حکماٌ توی این فیلم ها دیده اید که در فرنگستان مردم رخت و لباسشان را می ریزند توی سطل و می برند در یک مکان عمومی که معمولاٌ پر از ماشین رختشویی و خشک کن است می شویند. ما هم در فیلم دیده بودیم و هیچ وقت هم نمی دانستیم دلیلش کوچکی ساختمان هاست که جا برای خود آدم هم نیست چه برسد به ماشین رختشویی . تا اینکه از قضای روزگار خودمان در یکی از این ساختمانها ساکن شدیم. از شما چه پنهان، هیچ هم راه دستمان نبود که لباس هایمان را در یک مکان عمومی بشوییم و دو هفته ای رخت چرک ها روی هم انبار شد تا این هفته به خودمان نهیب زدیم که این شازده گدا بازی ها چیه؟ دیگه شورش را در آوردی.نکنه منتظری از کاخ باکینگهام بیایند لباسهات را ببرند خشکشویی؟ حالا که قرار است مثل گدا ها زندگی کنی . درست زندگی کن !

القصه ،بالاخره  دیروز رخت ها را  در ماشین تپاندم و چون حوصله ام سر می رفت که تمام مدت بالا سرش بایستم رفتم بالا و راس نیم ساعت برگشتم زیرزمین که با  آن صحنه ی  موحش مواجه شدم. همسایه ی هندی بالای ماشین رختشویی ایستاده بود و رخت های خیس من را بیرون کشانده و در آن لحظه سوتین ام را با آن دستهای زمخت و انگشتان  سیاهش در چنگ گرفته بود . آنقدر موقعیت مزخرفی بود که نزدیک بود جیغ بکشم. مردک هم که در عوالم خودش بود دو متر از جایش پرید و  با دیدن قیافه ی برآشفته ی من متوجه وخامت اوضاع شده بود و همانطور سوتین توری سفید را به نشانه ی صلح و آشتی همانند پرچم تسلیم در هوا تکان می داد و تته پته کنان توضیح می داد که می خواسته لباسهایم را برایم توی خشک کن بریزد

خواستم بگویم که دو تا ماشین رختشویی خالی است چه کار به رختهای من داری؟ مگه تو خودت خوار مادر نداری مرتیکه ؟اما به جای اینکه حرفی بزنم مثل بز در آستانه در ایستاده بودم و به سوتینم که در دستهای سیاهش توی هوا تاب می خورد خیره مانده بودم . هندی که یقینا جاسوس انگلیسی ها بود با حیرت مرا نگاه می کرد آخر سربا صدای خفه ای گفتم: بندازش. او هم مثل سارق مسلحی که  اسلحه را به آرامی تسلیم پلیس می کند سوتین را رها کرد و خودش را گم و گور کرد.

از شما چه پنهان تا صبح چند بار از شدت خشم از خواب پریدم. قضیه فقط این نیست که  سوتینم دستمالی شده بود و  مجبور شدم دوباره لباسها را بشورم. یک جوری انگار غرورم لکه دار می شود مدام این روزها. شاید باید خیلی صبر کنم تا بتوانم  به این جور زندگی عادت کنم.  !.