالا که به خودم مربوط بوده نکردم . البته تضمینی وجود نداره برای آینده که چنین کاری نکنم .
در جواب سوالت اینکه نظرم کمی عوض شد، بله کمی، چون من همیشه به طرف مقابل گوش میدم و در صورتی که احساس کنم چیزی رو درست بیان میکنه قبول میکنم، اصولا از کسایی که فکر میکنن از همه بهتر میدونن هم خوشم نمیاد
@ ساقی ب
رجوع شود به کامنتی که بالا نوشتم لطفا
پاینده باشد
@ آتئیست
شما به یک نکته دقت نکردید ، در زمان جنگ شرایط کمبود نفت و گوشت برای همه یکسان بوده نه فقط برای یدرداستان . شما میتونید برای حفظ جان خودتون دروغ بگید اما نمی تونید گناهتون رو گردن یکی دیگه بندازید که اون رو جای شما اعدام کنند . در اینجا گرم شدن یک بچه مصادف هست با یخ زدگی یکی دیگه .نجات یک بچه یعنی رنج و عذاب یه بچه دیگه .منابع محدود بوده ، مصرف بیشتر یکی یعنی کمبود بری یکی دیگه . در ضمن هیچ بچه ای با نخوردن فیله کباب نمرده تا حالا .
در واقع این اصل بقا که شما میفرمایید به نظر من بیشتر برای حیوانات مناسبه نه برای جوامع انسانی .
شما هم پاینده و شاد باشید .
@ ساقی ب
دوست عزیز فکر کنم شما کامنت های من رو کمی با عجله خوندید
بنده با کار پدر داستان تا جایی که برای نجات سلامتی فرزندان یا جان خودش باشه موافقم
بحث جنگ هم ربطی به قضیه نداره یعنی شرایط جنگ تغییری در نظر من ایجاد نمیکنه چون مسبب جنگ هم خود جامعه است
«در واقع این اصل بقا که شما میفرمایید به نظر من بیشتر برای حیوانات مناسبه نه برای جوامع انسانی .»
بله در واقع ما بجز خرد و توانایی بالقوه استفاده از اون تفاوت چندانی با حیوانات نداریم
وقتی که جامعه ای نتونه با استفاده از خرد جمعی اش قوانین انسانی برقرار کنه ، قانون جنگل ناگزیر بر اون جامعه حکم فرما خواهد شد وقتی جامعه نفهمه نباید کسی آنچنان تحت فشار قرار بگیره که به خاطر نجات زندگیش مجبور به دزدی ، دروغ یا رشوه بشه اصل بقا خودشو نشون میده و لاجرم قانون جنگل حکم فرما میشه
«شما میتونید برای حفظ جان خودتون دروغ بگید اما نمی تونید گناهتون رو گردن یکی دیگه بندازید که اون رو جای شما اعدام کنند »
در مورد این جمله هم فکر میکنم نظرم رو در کامنت تکمیلی ام گفتم جهت یاد آوری:
بجز وقتی که اون کار گرفتن جان یا آزار و شکنجه شخص دیگه ای باشه
من گمان کردم شما بحث رو در حیطه ماجرای داستان ادامه دادید ، به خاطر همین گفتم شرایط جنگ ، ومقصودم از اینکه «نمی تونید گناه تون رو بندازید گردن کس دیگه….» این بود که نمیشه آدم به به قیمت آشغال گوشت خوردن بچه های دیگه،به بچه های خودش فیله کباب بخورونه . شرایط جنگ شرایط خاصی هست پس نمیشه از «جامعه » انتظار زیادی داشت که به کسی فشار وارد نشه .
بله شما گفتید » بجز وقتی که اون کار گرفتن جان یا آزار و شکنجه شخص دیگه ای باشه» ولی این حرف شما ناقض حرف اولتون هست » به نظر من دزدی، دروغ، رشوه و هر کار بد دیگه ای زمانی که که پای مرگ و زندگی میان باشه مطابق با اصل بقا جایزه » .
من هم مثالی زدم که در این داستان بچه های دیگه آسیب دیدند پس رشوه نمی تونه جایز باشه . پس کار اشتباهی بوده.
بله شما گفتید ” بجز وقتی که اون کار گرفتن جان یا آزار و شکنجه شخص دیگه ای باشه” ولی این حرف شما ناقض حرف اولتون هست ” به نظر من دزدی، دروغ، رشوه و هر کار بد دیگه ای زمانی که که پای مرگ و زندگی میان باشه مطابق با اصل بقا جایزه ” .
دوست عزیز لطفا به کلمه «بجز» دقت کنید بنده جمله اول رو نقض نکردم بلکه در اون استثناء قائل شدم
فکر کنم اگر یک نفس عمیق بکشید و کمی با حوصله کامنتهای بنده رو مطالعه کنید منظور همو بهتر متوجه بشیم و بحث فرسایشیمون کمتر شه
بنده به هیچ وجه با کار پدر داستان به طور صد در صد موافقت نکردم و فکر میکنم کاملا مشخص کردم حد موافقتم تا کجا بوده در واقع مشکل من مقایسه پدر داستان با شخصی مثل خاوری است
اصولا این دیدگاه درستی نیست که ما افراد رو بدون در نظر گرفتن شرایط،کیفیت و کمیت کارهاشون مقایسه و قضاوت کنیم
من میگم دزدیدن یک عدد نان چنانچه برای نجات جان فرد باشه کوچکترین اشکالی نداره و حتی در این مورد جامعه مستحق سرزنش خواهد بود و اگر چنین ضرورتی هم برای این سرقت وجود نداشت باز هم به هیچ وجه قابل قیاس با یک سرقت میلیاردی نیست
@ آتئیست
من نظر خودم رو گفتم و تا جایی که تونستم سعی کردم روشن بگم ، توضیح بیشتر من تکرار مکررات هست. نه میخوام مقصر پیدا کنم نه اینکه نظر کسی رو عوض کنم . میتونید مطمئن باشید که کامنت شما با دقت خوونده شده . و برداشتم همون هست که بود . شما هم ظاهرا بعد از این همه توضیح مقصود من رو درست برداشت نمیکنید. ظاهرا درک متقابلی از کلام هم نداریم .
من که خیلی وقت پیش سیب رو میل کردم از بهشت مامانم بیرون اومدم! البته سیب سختی بود …
حالا اون سیبه چی بود؟؟؟؟
تو 26 سالگی از خونه مامان و بابا اومدم بیرون که تنها زندگی کنم! ولی مامانم هنوز بعدز از 3 سال و اندی با قضیه کنار نیومده ولی بابام از اولش راضی بود، چون منو تو شرکت تحمل می کنه میخواد تو خونه راحت باشه!
منم به بابات حق میدم
+++
تو فقط 29 سالته انقد با کمالاتی !
دو نقطه دی ی ی ی ی ی ی
@ناراحت
دارم می شم «زن سی ساله» که بدر موردش کتاب هم نوشتن!
از کی تا حالا خنگ بودن از کمالات محسوب می شه؟ دونقطه دی
البته شایعه که مردها زنای خنگ رو بیشتر می پسندن چون مطیع تر هستند و شوهر اشون رو بیشتر تحسین می کنن و از این مزخرفات!
خنگ بودن چيزی ازارزشهای شما کم نخواهد کرد فور شور !
شما که تو یکی از پست های قبلیت گفتین پدر مادرت تو مسائل اعتقادی و شخصیتان دخالت نمی کردن هر پست شما رنگ عوض می کنی
2 نسل قدیمی دیگه از ایران به فااااک نرن وضع ما همینه .
اکثرا فقط میگن جلوی مردم زشته . دیگه وقتی هیچی پیدا نکنن همین رو میگن . تا اینها نرن وضع همینه .
I hope they will go Bega as soon as possible
من موافق آزادی دادن به بچه ها و کمک کردن به مستقل بودنشون هستم ولی واقعا نمیدونم حد و مرز این قضیه چی و کجا باید باشه؟ فکر میکنم از این ور بوم هم افتادن خیلی خوشایند نباشه. وضعیتی که الان اکثرا توی خانواده های غربی هست و اینکه پدر و مادر هیچ کنترلی روی کارهای بچه شون نمیتونند داشته باشند هم وضعیت خوبی نیست. پیدا کردن این حد وسط هم کاریست بس دشوار. آدم وقتی خودش هنوز مستقل نشده خب دوست داره کسی کاری به کارش نداشته باشه و هر کار خواست بکنه ولی وقتی خودش بچه دار میشه یه جور دیگه میشه!!!
