جنگ  نا برابری است میان تن و تفنگ ، اندیشه و ارعاب ، شعور و اعدام.  آن طرف عده ای چماق دار عربده کش  قمه به دست و این سو ما سوسولها  با روبان و سکوت  ایستاده ایم  و من دلم شور می زند.نگاه کن ، جمعی روزنامه نگار و استاد دانشگاه و هنر مند و برنده جایزه صلح نوبل در برابر زره پوش چینی و چفیه چک و چکمه چگونه خواهند ایستاد ؟  دلم شور می زند  . وقتی شعور در برابر زور می ایستد  دست و دلم می لرزد. وقتی تاریکی در برابر نور می ایستد  می ترسم.آخر آنکه برای کشتن ما بسیج شده با تمام جهالت و  سبعیت و قدرت آمده است. و ما از جنس  رجالگی و جنگ و جهالت  نیستیم. از خشونت  بیزاریم .ما به جز قلم اسلحه ی دیگری نداریم. ما حتی گاه مثل من از اهالی فراریم. خلاصه ما همان هایی هستیم که همیشه باخته ایم . سوخته ایم و ساخته ایم  یا گریخته ایم و به دامان غربت چنگ انداخته ایم . ما همان ها یی هستیم که فکر می کردند با کشتن دو نفرمان به خانه بر می گردیم. اما این بار چیزی عوض شده است انگار. این بار ما  ایستاده ایم . ما شهید داده ایم . شهیدانی که زیبا ترین جوانان این خاک بودند  و من دلم شور می زند. با اینکه از این مبارزه جز خیره شدن به این صفحه لعنتی و تماشای پرپر شدن یاس ها به داس و اشک ریختن سهمی ندارم.با این همه دلم روشن است . چون  به قدرت اندیشه  ایمان دارم و می دانم  در برابر سیر طبیعی زمان نمی توان ایستاد ،همانگونه که با پرتاب سنگ نور را نمی توان نابود کرد. دلم شور می زند اما شورش شیرین است .  همانقدر که  پیروزی اندیشه بر حماقت و تحجر،  زیبایی  بر زشتی و کثیفی و پلیدی،  پیروزی قلم  بر تبر و تیربار و ترکش شیرین  است .