در زندگی لحظه هایی هست که وصف آن در قلم نمی گنجد. نگاه می کنی و می بینی که از مردم و فرهنگ چند هزار ساله و دوستانی که فکر می کردی دوستان تو هستند متنفری ، از خانه و زندگی که ساخته بودی هزاران کیلو متر دوری ، از شخصیت اجتماعی تو هیچ چیز جز مدرکی که هیچ کس آن را به رسمیت نمی شناسد باقی نمانده ، مسلط به زبانی هستی که کسی آن را نمی فهمد ، پولهای تو در بانک مثل برف در برابر افتاب تموز آب می شود و وقتی در آیینه نگاه می کنی می بینی که از جوانیت هم چیز چندانی باقی نمانده است.
هر چه تا کنون ساخته ای خانه ای بر روی اب بوده است و باز باید از نو بسازی، از نو شروع کنی و از نو ساختن و جارو کردن کف داروخانه های مردم چندان هم به مذاقت خوش نمی اید همانقدر که مدیریت یک بخش کارخانه در سرزمین مادریت را دوست نداشتی و این همه در حالی است که این ور دنیا مردم چشم آبی با خوشحالی در خیابان راه می روند و در حال خرید کریسمس هستند. تو مثل یک بیگانه نگاه می کنی و از آنها متنفری ,همانقدر برایت غریبه هستند که مردم مملکت خودت وقتی با چادر گلدار از نماز جمعه بر می گشتند. از هر دو بیزاری ولی راه برگشتی نداری و راهی به آینده نیز هم . مثل آنکه روی اره نشسته ای .نه راه پس داری و نه راه پیش. در زندگی لحظه هایی هست که وصف آن در قلم نمی گنجد.