ریس ام اومده میگه ملانی تصمیم گرفته دیگه ساعته ۲ بعد از ظهر نخوابه! بعد توی جمع همکاراشم باز دوباره گفت. کسی جز من به این حرفش نخندید. همه جدی بودن. من داشتم فک میکردم تصمیم ملانی که ۳ سالشه مبنی بر ظهر ها نخوابیدن مگه چقدر مهمه ؟ بعد از چند سال زندگی تو آلمان، میفهمم تربیته کودک با ایران تفاوت های بنیادی داره. بچه ها به صورت جدی تو تصمیم گیری های خانواده شرکت دارن و نظرشون و حقه نظردادنشون به طور جدی محفوظه . این قاضی حدو مرز نداره. هر جا بخواهی حد براش تعریف کنی خرابش کردی. ما تو ایران همش میترسم بچه ها پر رو شن. اصلآ میترسیم همه پر رو شن. این به نظر من اصلی ترین تفاوته فرهنگی ما با فرهنگه اروپاییه.
به موضوع پررو شدن اشاره کردی، در مورد فرهنگ ما یا ژن ما یا هرچی که هست یک مشکلی وجود دارد و آن این است که بچه ها از حقوقشون سوء استفاده میکنند.
ملانی 3 ساله، خیلی جاها حق انتخاب داره ولی آنجاییکه بهش میگن » قانونه» سر جایش میاسته. در مورد ماها دور زدن قانون یا پا گذاشتن روی قانون یک امر طبیعی حساب میشه.
salam. lotfan commente mano ke chand rooz pish gozashtam azad konid.
موضوع جالبی رو مطرح کردین. این مشکل رو خیلی از ماها که در ا یران بزرگ شدیم و بالاخص جز قشر متوسط جامعه هم بودیم داریم. همیشه در تمامی مراحل این دیگران بودن که برامون تصمیم میگرفتن. راه مشخص بود و برای قشر متوسط که سرمایه ای هم نداشتن درس خوندن تنها گزینه بود. فقط یاد گرفتیم درس بخونیم. حالا که اومدیم خارج بره کوچکترین تصمیم گیری ها هم میمونیم. امیدوارم بچه های ما که اینجا بزرگ میشن مثل ما نشن هر چند تاریخ چیز دیگه ای رو نشون میده.
chera payame mano ke chand rooz pish gozashtam azad nakardin
سلام
متن بسیار زیبا و مقایسۀ جالب و درستی بود . موفق باشید
حالا باز خوبه که انقدر جسارت داشتی که بتونی وایستی و حرفت رو بزنی حتی به قیمت بی مهری دیدن بعدها. البته ناگفته نماند ما هم حرف می زدیم. ولی حرف زدنمان به درد عمه گرامی می خورد!
یه وقتایی مادر بزرگوارمون موقع شستن ظرف ها حرفای درب داغونمون رو از رادیو می شنیدند… چون از رادیو پخش می شد نویسنده اون چهار کلمه خدا بود. بی اونکه توجه کنن کی اونا رو نوشته. ولی کافیه همون حرفا رو یک کم بی سانسورتر تو محفل خانوادگی بزنی. دمپایی که هیچی؛ هزار تا چشم غره و لب گزیدن. جرات نداشتی بپرسی چرا؟ به خاطر چهار تا کلمه می شدی دشمن خدا و پیغمبر و همه… چرا؟ چون دلت تغییر می خواست. دلت یه جامعه امن می خواست. یه نگاه بازتر به زندگی… بدون خرافات. بدون چرت و پرتایی که به اسم مذهب به خوردمون دادند.
وای چقدر این درد آشناست. خیلی آشنا.
دوسه هفته پیش هم مادر می گفت فلانی خیلی آدم خوبی بود. نگاه کردم با تعجب. «آخه نماز می خوند و روزه می گرفت…» و من به اون همه سال رنجی که کشیدم ازش و دم برنیاوردم فکر کردم. چون اگر می گفتی این آقا آدم نیست باز هم انگ کافر و لامذهب بودن بهت می خورد…
یه مشکل دیگه هم هست. همین حالا که ما تو پله چهلم ایستادیم و مادر تو پله شصت و چندم؛ اگر بخوایم یه چیزی بگیم مخالف سلیقه؛ یه جمله پرت میشه تو صورتمون که: این همه سال با یتیمی بزرگتون کردم و فرستادم دانشگاه…………………………. می دونی؟ اینو دیگه نمیشه جمع و جور کرد… اشکایی که می ریزن و فکر می کنن عجب اشتباهی کردن بعد از رفتن پدر تو دوازده سیزده سالگی شوهرمون ندادند و حالا داریم شاخ و شونه فکری براشون می کشیم…
شده حکایت این روزای مردم شاید. پیش خودشون فکر می کنن عجب اشتباهی کردیم این دختر و پسره تخس رو بهشون رو دادیم و فرستادیمشون دانشگاه و براشون کتاب خریدیم… باید بمیرن و بشینن سرجاشون بی تربیتا… بیخود کردن اصلن فکر می کنن … بیخود می کنن اصلن حرف می زنن…
خیلی دوست داشتم خیلی لایک
ممنون بابت وبلاگ خوبتون
مادر واژه ای وصف نشدنی است
سامانتا این پست خوب بود. خوشم اومد که سیب رو گاز زدی. اما مهم اینه که انسان احساس شادی و خوشبختی کنه. گاز زدن سیب یه خورده مسیر رو دشوار میکنه اما اگه خوشحالت میکنه میارزه واقعأ. خوش به حال اونا که مجبور نیستند اصلا سیب رو گاز بزنند.
فقط انشاالله تعالی پارسا از این تصمیماتی که تا حالا براش گرفتی و از نحوه تربیت شما راضی باشد.
نه راستش اون اصلا راضی نیست. منتها من و او یک فرقی داریم. من وقتی 18 ساله ام شد، ناراضی شدم. او از همین الان که 8 ساله اش است ناراضی است.
))
خوب یه موقع هایی آدم جرات رها شدن از بهشت ساخته خیال خودشش و یا اطرافیانش رو نداره. تغییر همیشه سخته. جرات میخواد و جسارت. که شاید خیلی هامون زیر فشار ( خانواده،جامعه، سنت؛ عرف، حکومت و . . . ) نای انجام دادنش رو نداشته باشیم
به نظرم همیشه بحث جرات نیست. این واقعا طبیعی است که هر کسی بخواهد راه درست را انتخاب کند. برای شخص من اون چیزی که » گره » کور ماجرا بود، این بود که فکر میکردم راه » درست » دیگری وجود ندارد و این ناشی از تربیت سیاه و سفید من بود. آدمهای دور و برم که یا سفید بودند، پس مثل خودم فکر میکردند و یا سیاه بودند که فکر میکردم نباید دنباله روی یک آدم سیاه باشم.
خیلی طول کشید تا بفهمم نه سیاهی وجود داره و نه سپید، بقیه اش آسان بود.
یادش بخیر چند وقت پیش بحثی کردیم راجع به اون دختری که بند سوتینش تو کنسرت انریکه باز شد. اینم مصاحبهٔ اون دختر. خانم دندانپزشکی شهید بهشتی تشریف داشتند.خندم گرفت اونجا که گفت خدمت هموطنان محترم میگم که چرا سوتین پاره شد. لینک ویدئو مصاحبه در یوتیوب
کلا کار میدیا همینه. از انسانهای عادی، از اشخاصی کی هیچکی اونا رو نمیشناسه یا کار بزرگ و مهمی انجام ندادند ستاره و سوژهٔ خبری درست میکنه. ما دربارهٔ این دختر حسابی بحث کردیم و من گفتم که برای اون دختر انریکه انریکه است و خودش میگه که سجده کردنش از سر استیصال و بلد نبودن بود.
یه چیزی که من باید یاد بگیرم احترام به صداقت هست. حتا اگر اون صداقت همراه با حماقت یا سادگی بیش از حد باشه. صداقت در ایرانی دور گرنبهایی ست. اونجایی که اون دختر دربارهٔ انریکه حرف میزد و اینکه عکس انریکه به در و دیوار اتاقش آویزون بود و حالا از اون همه محدودیت خارج شده و خودش رو در کنار انریکه میدید برام جالب بود. میتونست بگه من اشتباهی نکردم، میتونست بگه باید پای انریکه رو به عنوان یک هنرمند باید بوسید، میتونست بگه من از آخوند بدم میاد، میتونست بگه لباس اون شب خیلی هم درست بود، میتونست بگه به هیچ کی ربطی نداره، میتونست بگه …. اما صادقانه و فروتنانه گفت. خیلی خوشمان آمد.
راستی، لباسش هم قشنگ بود.
سامانتا…
من متوجه نتیجه گیری آخرت نشدم …
اینکه : » داستان بالا را روایت کردم تا بگویم ، میتوانم درک کنم چرا مردم ما علی رغم همه فشارها، هنوز هم به دامان همان مادر پناه میبرند. »
چه کسی به کجا پناه برده ؟؟
چی رو با چی و چگونه مقایسه کردی ؟؟
نگرفتم راستش رو بخوای !!
