چند وقت پیش با خودم تصمیم گرفتم که دیگر غصه نخورم.درد کشیدن من دردی را دوا نمی کرد. مدتی بود دیگر اخبار ایران را تعقیب نمی کردم . فایده اش چی بود؟ سعی کردم فراموش کنم. تصمیم گرفتم همه ی چیزهایی که آزارم می دهد رو بریزم تو چاه مستراح و سیفون رو بکشم. به خودم گفتم مهم اینه که من  اینجام .گذشته ها گذشته و دلتنگی و بی تابی من چیزی را تغییر نمی دهد. بهتر است فراموش کنم. مثبت فکر کنم  و از  زندگی ام  لذت ببرم.

درست از همون موقع ها بود که سردردهام شروع شد. من اصلا تو زندگی ام سر درد نگرفته بودم ولی  این سر دردها تا حدی بود که شبها ازخواب بیدار می شدم. از همه بد تر چشمهام می سوخت. انگار دو تا سیخ داغ پشت چشمم فرو می کردند. وقتی  قضیه ادامه دار شد کم کم شروع کردم به ترسیدن که نکنه درد و مرض جدی یا تومور مغزی گرفته باشم. تا اون شب که تو دانشگاه جشنی بود و خیلی خوش گذشت. بارون خوبی می اومد و من داشتم برمی گشتم خونه .لحظه ای با خودم فکر کردم که چقدر همه چیز خوب است. کوچه پر از بوی یاس بنقش شده بود و ترکیب بوی گل یاس  و  نم بارون آنقدر محشر بود که مرا یاد بهشت می انداخت. نمی دونم چجوری شد که اشک هام سرازیر شد.

من خوشحال نبودم.  دلم تنگ بود. برای آن شهر دود گرفته. برای دستهای مادرم .برای جایی که اسم کوچه هایش برایم آشنا باشد. به همین احمقانگی بود اما حقیقت داشت. سر کوچه نشستم و شروع به زار زدن کردم اشکهام با بارون قاطی می شد و صورتم را غسل می داد. وقتی به خودم آمدم ساعتی گذشته بود و خیس خیس  شده بودم.باورم نمی شد توی تاریکی نشسته ام ومثل احمق ها برای همون چیزهایی که اول هفته سعی کرده بودم  سیفون رو بکشم روش و به دست فراموشی بسپرم زار می زنم.

عجیب تر آنکه بعد از اون گریه ی رهایی بخش سردردها و سوزش چشمهایم خوب شد. انگار  این مدت اشک پشت چشمهام جمع شده بود که آن را می سوزاند.

پ.ن: ارسطو می گوید: من افلاطون را دوست دارم اما حقیقت را بیش از او دوست دارم.

من هم  مثبت اندیشی را دوست دارم اما همانطور که با الکی  ناله کردن و جیغ کشیدن نمی توان به ارگاسم رسید ،  با مثبت اندیشی هم نمی توان خوشبخت شد.با جارو کردن آشغال ها زیر فرش چیزی تمیز نمی شود ، فقط صاحب خانه بیمار می شود . البته حقیقت چیز گل و گشادی است و دردی را از کسی دوا نمی کند اما دیر یا زود باید با آن کنار بیاییم.از شما چه پنهان خیلی دلم می خواست اصلا نباشم.  اما اگر یک نقطه توی دنیا باشد که بخواهم آنجا باشم نزدیک ترین نقطه به حقیقت است. هرچند این نقطه به شدت دردناک باشد… .