زنگ زد که مامان رو بردن بیمارستان دیشب دل دردش شدید شد اونجا نگهش داشتن خودتو برسون. صداش می لرزید.وقتی دکتر که جواب آزمایش دستش بود پیچید تو راهرو هیچ کس دل جلو رفتن و شنیدن خبر را نداشت. پدرم گفت تو برو .این اصطلاحای پزشکی رو من نمی دونم. می ترسید. همون ترسی که همه ی ما از مواجه شدن با حقیقت داریم.

دکتر خونسرد نگام کرد و گفت : مادرت سرطان داره. پیشرفته هم هست . یک غده ی هفت سانتی و راهشو کشید رفت.احساس کردم تمام خون از توی سرم دوید کف پام و الان با سر میخورم کف راهروی سرد و سرامیکی راهروی بیمارستان ، اشک خیلی بعد تر اومد. نباید گریه می کردم. اون طرف تر خواهر و پدرم چشمشان به من بود.

تا مدتها از اون دکتر  متنفر بودم . از بی تفاوتی اش ، از اینکه حتی اجازه نداد بشینم و خبر بد رو اونجوری تو صورتم تف کرد.انگار تقصیر او بود که مادرم بیمار شده بود . چهره ی سرد و پیرش وقتی که خبر را می داد بیشتر از کل داستان های دردناک بعد این ماجرا تو ذهنم مونده..مدتها بعد فهمیدم که مشکل من دکتر نبود.اصل خبر بود. اون خبر هرجور که به من داده می شد پیام آور ترس و وحشت و مرگ بود. بعد تر فهمیدم که تیغ حاذق اون جراح با مهارت و مهر آن غده را بیرون آورده و مادرم را شفا داده است و نفرت من خیلی غیر منصفانه بوده.

نتیجه اخلاقی: این روزها وقتی بر سر جنبش سبز ، موانع بر سر راه آن و خطرات پیش رو صحبت می شود بعضی ها واکنش های تندی نشان می دهند  ، یاد خودم می افتم.من جنس این نفرت را می شناسم و درک می کنم.اما گاهی وقتها شنیدن خبر بد بهتر از فریب دادن خود است. واقعیت این است که ما چالش های عظیمی پیش رو داریم و برای آماده شدن برای آن باید با تفکر ، هوشمندی و دقت یک جراح عمل کنیم و این غده ی سرطانی استبداد ،یک سو نگری ، جهل و خرافه را بیرون بیاوریم . یادمان باشد که این بیماری ریشه ای به قدمت تاریخ ما دارد و واقعیت این است که راه درازی پیش روست و  حرکت های هیجانزده و بدون فکر  و بدون رهبری درست راه به جایی نخواهد برد. پرسیده اید چکار کنیم ؟پیشنهاد می کنم از خودمان شروع کنیم. شاید آنچه ما می بینیم تمام حقیقت نباشد. شروع کنیم به پذیرا تر بودن ، شروع کنیم به فکر کردن ،شنیدن ، خواندن ، شک کردن در باورهای خودمان،شروع کنیم به نگاه کردن در چشمهای ترسناک حقیقت بدون ترسیدن از تلخی گزنده ی آن. .!