دستم را تو جیبم کردم و از سراشیبی سرازیر شدم. آخر های اسفند بود . کم کم که به میدان نزدیک می شدم صدای دست فروش هایی که بساطشون رو کنار پیاده رو ها پهن کرده بودند با نور و رنگ و موسیقی و شلوغی قاطی می شد. توی بساطشون از شیر مرغ تا جون آدمیزاد از سنجد و سمنو تا ماهی و لاک پشت و دی وی دی و شورت مردونه پیدا می شد. توی میدون سوزن می انداختی پایین نمی آمد. مردم به هم تنه می زند و رد می شدند . برای آخرین بار نگاه کردم. میان آن همه شلوغی لحظه ای ایستادم و چشم هایم را بستم و این صحنه را به خاطرم سپردم.عید می آمد.

عید چه خوب است ، بوی سفره هفت سین و عیدی گرفتن و تعطیلات نوروزی می دهد .مزه ی شیرینی های عید و نون نخودچی هایی که توی دهن می ماسید و در رفتن از دید و بازدیدها و حرفهای تکراری . بوی یا مقلب القلوب و الابصار و صدای ساعت و در کردن توپ و آن آهنگ مسخره ی سر سال تحویل که هر وقت می شنیدم بغضم می گرفت. نمی دانم چرا همیشه سر سال تحویل بغضم می گرفت.این روزها هم مدام بغضم می گیرد. اینجا هیچ بویی از عید نیست. دل تنگم. دلم هوای بوی اسفند و وایتکس و سبزی پلو ماهی و لباس نو کرده ، دلم هوای دستهای مهربان مادرم را کرده و عیدی های پدرم ، دوستانم ، خانه ام ، خاطراتم ، خاک نا مهربانم .

با این همه عید خوب است. عید نوید نو شدن است. حتی اگر یاد تمام آنچه رفته است بیفتی ، یادت می آورد که سالی نو در راه است. عید در آغوش کشیدن نو و خداحافظی با کهنه است. جشن گرفتن این حقیقت فراموش شده است که پس از زمستان سخت و طولانی باز خاک زنده خواهد شد و دست مهربان بهار از سر شاخه های خشک جوانه خواهد زد. نوروز رسم قشنگی است . نوروزتان مبارک