کانگوروی عزیز
اینجا همه چیز قشنگ است. خیا بان ها پر از سبزی و گل های رنگ وارنگ ، مردم لبخند میزنند و کسی به کسی شلیک نمیکند و پلیس با باتون توی صورت مردم نمیکوبد.اینجا گشت ارشاد وجود ندارد ، مردم به قانون احترام می گذارند و پشت چراغ قرمز می ایستند.اینجا وقتی از مذهب من می پرسند بدون واهمه می گویم که مذهبی نیستم و کسی مرا روانه زندان نمی کند. اما من خوشحال نیستم.
کانگورو جان
اینجا غذاها خوشمزه است و میوه ها متنوع و عالی است و اسمیرنوف ها اصل است اما من مزه ی غذا ها رو نمی فهمم و حتی دیگر مست هم نمی شوم. دلم می سوزد برای این همه زیبایی و وفور و آزادی که نصیب من شده است ولی به من مربوط نیست. راستش انگار دیگر هیچ چیزی به من مربوط نیست حتی دیگر باران هم آن مزه ی قدیم را نمی دهد. باور می کنی؟
کانگورو جان
تا بحال درختی را از ریشه کنده ای؟ صدای ترد بر آمدنش را از دل خاک گوش داده ای؟ برگ ریزانش را در خاک جدید تماشا کرده ای؟ بهت و زردی و نفرتش را از هر دو خاک می فهمی ؟نمی فهمی؟ مرا نگاه کن.من که هیچ وقت خانه ای نداشتم ، هر چه بود حصار عادت هایی بود که بعد از مدتی تبدیل به حریم امنی شد که حتی امن هم نبود. هموطنانی که همزبان بودند اما هم فکر نبودند ، کشوری که غنی بود ولی مردمش در فقر دست و پا می زدند.دلم هوای آن خاک را ندارد و می دانم که این خاک هم خاک من نخواهد بود .اصلا از هرچه خاک و تعلق است بیزارم اگر تاوان کنده شدن از آن این جور گران باشد.
کانگورو جان
چرا سهم ما از زندگی این شد؟ چقدر ش تقصیر ما بود؟ آیا ما بد ترین مردمان روی زمین بودیم که به چنین عقوبتی دچار شدیم؟ چرا انتخاب ما یا قبول جنگ وحشت و خیانت دولتمردان و جهل مردم وطنمان بود یا تبعید و غربت و سردرگمی و پریشانی و در به دری ؟ما که تاریخ و تمدن چند هزار ساله و نفت و اندیشمند و جوان داشتیم . مگر ما از بقیه مردم دنیا چه کم داشتیم؟
کانگورو جان
دلم بوی قرمه سبزی و صدای نمکی در کوچه و انرژی هسته ای و بسیجی و کهریزک نمی خواهد؛ دلم دیگر هیچ چیز نمی خواهد. بیچاره از بس از همه جا کنده شده نمی خواهد دیگر به جایی دل ببندد .نمی خواهد ببیند و بخواهد و عادت کند و باز بگسلد. دیگر طاقت ندارد بشکند.دیگر نمی خواهد برای کسی یا چیزی تنگ شود.
کانگورو جان
مگر ما از زندگی چه می خواستیم؟ کمی آرامش می خواهم. کمی امنیت. یک ذره احساس عشق و یک سر سوزن اعتماد به کائنات. دلم حس گم شده ی قدیمی کودکی هایم را می خواهد و باور این که انقدر تنها نیستم و کسی مراقب من است.دلم صدای مادر بزرگم را می خواهد وقتی که مریض می شدم و برایم سوپ می پخت و دلداریم می داد که همه چیز بزودی درست خواهد شد حتی اگر این طور نباشد.