ایران که بودم، جزء قشر مرفه بی درد محسوب میشدم. در ایران هم ماشین نداشتم ولی در عوض یک راننده عالی داشتم، بسیار منظبط و دقیق و دوست داشتنی. رانندگی میکرد، ترافیک تهران را تحمل میکرد، اعصابش خرد میشد، اخبار روز را بهم میگفت، آهنگهای مورد علاقه ام را برام میگذاشت، و من استراحت میکردم.
اینجا که آمدم به قشر مستضعف مظلوم پیوستم. دیگه نه خبری از راننده هست و نه ماشین. هنوز اینقدر تکلیفم با خودم مشخص نیست که بخواهم ماشین بخرم و راننده داشتن هم که ثروتی در حد بیل گیتس میخواهد.
خلاصه هر روز صبح و عصر من چشم به راه اتوبوس شماره 7 میمانم. تجربه جدیدی است که البته حس موقتی بودن آن بهم آرامش میده که سختیهایش را به سادگی تحمل کنم. تا الان چشم انتظار خیلی آدمها یا حتی شرایط مانده بودم، قلبم برای خیلی اتفاقات تپیده بود ولی نه برای اتوبوس. این اولین بار است که وقتی که یک اتوبوس دیر میاد، قلبم براش به تپش میفته. ووقتی از دستش میدم اینقدر دلم میسوزه. میگن اولین عشق، بهترین عشقه و من دارم اولین عشق اتوبوسیم را تجربه میکنم:
اتوبوس شماره 7 دوستت دارم.