شاید به نظر خنده دار بیاد اما من مطمئنم که در لحظه ی خلقت من اشتباهی رخ داده و روح من در اثر یک خطای احمقانه  در بدن کس دیگری حلول کرده. من روح خودم را می شناسم و می دانم که تصور مادی اش اصلا این ریختی نیست.روح من چشمهای درشت نگرانی دارد و لبهای نازک  و مصمم و دماغش استخوانی است. موههایش سیاه و کلفت است و آن را پشت سرش محکم می بندد. بدن من باید خیلی لاغر بود با  سینه هایی تخت و کوچک  که تا آخر دنیا هم نیاز به بستن سوتین ندارد  و دست های زیبا یی دارد با انگشت های کشیده و ناخن های ظریفی که متعلق به روشنفکرها و هنرمندان است.

راستش ، بدن من با بدن یک لکاته عوض شده است. بیچاره جان می دهد برای بقل شدن ، فشرده شدن ، در هم پیچیدن و بارور شدن  .بارور شدن های ناخواسته و معجزه وار .روح من از این همه سقط جنین خسته است. روح من اعتقادی به  تکثیر خودش ندارد. اعتقادی به آدمها و لذت های لحظه ای ندارد.روح من هر شب این لکاته را تنهایی به تخت می بندد و تا صبح دست و پا زدنش را نگاه می کند . لکاته لگد می زند و مثل پیراهن پشمی به ظاهر نرمی که پرزهایش پوست تن را می خورد و ازار می دهد کلافه ام می کند. من توی این بدن راحت نیستم.دنبال تن خودم می گردم.همان تن معمولی و ارامی که  که هیچ مردی برای دیدنش سرش را بر نمی گرداند .اگر آن را دیدید به من خبر دهید و مطلقه ا ی را از پریشانی نجات دهید

بعد التحریر: این داستان می توانست این جور هم روایت شود که تن من به تسخیر یک روح عبوس عینکی در آمده. اما نمی دونم چرا این روایت به من نزدیک تر است.. شاید من هم جز ان عقب افتاده هایی هستم که به اصالت روح بیش از اصالت ماده اعتقاد دارند. .