این روزها همه تکرار است و تنهایی. عصرها از دانشگاه تا خانه پیاده می آیم و مثل جانوری خسته به این اطاق خالی پناه می آورم و در خوابی بدون رویا فرو می روم.انگار کم کم همه چیز در غبار محو می شود. گاهی  امانم می برد. از تنهایی به جان می آیم. لباس می پوشم و از خانه بیرون می زنم .پاییز است و شبها باد خنکی می آید. زوج ها دست در کمر یکدیگر در خیابان راه می روند. کمی آن سو تر صدای موسیقی مرا به میدانگاهی می کشاند. چند نفر با گیتار و ارگ آهنگ های قدیمی ایتالیایی می نوازند.جای قشنگی است. وسط میدان آبنمای بزرگی است و نور روی فواره ها بازی می کند..

همانجا روی نیمکتی می نشینم و شب و نسیم و موسیقی مرا در خود غرق می کند. دخترکی هفت یا هشت ساله وسط میدان می رقصد. موههای طلایی اش کوتاه است و صورت سفیدش شبیه فرشته هاست. لباس رکابی پف دار سبزی به تن دارد و وقتی چرخ می زند شورت بنفش رنگش از زیر دامن کوتاهش دیده می شود . بی خیال است و مثل همه ی بچه ها آنچنان مجذوب کاری است که می کند که انگار به این دنیا تعلق ندارد.

نمی دانم چقدر زمان گذشته. چند بار به فکرم می رسد که بلند شوم و به خانه بر گردم.اما دلیلی ندارد.هیچ کس هیچ جا منتظرم نیست.دستم را زیر چانه ام گذاشته ام و به دخترک خیره شده ام. یادم می آید که من هم لباسی مثل این داشتم. از آن سالها چقدر گذشته است؟راستی چطور آن کودک شاد و سالم تبدیل به این زن میانسالی شد که الان اینجا نشسته است؟ آیا این دخترک هم سی سال دیگر وقتی روی نیمکتی تنها نشسته است امشب را به یاد می آورد؟

زل زده ام به پاهای سفیدش که برهنه است و بر روی سنگ فرش ها می رقصد. جلو می آید و در برابرم می ایستد و دستش را زیر چانه اش می گذارد و ادای مرا در می آورد. ایینه ای در برابر ایینه ام گذاشته است تا از من و خودش ابدیتی بسازد. من در ایینه اش کودکی ام را می بینم . او در آیینه ی من سی سال آینده اش را.بی اراده لبخند می زنم. از آن لبخند ها که بزرگتر های بی حوصله تحویل بچه های شیطان می دهند نیست. لبخند دو کودک است که با هم بازی می کنند. و آن گاه زیبا ترین معجزه ی زندگی ام به وقوع می پیوندد:

فرشته توی چشم هایم نگاه می کند و با دلربایی کودکانه ای نه آنقدر بلند که شنیده شود اما انقدر واضح که از روی لبهایش خوانده شود می گوید: آی لاو یو !