راستش را بخواین من همیشه  احترام خاصی برای فاحشه ها قایل بودم. همین جا بگم که از نظر من هر کس  بدون عشق با کسی بخوابه فاحشه است. از بچگیم  به  دوستانی که راحت لا پاشون رو باز می کردن و به هرکی می رسیدن باهاش می پریدن تو تخت خواب قبطه می خوردم  و با دقت به  داستان های عجیب قریبشون گوش می کردم. اینکه س ک س  براشون به راحتی چایی خوردن با یک نفر بود ، اینکه از زیر این در می اومدن می رفتن زیر اون و انقدر راحت آدمهایی که زیرش می رفتن را عوض می کردن که انگار پتو ی گلبافتشان رو عوض کردن  برام شگفت آور بود.

شاید خیلی ها  راحت از کنار این جور آدمها رد بشن و  انگ هرزه روی انها بچسبونن. برای من اما قضیه  پیچیده تر از اینهاست. چون خودم سعی کردم این جوری باشم و نشد می دونم که چقدر کار سختی است. راه دادن آدمها توی تنت ، تحمل نفس شون، صداشون ، بوی تنشون  و ترشحات شور و لزج بدنشون اونم وقتی عشقی در کار نیست  ( که اقلب هم نیست )  سخت است. راستش برای من حتی گاهی تحمل  پلک زدن آدمها دشوار می شود.

من از خیلی مرزها عبور کردم و بابتش پشیمون نیستم . من حتی از مرز خدا هم گذشتم ولی هر بار  مرز خودم را شکستم از خودم متنفر شدم. هیچ وقت نفهمیدم که فاحشه ها کجا مرزهای تنشون رو جا گذاشتن.کجا اون رو شکستن؟ انگار مرز مقدسی که آدم را از شر آدمهای دیگه  و   زگیل های تناسلی و فکری شون حفظ می کند  برای این جور آدمها بی معناست. بی مرز بودن  اونها رو دوست دارم. اینکه آدم بتونه به راحتی این «من » لعنتی را گم کند یک تجربه عرفانی است.

دوست داشتم من هم مثل اونها بودم. بی پروا ، بی خیال .شهوتی و هوس باز و دست و دل باز ویروس ها م را با همه ی خلق خدا شریک می شدم و در وصف خیسی لیز میان پاهام شعر می گفتم.  دوست داشتم این یک دونه مرز مقدس را هم نداشتم و  توی دنیایی که دیگه هیچ چیزی توش مقدس نیست انقدر بیخود دست و پا نمی زدم  و به این پوچی تن می سپردم.  گوشی تلفن را بر می داشتم و به مارجوری زنگ می زدم و می رفتم تجربه اش  می کردم بدون اینکه بعدش خارشک عصبی بگیرم و  خودم را ملامت کنم و بترسم که مبادا هپاتیت و ایدز و آکله شتری گرفته باشم.

از شما چه پنهان خیلی دوست داشتم فاحشه باشم.