در دور ترین نقطه دنیا ،درست همان زمانی که فکر می کنم همه چیز به خوبی پیش می رود ،در یک عصر سرد و بارانی که توی خیابان  خلوت به سمت خانه می روم  دستی از پشت به شانه ام می خورد.

بلافاصله آن ها را به یاد می آورم و خشکم می زند. دو همراه دیرین من «غم» و «تنهایی» هستند.

غم لبخند تلخی می زند و به طعنه می پرسداز دیدن ما خوشحال نیستی؟

فریاد می کشم چطور خودتان را رساندید؟ چرا دست از سرم بر نمی دارید؟چرا؟

تنهایی که کمی دور تر ایستاده و با نوک کفش سنگ ریزه ای را روی زمین می غلطاند به طعنه  می گوید:خواستیم تنها نباشی!

و به دوستش اشاره ای می کند و من می دانم که مقاومت بی فایده است و به زودی مرا در خود می گیرند و چون مردابی مرا در افسردگی غرق خواهند کرد و هر چه بیشتر تقلا کنم سخت تر فرو خواهم رفت .

در برابرشان به زانو می افتم که ناگهان دست دیگری به شانه ی چپم می خورد ، بر می گردم و نگاه می کنم ولی نمی شناسمش.

می گوید :مرا نمی شناسی ؟هرگز نخواستی در چشمهایم نگاه کنی، اگر نه می فهمیدی برای فرو رفتن در غم و تنهایی فرصت زیادی نداری. من از این دو همراه قدیمی تری هستم.مرا هم بشناس!

نامش را که می پرسم ،دستش را به سمتم دراز می کند :

من مرگ هستم!