خداوند نصیب گرگ بیابان نکند ،دوست پسری داشتم که معتقد بود یک شاهزاده ی فرانسوی است.اگرچه، شاهزاده ی رشید من از مال دنیا هیچ نداشت و قدش به زور تا شونه های من می رسید و صورتش زیبایی خاصی داشت که بیشتر دوستان من به جای شاهزاده او را شا مپانزه خطاب می کردند. القصه آن بزرگوار در کنار خصایل بارز و سجایای اخلاقی فراوان دیگرش علاقمندی وافری به پوشیدن لباس زیر های ابریشمی زنانه داشت.
این تمایل بی حد وحصر به حدی بود که هر وقت فرصت می کرد دزدانه سر کمد من می رفت و شورت های نخ در بهشت من را می پوشید و وسط اطاق به ترقص مشغول می شد و یا در ایینه به خود نگاه می کرد و مشعوف می شد. این حرکت آن بزرگوار اگرچه در ابتدا مرا می خنداند ولی از شما چه پنهان تضاد لطافت حریر و تور و آن پر و پاچه ی پر پشم و مردانه اشمئزاز بر انگیز بود و شکل عجیبی از یک زنانگی پنهان و بیمار گونه را تداعی می کرد. ( البته اشتباه نشود شاهزاده واقعا در سایر موارد خیلی رفتار مردانه ای داشت . مثلا از من انتظار داشت که خرجش را بدهم یا با خودم وی را به سفر ببرم و یا همیشه من به شام میهمانش کنم و با دیدن سوسک روی چهار پایه می پرید و جیغ می کشید -الان شاید بگید خاک تو سرت با این دوست پسرت ولی خوب دوستش داشتم و اگرچه حق با شماست ولی کار دل حساب کتاب ندارد_.)
الغرض ، این روزها که بعضی مردان سرزمینم به نشانه ی ابراز همدردی با مجید توکلی چادر و چاقچور سر کرده اند یاد شاهزاده می افتم . دیدن مرد هایی که لچک به سر کرده اند تلخ است . همانقدر که تحمل این همه سال حجابی که باورش نداشتیم برای تک تک زنان سر زمین ام سخت و تحقیر امیز است. مردان تا کنون از کنار این ستم ها گذشته اند و حد اکثر از دور دلسوزی کرده اند. این بار اما عده ای انقدر مرد بوده اند که این ور مرز قدم بگذارند و تابو ها را بشکنند و بعنوان یک انسان نه تنها با مجید توکلی که با تمام زنانی که این ستم بر آنها رفته است در عمل همدردی کنند. نمی دانم چرا اما این بار حس می کنم که اینها مرد ترین مردمان این سرزمین هستند. و من جنس این مردانگی را دوست دارم.