غربت تلخه، خیلی تلخ ولی تو این تلخی را خیلی بیشتر و گزنده تر احساس میکنی وقتی که :
ظهر روز شنبه تعطیل وقتی همه در خانه هستند، در طبقه منفی 2 خانه خاله ات، پیتزای مانده ای را از یخچال بکشی بیرون، گرم کنی و بخوری.
تمام زمانی که خاله ات در تهران مهمانت بود، یادت نمی آید گذاشته باشی دستی تو جیبش کرده باشه ولی الان هنوز یک ماه نشده، مجبوری خرید کنی.
در تمام شبهایی که اینجا بودی، پسرخاله هم سن و سالت بیرون بوده و زودتر از ساعت 12 شب هم نیامده خونه ولی اون یک باری که با تو برنامه گذاشت، به همش زد.
بعد از یک ماه، خاله عزیزتر ازت جانت بگوید، خب دیگه دوره مهمانی تمام شده و از این به بعد همه چیز به عهده خودت است.
و در نهایت اینکه دائم بخوای به خودت گوشزد کنی که باید ممنون باشی، به خاطر خانه ای که در اختیارت گذاشته اند. خانه ای که بوی غربتش از غربت این کشور بیشتر آزارت میده.