مچ دستم را گرفت و پرسید چرا؟ اشاره کرد به سیگاری که توی دستم بود.  برای جواب  بعضی چراها باید یک زندگی را شکافت.اگر به زندگی های قبلی اعتقاد داشته باشی شاید باید آنها را هم بشکافی. من برای هیچ کدام از خود تخریبی های زندگی ام ، چرای منطقی ندارم.  همونجور که نمی دونم چرا از مرد های مهربان و وفادار و عاشق فرار می کنم.شاید دلم مرد های وحشی و نا آرام و دیوانه ای را  می خواهد که زحمت رها کردنشان را به گردن ام نیاندازند. خیلی چیزها برایم خوب نیست. نمی دونم چرا آنها را می خواهم. مثلا همیشه بدجوری دلم اسمیرنوف می خواهد. چرا؟ نمی دونم !چرا برای خوشحالی هزار دلیل می خواهم اما برای ناراحتی  گاهی به هیچ دلیلی نیازی ندارم؟.

فکر کنم درون من میلی است به زوال و مرگ. همان است که سیگار می کشد و آدمهای خوب را مثل عن دماغ از سر انگشتم می پراند. همان است که شلخته نویسی می کند و وقتی می تواند خوب بنویسد بد می نویسد وبه تخمش هم نیست که کی چی فکر می کند. همان است که مرا در انزوا و افسردگی های طولانی غرق می کند. انگار مرض دارد . سرگردان است، بی تاب است و بی حوصله.عمر رابطه که از شش ماه می گذرد وول وولش می گیرد. انگار شمارش معکوس شروع شده باشد. کل رابطه باری می شود که روی دوشش گذاشته اند. شروع به بد انگی می کند و مثل قاطر لگد می زند به سقف طویله و رم می کند. من نمی دانم چرا..شاید هوس باز است . شاید هم خود آزار است. بعضی ها می گویند خودخواه است.ممکن است ترس از نزدیک شدن داشته باشد.نمی دانم. از من نپرسید چرا.تنها چیزی که می دانم این است که درون من قاطری است که جفتک می اندازد. نمی توانم ازش بخواهم به کسی لگد نزند. خودم قربانی لگد های دیوانه وار و خشم لجام گسیخته اش هستم. باور کنید. تمام روحم کبود است.. .