پنج سال پیش  با دوستی آشنا شدم که  بعد ها بدون آنکه بداند تبدیل به یکی از آدمهای مهم زندگی ام شد. آن روزها من آدم موفقی محسوب می شدم.خانه و زندگی داشتم، شوهری خوش تبپ و پولدار، دوستانی اهل حال ، سفر اروپا ،سفر شمال، مال و منال  داشتم و از خط وخال و جمال و کمال هم بی بهره نبودم.زمانه به کامم بود و بر خر مراد سوار بودم .این دوست  همکاری بود با سواد و سخت کوش و خوش فکر . ولی آنچنان که رسم آن دیار است  هرچی زور می زد طفلک به هیچ جا نمی رسید. سنش هم بالا رفته بود و چون جدی وآدم حسابی بود و ریخت و قیافه هم نداشت پیر دختر هم شده بود. با این همه من خیلی دوسش داشتم. نمونه کامل آدمی بود که هر چی داشت خودش ساخته بود و خدا هم در خلقتش حسابی کم گذاشته بود و من برای اینجور آدمها احترام زیادی قایلم. این بود که سعی می کردم هرچی از دستم بر می آد براش بکنم. جایی که مدیر بودم براش یک کار مشاوره ای ردیف کردم و چون ماشین نداشت خودم می بردم و می آوردمش و هر وقت دلش می گرفت با شوهرم شام بیرون دعوتش می کردیم . وقتی هم که  داشت به استرالیا  می رفت باید  چندین میلیون در حسابش می گذاشت و چون  مثل همه ی اهل علم شپش ته جیبش سه قاپ می انداخت ما برای مدتی بهش قرض دادیم و به خیر و خوشی روانه اش کردیم. .

الان پنج سال گذشته و این دوست در دیار کانگوروها پی اچ دی گرفته و شوهر کرده است و صاحب خانه و زندگی شده است . او بود که  بعد از جدا شدنم مرا تشویق به آمدن کرد.در فرودگاه به استقبالم آمد و راه و چاه را نشانم داد و چون خودش استادیار شده است توانست کار پذیرش مرا در دانشگاه درست کند. این دوست در حق من از رفاقت کم نگذاشت و هرچه در نیم کره ی شمالی برایش کردم در نیم کره ی جنوبی پسم داد. این روزها وقتی تلنگم در می رود با شوهرش مرا می برند و می چرخانند تا دلم باز شود. با ماشین هر روز صبح دنبالم می آید و مرا تا دانشگاه می برد و من به این فکر می کنم که چطور توی این 5 سال روزگار  اینجوری چرخید و ما را در موقعیت های کاملا برعکس قرار داد. وقتی نگاهش می کنم باورم نمی شود این همان آدم شکست خورده و قابل ترحم آن سالهاست. حتی  گاهی فکر می کنم چهره اش هم تغییر کرده و زیبا شده است.همانطور که وقتی در اینه نگاه می کنم باورم نمی شود که  خودم انقدر زشت  و پیر و داغون شده باشم.باورم نمی شود این همان منی است که  پیش خدا هم سر فرو نمی آورد و امروز اینجور سرش به سنگ زمانه کوبیده شده است  و توی ایستگاه اتوبوس ایستاده و برای ساده ترین کارها محتاج دوستی است که  دستش را بگیرد و از این روزهای سخت عبورش دهد. نمی دانم پنج سال دیگر من کجا هستم و یا اصلا هستم یا نه. فقط می دانم که روزگار چرخش های عجیبی دارد  و آدمها ، دوستی ها و رفاقت هایشان گاه تنها چیز زیبایی است که  باقی می ماند .