@ گیتی
این موضوع از چند منظر قابل بحث است
- اینکه ما میپذیریم فرد دیگری به جای ما تصمیم بگیرد و ما را به سعادت رهنمون بشه، معمولا از خانه های ما شروع میشه. از آنجاییکه پدر و مادرها به فرزندانشون یاد میدهند باید هرچی آنها میگویند را گوش بدهند وگرنه بچه بد و ناموفق هستند.
به جز آن الان علی رغم همه فشارها، عده ای موافق حکومت هستند. اینها دقیقا وضعیت مرا قبل از 18 سالگی دارند، قوانین زندگیشون را فلج نکرده، خیلی از جاها هم بهشون گفته شده که » تو خیلی خوبی، تو میری بهشت و ….» و در مجوع از زندگی کردن در یک دیکتاتوری مذهبی لذت میبرند، چون یک سره وارد بهشت میشوند.
گروه دیگری، وضعیت بعد از 18 سالگی مرا تا قبل از خودمختاری دارند، آنها از وضعیت راضی نیستند ولی در عین حال توان تغییر را ندارند، راه تغییر را بلد نیستند و اصولا جهان بینشون به جایی نرسیده که فکر کنند به جز این راه، مسیر درست و خوب دیگری هم وجود دارد. آنها از وضعیت ناراضی هستند ولی جانشین مناسبی برایش ندارند.
گروه دیگری هم هستند که مثل زمان اعلام استقلال من، جونشون به لبشون رسیده و حاضرند همه فشارهای غیر منصفانه آن » مرجع تقلید» را قبول کنند تا بتوانند خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند. حتی درون این گروه، خیلیها با دیدن فشارها پا پس میکشند چون به درستی کارشون ایمان ندارند و به علاوه سالها عادت کرده اند که از مرجع تقلیدشون پیروی کنند. و آن وقت هم باید با عادت خودشان مبارزه کنند و هم با فشارهای بیرونی.
من اصلا قصد ندارم بگویم که موضوع سکوت مردم ما در حال حاضر به همین دلایل ساده است ولی فکر میکنم این مدل زندگی تقلیدی که از بچگی در خانواده و اجتماع به ما یاد داده شده است، در این سکوت موثر است.
++
سامانتا
ممنون از توضیحی که دادی…..
با بخشی از حرفهات موافقم، اینکه آموزش خیلی مهمه …
اما با قسمت عمده اش نه و به خصوص با قسمت آخرش که گروه سوم بود در واقع مهمترین قسمت…. یعنی زمان استقلال !!
یعنی چی : » گروه دیگری هم هستند که مثل زمان اعلام استقلال من، جونشون به لبشون رسیده و حاضرند همه فشارهای غیر منصفانه آن ” مرجع تقلید” را قبول کنند تا بتوانند خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند. «….چگونه با وجود قبول کردن فشار میشه برای خودت تصمیم بگیری ؟؟ یعنی حتی معنی استقلال هم در سایه ی مصلحت تغییر می کنه ؟؟
بهرحال با این تقسیم بندی که کردی و مقایسه موافق نیستم…هر چند که اشاره کردی منظورت فقط همین دلیل ساده نیست… این چیزی که تو میگی در واقع اشاره داره به بلوغ فکری یک جامعه…طفولیت و نوجوانی و جوانی…
میزان هم در تعیین بلوغ فکری یک جامعه ، کسانی نیستند که بدلیل عقب موندگی ذهنی هنوز با وجود بزرگ شدن جسمشون ، در دوران طفولیت به سر می برند…
اون گروه عمده ای که از دیکتاتوری مذهبی لذت می برند و قراره یکسره به بهشت برن و کلا حرف آقا یا یک موجودی که حالا به هر دلیلی جا پای قدرت مطلقه ای گذاشته که بدلیل ناتوانی هاشون بهش » نیاز » دارند، اگه نیازهای معیشتیشون اونها رو به اون سمت سوق نداده باشه ، تابع دو عامل عمده هستند ، ترس و جمود فکر …این گروه در برخورد با رو به رشد ترین مدل ها و مکتب های فکری هم ساز خودشون رو می زنند ، نمونه اش هم کم نیست در دنیا…
داستان اصلا مربوط به حال حاضر نیست ، ما موج های مختلفی رو از نظر دگرگونی اجتماعی و فرهنگی و سیاسی گذروندیم، جتما قبول داری که نسل پدرهای ما و پدر بزرگ های ما خیلی بیشتر تحت این مدل رفتاری که تو میگی بزرگ شدند… اما همون نسل طغیان گر هم بودند و اهل اعتراض و تغییر….
حتی حال حاضر، یعنی 30 و اندی سال گذشته رو هم مرور کنی ، در مراحل مختلف اعتراض و حرکت بوده که به شیوه های مختلف مثل کشتار جمعی ، قتل و ترور ، زندان و غیره خفه شده….
به نظر من موضوع میزان و شدت قدرت و شیوه های به کار رفته است در به کرسی نشوندن حرف از یکطرف ، و از طرف دیگه میزان و توانایی مقابله با اونه…..
طغیان زمانی رخ میده که تو بپذیری باید یک چیزهایی رو از دست بدی، تا یک چیزهایی رو بدست بیاری…
اولویت هات چیه…مصلحت و جای گرم و نرم و یا زحمت و جون کندن با داشتن آزادی….
@ گیتی
«چگونه با وجود قبول کردن فشار میشه برای خودت تصمیم بگیری ؟»
فکر کنم منظور سامانتا مثلا فشارهای عاطفی بوده باشه. با وجود قبول کردن فشار میشه برای خودت تصمیم بگیری اما نه در همهٔ موارد. برای مواردی که مستقل از اعمال نفوذ و قدرت مادر هست میتونی تصمیم بگیری.هرچند تفاوت بزرگ تشبیه سامانتا اینجاست که پدر و مادر از معدود چیزهای تو این دنیا هستند که نمیشه عوضشون کرد . به محض از دست دادن مادر دیگر مادری نخواهد آمد.
مردم ژاپن و کره و تایوان هم همین سبکی هستن. اونجا چطور منجر به دیکتاتوری نشده؟
من واقعا برای این سوالت جوابی ندارم. ولی میتوانم بگویم ژاپنیها از نظر عزت نفس، دنیا را به تحسین واداشتند.
در مورد فرهنگشون میدونم که بحث احترام گذاشتن و حریم به شدت وجود داره ولی در مورد بحث چشم گفتن بی چون و چرا، اطلاعی ندارم.
کاش بیشتر در موردشون مینوشتی.
ژاپنیها از پایه گذاران عملیات انتحاری مدرن در جنگ دوم بودند ؛ خیلی پیش از القاعده و مسلمین ؛ ژاپنیها قایقهای تندرو و کوچک خودشون رو به کشتیهای بزرگ آمریکایی میزدن و منفجر می کردن ؛ این حد از خود گذشتگی بر گرفته از همون فرهنگیست که تو ازش صحبت می کنی ؛ من در برخورد با ژاپنیها چیزهای جالبی دیدم در تایوان (در واقع چین) فرهنگ خانواده و اجرای بی چون و چرای قوانین پدر و مادر هنوز آنچنان رایجه که اسامی نوزادان رو هم پدربزرگ و مادر بزرگشون انتخاب می کنند.
دیکتاتوری یک پدیده چند وجهی است ؛ ضمن اینکه باید یاد آور بشم حکومت ایران حکومتی دیکتاتور نیست ؛ بلکه یک حکومت توتالیتر هست. و اگر قراره تحلیل بشه باید در چهار چوب توتالیتریسم تحلیل بشه.
به دو تا نکته توجه کن:
۱. فرهنگ، نوع زندگی، روابط ژاپنیها با چینی یا کرهای از زمین تا آسمان فرق دارد.
۲. شخصیت و رفتار یک ژاپنی در خارج از ژاپن با کسی که داخل کشور ژاپن زندگی میکند، بسیار تفاوت میکند.
فکر میکنم اگر حتا به مدت کم مثلا فقط یک سال اونجا زندگی کنی متوجه میشی که سفرهای کاریت به کره یا چین یا حتا کتابهایی که خوندی دید درستی راجع به ژاپن بهت نداده. مثلا همین که هنوز تو دوران جنگ جهانی و عملیاتهای انتحاری هواپیماهای ژاپنی سیر میکنی، برام عجیبه. یا اینکه فکر میکنی هنوز اسم پدر بزرگ را رو ی بچشون میگذارند! الان اسم خوانندهها یا اسمهای انگلیسی بیشتر طرفدار دارد.
