من تو هواپیما بزرگ شدم ،از ۵ سالگیم همیشه در سفر بودیم ، این ور اون ور دنیا رو زیاد دیدم ،این چیزی نیست كه بخوام بش افتخار کنم ، اگه بابام گاریچی بود خوب اسب های زیادی دیده بودم، از همه بهتر این بود كه بابام عمله بود ، از اینا كه آجر پرت میکنن ،یکی رو میشناسم بابا بزرگش بنا بوده حالا پسرش کلی ملک املاک داره،،من چی دارم به جز یه مشت عکس كه یه بچه لوس رو با یه باستانی قیفی رو برج ایفل نشون میده؟
این روز ها به من میگن برو بچرخ ، این ور اون ور این شهر رو ببین، برو دیسکو ، برو موزه ،برو یه گوری حالش رو ببر،لابد باید لبخند بزنم بگم چشم.نمیتونم بگم كه اینایی كه میگین هیچ برام جالب نیست ، اینکه این خیابون کوفتی Gerorge st با خیابون های دیگه ی جاهای دیگه ی دنیا چندان فرقی نمیکنه،نمیتونم بگم كه من همه ی اینها رو میدادم كه فقط یک بار دیگه کلید در خونه ی فسقلی خودم رو تو در بچرخونم ..به شرطی كه اون خونه اشغال نشده بود، به شرطی كه اون خونه ، خونه بود.
من هالوین و کریسمس و کینگ برگر و کون لخت نمی خواستم . فقط می خواستم زندگی کنم ، نفس بکشم و نترسم .چیز زیادی از این دنیا نمی خواستم. همه ی دنیا را می دادم برای داشتن یک نقطه ی امن . ظاهراٌ سهم من از این دنیا همون یک نقطه هم نبود. نقطه.