انگار همین دیروز بود که اسمم را در دبستان نوشتند و لیست بلند بالایی را از نباید ها برایم خواندند . فهرست شیندلری که تک تک حقوق مرا بدون آوردن هیچ دلیل و منطق انسانی به اطاق گاز می فرستاد و در اوج کودکی هم ظالمانه و احمقانه بودنش توی چشم می زد.
آخر آن روز ها چرکی و تیرگی و عبوس بودن جز ارزشهای انقلابی محسوب می شد و رنگ و شادی و خنده به هر دلیل مذموم بود و بدلیل نا معلومی منجر به پای مال کردن خون شهدا می شد.
بنا بر این من حق نداشتم مداد رنگی و پاک کن عطری با خودم به مدرسه ببرم و سنجاق سر رنگی به موههایم بزنم .حق نداشتم در حیاط مدرسه بدوم ، با صدای بلند بخندم و جوراب رنگ روشن بپوشم. و در مراسم نماز جماعتی که در حیاط مدرسه برگذار می شد شرکت نکنم .
وقتی به دبیرستان رفتم باز هم همان فهرست را در برابرم گذاشتند.معلوم نبود روی چه حسابی چون رزمندگان ما در جبهه می جنگیدند من حق نداشتم شلوار ی بپوشم که پاچه اش از 40 سانت تنگ تر باشد و گرنه ناظم چادری مدرسه وسط صف با قیچی آن را پاره می کرد ، حق نداشتم کفش اسپرت مغایر با موازین اسلامی !! بپوشم .همراه داشتن عکس مایکل جکسون جرمی نا بخشودنی محسوب می شد و شعایر اسلام را به مخاطره می انداخت . حتی آن زمان که هنوز آموزش پرورش رایگان بود و از مدارس غیر انتفاعی خبری نبود حق انتخاب مدرسه ام را هم نداشتم و باید در منطقه ی محل سکونتم به مدرسه می رفتم .( البته بعدا این اصل از قانون اساسی حذف شد و اصل هرکس هرچی پول بده آش می خورد جای آن را گرفت)
البته بیرون مدرسه هم آزادی های من حد و مرزی نداشت. فقط حق نداشتم بدون ترس از ریختن کمیته میهمانی بروم و یا برقصم و به موسیقی که دوست داشتم گوش کنم و یا سازی را بنوازم ( گویا هنوز هم نشان دادن ساز در تصاویر صدا و سیما ممنوع است ) حق نداشتم شطرنج بازی کنم که این کار البته پیش از صدور فتوای امام در حکم زنا با مادرم بود ولی ظاهرا الان زنای با مادر آزاد شده است .در ضمن هنوز حق نداشتم ماهی قزل آلا بخورم.
دانشجو كه شدم اوضاع ارام تر شده بود و جنگ به پایان رسیده بود و دیگر به بهانه ی خون شهدا نمی توانستند مقنعه های ما را به زور جلو بکشند ولی باید و نباید ها همچنان ادامه داشت. مثلا حق نداشتم در یک کلاس با جنس مخالف امتحان بدهم ( باور میکنی ؟ سر امتحان علوم پایه به این دلیل كه شماره ی صندلی ام بطور اتفاقی در اتاقی افتاده بود كه باقی همه پسر بودند به کمیته ی انضباطی فرا خوانده شدم؟) .در دانشگاه حق نداشتم توی راهرو بایستم و یا فعالیت سیاسی داشته باشم ( البته عضو شدن در انجمن اسلامی آزاد بود ) .روپوش آزمایشگاهم باید انقدر گشاد می بود تا کسی چشمش به انحنا های بدنم نیافتد و اسلام عزیز را به مخاطره بیاندازد اگرچه پروایی نبود اگر این گشادی جانم را در خطر می انداخت و دست و بالم را هنگام کار با حلال های سمی می گرفت و چه صحنه ی زیبایی بود وقتی مقنعه ی گشاد و بلند یکی از هم کلاسی هایم موقع کار با چراغ الکلی آتش گرفت !
وقتی به مبارکی و میمنت به خانه ی بخت رفتم یک سری حق های بی اهمیت دیگر هم از من سلب شد. خوب من حق طلاق نداشتم ، حق کار و انتخاب محل سکونت، حق حضانت طفل، حق خروج از منزل حتا برای دیدن پدر بدون اذن همسر ، حق خروج از کشور و داشتن گذرنامه بدون رضایت محضری شوهر!گویا فهرست حقوق نداشته ی من پایانی نداشت .آخر من در سر زمینی زده شده بودم كه از اساس حق مفهومی نداشت. اما تا دلت بخواهد وظیفه وجود داشت……

پی نوشت :
1-گاهی از خودم می پرسم چرا بدیهی ترین آزادی های ما را از ما دریغ کردند؟ راستی چه می شد اگر ما به جای جوراب مشکی جوراب نارنجی می پوشیدیم؟ زمین به آسمان می امد؟
2- هدف از این همه خفقان و ار عاب چه بود جز پرورش نسلی كه برای خود هیچ حقی را به رسمیت نشناسد و هرگز جرات نکند كه از حقوق مدنی خودش دم بزند و به دنبال حق آزادی بیان و اندیشه، حق رای و حق برخورداری از حقوق برابر و حق داشتن احزاب و نشریات آزاد و حق انتخاب دین و مسلکش باشد، نسلی ترسیده و اخته شده كه از دنیا به کمترین راضی باشد و همینقدر كه حق نفس کشیدن را ازش نگرفته اند شکر گذار باشد.
3-امروز اما…گویا………..نسلی سبز برای احقاق حق خود بپا خواسته اند…یعنی ممکن است که…..!؟