. دیشب ایرانی های مقیم سیدنی مراسمی گرفته بودند و من به هر کس که گفتم  اصلا حاضر نشد بیاید . آخر از خواص ما ایرانی ها  که نوادگان کوروش و داریوشیم یکی آنکه چون پایمان به دیار فرنگ باز می شود از اساس رگ و ریشه مان را فراموش می کنیم و گلاب به روتون به باسنمان می گوییم دنبال ما نیا بو می دهی. از هرچی ایرانی است دوری کرده و در  تحسین باسن یک مشت اجنبی  که اجدادشان به دزد ها و قاتلین و فواحش می رسد  فرومی رویم  .از شما چه پنهان تنها کسی که از مدتها پیش دوست داشت با من چهارشتبه سوری اش را در کند دیوید  بیچاره بود اما از بس گفتند ایرانی ها آبرو بر هستند و آخر شب چاقو کشی می شود جرات نکردم  با خود ببرم.لهذا تک و تنها  قدم زنان به سمت پارک رفتم  .زود رسیدم و مردم داشتند  کم کم می آمدند. من هم  5 دلار دادم و یک آش رشته گرفتم و زیر درختی نشستم.

راستش اولین چیزی که جلب نظرم را کرد این بود که ما جدا ٌ از نژادی دیگر هستیم. بعد از مدتی که چشمت به دیدن رانهای لاغر و پوست های سفید عادت می کند این را می فهمی.دومین چیزی که  بلافاصله به چشمم آمد این بود که دور از جون شما  ما چقدر زاقارت و درب و داغون و در پیتی هستیم. راستی چرا می گویند دختر های ایرانی زیبا هستند؟مدتها بود این همه صورت های پوشیده شده در کرم پودر و هقت فلم آرایش ندیده بودم. زیبایی ما  بسیار مصنوعی و باسمه ای است و با معیار های زیبایی شناختی امروز دنیا  مشابهتی ندارد. آخر راستش دیگر هیچ جا قد های کوتاه ، باسن پهن و رانهای سلولیتی را نمی خواهند. فلاکت بار  این که  دختر ایرانی آن را در شلوارک داغ به نمایش هم می گذارد و فکر نمی کند که این پوشش به او نمی آید .بیچاره نمی داند که  هر چه بیشتر سعی می کنیم شبیه آنها شویم رقت آور تر می شویم. موههای بلوند شده ی زرد مصنوعی  روی پوست های سیاه سوخته یا موههای سیاه پرکلاغی شینیون شده  و اغراق آمیز بر فرق سر شان  داد می زند  که ایرانی هستیم و از فرهنگی دیگر و پست تر. مردهایمان هم با آن شکم های گنده و دهان های  نیمه باز و چشم های  پر رو و هیزی که روی چاک پستان و وسط پای هر جنس ماده ای   دو دو می زند  از دور داد می زنند. شلوغ تر که شد ماشین هایشان را دوبله گذاشتند و هویت فرهنگ اصیل آریایی شان را هم نشان دادند ،کار به دخالت پلیس کشید و بار دیگر ما با افتخار ثابت کردیم که ایرانی جماعت  پای بندی به قانون  را ننگ می داند و از آن تا پای جان فراری است.

آش رشته ام که تمام شد راه افتادم . مردم  داشتند از روی آتش می پریدند و مجلس تازه داشت گرم می شد و من  احساس  عجیبی داشتم . چه مرگم شده ؟ نه به آن مردم و آن خاک  ارادتی دارم و نه هرگز به این فرهنگ تعلق خواهم داشت و از هر دو بیزارم . سردی و خشکی و پوستهای سفید اینها و لودگی و خر مرد رندی و ابروهای پاچه بزی انها به یک اندازه مرا می ترساند. کجا بروم؟ کجا؟ شاید باید مرا به اورانوس بفرستند.نکند من هم همین قدر زشت و باسمه ای و قلابی باشم؟ نکند این نفرت و زشتی در نگاه من است که این طور بی رحمانه بر تمام دنیا می تابد؟ حتما همینطور است. بیرون از من که چیزی نیست. اما چه طور شد که درون من از این همه خشم و نفرت پر شد؟ من  که  اهل خط کشی و مرز و قرارداد  نبودم . من که  زیبا می دیدم هر آنچه زنده است برای آنکه  حیات مقدس بود… سمت مقدس حیات کی از من گریخت؟ چطور شد که این جور بی رحمانه در تنهایی و بهت و نفرت قوطه ور شدم؟ وای چقدر معلق بودن سخت است. ..