ایران که بودم، وقتی پسرم کار بدی میکرد، از پلیس میترسوندمش. بعد از داستانهای انتخابات، یک بار در حال استفاده کردن از این حربه همیشگی بودم که دیدم گریه کنان پرید توی بغلم و التماس میکرد که هر چی تو بگی، و بعد هم توضیح داد «آخه تو که تلویزیون نمیبینی، پلیسها آدمها را با چوب کتک میزنند، میبرنشون زندان، میکشنشون.» و در ادامه خواهش کرد خودم کتکش بزنم!!!!؟؟؟؟
از روزی که آمدیم اینجا، هر روز صبح یک پلیس که درجه ای هم سر شانه اش داره، تابلوی ایست میگیره دستش، پسرم را از خیابان رد میکنه و بهش لبخند میزنه و براش آرزوی روز خوبی میکنه. با یک حساب سرانگشتی به نظرم آمد که حداقل هر صبح 150 بار از این خیابان رد میشه و همین بازی تکرار میشه. بازی تکرار میشه ولی من تا الان ندیدم لبخند از روی لبش پاک بشه.
به همین راحتی پلیس اینجا پلیس خوبه، قابل اعتماد و امین است و پلیس ایران …..