یادمه هروقت میشل رو میبردیم بیرون ،مثل سگ میترسید ،دمش رو میذاشت لای پاش و سگ لرز میزد و هی میخواست برگرده خونه ،وقتی قلاده رو میکشیدم و میفهمید كه چاره ای نیست میدوید و تو پیاده رو چاهار گوشه ی جایی كه نا آشنا بود میشاشید .اینجوری واسه خودش مثلا قلمرو درست میکرد و به خیال خودش با چند قطره ادرار ناقابل کل کوچه رو صاحب میشد . این روزا كه قلمرو ی خودم رو از دست دادم ترسش رو خوب میفهمم .ترس یک موجود کوچک فزرتی در برخورد با یک دنیای ناشناخته ی بزرگ . حالا میفهمم چرا بیشتر جنگ های دنیا بر سر قلمرو بوده . با خودم فکر میکنم همه ی ما چقدر به این قلمرو وابسته هستیم حتا اگه این قلمرو زندان ما باشه ، حتا اگه این قلمرو مثل قلمرو میشل فقط یک توهم باشد .