همه چیز ازظهر گرم یکی از روز های لعنتی تابستان سال هشتاد و شش شروع شد. هنوز توی شوک سهمیه بندی بنزین بودم و داشتم به این فکر می کردم که چطور شوخی شوخی روز به روز دارم سر می خورم زیر خط فقر و اینکه چقدر باید از همه چیز بترسم که صدای نه چندان مهربانی می گوید خانمم لطفاٌ تشریف بیارید…گشت ارشاد ایستاده است و خواهر قصد دارد به زور مرا به بهشت بفرستد. عین جن دیده ها می دوم و از روی جدول می جهم و خودم را توی ساختمان اداری که درش باز است می اندازم.در را می بندم و در حالیکه از خشم و خوشحالی می لرزم سکسکه ام می گیرد و به خنده می افتم.

فردای آن روز اما در دفتر مهاجرت اشک هایم سرازیر می شود. ریز نمراتم ، مدرکم ، سابقه ی کارم ، همه ی زندگی پر افتخار من در این مرز پر گهر در پوشه ای خلاصه شده و دارد به من دهن کجی می کند .سر بغض لعنتی ام اینجا باز شده ؛هرچه ناخن هایم را کف دستم فرو می کنم فایده ندارد،وکیلم از پشت میزش بلند می شود و از پنجره به بیرون نگاه می کند.یادم نیست چه می پرسد، می گویم ،فقط می خواهم برم.باید برم.

طبق آمار رسمی اداره گذرنامه ایران، در سال 87 روزانه 3/2 نفر با مدرک دکترا، 15 نفر با مدرک کارشناسی ارشد، و صدها نفر با مدرک کارشناسی از کشور مهاجرت کرده اند. شاید هرکدام انها ( به غیر از من ) نخبگانی بوده اند که می توانستند گوشه ای از گلیمی را بردارند و دردی را دوا کنند، آدمهایی که با سرمایه های این مملکت تحصیل کرده اند و ثمرشان را دست بیگانه ی دیگری می چیند (طبق همین آمار با احتساب زیان 50 میلیارد دلاری فرار نخبگان از کشور سالانه از روند مهاجرت نخبگان از کشور تقریباً معادل درآمد فروش نفت ، زیان مالی و اقتصادی به کشور تحمیل می گردد )..

نوزدهم اردیبهشت سال هشتاد و هشت ، وکیلم تماس می گیرد و تبریک می گوید ، با درخواست ویزا موافقت شده و از همین فردا می توانم این مرز پر گهر را ترک کنم، صدایش توی گوشی می پیچد و تاب بر می دارد دیگر چیزی نمی شنوم. مبهوت و گیج خورده مثل برق زده ها به دیوار آزمایشگاه خیره مانده ام.منشی ام با چند تا برگه آنالیز جلوی من ایستاده ،می پرسد حالتون خوب است؟ جوابی براش ندارم. کیفم را بر می دارم و از کارخانه می زنم بیرون.

دوم مهر همان سال به ساحل رسیده ام و در این ساحل نجات می توان افتاب گرفت وآزاد بود و نترسید و شاد بود و خندید.اینجا از گشت ارشاد خواهران ، حرمت خون شهیدان ،مهاجرت دانشمندان ، سهمیه بندی بنزین در دومین کشور دارای ذخایر نفت جهان ، دستگیری وبلاگ نویسان ، بره کشون قصاب ها و تیرآهن فروشان ، مدرک جعلی دکتر کردان ، نان بربری دانه ای 600 تومان و فیلترینگ سایت های دگراندیشان ، باتوم های بسیجیان و مرگ مظلومانه ی ندا آقا سلطان خبری نیست . تنها اشکالش این است که اینجا هم خانه ی من نیست!