اولین ها مهم هستند.می گویند آنها هیچ وقت فراموش نمی شوند. شاید برای اینکه خود کلمه ی اول برای خودش بار معنایی خاصی دارد. خیلی از جاهای سیدنی را برای اولین بار دیوید به من نشان داد.خیلی شبها کنار خلیج کنار هم دراز کشیدیم و به آسمان نگاه کردیم.  ستاره هایی که توی نیم کره جنوبی می شود دید با آنچه ما دیده ایم متفاوت است. او برای اولین بار صور فلکی اسمان را در شبهای گرم  تابستان  وقتی  کنار هم روی چمن ها دراز کشیده بودیم   به من نشان داد.کلمه ها ی نا آشنا  و سخت را با صبر و حوصله برایم معنی کرد. دلتنگی ها و بی تابی ها و دیوانگی های مرا با بردباری پذیرفت. خیلی از جاهایی که توی این شهر بلدم را برای اولین بار با او رفته ام . تمام رستوران های عجیب و غریب. بارهای متروک.سینما ها، موزه ها و خیابان ها….

او اولین مردی است که  وقتی اینجا از تنهایی و غربت  منجمد شده بودم مرا  بغل کرد ؛ گرم کرد و  نوازش کرد و توی گوشم حرفهای خوب گفت . شاید باید خیلی زود تر از این ها  می فهمیدم. از همان شبهایی که تا  توی بستر تکان می خوردم دستم را می گرفت و می پرسید  کجا داری می ری؟ یا وقتی صبح ها بیدار می شد  لبخند می زد و  گاه و بی گاه  یواشکی انحنای کودکانه ی باسنم را بی هیچ شهوتی می بوسید .اما  من آنقدر در خود پیچیده بودم که هیچکدام از این ها را ندیدم. تا آن روز که بی خبر آمد. از حمام بیرون آمده بودم که به موبایلم زنگ زد. از پنجره نگاه کردم ، کنار ماشین ایستاده  بود  و سیگار دود می کرد. در را که باز کردم معذرت خواست و مثل جانوری زخمی توی اطاق خزید. هیچ وقت نگفت که برای چی آمده است. با هوله خیس رو به رویش ایستاده بودم و نمی دانستم چه باید بکنم.  خواست که برایش تکیلا بریزم. بی هوا  تکیلا  را سر کشید و باز هم خواست. لیوانش را پر کردم. باز سر کشید. خورشید هنوز وسط آسمان  می تابید و او سرش را بالا   نمی آورد. قطره های آب از روی  موههای خیسم  روی زمین می چکید. بدون آنکه سرش را بلند کند گوشه ی هوله را گرفت و بوسید. انگار چیزی گوشه ی دلم چنگ انداخت .فهمیدم که  زمانش رسیده است  .

امروز خداحافظی کردیم.  توضیحی نخواست. تلاشی نکرد. در آرامش جدا شدیم .انگار باری از روی  دوشم برداشته اند.حالم به نحو بی دلیل و بیمارگونی خوب است و  احساس سبکی می کنم.می دانم ، دلم برایش تنگ خواهد شد. اولین ها هیچ وقت فراموش نخواهند شد…  .