از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من نمی دونم خدا وجود دارد یا نه.نميدونم اين چه بيمارى است كه ما اينقدر از كلمه ى نميدونم وحشت داريم. تو خيابون هم ازمون آدرس ميپرسن طرف را گم گور ميكنيم اما يك كلمه نمى گيم كه من نميدونم!
عمه بلقیس همیشه می گفت آدم بی ایمان هیزم اتیش جهنمه.من انقدر می دونم که آدمهایی مثل عمه بلقیس همیشه خیلی مطمئن هستند و جوری از خدا حرف می زنند که انگار دیشب نعوذ بالله با خداوند متعال کافی شاپ رفتن و خود خدا از اسمون اومده بهشون گفته چی کار کنن چی کار نکنن.از طرفی بعضی  ادمها هم فکر می کنن که ایمان دارن. بقول کارلوس کاستاندا » جاکشی افکار دیگران را می کنند». مثلا چون از بچگی تو یک خانواده مذهبی به دنیا اومدن . اینجور آدمها صاحب کرامت قطعیت هستند اونم تو دنیایی که هیچ چیزش قطعی نیست!

از بد روزگار من نه ریشه های مذهبی عمیق داشتم و نه اهل ایمان بودم. به ما یاد دادن که خودمون فکر کنیم و فکر من در مورد خالق هستی به هیچ جا نرسیده . والله به خدا من اگه ميدونستم كه خدا هست يا نيست كه از شما نمى پرسيدم .راستش گوشه هايى از حقيقت رو در كلام مسلمان و كافر و اهلِ ايمان و اهلِ شك و اهلِ انكار مى بينم.ميگويند حقيقت اينه يى بود كه از آسمان به زمين افتاد و شكست. هر كس گوش يى از اسمان را در آن مى بيند. شايد هم گوشه اى از نقشه خودش را.

پى نوشت: دوستان گرامى ! این حرفها از دهن من بزرگ تره .منظورم اين نبود كه نبايد بهش فكر كنيم يا در موردش حرف بزنيم  من حرفى براى گفتن ندارم وگرنه دور از جون شما  دهن ما انقدر گشاده که از فیزیک کوانتومی تا طبخ قرمه سبزی  توش جا می گیرد و چشم حسود كور از هر انگشتمون یک هنر می ریزه و از همه چیز سر رشته داریم.