تو ژاپن سیستم hierarchy که فکر کنم معنی اش سلسله مراتب باشه اینقدر با خشونت و قلدری اجرا می شه که به نظر من یه جور دیکتاتوری است، البته این موضوع تا جایی که من دیدم در سطح خانواده و شرکتها اجرا می شه چون مدتی با ژاپنی ها کار کردم، مثلا» یکبار که مدیر عامل شرکت از ژاپن تشریف آوردن از روز قبل به همه اعلام شد که رسمس تر لباس بپوشیم و از زمان ورود ایشان همه از طبقه 8-1 سرپا ایستاده بودن شاید به مدت 1 ساعت یا رئیس پروژه در مورد خیلی از مواردی که بهش ربطی نداشت به مهندس های ژاپنی دستور می داد، رفتارشون با همسرانشون هم اصلا» خوب نبود! ولی دولت مستبد ندارند برعکس تو ایران ما برای مدیرانمون تو محل کار تره هم خرد نمی کنیم حداقل در طبقه روشنفکر زنها از همسران شون کتک نمی خورن ولی تا می تونیم از از دولت می خوریم!
کلا آدمهای گه و غیر قابل تحملی هستن.
کار و بار چطوره؟
چشم انداز کارمون خوب نیست ولی در حال حاضر چند تا کار داریم! شما چطور؟
درسته عملیات انتحاری مدرن با «کامی کازه» ها بوده ولی مهم اینه که بنیانگذار آن ایرانی ها بودن، امیدوارم حق ما اینجا ضایع نشه! یعنی حق پیروان حسن صباح
ما هم چند تا پروژه در حال اجرا داریم؛ دو تا هم برنده شده بودیم ولی داریم میزنیم زیرش ؛ یعنی اگر انجام بدیم با این وضعیت ارز باید یه چیزم از جیب بذاریم ؛ کار و بار جدید هم فعلا خبری نیست ؛ خبری هم باشه ریسک کار گرفتن بالاست.
وای سر سام گرفتم….یک مطلب می نویسه یک پاراگراف این زیر میشه دیسکو یا حموم زنونه اقا سر سام گرفتم چقدر این پایین ملت بلانسبت زر میزننن…وای سر سام گرفتمم…خودمم دارم بیشتر زر میزنم..اصلا این کامنتدونی اینجا جای خیلی خوبی برای دختر بازی پسر بازی بخدا…تا کامنت نوشتن….خوب بی زحمت یک خانمی پلیز آی اس ال شو بده برای دوستی پلیز همین جا پیام بذارید میام میخونم پلیز
:D:D:
مشکل من یه جورایی برعکس بوده. مادر من کلا خیلی اهل تصمیم گیری برام نبود ولی گاهی فکر می کنم که کاش یه جاهایی نمی گذاشت اون قدر مستقل باشم. گاهی که به نوع برخوردش فکر می کنم، تعجب می کنم که چطور می تونست اون قدر خون سرد باشه! کلاس سوم دبستان که بودم منو فرستاد تا اسممو برای مدرسه بنویسم. اول دبیرستان هم وقتی سرما خوردم خودم رفتم دکتر. در هر دو مورد هم دکتر و مدیر مدرسه شاخ درآورده بودن. نتیجش این بوده که از تنهایی اذیت نمیشم. خودم می تونم تصمیم بگیرم و درست و غلط رو معمولا درست تشخیص بدم ولی همیشه فکر می کنم که مواردی بود که باید دخالت می کرد. خلاصه خواستم بگم که یه عده ای هم از این ور بوم می افتن
مادرت چه دل خجسته ای داره
شاید! وقتی پست «زمانی برای تکان دادن سرها» ی ویولتا رو خوندم واقعا انگار پدر مادر خودم بودن
ولی از این مطمئن ام که این «روش تربیتی» پدر و مادرم بود. چیزی رو به حال خودش رها نکرده بودن. برای این که خیلی وقتها وقتی به نظرمادرم یه جای کار می لنگید می گفت که هر روشی یه مشکلی داره و این چیزایی که پیش میاد بهائیه که بابت دموکراسی در خانه پرداخته میشه
به هر حال من اصلا دلشو ندارم که اون طوری باشم یا شاید اون قدر که باید قوی نیستم!
نه بابا دختر 9 ساله که نباید تنها بره مدرسه ثبت نام هر وظیفه ای رو که نمیشه روی هرکسی گذاشت.
گاهی شما این قدر قوی هستی که میتونی گلیمت رو از آب بیرون بکشی اما گاهی نیستی و زمین میخوری
این زمین خوردن ها بعضی هاش خیلی پر هزینه است
مثل ازدواج بدون فکر. مثل انتخاب رشته تحصیلی بدون مطالعه و …
موضوع خوبی بود.
خوبتر بیانش کردی.
بیشتر بنویس.
من فکر نمیکنم که زیاد هم بین بینش نسل ها اختلافی باشه
همچنان همه منفعت طلب و سود جو هستند. البته الان که این خصلت بیشتر هم شده به خاطر مصرفی شدن جامعه.
همه با یه ذهن کاسب کارانه با هم بر خورد میکنن و مثل روابط بازاریا این میخواد سر اون کلاه بگذاره و برعکس.
تفاوت دیدگاه هم مربوط به همین میشه که اونی که رو پله چهلم هست داره سود و ضرر رو با یه دید وسیع تر میبینه. و اونه که رو 18 هست با یه دید سکسی تر
حالا دیگه به نظر من فرق چندانی نداره. نوع نگاه و تصمیم گیری یکی هست و لا غیر.
راستی از موضوع آموزش غافل نشید که حود تصمیم گیری نیاز به آموزش داره هرتکی که نیست
هر چی کشیدیم از همین مردم بودن همینها برای منجی ،مجوز انرژی هسته رو به بهای خون و رفتن زیر رگبار در خیابانها رو صادر کردند هنوز هم سیلی میخورند از مادر بی رحم و خونخوار و هنوز میگند مادرمون هست . ننگ بر تو باد که به خیابانها ریختی و هنوز معنای آزادی را نمیدانی …از ماست که لعنت بر ماست..FUCK U ALL!!
«تا یک زمانی حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد که میتوانم نافرمانی کنم، موضوع ترس نبود، موضوع جهان بینی بود. جهان بینی من آنقدر وسیع نبود که بدانم به جز این راه، راههای درست دیگری هم وجود دارد. »
سامانتا این جمله عالی بود، دقیقا حرف دل منو زدی، +++++++++++++++++++++++++++
میدونی من انقدر تو شرایط مثل تو نبودم، اما خیلی از کارها رو نمیکردم از ترس اینکه پدر یا مادرم رو ناراحت کنم، میتونستم جلوشون بایستم اما نخواستم، الان هم پشیمون نیستم چون وقتی ۱۸ سالم شد رفتم دانشگاه و ۸ سال خارج از خونه و الان خارج از ایران زندگی میکنم، پدر من اوایل که دبیرستانی بودم خیلی سخت گیر بود اما به مرور زمان فکر میکنم قبول کرد که من هم حق هایی دارم، حق با دوستان بودن، بیرون رفتن چیزهایی که بچه تر بودم نداشتم، اما زمان به پدرم فهموند میتونه به من اطمینان کنه و من رو خارج فرستاد، مطمئن هستم اگر همیشه بر خلاف میلش رفتاری نشون میدادم هیچوقت اینکار رو نمیکرد،
من فکر میکنم تا یک سنی باید بچه رو کنترل کرد، حق تصمیم گیری چیزی سوای کنترل هست، اینکه من حق داشتم کفش لباسم رو خودم انتخاب کنم، حتی در مورد مسائل خونه از من سوال میشد، اما در عین حال اگر بیشتر از یه ساعتی بیرون میبودم زیر سوال میرفتم، به نظر من این دو جدا هستند و حد فاصل این دو باید حفظ بشه. خوب نیست اختیار تمام کمال به بچه داد، بچه باید بدونه بزرگتری هست که تا قبل از ۱۵ سالگی حرف اون بزرگتر قانون خونه هست، و والدین هم باید بدون که بچه بعد از ۱۵ سالگی دیگه بچه نیست و داره رشد میکنه و این اجازه رو بهش بدن، خیلی بچه داری باید سخت باشه!
یا حتی منتظری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
جمله اولت واقعا بد بودااا یعنی منتظری مثلا آدم حسابی بوده ؟؟
خیلی خندیدم.
یادم نمیره من تنها کسی بودم که تو برگه ای که معلم دینی از مون خواسته بود اسم مرجع تقلید رو بنویسم نوشتم هیچکس یه نفر دیگه هم بود که پشت سر من می نشست اونم دید من نوشتم هیچ کس اونم ورداشت نوشت.
بعد معلم دینی اومد با افتخار گفت که غیر از دو نفر باقی همه مرجع دارن
ززززززرررررررررررررت
من واقعا در جایگاه قضاوت نیستم ولی به نظرم این که کسی از قدرت چشم پوشی میکند و با اعدامها مخالفت میکند، و سالها زندان خانگی میشود، بسیار قابل احترام است.
او میتوانست فقط با سکوت ( و نه حتی تایید) شخص اول یک مملکت شود.
