دیشب الخاندرو (دوست پسر همخانه ایم) ازاسپانیا رسید.هنوز سونیا از سر کار بر نگشته بود. وقتی از دویدن برگشتم داشت با اشتیاق اسپیکرهایی که برای سیستم صوتی سونیا خریده بود را وصل می کرد تا وقتی از راه می رسد سورپرایزش کند.گفت از خستگی روی پا بند نیستم بعد از 24 ساعت پرواز..( آخ الهی که درد و بلات بخوره تو سرسر لشگراحمقی مقدم) خلاصه شب که سونیا رسید با هم شام خورند و ( من دیگه نمی دونم چی کار کردند) .آخر شب وقتی رفتم مسواک بزنم در  کمال تعجب دیدم ایستاده و دارد ظرفها را می شورد.امروز هم از صبح  داشت عین سیندرلا خانه را جارو می کشید و چیزهای خراب را تعمیر می کرد. این ها همه در حالیست که این  لاله رخ  بالا بلند دکترای نجوم دارد، و  هزار الله اکبر و گوش شیطان کر و به چشم خواهری وجناتی  دارد که اگر  5% آن را دوست پسرهای من داشتند لابد بجای پول سفر دوبی این بار ازم  بی ام و کروک می خواستند.

شوهر دوستم آقا مجتبی صورتی شیبیه میمون دارد .مرد خوب و آرامی است و به جز اینکه دایم سر دوست ما قر می زند و موقع رانندگی هی اعتماد به نفسش را می گیرد و ارد می دهد مشکل خاصی ندارد. آقا مجتبی بی کار است و گذران زندگی شان فعلا با درامد دوست من است که به سختی کار می کند و سعی می کند که زندگی خوبی بسازد. آقا مجی هر وقت مرا می بیند شکایت می کند که به این دوستت بگو هر شب برای من غذا درست کند و هر هفته خرید کند تا من مجبور نباشم که غذای تکراری بخورم و من می ترسم ازش بپرسم که خوب چرا خودت این کار را نمی کنی؟دوستم می گوید : من خیلی خوشبخت هستم که با مجتبی آشنا شدم

پ.ن: از صبح دارم با خودم کلنجار می روم و هرچه  فکر می کنم  باز به این نتیجه می رسم که انصافا در مقایسه با این نامسلمون ها چقدر مردهای ایرانی بد* هستند. پر مدعا ، مغرور ،خیانت کار و زمخت.هیچ کدامشان ته دلشان تو را با خود برابر نمی دانند و بابت آن چند گرم عضو شریف از دنیا ارث پدرشان را طلب دارند و اگر خیلی آقا باشندحداکثر در کلام احترامت را نگاه می دارند و دست رویت بلند نمی کنند  و سرت هوو نمی اورند  و بابت این چقدر هم به خودشان می بالند .و از درک ، ظرافت ،نزدیک شدن به دنیای یک زن   و مشارکت در آن فرسنگ ها فاصله دارند

* خیلی دوست داشتم بنویسم……