باورم نمی شود که یک سال گذشته باشد. انگار همین دیروز بود. خرداد پارسال ، درست همین موقع ها سر هر کوچه و خیابون  جوانهای سبز پوش با چهره های خندان روی آنتن ماشین هایی که رد می شدند نوارهای سبز می بستند و عکس های مهندس موسوی را  دست به دست می کردند.همه لبخند به لب داشتند . مردم  با هم مهربان شده بودند، ماشین ها به هم راه می دادند ، آدمها لبخند می زدند.  شبها توی خیابون سوزن می انداختی پایین نمی آمد. مردم پیاده و سواره با عکس های تبلیغاتی و نمادهای سبز تا پاسی از شب توی خیابان بودند. جوان ها روی سقف ماشین می نشستند و می رقصیدند. پیرتر ها  نگاه می کردند و لبخند رضایتی بر لب داشتند و شیرینی وگل پخش می کردند.مردم به نشانه ی هم رای بودن علامت پیروزی می دادند و چشمک می زدند.

خرداد پارسال  چیزی در سطح آن شهر خاکستری و مرده دوباره زنده شده بود.چیزی باور نکردنی از جنس حماسه و رستاخیز.انگار مردم از بی تفاوتی و رخوت بیرون آمده بودند. امید به شهر برگشته بود.خرداد پارسال آشتی کنان شده بود. آنهایی که  تمام این سالها قهر کرده بودند  بالاخره  با خودشان آشتی کردند و تصمیم گرفتند که از تنها ابزار دموکراتیک موجود استفاده کنند و برای اولین بار رای دادند. بذر در خاک بیدار شده بود و سفرش را به سمت نور آغاز کرده بود.  شعوری جدید در سطح جامعه داشت شکل می گرفت و رشد می کرد. شعور خروج از انفعال و بی تفاوتی. شعورمشارکت در سرنوشت سیاسی کشور و انتخاب . حتی اگر این انتخاب میان  گزینه های موجودی بود که هیچ کدام چنگی به دل نمی زد. انتخاب کردن به نشانه ی حضور.انتخاب کردن شور و شعور در برابر دروغ و مرگ.

______________________

خرداد امسال ،یک سال از آن روزها می گذرد. سالی که هر روزش هزار روز شد. سال تلخ ، سال باد ، سال بد ، سال اشک ، سال گلوله و گاز اشک آور .سالی که تمام  خشونت وجنایت و وقاحت در برابر مردمی ایستاد که جز دیر باور کردن قدرت خود گناهی نداشتند. توی این یک سال باورهای مان را از ما گرفتند.  رای مان را دزدیدند، امید مان را بر باد دادند ، نداهایمان را خاموش کردند، سهراب هایمان را به خون کشیدند، اما در تند باد این حوادث مهیب چیزی آرام آرام شکل گرفت که   هیچ جنایتکار قلدری نمی تواند آن را از ما بگیرد.

هیچ کس نمی تواند تجربه ی هم صدایی سبز میلیون ها مردم سبز را از آنها بگیرد. هیچ کس نمی تواند  خون های پاکی که بر زمین ریخت را پاک کند. در تاریخ لحظه هایی هست که  سرنوشت یک ملت را رقم می زند. ما به قیمت خون از آن لحظه عبور کردیم.ما لذت بی شمار شدن، قدرت پنهان یک ملت و مقابله ی ناجوانمردانه ی یک حکومت را تجربه کردیم. آنها از ما رای مان را گرفتند ما خواب خوش را بر آنها حرام کردیم.ما که یک عمر ترسیده بودیم آنها را ترساندیم. وجود تک تک ما تهدیدی شد علیه آنها. ما که خس و خاشاک بودیم کم کم  محارب نام گرفتیم. تمام شدت  عمل و ارعابی که حکومت در وقایع اخیر  در برابر ملت نشان داد وسعت وحشت رژیم را از ما نشان می دهد. خشونت میوه ی ترس است و آنها چقدر ترسیدند ! آن هم  در حالی  که ما در سکوت و با دست خالی آمده بودیم و آنها با  سگ های هار و اسلحه  در برابر ما ایستاده بودند.بالاخره حکومتی که میزان را رای ملت می دانست روی مردمی که دنبال رایشان آمده بودند اسلحه کشید.سرانجام  دو حریف در برابر هم ایستادند و نقاب ها کنار رفت. تشت رسوایی حاکمیت به زمین افتاد و شکست. این که این حکومت برای بقایش از هیچ جنایتی کوتاهی نخواهد کرد عیان شد. این که حتی از ریختن خون هم دریغ نخواهد کرد معلوم تر شد .

اما این میان آنچه سالها فراموش شده بود پیدا شد . قدرت مهیب اراده ی  بخشی ازملت آشکار شد.بخشی که تمام این سالها به حاشیه رانده  و سرکوب شده بود و حتی خودش هم حقوقش را فراموش کرده بود سر بر آورد و اراده کرد و معجزه اتفاق افتاد.آتشفشان خاموش غرید و حاکمیت لرزید. آخر قدرت از لوله ی تفنگ بیرون نمی آید.در نبرد نا برابر گل و گلوله ما با پرپر شدن این را نشان دادیم. ترس و زبونی و دستپاچگی ماشین زور و سرکوب و کشتار عیان شد، شکاف های میان حاکمیت تشدید شد ، رازها از پرده برون افتاد، سلاخ گریست.این تجربه ای نیست که از دست برود. این آتشی نیست که به خاکستر بنشیند. این چیزی است از جنس  شعور و شور،.از جنس  زنده بودن و شهامت ، از جنس زندگی.  این جوانه بی گمان رشد خواهد کرد و ریشه خواهد دواند و سر به اسمان خواهد سایید.تصور سبزی اش  خواب را از چشمان آنها که ما را مرده  و خاموش و ترس خورده می خواستند می رباید و  تا سر حد مرگ آنها را  می ترساند. قسم به قانون رویش که یکی از همین خرداد ها این درخت به ثمر خواهد نشست.