توی وزرا سوزن می انداختی پایین نمی آمد. بالاجبار ماشینم را  زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کردم و پریدم توی سفارت.چند دقیقه بعد یک ویزای آخر دنیا تو پاسپورتم کوبیده شده بود. از سفارت بیرون آمدم و نفسی کشیدم. مردی که آنجا ایستاده بود با بدجنسی خاص آدمهای بی کار گفت خانوم همین الان پلیس جریمه ات کرد.لبخند بی خیالی تحویلش دادم. .

توی ماشین نشستم و  ورق برجسته ی روادیدم را که به نقش کانگورو مزین بود را نگاه  کردم و ته دلم از شادی قیلی ویلی رفت.بعد از مهر طلاق توی شناسنامه ام این دومین مهر مبارکی بود که نوید آزادی می داد.آخر این روادید  قرار بود درهای بهشت را روی من باز کند و آغاز زندگی جدیدی باشد که در آن خبری از ترس ، تهدید و تقلب نباشد.بالاخره نوبت من رسیده بود.  ظرف همین چند سال اخیر بیشتر دوستان و جوانهای فامیل رفته بودند. از جمع دوستانه ی ما دیگر کسی باقی نمانده بود. از هم پاشیده شده بودیم و هر کدام گوشه ای از دنیا پراکنده شده بودیم.

آنها که می رفتند کم کم در غبار فراموشی محو می شدند. بعد از مدتی عکس هایی می فرستادند که توی جنگل یا کنار یک ساحل قشنگ بود و باد موههایشان را پریشان کرده بود. آنها در عکس لبخند می زدند و به نظر خوشحال می رسیدند. بعد تر ها گاه به گاه خبر ازدواج ، فارغ التحصیلی یا موفقیت هایشان می رسید. ما فکر می کردیم که بیا! فلانی هم فلان جا به یک جایی رسید. ما از کجا می دانستیم که این جور ماندن و خو گرفتن و غربت را تحمل کردن برای آنها به چه قیمتی تمام شده. ما از ترس های خودمان خبر داشتیم اما از ترس و تنهایی و تحقیری که آنها تجربه می کنند چیزی نمی دانستیم.هیچ کس از این دردها نمی گوید. مردم دیوانه اند .می روند کنار ماشین بی ام و آخرین مدل عکس می گیرند، می روند کنار درخت کریسمس عکس می گیرند و نمی دانند که آن درخت همانقدر مضحکانه به آنها تعلق ندارد که ماشین همسایه و یا آن لبخند  پهن و دروغین. مردم دوست دارند از بیرون موفق به نظر بیایند. آنها هیچ وقت  از ترس ها و تنهایی ها و بیگانگی ها یشان نمی گویند. .

من اینجا بیگانه ام. هر روز که از خواب بیدار می شوم از خودم می پرسم من اینجا چه غلطی دارم می کنم؟ دلم برای کوچه های آشنا ، دوستانم ، دستان مادرم که همیشه بوی گل می داد تنگ است.  دلم به اندازه ی همه ی دنیا برای چیزهای کوچکی تنگ است که خودم را هم به خنده  وا می دارد. برای بوی قرمه سبزی ، برای نون سنگک خشخاشی ، برای گاز دادن توی بزرگراه نیایش و شماره گرفتن  ، برای جاده چالوس و بلال و کلاه حصیری و توپ پلاستیکی، برای اینکه بتوانم حرف بزنم بدون آنکه دنبال  کلمات بگردم.بتوانم گوش کنم بدون آنکه از شدت توجه منقبض شده باشم. راستش من اینجا حالم درست نیست.اتفاقی هم نیفتاده. فقط حس درختی را دارم که از ریشه هایش کنده شده و در خاک غریبی نشانده شده است. یک درخت کج و کوله وبی ربط.

پ.ن: ناگفته نماند که من در سرزمین خودم هم یک  بیگانه بودم. اینجاست که وضعیت بیگانگی تبدیل به ماهیت وجودی و اگزیستانسیالیستی من شده است. حس لعنتی تعلق نداشتن تنها حسی است که به آن احساس تعلق می کنم.. ( از توضیحات  اختر کاموا در مقدمه ی چاپ هفتم کتاب).