1) باید دید که ایشون از قدرت چشم پوشی کرد یا اینکه قدرت از ایشون (منظورم اینه که جناح مقابل شون که خامنه ای و هاشمی بودن تونستن که منتظری رو عقب بزنن)
2) من فکر میکنم که اعدام ها با انقلاب شکوهمند آغاز شد. اونهایی هم که اول انقلاب اعدام شدن رو باید در نظر گرفت آیا ایشون از همون ابتدا به اعدام ها اعتراض داشت. یا بعدا معترض اعدام ها شد؟
3) تئوری خنذه دار ولایت فقه که شاه کار سیاسی ایشون هست دامن خودش رو گرفت. قبایی که برای استادش دوخته بود به تن یه شاگرد دیگه رفت (هههههه اینم از بازی روزگاره)
4) کار علمی ایشون هم که محدود میشه به علوم حوزوی که خودتون میدونید اصلا به اون علوم علم نمیشه اطلاق کرد. در مورد کمر به پایین هست و بول غائط و اینکه آب کر چند وجب در چند وجبه از هنر و فلسفه و این چیزام که خبری نیست.
5) از نظر مقبولیت هم تو زمان خودش یگانه بود. بهش میگفتن گربه نره. شانس آورد اون موقع که تو مصدر کار بود فیس بوک نداشت و گرنه سرنوشتی بدتر از جنتی داشت.
حقیقتش میخوام کلام آخر رم رو هم بگم وگرنه حرف که زیاد داشتم اونم اینه
تو عالم سیاست خیلی وقتا یک آدمی رو برای اینکه کسه دیگه رو تخفیف کنن مورد ستایش قرار میدن در صورتیکه اون آدم اون جایگاه رو نداره. منتظری از این دسته آدماس که توسط یه گروهی بزرگش کردن که با اون خامنه ای رو کوچک جلوه بدن.
بله کار آقای منتظری در مورد زندانیان سیاسی قابل ستایش هست کار بزرگی کرد و شجاعانه. اما این مسئله نباید با مرجع خوندن ایشون یکی در نظر گرفته بشه اعتراض من به این هست که شما یه جورایی برای منتظری جاییگاه مرجعیت قائل شدید باجمله و حتی منتظری. من برای هیچ کسی این جایگاه رو قائل نیستم و این رو توهین به شخصیت انسانی مردم میدونم.
من باهاتون موافقم که اصولا مرجع تقلید داشتن و یک انسان را شایسته تقلید صد در صد و کورکورانه دانستن کار خردمندانه ای نیست. اما اگر بخواهم بین کسانی که ادعای مرجعیت داشته اند یکی را انتخاب کنم، آیت ا.. اراکی و منتظری است.
در مورد آیت ا… اراکی آزاد اندیشی ایشان را حتی در مورد نزدیکانشان دیده ام که حتی آنها را مجبور به داشتن حجاب نکرده است.
در انتها باز هم تاکید میکنم که اصولا با فرهنگی به نام تقلید از یک آدم مخالفم.
دخالت دین در سیاست بزرگترین فاجعه ای بود که رخ داد. و بسیار سخت و ناگوار هست که میبینم دو مرتبه ما داریم از همون سوراخ گزیده میشیم. یک بار و برای همیشه باید تکلیف مون رو روشن کنیم که آیا با حظور روحانیون در سیاست موافقیم یا نه ؟
حتی اگه منتظری
این جا همون نکته پیش میاد که تو کامنت قبلی اشاره کردم. سیاست مدارهای ما عمدتا فاقد اخلاقی سیاسی هستند شعار جدایی دین از سیاست میدن اما خودشون بهش پایبند نیستن و به یک باره میبینی کسائیکه مخالف حظور روحانیت تو سیاست هستند جلوی خونه منتظری نشستن تا آقا رو وادار به موضع گیری سیاسی بکنن بعد تازه اونجاست که میفهمی مشکل اینا این نیست که حکومت به شکل ولایتی اداره میشه بلکه مشکل اینه که چرا اینا رو با اردنگ از حکومت انداختن بیرون.
جایگاه روحانیون معطوف به مسائل دینی هست. هر تصمیمی که توسط این افراد تو این 33 سال گرفته شده بوضوح به ضرر کشور بوده. آدم خوبی هستن روشن فکرن نازن مامانن هرچی هستن باید برن تو حوزه تخصصی خودشون نه اینکه در مورد هر چیزی در افشانی کنن. حوزه تخصصی شون هم معلومه چیه تو کامنت قبلی نوشتم.
اما اراکی و … من این آدما رو نمیشناسم اما نمیگذارم اون کلاهی که سر پدر و مادرم رفت سر من هم بره از این ژستای آب دوغ خیاری حضرت امام خیلی گرفتن خیلی هم دموکراتیک بودن اما تا زمانی که تو پاریس بودن. و دیدیم که حضرات وقتی به قدرت می رسن چه جوری لنگ لقد میندازن. از کجا معلوم اراکی اینجور نباشه مشکل اینا از زمانی آغاز میشه که به قدرت میرسن و گرنه تو آزاد اندیشی هیچ کدوم به گرد امام راحل نمیرسن. تو دانشگاه های ما کمونیسم باید تدریس شود.
درضمن در مورد حجاب و این حرفا تابلو که جریان چیه اول اینجوریه که همه آزادن همههههههههههه بعد میشه که خواهرم عزیزم حجاب واسه خودت خوبه من کاری ندارم اما …. بعدشم باز معلومه چی میشه …..تخم سگ حجابت درست کن ….مگه نمی دونی که زنی که حجاب نداره مردش غیرت نداره.
نه خانوم شما هنوز باد دفاع از دین در سر که نه (در شکم داری)
من اصلا داعیه دفاع از دین را ندارم و اعتقادات شخصیم با آنچه که بحث کردیم بسیار فاصله داره. با شماها هم کاملا موافقم که حکومتی را ترجیح میدهم که بر مبنای هیچ ایدیولوژی مذهبی نباشه. اما همه مثل من فکر نمیکنند. خیلیها هنوز به ولایت فقیه و بعضا از نوع مطلقه اش اعتقاد دارند. و اگر من آزاداندیش هستم باید به آن آدمها هم به اندازه خودم احترام بگذارم.
@ سامانتا
خیلی ها هم به » نسل کشی » و برتری نژاد عقیده دارند ،
به اونها هم باید احترام گذاشت ؟؟!!
بیس و پایه ی ولایت فقیه چیزی نیست که فقط معتقدان به اون رو شامل بشه…یکجور تمامیت خواهی توی اون هست که با حقوق بشر در تضاده…
احترام به عقاید مختلف حدودش پایبندی به حقوق بشره…
به همین دلیل نمیشه حکومت دینی رو به رفراندوم گذاشت مثلا …
امیدوارم از اونور بوم نیوفتیم در آزادی خواهی، ولایت فقیه چیست ؟؟ می دونیم ؟؟
مثل ناآگاهی در مورد مانیفست جناب خمینی می مونه….
هیچ کس نخونده بود و نمی دونست این آقا چی میگه ، اما بهش احترام می گذاشتند !!!
فکر میکنم که در اینجا با هم همجهت نیستیم. من هیچ احترامی برای کسی که مذهبی هست و به زور اقایدش رو به ما فرو میکنه ندارم.
بله تا وقتی مذهب شخصیه حرف شما متین هست
اما سوال آیا دین اسلام یک مذهب شخصیه ؟؟؟؟؟؟
آیا آدمای مقید به تعالیم مذهبی دنبال پیاده کردن آرمان شون نیستن؟
اونا وقتی محترم هستن که دینشون شخصی باشه و باید به شما بگم وقتی که به قدرت میرسن دینشون شخصی نیست بلکه به ماتحت دیگرانی که مثل اونا فکر نمیکنه فرو میره.
نژاد پرستی هم یک عقیده است اما به این عقیده اجازه خود نمایی تو جامعه نمیدن چراش هم معلومه چون این تفکر میزنه جامعه رو به فاک فنا میده. اسلام هم چونین هست یا نه؟ فقط خودش رو قبول داره و لا غیر
باز هم میگم ما پای اعتقاداتمون نمی ایستیم واینجاست جاییکه ضربه میخوریم. از نظر آدمای مذهبی ما عوضی هستیم و از نظر ما هم اونا واسه رشد جامعه مضر. تجربه هم نشون داده که حق با ماست پس ما باید با تفکر اسلام سیاسی مبارزه کنیم
حتی منتظری
اقاید = عقاید
فکر کنم من باید یک توضیح بدهم و آن هم این است که من به آدمهایی که دوست دارند از یکی تبعیت کنند، در حدود و شئون انسانی احترام میگذارم.
طبیعی است که این رفتارشون از نظرم جای نقد داره، ولی این به حرمت انسان بودن لطمه ای وارد نمیکند.
