سالها پیش سر کلاس ترمودینامیک استاد از یکی از دانشجویان شهرستانی در مقطع دکترا پرسید چطور تخم مرغ آب پز  می کنی؟ همکلاسی ما از فرط خشم سرخ شد وبا لحن زننده ای گفت: من زن نیستم !

از آن روز حدود بیست سال می گذرد وامروز من مردان سرزمینم را می بینم که در حمایت از مجید توکلی روسری به سر می کنند و مردانه در برابر دوربین لبخند می زنند. من تارنوشت هایی را می خوانم که خط قرمزها را رد می کنند و با نگاهی نقادانه مذهب ، خدا ، فرهنگ  و سیاست را به چالش می کشند. چرا راه دور برویم همین پست اخیر در باره ی بکارت را چهار سال پیش در جایی دیگر نوشتم و جز  فحش و ناسزا چیزی نشنیدم. امروز اما خوشحالم که مردهای سرزمینم هم دوش من می ایستند و پاسخ می دهند. خوشحالم که نسلی در راه است که  خرد را می پذیرد و باور های کهنه را بر نمی تابد و شهامت جور دیگر دیدن را دارد.من این نگاه تازه را دوست دارم و آن را به فال نیک می گیرم و طلیعه ی ورودمان به عصر روشنگری  به روایت کانت می دانم .

«روشنگری، خروج آدمی است از نابالغی  و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری«

راستش من امیدوارم. چشم امیدم به روزی است که با قرن ها تاخیر در سرزمین من هم  نقاب های جهل ؛ خرافه ؛ تعصب وکوری بردریده شود و هر یک از ما در بکار گیری فهم خویش آزاد باشیم. آن روز گناه کردن و نکردن مان از ترس خدایی که با اخگر داغ در جهنم ایستاده است نخواهد بود .التزام مان به ولایت عقل و علم و قانون خواهد بود و نه هیچ چیز دیگر، آن روز تقوا و پاک دامنی ما را پرده ای تعیین نمی کند، آن روز اگر می نویسم مرزهای مقدس وجود ،همزبانم می داند از چه سخن می گویم.آن روز در جایگاه  بلند خود خواهیم  ایستاد و هیچ جنایتکاری حاکم بر سرنوشت ما نخواهد شد. من برای دیدن آن روز روز شماری می کنم و می دانم که فرا خواهد رسید .  دیر شاید ،به مقیاس عمر من . در مقیاس تاریخ به پلک زدنی . به امید آن روز  . .