از شما چه پنهان تمام سهم من از زن بودن یک سوتین سایز 85 است و به جز آن از زنانگی نشانه ی زیادی ندارم.نه به عمرم کفش پاشنه بلند پوشیده ام و نه از ناز و غمزه چیزی می دانم. برای همین هم مردم در برابر من به دو دسته تقسیم می شوند آنهایی که اول به سینه ام نگاه می کنند و من را بسیار لطیف، بسیار زنانه و بسیار جذاب توصیف می کنند و دسته دومی که کمی بالاتر می روند و آنچه در مغزم می گذرد را می بینند و مرا بسیار منطقی ، زمخت و سرد می یابند.

در نوجوانی از تبدیل شدن به یک زن بیزار بودم.به نظرم زن بودن دست و پا گیر ، دردناک و بیخود بود. کل زنانگی با تمام پیچیدگی ها و جذابیتش را می دادم که بتوانم بدون روسری با شلوارک  توی کوچه با پسر دایی هایم دوچرخه سواری کنم. زن بودن هم که همیشه معادل محدودیت و رنج بود. گویی زن بودن و درد و خون را با هم سرشته اند.  از خودم می پرسیدم چرا بلوغ پسرها با احتلام و لذت است و در من باید با درد  و خونریزی و قاعدگی همراه باشد؟من همیشه از درد فراری بودم درد های زن بودن هم که کم نبود.درد دریده شدن بکارت و اولین همخوابی( راستی چرا برای مرد با لذت و در زن با درد آمیخته است ؟)، درد زایمان و مادری، درد یائسگی….

اینگونه شد که من زن بودنم را به حاشیه راندم و نیمه ی مردانه ام را برگزیدم و الحق و الانصاف که این نیمه در حق من کوتاهی نکرد و مردانه  پشت من ایستاد. هر آنچه در زندگی ام به دست آوردم مدیون این آقای دکتر (آنیموس وجودم) هستم . دانشگاه رفتن ، درس خواندن ، فکر کردن ، برنامه ریزی کردن ، پیشرفت  و پول را  آقای دکتر برایم آورد.

نیمه ی دیگر من( خانم دکتر)  اما برایم تا کنون جز دیوانگی های گاه به گاه ، بد خلقی های دوره ای ،هوس بازی های بیخود و چند بار بارداری ناخواسته و مقادیر زیادی افسردگی دست آوردی نداشته است. این بود که این نیمه را به زیر فرش راندم وکم کم آن را فراموش کردم .تا اینکه روزی با سردرد و نفس تنگی  و حملات اضطرابی از خواب بیدار شدم. روزی که نیمه ی مونثم فریاد می کشید  و از اینهمه بی محلی به جان آمده بود. دیدم که از دست و پا زدن خسته است و دارد جان می دهد.طفلک دلش آرامش می خواست ، آغوش مردانه ای می خواست برای گرما و نوازش ، دلش رقص ؛ مسافرت ، عشق ، بازی می خواست. وای !او دلش عشق بازی می خواست.

نگاه کردم دیدم که من علی رقم آنچه از بیرون دیده می شود ، چقدر نا موفق، تنها و شکست خورده ام. من حتی عاشق هم نشده ام.همه ی آنچه آقای دکتر برایم آورده بود اندکی موفقیت و مقادیر زیادی انزوا، تنهایی و سر خوردگی بود.

امروز اما می دانم که من هیچ کدام از آنها نیستم .»من» بودن من در نقطه ای بالاتر از این جدال به دست می آید، در آن نقطه ی فرضی تعادل که یونگ آن را ازدواج جادویی می نامد. نقطه ای که انیما و آنیموس وجودم دست هم را می گیرند و به تعادل می رسند . این نقطه ی فراموش شده در درون همه ی  انسانهاست ، نقطه ای برای  درک این که عقل ، شهامت ، قدرت ، تلاش و روشنایی مکمل احساس ، ترس ، ضعف ، تن آسودگی و تاریکی است  و تنها در تعادل میان آنهاست که همه چیز مفهوم پیدا می کند.آن روز شاید جامعه ای  ساخته شود که از روح زنانه ی خود آنقدر خالی نشده باشد که تمام ارزش ها را در پول و موفقیت و به دست آوردن قدرت به هر قیمت بداند و برای عشق ، آرامش  درونی ، زیبایی و شادی هیچ ارزشی قایل نباشد. جامعه ای که پر از آدمهای تنها و مایوس و مریضی است که زندگی شان را برای رسیدن به آرزوهای تعریف شده ی  دیگران به باد  داده اند و حتی از خود ارزویی نداشته اند.

آن روز شاید هر دست آوردی که ما را به نتیجه برساند را نپذیریم و به  ساختن بمب اتم توسط مرد ها افتخار نکنیم و ببینیم که هر آنچه بر سرمان آمده از پذیرش این ایده ی نا بخردانه بوده است. آن روز شاید مرهم نهادن بر زخم کودکی که زمین خورده است و پاک کردن اشک هایش از ساختن بمب اتم که ننگ بشریت است کار زیبا تری باشد.کاش آن روز آنقدر دنیا از شعور تهی نشده باشد که  مهیب تر و پیچیده تر بودن را معادل زیبا ترو  درست بودن بگیرد.روزی که خردمند بودن جای عاقل تر بودن را بگیرد و ما بدانیم که خرد هماهنگی عقل و احساس است.با خرد باشیم. با خرد باشیم.

آخ، با خرد باشیم!..