و قطعا » آقایونی» که در هدایت ما بهشت از شیشه نوشابه و اسلحه استفاده میکنند، هیچ جای احترامی ندارند.
سامانتا جان
قصه همینه… تبعیت و پایبندی به چی و به کی ؟؟
وقتی میگی من به کسانی که به ولایت فقیه مطلقه اعتقاد دارند احترام می گذارم ، یعنی به اون کسانی که چشم رو می بندند و هر چی ولی وفقیه میگه انجام میدن…
حرمت انسانی یعنی چی ؟؟
فتوا یعنی چی ؟؟ ولی فقیه وقتی فتوا میده معنی اش چیه ؟؟ می دونی ؟؟
حالا شما می خوای تعیین کنی فتوای فلان مرجع تقلید خوبه ، اما فلان مرجع تقلید نه ؟؟
خیلی پیچیده نیست به نظرت ؟؟
اصل ماجرا با حرمت انسان و انسانیت در تضاده…نمیشه روش رو با حرفهای قشنگ پوشوند !!!
من فکر می کنم کمی ساده انگارانه است این دید…
سامانتا…خودم یهو ترکیدم از خنده !!
هی طفلک میگه مرجع تقلید داشتن خوب نیست ، هی من میگم پس چرا احترام می گذاری !!!
می دونم حد حساسیت ها رفته بالا…
نگرانی ها هم زیاد شده…از تکرار…از تکرار اشتباهات…
خوب ببین ، اگه قانون سفت و سختی باشه و مجریان کارآمدی هم باشند…و معتقدان به ولایت فقیه هم مثل معتقدان به پاپ، پاشون رو نتونند ( نه اینکه نخوان ، چون می خوان ) ، آره خلاصه ، نتونند پپاشون رو از گلیمشون درازتر کنند…
من هم حاضرم بهشون احترام بگذارم !! اما تا اونروز یا اونشب فرخنده که به نظرم یک کمی هم
دوره …. برای پاسداشت همون انسانیت …خیر !!
نسوان
منظورت از آقایون چیه بد جوری تو ذوق میزنه توضیح بده مام روشن بشیم
مذهبی های معتقد به ولایت مطلقه آیت ا… خامنه ای را » آقا » خطاب میکنند. مثلا میگویند » آقا » فرموده…. اشاره ام هم به این موضوع بود.
@ نسوان
راوی روایت میکند،
پردهٔ اول:
سال ۷۷. دانشگاه کلاس بحث آزاد اندیشی و این مزخرفات گذشته. به اصرار دوستم میرم. رضا هم اونجاست. رضا بسیجی خوبیه. از اون کامیپوتر هاست که سخت افزار خوبی دارند اما نرم افزارهای عوضی روشون نصب شده. رضا هم با رفیقش اومده، یه گوریل پشمالو. رضا کنار من میشینه. فکر نکنم کمتر انسان منصفی باشه که بتونه از فضای آزاد دانشگاهها توی سالهای ۷۷-۷۸ چشم پوشی کنه. بحث شروع میشه، حجاب اجباری. نوبت به من میرسه. بعد مقدمه میگم که ما هیچ جا تو قران حجاب اجباری نداریم، اون فقط خطاب به زنان پیامبر هست که….هنوز حرفم تموم نشده که گوریل در حالی که از عصبانیت میلرزه دست راستش رو افقی طرف من میگیره در حالی کی کاف دستش رو به سقف هست و داد میزنه «مرجع تقلید تو کیه؟» من طبق معمول عادت مالوف و با توجه به تجربیات اندوختهٔ فروانی که دارم بی خیالش میشم رومو به سمت دیگه میکنم و بحثم رو ادامه میدم اما زیر چشمی هنوز رگه گردنش رو میبینم. بحث میچرخه تا اینکه دوباره مدیر جلسه به من نگاه میکنه. دستم رو میارم بالا میگه پرواز بگو. میگم از زمانی که آقای خاتمی روی کار اومده (یادش به خیر اون موقعها هنوز امید جای خودش رو به ترس نداده بود) یه مقدار ما اجازهٔ صحبت درباره این موضوعات رو پیدا کردیم. در مورد قضیه حجاب هم آیتالله…که باز گوریل وسط حرفم میپره » تو اصلا مرجع تقلیدت کیه؟»…..
پردهٔ دوم:
سال ۲۰۱۲.یه سوپر مارکتی تو محله فقیر نشین اینجاست که من گاهی که نوستالژی و این کوفت زهر مارها میاد سراغم میرم اونجا خرید. مغازه پاکستانی هست اما خیار شور و آبلیمو ی «یک و یک» میاره. کنسرو حلیم و قورمه سبزی هم داره. خلاصه آخر هفتهٔ پیش رفته بودم اونجا. ماشین رو میزنم کنار.همین موقع یه زن پاکستانی میپیچه جلوی من. سریع پارک میکنه. پسر کوچیش از اون طرف سمت پیادرو پیاده میشه. مثل اینکه میخواد بچه رو بذاره خونهٔ آشناهاش پیش کسی.، پسرک یهو توجهش به گربه سفید ملوسی جلب میشه و میره سمت گربه. زن پاکستانی با عجله میره سمتش دستش رو میگیره و با جیغ و داد دست پسرک رو میکشه و به پاکستانی دری بری میگه. من هاج و واج نگاه میکنم. در ماشین رو میبندم و حرکت میکنم سمت مغازه. یه زوج اروپایی از طرف مقابل دارن میان. نگاهمون که به هم میخوره من سرم رو با تأسف تکون میدم و مرد جوان هم از عصبانیت صورتش باد میکنه. از کنار هم که میگذریم میشنوم دوست دخترش ادای زن پاکستانی رو در میاره که جیغ و داد میکرد و میگه «گ گ گ گ گ..(به فتح گ)»
تو دلم باخودم میگم شما گوریلش رو ندیدین. یاد اون لطیفه میافتم. به طرف میگن شما ناراحت نمیشید اینقد واستون جوک میسازند. میگه اینا برای شما جوک هست، برای ما خاطره است.
برات جالب خواهد بود اگر بدونی در یکی از چاپهای جدید قرآن که توسط قمشه الهی ترجمه شده، معنی آن آیه » و گوشه های روسری خود را بر گریبان خود بیاندازید» و خطاب به زنان پیغمبر هم هست، آمده :
و شما زنان باید مقنعه به سر کنید…..
از ماست که بر ماست، …..
اقای قمشه ای ترجمه کرده یا تفسیر کرده ؟؟؟
می دونی که ترجمه یک مطلب حالا در هر زبانی تخصص ویژه می خواد، و شناخت اون فرهنگ رو می طلبه نه ترجمه ی کلمه به کلمه ی مطلب….
باهات موافقم از ماست که بر ماست….
یک گروهی مثل میکسر می مونند ، عرفان و فلسفه و دین و احکام و شریعت و فقه رو قر و قاطی میریزن توی خودشون ، اونچه که بالا میارند خمیر بی شکل و ملغمه ای است که یک مدتی سر مردم رو گرم می کنه که ای وای من ، چقده عالی چقده خوب !! هر جوری بخوام می تونم شکلش رو عوض کنم….
بعد اصل مطلب که میاد روی صحنه ، تمام این میکسرهای محترم یکدفعه گم و گور میشن….مردم می مونند و واقعیت محض !!
@ نسوان
اه اه اون آقای «وحدت وجود» رو میگی
خدا توفیق داد به من یکی دو بار که تلویزیون روشن بود ایشون پدیدار گشت و ما رو به فیض رسوند. یادم میاد وسط برنامهش گفت که مشکل ترافیک تهران رو بدید به من تا حلش کنم!! مشکل ترافیک اخلاقیه، مردم عصبانی هستند ترافیک میشه. نسوان، حیف وقت من و تو که به اراجیف این مرد تلف شه یا اینکه بخوایم راجع بهش حرف بزنیم اصلا، اما پیش آوردی موضوع رو دیگه. بنده خدا تو هر جملش ۳ تا کلمهٔ «زیبائی» بود اما خودش شبیه اجنه بود. من نمیدونستم مفسر قران هم هست. هی وای من. همش میخواست هارمونی پنجم گوز نوزاد موقع غسل تعمید رو به اکتاو سوم نعره بلال حبشی ربط بده. اصلا بذار من هم ادای اونو در بیارم.
موضوع تفسیر: استیک Medium Rare (پست قبلی ویول)
مفسر: استاد پرواز الهی ناز ناز
ربّ رحلی صدری و یسرلی امری واحلل عقدتا من` لسانی یفقهو قولی
بله واما ویولتا در پست قبلی به موضوع استیک اشاره کردند که موضوع تفسیر ماست در این یک ساعت و اندی. البته وقت محدودی است اما وقت طلاست. اصلا همین «وقت». هر کدوم شما هر روز باید محاسبه عمل خودتون رو بکنید زیرا که میفرماید «حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا». حیف نیست، جوانان به این زیبایی و سالم و پاک وقت خود رو هدر میدید…..بله برگردیم به موضوع اصلی.
