خوب. به حمد و قوه الهی باز هم فیلتر شدیم. از شما چه پنهان هر بار که فیلتر می شوم می خواهم از شادی بال در بیاورم. آخر می دانی وقتی دولتمردان حکومتی  مشتی جنایتکار  منفور باشند خس و خاشاک بودن ، محارب بودن ، دگر اندیش بودن  تبدیل به محبوبیت می شود . وقتی سردمداران حکومتی مشتی خائن سفله پرور بی پدر مادر باشند  که نه در جهان و نه حتی در میان مردمان خود اعتباری ندارند ، و مشروعیت  نه از عمل به قانون و یا اراده ی ملت که از زور باتون و بسیجی و خون بیاید ؛ زندان ها دانشگاه می شوند و توقیف نشریات و شکستن قلم  ها تنها بر ارزش آن می افراید.کار من نوشتن است. من از فیلتر شدن نمی ترسم ، آنچه مرا به وحشت می اندازد پایین آمدن سطح تحمل دیکتاتوری است که دیگر حتی نوشته های ساده ی یک وبلاگ کاملا غیر سیاسی را هم بر نمی تابد. راستش را بخواهی برای  آنکه تیغ به دست گرفته است  و هر اندیشه ای را که به مذاقش خوش نمی آید  حذف می کند نگرانم.می ترسم این تیغ آخر سر دست خودش را ببرد. آخر تیغ که ریشه را نمی زند. ریشه در اندیشه  پا بر جاست و آنچه او می زند به قدرت بیشتری باز خواهد رویید.راستش دلم برای این دیکتاتور زبون می سوزد که بر   اسلحه  و نیروی سرکوب و سرنیزه تکیه کرده است وبا اینهمه پول نفت و بسیجی و ارتش سایبری و سایت های رنگارنگ باز هم  از دو خط نوشته ی چند تا ضعیفه در این سر دنیا فقط برای آنکه جور دیگری دنیا را نگاه می کنند آنقدر می ترسد که آن را به تیغ می زند .این حکومت انقدر از درون پوسیده و بیمار است که هیچ صدایی را جز صدای خودش بر نمی تابد و اینقدر از درون پر از هراس است و  احساس ضعف می کند که جز تبدیل شدن به ماشین کشتار ، خشونت ، ارعاب و حذف هیچ راهی را نمی شناسد .  اما از آنجا که حماقتشش  بی انتها ست  می خواهد نور را با  زور و سنگ  خاموش کند  و بعد از سی سال سرکوب اندیشه هنوز نمی داند که تفکر را نمی توان  به تیر و تبر گردن زد چرا که از جنس دیگری است. چون زنگی مست بر هر کس که صاحب  نظری مخالف است  می تازد و تیغ از نیام بر می کشد . ما نیز عجالتا مفتخریم که از این شمشیر سهم زخمی هم به ما رسد. زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت، آنکه شد کشته ی وی نیک سرانجام افتاد.   .