چندی پیش واسه خودمان نشسته بودیم و دعای ابوحمزه می خواندیم  که ناگهان  دور از جون شما یک زن خارجی چشم آبی به نام» مارجوری فیتز جرالد » در فیس بوک برایم پیغام دوستی فرستاد. منم که ندید بدید خوشحال از اینکه بالاخره یکی از این چشم رنگی ها اونم با یک اسم فرنگی به این قشنگی ما را تحویل گرفته   جفت پا پریدم روش . اونم با خونگرمی ازم پرسید که از کجام و چند وقته از خانواده دورم ( سالهای دور از خانه ) و ایا اینجا دوستانی دارم؟ در آخر هم گفت که من و شوهرم از خدامونه که با تو دوست باشیم و تو را از تنهایی در بیاریم.لطف کن آیدی شوهرم را هم اضافه کن و باهاش بقیه صحبت ها را ادامه بده.درد سرتون ندم ، فرداش آقای شوهر ایشون هم ما را مورد لطف قرار دادند که چقدر مارجوری از تو خوشش امده و اصلا تو رو می بینه یک جوری میشه . حیف تو نیست تنها بمونی ؟خونت کجاست ما بیایم دنبالت و بریم  پیتزا بخوریم

در اینجا بود که ناگهان کمی احساس کردیم که یک جوری اوضاع ناجور است و لازم است نکاتی روشن شود آن اقا هم برای ما در کمال صداقت شرح داد که  آنها خیلی خانواده ی شاد و روشن  و باز و عاشق فان هستند . ( اینجا همه می خواهند فان داشته باشند همانقدر که تو ایران ما می خواستیم دموکراسی داشته باشیم)  و علاقمندند که با این کمینه یک» س ک س»  سه تایی تری سام  بزنیم که هم من از تنهایی در بیام و هم آنها میهمان نوازی شان را با نوازش بنده در حق من کامل کنند.وقتی هم بهت  و حیرت من را دید اطمینان داد که این بهترین تجربه جن سی من خواهد بود و مارجوری کار خودش را به نحو احسن بلد است و خود ایشان هم در خدمت هر دوی ما ضعیفگان خواهند بود

نتیجه اخلاقی:

داشتم با خودم فکر می کردم که بیا ، میهمان نوازی این غربی ها را ببین. چقدر مهربان! چقدر دوستانه ! چقدر صمیمی!

نتیجه غیر اخلاقی: از شما چه پنوون یک جوریه  ولی خوب اینجوری ..آره  اونم با  مارجوری …اما  راستش بد جوری..دلم می خواست ببینم چه جوریه …

نتیجه اسلامی : لا اله الا الله