ویولتا با انتخاب اسم خودش در حقیقت میخواد وحدت وجود رو به اثبات برسونه. اسمش مرکب از دو کلمه «ویول»(مخفف ویولون) و «تا» هست. این تا «تا» وحدت وجود هست که شما رو به ذات اقدس یکتا (یک + تا) برسونه. کلا این نسوان همشون تا دارند، ویولتا، لولیتا، سامانتا، نیکیتا… اینجا استعاره و ایهام و تشبیه به کار رفته. یعنی همه ما گرچه «تا» داریم اما همه در یک وبلاگ یک سلول ویک غشا در جهت رسیدن به اون»تا» بزرگ یعنی خداوند یکتا رجعت میکنیم.
از طرف دیگه ویولتا با انتخاب این اسم میخواد کنایه بزنه به ت » تانیث » در لسان فصیح عربی. اینجا شما وحدت زبانها و فرهنگها رو دارید، راستی چه فرقی هستی بین فاطمه با ویولتا؟ هر دو تا تنیث دارند. همهٔ زبنها و فرهنگها به یک نقطه میرسند. با افزودن ویول به ابتدای اسم هم میخواد بگه که به زیبائی نوای روح افزای ویولون اما از روح سرشار از احساس یک زن این هارمونی در میاد.
بعد این مقدمه میرسیم به موضوع استیک در پست قبلی.
جناب حافظ (ویولتا) تیتر پست رو Medium Rare برگزیدند. خب این یعنی چی؟ به نظر میرسه این در جواب کامنتهای پست «بیاو سیاحت کن» بوده باشه. اونجا که «عوام» گفتند ایشون نخبه هستند و برای جنگ ساخته نشدند و منتظرند که جاده صاف شه و برگردند. حضرت حافظ میفرمایند که من مثل اون استیک بیرون پخته اما درون نا پختهای دارم . اگر از بیرون نخبه به نظر میام اما در اسرار وجود نا پختگیها بسیار دارم و مثل استیک Medium Rare هستم.
البته از وجهی دیگر خطاب به همون عوام با استفاده از استعاره میخواد بگه کلام من از بطن شماست و برای همین جذاب هست. من Medium (از طبقه متوسط جامعه) هستم اما در عین حال rare (از خواص) هم هستم. یعنی اینکه من کلام شما رو میفهمم گرچه خونمون شمال شهر است و تیز هوش بودم. اما از نیاوران تا تهران پارس تجربه دارم. هم Medium هستم و هم rare.
خوب عزیزان من مثل اینکه وقت ما تموم شد و دیگه نمیرسیم خود مطلب پست قبلی رو نقد و برسی کنیم!!! (همیشه خدا به اصل مطلب نمیرسید). باشد برای بعد. من هم میرم که بیشتر مطالعه کنم که دفعهٔ بعد کمتر چرت و پرت بگم. اما خداییش ای ملت اگه همین حرفها رو الهی قمشهای بهتون میگفت قبول میکردید حیف از من پرواز.
وسلام من تبع الهدی
@ پرواز
«بنده خدا تو هر جملش ۳ تا کلمهٔ “زیبائی” بود اما خودش شبیه اجنه بود»
من به همون اندازه که به شدت به اصل مسخره کردن عقاید احمقانه ديگران پایبندم به مسخره کردن ظاهر و فیزیک خورده خواهم گرفت ، مخصوصاً زمانی که غیر قابل تغییر باشه .
مورد دوم اینکه تفسیر و ترجمه قرآن کار پدر ایشونه نه خودشون.
@ آدم ناراحت
تقصیر ساقی ب هست.
طنز بود ناراحت جان.
That was hilarious!
Violetta
@ نسوان – گیتی – mountainsummit
دین از سیاست جدا نیست و همیشه قسمتی از سیاست بوده و هست؛دین از دولت جداست ؛ در یک جامعه آزاد هیچ ایرادی نداره که یک روحانی حزب تشکیل بده و بشه رئیس جمهور ؛ به شرط اینکه به قوانین مدنی و قوانین جامعه دموکراتیک پایبند باشه و نهادهای دیگه ای هم باشند که بهش نظارت کنن تا قانون پایمال نشه.
بستگی داره که به چی دین بگی
اول دین رو تعریف کن بعد
این چیزی که ما دیدیم تو این 30 سال بیشتر فقط شبیه یه حزب سیاسی بوده.
اما من بیشتربحث ام روی اسلام سیاسی هست که الان 30 ساله در کشورم داره جولان میده. من هیچ اطلاعی هم از ادیان دیگه ندارم مثل مسیحیت و …
پس بحث ما الان فقط در مورد این موضوع هست که آیا دین اسلام با این کیفیتی که تو این 30 سال به جامعه عرضه شده آیا باید بازم فرصت داشته باشه آیا باید محترم بمونه آیا باید تحمل بشه ؟ الان سیاست ما دین زده است و باید از هم تفکیک بشن.
از همه این ها گذشته دین اسلام با معیارهای امروزی نمیخونه. مرتد یعنی چی؟ کافر ؟ کافر حربی؟ و ….
این دین با این تعالیم که داره جامعه رو به گه میکشه. هر چی بیشتر بالا اومده بیشتر به زندگی گند زده. زمان اون خدا بیامرز (شاه) اینا اینقدر دست و پا نداشتن جامعه هم از آسیب شون در امان بود. اما ببین چه کردن وقتی به قدرت رسیدن. تو آدم کشی که سر آمدن تو دزدی که اصلا حرفش نزن تو فحشا که زبان آدم قاصره در مورد احترام به زن ها هم که من چیزی نمیگم از نسوان بپرس
حالا به ما بگو ببینیم اینا خیلی خوش پرو پاچه ان دم خزینه هم بشینن.
بحث دین رو کردن با بحث سیاست فرق داره ؛ اگر خود دین رو بخواهیم نقد کنیم داستان دیگریست.
اما در عرصه سیاست دین آدمها مهم نیست ؛ میزان پایبندی به قانون اساسی و منافع ملی شرط اصلیست.
قانون اساسی که متضمن تفکیک قوا و نظارت و عدم مداخله دین در امور روزمره و شخصی باشه.
آقا از دین اسلام اینی که میگی ساخته نیست
همین که به قدرت یرسن تمومه
اونا نقشه و برنامه دارن اصلن مذهبی بودن با دموکراتیک بودن نمیخونه .
برادرمن نمیشه اینی که می گی تجربه هم به ما نشو.ن داده
برای یه دین دار منافع ملی شرط نیست اجرای دستورات الهی شرطه . ما اینا رو 1000 بار تچربه کردیم
…. اگه 14 میلیون بگن آره من میگم نه ….. این جمله مال کیه؟؟؟؟؟؟؟ احترام به قانون توش موچ میزنه
@ آرش
اون روحانی که که حزب تشکیل میده و در چهارچوب قانون اساسی ( غیردینی ) فعالیت می کنه؛ دیگه نمیتونه یک مرد دین باشه ، باید مرد سیاست باشه…
یعنی جایی که بازی های سیاسی و منافع ملی مطرحه؛ یهو رسالت دینی اش اون وسط شیپور نزنه….
اما این در مورد دین اسلام شدنی نیست…. ماهیت این دین چیز دیگری است…
دستورالعمل های دین اسلام کاملا سیاسی است… بخصوص بعد از هجرت محمد به مکه….
یعنی باید اجرا بشه اگر اون فرد خودش رو مسلمون می دونه….
و هدفش اصولا برای ورود به دنیای سیاست، بسط قدرت برای اجرای کامل دستورات الهی است…
و به محض به قدرت رسیدن بنا به همون دستورات بقیه ی احزاب محکوم به نابودی هستند….
اما من هم گفتم اگر قانون دقیق و مشخصی وجود داشته باشه برای کنترل سفت و سخنتشون و مجریان کارآمد، جوری که نتونند پا رو از حد گلیمشون درازتر کنند ، چرا که نه….حزب تشکیل بدن ، مگه کسی بخیله !!!!….
عذر می خوام ، هجرت از مکه ، نه به مکه….
ولي در تركيه و مالزي و اندونزي و… شده.
مثلا همين احمدينژاد و دارودسته اش نمونه كامل يك حزب اسلامي-سياسي هستند كه در اون فضا به خوبي مي تونن فعاليت كنن. بدون اينكه به چهارچوبهاي اجتماعي آسيب بزنند.
