از مدرسه که بر می گشتم از سر کوچه بوی خوشمزه ی خورشت قیمه و زعفران روی پلو مشامم رو غلغلک می داد .بعد از ظهر ها همه چرت می زدند و سکوت بود و صدای گاه گداری کت شلواری و نمکی و گردویی و آرامشی که زیر شمد های سفید می خزید..عصر ها حیاط را آب می دادند و روی میز کنار حوض انار دان کرده و میوه و شیرینی می گذاشتند و سر و کله ی میهمان ها پیدا می شد.مادر بزرگم می گفت میهمان برکت خانه است و خانه اش همیشه پر از برکت بود.ما بچه های قد و نیم قد دور حیاط می دویدیم و طناب بازی و کش بازی می کردیم .بزرگتر ها هم گل می گفتند و گل می شنیدند.

پدر جوان بود و قد بلند و از سفر های خارج برایم اسباب بازی هایی می آورد که بیشتر خودش دوست داشت با آنها بازی کند . مادر زیبا بود و همیشه بوی عطر می داد و مهربان بود و شبها برایم  قصه ی نارنج و ترنج می گفت.آن روزها کیهان بچه ها بود و کارتون سوپر من و عصر ها نان قندی و چای شیرین  و فانی فیس و  کیت کت و بستنی قیفی پاک .آن روزها وقتی باران می آمد بوی خاک نم خورده می داد و باران ها صدا داشت و تابستانها صدای کولر و بوی پوشال خیس توی اطاق می پیچید. سقف ها بلند بود و دیوار ها کلفت بود . گوگوش بود وآهنگ هایش به کودکی هایم گره خورده است. صداهای دیگری هم بود ، صدای خش خش برگ های پاییزی ، صدای رد شدن اب از جوی پر اب کوچه ، صدای گنجشک ها و کلاغ ها روی درخت و صدای مهربان مجری برنامه کودک.آن روز ها زمان ارام و مهربان می گذشت و برای خیره شدن به لانه ی  مورچه ها ، نوشتن مشق و بو کردن پاک کن های عطری و جویدن ته مداد وبالا رفتن از درخت و بازی منچ و مار و پله همیشه وقت داشتیم  .

آن روز ها ما نمی دانستیم که بزودی مادر بزرگ می میرد و مردی با چشمهای بی رحم و ریش سفید و لباس عجیب از راه می رسد و ناگهان خندیدن و رقصیدن و لباس تمیز و رنگی پوشیدن جرم می شود و همه ی فامیل ما خانه هایشان را حراج می کنند و از ایران می روند و پدر زخم معده می گیرد و به جرم طاغوتی بودن خانه نشین می شود و مادر دیگر لباس های شیک نمی پوشد و روسری اش را کچکی روی سر می کشد و توی صف مرغ دم در مسجد با زنبیل می ایستد و معلم ها همه چاق و بد دهن می شوند و شبها خاموشی می دهند  و توی رادیو مارش نظامی پخش می کنند.آن روز ها ما خبر نداشتیم که این سر آغاز طوفانی است که ریشه های ما را  با خود می برد و خانه ی خیابان بهار با آن آجر های بهمنی و اقتدار فرو می ریزد و جایش را ساختمان زشت و بلندی می گیرد و جوی پر آب کوچه خشک می شود و به جای بوی خوب غذا بوی ترس و یقه های چرک کوچه را پر می کند و صدای خنده های ما جای خود را به اژیر قرمز و صوت گوشخراش قران خواهد داد و باغچه آرام آرام از خاطرات خوب تهی خواهد شد و از آن روزهای ارام و آفتابی جز یادی در ذهن زنی در آستانه ی پیری در نیم کره ی جنوبی چیزی باقی نخواهد ماند .