آخ پینوکیو، چقدر دلم برایت می سوزد .پدر ژپتو که رفت و تو آدمک چوبی وارث آن مرتحل شدی ، چقدر تعجب کردیم. آخه تو هنوز حتی آدم نشده بودی! دیگر خبر نداشتیم که روی بدنام ترین قهرمانان داستانها را سفید خواهی کرد. وای پینوکیو تو چه کردی ؟همه مخالفانت را دشمن نامیدی و تار و مار کردی و همه ی دوستانت را با خودت دشمن کردی. تو قرار بود یک آدمک چوبی باشی کدام اکسیر تو را تبدیل به گرگ داستان کلاه قرمزی کرد؟ حالا بدون گربه نره و روباه مکار داستان ات چقدر بی مزه و لوس شده ، پری مهربان را هم که دادی دست جمعی بهش تجاوز کردند ؛ جینا را هم که حقش را خوردی . جولیتا هم که هر جا می رود افشاگری می کند و تو دوست و دشمن برات ابرو باقی نذاشته…
از همه دنیا چسبیدی به این جیرجیرک حقیر که کسی آدم حسابش نمی کند و هر جا می رود نزدیک است زیر پا له شود .انقدر خون ریختی که برام استوکر نویسنده ی دراکولا پیش کارلو کولودی لنگ انداخت. انقدر دزدی کردی که روی علی بابا و چهل دزد بغداد را سفید کردی. انقدر دروغ گفتی و گفتی که دماغت از درازی به آسمان هفتم رسید و غول لوبیای سحر آمیز را از خواب بیدار کرد.
پینوکیو، آخ پینوکیو قرار نبود داستان ما این باشد. داستان ما تلاش برای آدم شدن بود. تو تمام فرصت های آدم شدن را سوزاندی و کتاب را پاره کردی و از روی دست نامادری سیندرلا داستان مرگ و زندان و شکنجه را نوشتی.کوتوله ها را همه کاره کردی و سفید برفی ها را سیب مسموم خوراندی .حالا هر روز در آیینه ی دروغ نگاه می کنی و خودت را زیبا ترین فریبکار روی زمین می خوانی . غافل از آنکه داستانت انقدر تکرار ی و پلید است که خواننده ها دیگر نمی خواهند بقیه اش را بخوانند.
آخ پینوکیو ،نگاه کن ،آتشی که بر افروختی به پاهای چوبی ات رسیده است. آخر چوب خیلی راحت تر از گوشت و پوست و استخوان می سوزد . می دانی ؟ تاریخ پر از آدمک های چوبی است که چوبی آمدند و چوبی رفتند و هرگز آدم نشدند و داستان دماغ درازشان جاویدان ماند. این برگ هم ورق خواهد خورد.