در ترکیه و مالزی و اندونزی چی شده دقیقا ؟
اون حزب تونسته اسلام رو اجرا کنه ؟؟ یا تمایلات مذهبی اش رو اعمال کنه ؟؟ نشانی از اسلام شما می بینی ؟؟
مثلا اردوغان مرد دین است یا مرد سیاست ؟؟
تا اونجایی که می دونم قانون اساسی ترکیه کاملا سکولار است… آقای گل و اردوغان هم که عضو حزب هایی هستند که اسلام گرا محسوب میشن، اوج نشون دادن تمایلات مذهبی شون این بود که » حجاب داشتن » رو آزاد کنند !! اون هم با کلی سرو صدا…. قانون نمی گذاره تکون بخورن ، من هم که همین رو گفتم !!!
به نظر من اردوغان یک مرد سیاسی است نه مذهبی…کلی هم باج داده برای الحاق به اتحادیه اروپا…
احمدی نژاد ؟؟؟؟
احمدی نژاد خودمون که هاله ی نور می بینه و با امام زمان شام می خوره ؟؟؟
شوخی می کنی !!
من باید بدوم برم…. اگه فرصت بود بعد صخبت می کنیم….
@ گیتی
خب نکته همینه دیگه ؛ در یک سیستم سکولار ؛ آدمی هم که مرد دین باشه میشه مرد سیاست. حزب هم در جهت قانون فعالیت می کنه.
در خصوص حزب آقای اردوغان باید بگم که تغییرات زیادی رو در قانون اساسی ترکیه اعمال کردن ؛ اما همه اینها در چهار چوب قانون بود. به خیلی از کارها هم رنگ و بوی مذهبی دادن فقط مساله حجاب نیست ؛ به هر حال یک حزب اسلام گرا هستن و عقبه اونها هم اسلامیون و تجار مذهبی هستن.
در مورد احمدی نژاد هم …اوممم….. راستش با تمام اتفاقات و حوادث سالهای اخیر و علی رغم فضای امروز جامعه و نظرات عموم مردم راجع به احمدی نژاد ؛ من فکر می کنم تاریخ در خصوص آقای محمود احمدی نژاد قضاوت مثبتی خواهد داشت.
به نظرم خیلی خیلی خیلی خیلی اشتباهه که به نظر کسی که می خواد از یه نفر تبعیت کامل کنه احترام بذاری. مثل این میمونه که به فاشیسم احترام بگذاری یا به نفس دیکتاتوری یا به عقاید یه کوکلاس کلان احترام بگذاری وقتی خودت یه سیاه پوستی.
پیشنهاد می کنم کتاب Black Swan نوشته نسیم نیکلاس طالب رو بخونید.
فکر کنم بخصوص برای آرش باید جالب باشه
By the way, I would be pleased to get a list of recommended books! ty
check this one:
Predictably Irrational
By: Dan Ariely
مرسی ؛ امروز صبح خوندمش ؛ جالب بود. البته قبلا دست و پا شکسته راجع بهش شنیده بودم ؛ نظریه قوی سیاه شاید واقعی باشه اما مشکل اینجاست که خود نسیم هم نتونسته تئوریزه اش کنه و البته اصولا قوی سیاه خیلی با تئوریزه کردن میونه نداره و بر اساس عدم تحلیل روندها و نمودارها و ریسک روی حداقلهای ممکن بنا شده ؛ مرسی جالب بود. باید یکمی باهاش ور برم تا بپزه.
اگر لینک اینترنتی داره، میشه لطفا لینک را بزارید؟
یک لینک مرتبط گذاشتم ؛ آزادش کنید.
اصل کتاب رو هم از اندروید مارکت دانلود کردم.
قبلا توی روزنامه یک مصاحبه با نویسنده اون رو خونده بودم ؛ الان گشتم لینکش رو پیدا کردم ؛ اگر کسی حال نداره کتاب رو بخونه می تونه به این مصاحبه مراجعه کنه.
http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=158334
ممنون
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشستمردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسیدپدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند وباری و روابط نا مشروع استمردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شدبعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟مردک گفت من روماتیسم ندارماینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!!
سامنتای عزیز
خوشحالم برگشتی و این امید رو دارم که دوباره غیبت نزنه و بری…..تا سال دیگه
اما این روایت شما مختص تو نیست که در اون زمان تقریبا 90درصد خانه ها اینگونه اداره میشد ….یعنی فکر و نظر و سیستم تربیت در دست پدر یا مادر بود و انچه انان درست می پنداشتند مسلم برای بچه ها هم باید درست تلقی میشد …نمی دونم از شانس ما بود یا بد شانسی که در زمان ما این مسله شکسته شد و سیستم تربیت تغییر کرد .نمی تونم بگم روش والدین ما درست بود یا نه اما اینم نمیشه گفت که روش جدید هم روش درستی است . الان هر بچه ای خودش رو علامه دهر میدونه و والدینش رو نفهم یا قدیمی ….. و جالب تر اینکه ما اون روش رو قبول نداریم اما جایگزین جدیدی هم براش ارایه ندادیم
زمان زیادی لازمه تا تعادلی بین سیستم قدیم و جدید برقرار بشه ولی تا اون روز من هنوز معتقدم سیستم قدیم والدین ما درست تر بود چون حداقل ادمهای بهتری رو تحویل جامعه داد
روی تمام آنچرا که در تو ریختند بی محابا خط بکش ….. دفترت را خط خطی کن نترس …
متن بسیار خوب شروع شد، اما یه طوری بود که انگار داشتم می خواندم که یهو دیدم بقیه ش نیست.
سامانتا خانم، در مورد بقیهٔ پستها نمیدونم اما در مورد این یکی فکر میکنم که کسی قضاوتی نکنه. چون همهٔ مادرهای ما کما بیش مثل مادر شما هستند. ما کارت ویزیت مادرهامون هستیم. هر چه قدر موفق تر و حرف گوش کن تر بهتر. معمولان ما را به عنوانه زایدههای خودشون میبینند. موفقیت ما موفقیت اونا هست و شکست ما شکست اونا.حتا مادر من اگه من به یکی از اعضای خانوادش( خاله هام یا دایی هام)بیاحترامی کنم(بی احترامی از دید خودش) شدیدا شرمنده میشه و عوض من عذر میخواد. ۱۰۰ بر بهش گفتم من یه آدم ۳۳ ساله هستم و خوب و بد کارهام مربوط به خودمه. لطفا اجازه بده همه اینو بدونن و رابطهٔ مستقل از تو با من برقرار کنن. اما کووو گوش شنوا؟؟
میتونم بگم در زندگیم روش من تجربه و خطا بوده و بارها سرم را به سنگها کوبیدم. شاید اگه مادرم میتونست تجربیاتش را با من قسمت کنه این قدر لطمه نمیدیدم و راههای خطا نمیرفتم. اما اونو سرزنش نمیکنم دیگه. اون هم از مادرش همین را دیده بود
نسوان محترم،
از وقتی این سیستم جدید، که ایمیل را برای گذاشتن کامنت لازم میدونه، راه اندازی شده، هرچی من میفرستم میره تو صندوق بررسی. حتا اگر یک کلمه باشه و لینکی هم نداشته باشه. و این زیاد خوشایند نیست. اگر مشکل از طرف من است لطفا بگین تا حلش کنم.
کاش این گونه تمام نمی شد شاید تحلیل این مساله پیرامون همین موضوع کارایی بیشتری داشته باشد تا ربط آن به یک موضوع دیگر … خیلی مایلم راجع به این رفتار سنتی که دامنگیر خیلی از دختران دیروز و زنان امروز است بیشتر بخونم..
حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.
با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند
و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد.
کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود،
با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است،
بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد.
همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد
و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟
نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود.
دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت “تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی،
کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم”
با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.
مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند.
آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند
و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند.
آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر.
باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند.
آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند
و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر.
آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند.
اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند.
در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ،
مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ.
آخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت
و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند
و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.
آخوند فریاد میکشید “خدایا به دادم برس” و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند.
آقا فریاد میکشید “ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟”
مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند.
آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.
باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند
و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد.
جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد.
آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت.
اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است.
البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند،
در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند
و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.
البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند،
برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است.
برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی
و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن.
باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدند
و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر ین تقلید باد
یانگوم در اوایل قرن ۱۶ می زیسته و تنها پزشک زن دربار در تاریخ کره بوده است. نام وی هفت بار در سالنامه تاریخ جیسون ذکر شده اما جزئیات زیادی در مورد وی به ثبت نرسیده است. از جمله اطلاعات کمی که درباره او وجود دارد این است که پادشاه یانگ یونگ از اطلاعات پزشکی وی بسیار راضی بوده و به او اعتماد کامل داشته چنان که مراقبت های پزشکی کلیه اعضا خانواده سلطنتی را به وی سپرده بوده است. به همین دلایل از ماموران رده بالای دربار محسوب می شده و لقب دائه به معنای بزرگ را به وی داده بودند.البته محققین هنوز بر سر این مساله که آیا چنین شخصیتی وجود حقیقی داشته یا نه به توافق نرسیده اند.