قبل از همه چیز اعتراف میکنم که من حالم خوب نیست، پس سعی نکنید بهم ثابت کنید که حالم خوب نیست.

تا همین یک ماه پیش، هنوز فکر میکردم، برمیگردم ایران و این موضوع آرامش بخش بود. فکر اینکه برمیگردم سر خانه ای که داشتم، کلینیکی که با همه وجودم راهش انداختم و شغلی که با همه شرایط مزخرفش دوستش داشتم و دوستانی که میتوانستیم باهم از خوشی مشترک و درد مشترکمان صحبت کنیم، گریه کنیم و بخندیم، شادی بخش بود.

از یک ماه پیش، درست زمانی که ماندن من در اینجا پررنگتر و برگشتنم کم رنگتر شد، دلتنگی و سرگردانیم هم بیشتر شد. حس اینکه خانه ات دیگر خانه ات نیست، در بهترین شرایط میتوانی یک ماه مهمان خانه ات بشوی، حس مخربی است. حس اینکه از همه کسانی که بهشان دلبستگی داشتی، خیلی خوش شانس باشی میتوانی پدر و مادرت را بیاوری و برای دیدن بقیه باید منتظرآن یک ماه طلایی شوی، حس بدی است.

و من الان در این دوره گذارهستم. میدانم، خوب میدانم که این دوره هم طی میشود، به خوبی هم طی میشود. مثل همه سختیهای دیگری که طی شد و خوب هم طی شد. ولی الان حالم خراب است.

دلم ویولتا را میخواهد، لباس خواب سرمه ای، با سگگ فلزی و دختر عمه بلقیس را که من را از این لباس س ک س ی پوشیدن و شب را در تخت ویولتا خوابیدن نهی میکرد.

دلم کلینکم را میخواهد، کلینکی که هیچ شباهتی به یک مرکز درمانی نداشت، با پنجره هایی که رو به کوه بود و شومینه ای که زمستانها روشن میشد.

دلم خانه مان را میخواهد، با مادری که مرا لوس کرده بود، شبها به انتظارم بیدار می نشست و اگر هم میخوابید، من با بیرحمی تمام بیدارش میکردم و میگفتم وقتی میام خانه، دوست دارم، کسی در را بر رویم باز کند.

دلم اون دانشگاه کذایی دوست داشتنی را میخواهد، وقتی خانم دکتر…… که به صدقه سر خواهرش، متخصص شده بود مرا در گزینش هیات علمی معلق کرد به جرم اینکه مطلقه بودم!!!!

و دلم اینجا را هم میخواهد که کسی به پسرم نمیگوید بی هویت است، چون پدری در کنارش راه نمی رود.

و دلم باز هم اینجا را میخواهد که زن بودن، مانع پیشرفت نیست.

و دلم بازهم اینجا را میخواهد که مطلقه بودن، دردسرساز نیست و مجبور نیستم به دروغ حلقه دستم کنم و وانمود کنم که هنوز هم با شوهر نازنینم به خوبی و خوش زندگی میکنیم و در فکر فرزند دوم هستیم.

و دلم سرگردان است.