شاید من خیلی نازی، نازیم که غربت برام کشنده است. شاید هم ماهیت غربت کشنده است. به هر حال این پسر کوچولوی 6 ساله ام است که با دستای کوچیکش نوازشم میکنه و سعی میکنه بهم ارامش بده. دنیا برعکس شده، من مامانشم، اون من را بغل میکنه.
اینجا دوستانی دارم که تقریبا همه با هم آمدیم و میبینم چطوری بریدن. تنها مزیت من وجود پسرمه که گاهی اینقدر آزارم میده که تلخیهای غربت یادم میره، و گاهی اینقدر شادم میکنه، که تنهایی را فراموش میکنم .
خوب بود اینجا ازش تشکر کنم!