می گویند حقیقت آینه ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست و هر کس تکه ای از ان را برداشت و در آن نگاه کرد.آن تکه ای که گوشه ای از حقیقت است واقعیت گویند.فی ال مثل در یک روز ابری که خورشید زیر ابر پنهان است واقعیت این است که خورشید در آسمان نیست.ولی حقیقت آن است که خورشید در آسمان هست.در مثال شکل زیر حقیقت این است که a و b یک رنگند (می توانید پرینت بگیرید و خانه ها را ببرید و ببینید ) اما واقعیت این است که ما آنها را یک رنگ نمی بینیم.
حقیقت اش این است   که حقیقت چیز خیلی گل و  گشاد و ترسناکی ست .در طول تاریخ  آدم ها همیشه به دنبال حقیقت بوده  اند  ولی واقعیت این است که از هیچ چیزی هم به اندازه ی حقیقت فرار نمی کنند .حق هم دارند ، حقیقت  بی رحم است و  هیچ التزامی به ما و خواست هایمان ندارد، پس ما هم ترجیح میدهم هیچ التزامی به حقیقت نداشته باشیم. آن را می پیچیم تو بقچه و می تپانیم توی کمد و دلمان را به واقعیت های نسبی پیرامون مان خوش می کنیم.
واقعیت این است که با حقیقت خیلی کار ها  می توان کرد ، آن را وارونه جلوه داد ، آن را لعنت کرد یا با آن کنار آمد ، میشه آن را فراموش کرد . در آخر اما فرقی نمیکند. حقیقت همیشه وجود دارد و بلاخره روزی ما را خفت میکند. آن روز باید چشم در چشمش بدوزی و   اگر چشم هایت به نور عادت نداشته باشد  با نور حقیقت کور شوی.