دو سال پیش مدیر یک بخش کارخانه ای نسبتا بزرگ بودم و دنبال یک نفر برای استخدام می گشتم. یکی از متقاضیان دختر جوانی بود که تازه از استرالیا برگشته بود. این قضیه کنجکاوی مرا تحریک کرد و خودم باهاش مصاحبه کردم. اون روزها  تو گیر و دار اقدام کردن برای مهاجرت بودم و جالب بود ببینم چرا این دختر کارش را در یک کارخانه ی معتبر آنجا ول کرده و برگشته تو این خراب شده و دنبال کار می گردد. دخترک فقط گفت : دلم تنگ شده بود و  من توی دلم گفتم «عجب احمقی است». با اینهمه استخدامش کردم و امروز یکی از دوستان خوب هم هستیم.

پارسال کریسمس برای دیدن خواهرم سری بهش زدم. اولین چیزی که دیدم مچالگی اش بود. جوری از توی خیابون ها رد می شد انگار اضافی است و صدقه سری دارد زندگی می کند. توی چشمهایش ترس را دیدم و دلم سوخت. سرش داد کشیدم که شهامت و غرورت کجاست؟ تا وقتی زنده هستی حق نداری مثل سوسک زندگی کنی.  سرت را بالا بگیر.یادت باشد مرزهای روی زمین خط های فرضی و قراردادی هستند. تمام زمین خدا، سرزمین توست.نترس!

تا همین چند وقت پیش هروقت یکی از این خارج نشین ها ی نوستالژیک  عکس کوهها و دره ها و جنگلهای ایران را  برایم می فرستاد و ابراز دلتنگی می کرد بی رحمانه جواب می دادم که اگر انقدر دلت برای ایران تنگ شده برگرد.رفتی اون سر دنیا نشستی و  از مزایای زندگی در یک جامعه ی ازاد استفاده می کنی و برای نون سنگک خشخاشی  و پیچ درکه  و دیزی سنگی دلتنگی می کنی؟ ناراحتی برگرد اینجا تا با بطری و بی قانونی و خشونت  ازت پذیرایی شود!

این روزها که  کوله پشتی ام را روی کولم می اندازم و قوز کنان از توی این خیابان ها رد می شوم  یاد آن قضاوت های احمقانه ام می افتم.آخر خیلی زود می فهمی که این خط های فرضی که مرز کشورهاست توی ذهن آدمها قوی تر از آنی است که پاک شود. می فهمی که اینجا غریبه ای و هیچ وقت هم خودی نخواهی شد. خیلی زود معنی ترس و تنهایی  و دل تنگی را می فهمی. اما این ها مهم نیست. مهم این است که می فهمی چقدر احمق و خام بودی. چه آسان آدمها را قضاوت کردی و روی آنها برچسب زدی. آن هم فقط برای آنکه آن موقعیت را تجربه نکرده بودی.می فهمی همه ی ما در موقعیت های مشابه احساسات تقریبا مشابهی خواهیم داشت. از اینهمه حماقت پشیمان می شوی  و به خودت قول می دهی که دیگر هیچ کس را قضاوت نکنی. شاید تا چند روز هم  سر قولت بمانی.تا چند روز.شاید…