عرض به حضور انورتون که من هرگز نه خاله ای داشتم که سوییتی  را بهم پیشکش کند و نه عمه ای که از آن خانه بیرونم بیاندازد لهذا  از روز اول برای هر ثانیه ی این زندگی  متوسط الحال دلار خرج کرده ام که بقول سامانتای عزیز دست هایم را به زانوی خود گرفته باشم که از قدیم گفتن نون گندم بخورم منت بابا نکشم…منتها از آنجا که زورم نمی رسید یک خانه ی درست و حسابی کرایه کنم با دو نفر دیگر هم خانه  شدم.

سونیا یک مطلقه ی اسپانیش سکسی سی و چند ساله است و بری که یک دختر جوان زیبای استرالیایی است. از حق نگذریم هر دو دارای مزایای بی نظیری هستند. خوش اخلاق و با ادب و تمیزند و از همه مهمتر اقلب خانه نیستند و  زندگی با آنها از این جهت  بسیار دلپذیر بود تا اینکه سونیا دوست پسری پیدا کرد ( الخاندرو ) که  آخر هفته ها این خانه را تبدیل به استخر و بار و مغازله بر روی مبل می کنند. البت به چشم خواهری دیدن منظر آن ماه رخ در ابتدا خالی از لطف نبود ولی تکرار مکرر آن سخت  آمد.روم به دیوار هر وقت می خواهم  به مبال بروم آن عزیز با شکم سیکس پک که  با شورت روی مبل ولو شده  است. نه اینکه فکر کنید این صحنه  حسادت مرا بر می انگیزد ولی  سونیا روز اول گفت که همه  چیز این خانه مشترک است و حالا که این نازنین بخشی از مبل خانه شده من هم گاهی ممکن است هوس کنم روی مبل بنشینم. این به نوعی خیار غبن محسوب می شود و اینکه خیارش هم خیاری اعلاست بر غبن من می افزاید.

بری از این لحاظ بهتر است چون دوست پسرهایش را هفته ای یک بار عوض می کند و فقط گاه گداری آنها را  به خانه می آورد و بیشتر به رفتن و دادن تا رفتن و آمدن اعتقاد دارد با روحیات من سازگاری بیشتری دارد.من هم که به حمد الله  تنها کسی هستم که  نجابت ایرانی و  حیا و ابروداری ام حرف ندارد .هرگز کسی دوست پسر نداشته ی من را در این خانه ندیده است. البته  موقعیت سوق الجیشی اطاق من در این امر بی تاثیر نیست ،اطاق من  دم در ورودی است و شبها به اسانی دیوید را از در وارد و و صبح هم خودش در را پشت سرش می بندد و می رود. البته از شما چه پنهان ما کاری هم نمی کنیم.فقط با هم می خوابیم  که این بیشتر مربوط به حیای اسلامی دیوید است

راستش را بخواهید  من اوایل سعی کردم  با این ضعیفگان با ادب و محبت احمقانه ی مردمان مشرق زمین مراوده کنم . روزهای اول شراب می گرفتم و اگر مناسبتی بود میهمانشان  می کردم  که آنها هم با خوشحالی با من هم پیاله می شدند .در خوردن پسته های عزیزی که مامان عزیزم  برایم از ایران فرستاده بود  یا  غذا های من هم هیچ مضایقه نمی کردند. بعد از مدتی متوجه شدم که  انگار نه انگار که این ها هم آدمند و  حیوانات با هم نشسته اند و در آشپزخانه دارند آبجو می خورند و حتی یک تعارف شابدلعظیمی هم به من نمی کنند. این شد که از آن به بعد ادب و سخاوت و مردمداری ایرانی ام را برای خودم نگه داشتم .

دردسرتان ندهم ،هفته ی پیش تولد بری بود و این ضعیفگان کیک شکلاتی شهوت انگیزی را توی یخچال گذاشته بودند و از پچپچ هایشان معلوم بود که شب  می خواهند برن رستوران و جشن بگیرند. هر کدام دروغی به من گفتند و  مرا پیچاندند و گم و گور شدند. نه اینکه من اتتظار داشته باشم که مرا دعوت کنند . به باطن زهرا قسم اگر دعوتم می کردند  هم نمی رفتم . کارتی گرفتم و تبریک تولد برایش نوشتم و از زیر در سراندم توی اطاقش و خوابیدم.. چیزی که وحشتناک بود فردا صبح اتفاق افتاد . در یخچال را باز کردم دیدم ظرف پلاستیکی در داری در طبقه ی من گذاشته اند.  بازش کردم و دیدم تکه های از ریخت افتاده ای از کیک شکلاتی تولد را در آن تپانده اند و برای من آورده اند.بی اختیار یادم افتاد که من حتی برای قادر سرایدار افغانی خانه ام هم  اینجوری کیک نمی گذاشتم   . با دیدن آن کیک قهوه ای که گلاب به روتون عین گه سگ توی پلاستیک به من زل زده بود اشک هایم سرازیر شد و توی دلم گفتم: گه به گور پدر تون  با این فرهنگ گهتان و گه به گور من اگر از این خانه نروم