در حکایت است که یک روز یک بنده ی خدایی از یک برج ۳۷ طبقه پرت می شود و چون به زمین می رسد مردم ازش می پرسن چی شد؟ چی شد؟میگه نمی دونم بالام جان منم تازه رسیدم…
وقتی تازه می رسی گیج و منگی .بماند که یک جورایی همه عمرت انگار منگ بودی . این منگی از نوع دیگریست شاید یک کمی ترسیدی اما با خودت می گی اینجا حداقل تو خیابون نیروهای خود سر به آدم شلیک نمی کنند و به جرم بد حجابی نمی برنت زندان و تو زندان بهت لا اقل تجاوز نمی کنند و به جرم وبلاگ نویسی اعدامت نمی کنند پس جایی واسه ترسیدن نیست…
بعد حس می کنی شاید دلتنگی ولی دلتنگ چی؟ نون سنگک خاشخاشی و امام زاده داوود و دیزی سنگی ؟مرده شور این دلتنگیات رو ببرن .به خودت می گی زنیکه بس کن این مزخرفات رو این حرفا واسه فاطی تنبون نمی شه…
تو خودت تصمیم گرفتی که فرار کنی.راستی این تصمیم تو بود؟ مگه فرار کردن میتونه یک تصمیم باشه؟ هرچی فکر می کنی فکرت به حایی قد نمی ده.آخه یک کم گیجی .آخه تازه رسیدی.